بازتاب نفس صبحدمان

حکایت دلمشغولی های من

نیویورک

آمده ام نیویورک. دو هفته ای می شود. قرار است تا آخر اکتبر بمانم. نیویورک به هیچ وجه به تصویر ذهنی من (بخوانید به تصویرگوگولی مگولی فرندزیِ من) شباهتی ندارد. بروکلین خود تهران است; به همان شلوغی, بی نظمی و کثیفی. با آدمهایی که سرشان به کار خودشان است و هیچ باکشان نیست کسی را جلویشان سر ببرند. بارها و بارها پیش آمده که در گز کردن هایم حس کنم زیر پل حافظم, وسط میدان فردوسی یا بین ترافیک تمام نشدنی میدان ولیعصر. آدمهای بروکلین یا یهودی اند یا سیاه پوست. خیابان به خیابان که از شرق به غرب بروی محله ها یکی درمیان سیاه و جهود می شوند. بروکلین بوی خانه میدهد; بوی میدان انقلاب و خیابان آزادی. بهم ریخته و پر از آلودگی صوتی و تصویری. متروی نیویورک یکی از زشت ترین متروهای دنیاست. یا لااقل از زشت ترین متروهای دنیای کوچک من است. با دالان های دم کرده و کم اکسیژنی که ظرف چند دقیقه باعث میشود عرق از تیغه ی پیشتت راه بگیرد. نیویورک اما یک حسن بزرگ دارد: همه مسافرند; مثل تهران. نیویورکی ها قضاوتت نمی کنند و برایشان عادی است که آدمهایی از هر رنگ و نژاد و مذهب را ببینند و به رویشان لبخند بزنند. حسم به نیویورک چیزی شبیه تهران است با اینکه هنوز مزه ی تیاترها و مراکز فرهنگی اش را نچشیده ام. هم دوستش دارم و هم لحظه هایی هست که میخواهم دو پا قرض کنم و در بروم. سرم که خلوت تر شد مفصل تر می نویسم :) حال نیویورکی ام خوب است این روزها.

پی نوشت: جواب پیغام های پست قبلی را نداده ام میدانم. سر صبر باید برایتان اتفاق های این چند ماه را تعریف کنم. فعلن این چند خط را از من بپذیرید تا بعد.

Advertisements

Dear Life

خب راستش در این چند ماه و خورده ای حس های متناقضی را تجربه کرده م. حس هایی که نمی فهمیدشان و بخاطر همین دل و دماغ نوشتن هم نداشتم. تا همین هفته ی پیش که ایمیلی بدستم رسید از یکی از خواننده های مهربان اینجا. خانم دکتر مهربانی که از سالهای دور نوشته های پر مریض من را دنبال می کرده و حالا خبر قبولیش در پزشکی را داده بود. محبت کرده بود و من را در این حال خوش سهیم کرده بود و گفته بود که نوشته ها تصویر درستی از اوضاع یک پزشک برایش ترسیم کرده و کمک کرده تا رشته اش را تغییر دهد و بپیوندد به جمع پزشکان. فکر نکنم لازم باشد بگویم که چقدر کیفور شدم. کیفور و شرمنده ی محبت دوستی نادیده. و حس کردم این خانه خاک گرفته همچنان باید برقرار باشد و حتی حس های متناقض درش جاری شود شاید به درد کس دیگری بخورد.

آبزرورشیپ نورولوژی به خوبی و خوشی به پایان رسید. آن وسط با یک رزیدنت داخلی آشنا شدم که با خانمش در اسراعیل آشنا شده بود. همین جا در پرانتز بگویم که اسراعیل تا قبل از مهاجرت برایم تداعی کننده ی موشک و نتانیاهو و کشتار بود. کلمه ای نفرت انگیز بود که دروغ چرا هنوز هم گاردم را بهش از دست نداده ام. اما اسراعیلی هایی که تا حالا دیده ام آدم هایی بسیار دوست داشتنی و مهربان بوده اند و آگاه از اوضاع دنیا و دوست دار ایرانی ها. همین آقای دکتر رزیدنت نمونه ی خوبی بود تا یادم باشد همانقدری که انتظار دارم مردم دنیا حساب من ایرانی را از تصویری که رسانه ها از ایران میدهند جدا کنند خودم هم حساب آدمها را از دولت هایشان جدا کنم. القصه که این آقای دکتر بلافاصله بعد از دادن امتحان ها در دانشگاه تورنتو داخلی قبول شده بود و خانمش که متولد کانادا نبود بعد از سه سال به هر دری زدن در دانشگاه شهر دیگری روانپزشکی قبول شده بود و بعد رشته اش را به پزشک خانواده تغییر داده بود. میگفت من خیلی با پزشک های خارجی همدردی میکنم و هر کاری از دستم بر بیاید برایشان انجام میدهم. ایمیلم را دادم اما فکر نمیکردم حرفایش جدی باشد. هفته ی بعدش ایمیل زد که یک اتندی را پیدا کرده که میتواند کمک کند. با اتند مربوطه قرار گذاشتیم و او من را برای یک پوزیشن ریسرچ معرفی کرد. همه چیز مثل برق و باد اتفاق افتاد و به دو روز نکشیده من برای مصاحبه رفتم و بین همه ی مصاحبه شوندگان یک ضرب پذیرفته شدم برای یک کار یکساله. به طرز عجیبی موضوع تحقیق همانی بود که من در ایران کار کرده بودم و شیرین زبانی ذاتی ام حین مصاحبه و مدرک آی تی هم مزید بر علت شد که من را برای کار بپذیرند. من اما شوکه شده بودم چون دنبال کار ثابت نبودم. برای آبزرورشیپی قرار بودم بروم آمریکا و از اول گفتم که یک ماه نیستم و گفتند اشکال ندارد. روز شروع کار که رسید دکتر مربوطه پرسید که چند روز در هفته ترجیح! میدهی که بیایی من هم گفتم نزدیک امتحانم است و ترجیحم این است که تا امتحان سه روز در هفته بیایم. بعد پرسید تا سال دیگر برنامه ات چیست گفتم برنامه ای ندارم جز اینکه ممکن است یک وقت یک آبزرورشیپ دیگر جور شود هر چند احتمالش کم است. گفت پس فعلن شروع می کنیم و بعدن در موردش حرف میزنیم. نیم ساعت بعد آمد سراغم که متاسفم بخاطر سوتفاهم پیش آمده اما ما کسی که امتحان داشته باشد و نیمه وقت بخواهد بیاید نمیخواهیم! احتمالن با خودتان میگویید این میزان سادگی و صداقت و بعضن بلاهت از شخص شخیص بنده که تازه قدم به سی و پنج سالگی گذاشته ام بعید است. بعید بودنش را نمیدانم فقط می دانم این سادگی که بعضی وقتها ازش به آب زیر کاه بودن تعبیر شده – احتمالن چون خیلی نادر است :))- از وقتی خودم را شناخته ام با من بوده و کاری نمیشود باهاش کرد. خلاصه آن دکتری که من را برای ریسرچ معرفی کرده بود هم شست و گذاشتم کنار که چرا گفتی نیمه وقت. خواستم بگویم: فکر کردم واقعن دارد ترجیحم را میپرسد! اما نگفتم. بجایش حالم بد شد. از این حجم سادگی و حماقت و بلاهت خودم. و زودباوری ای که میراث خانوادگی مان است. کار را از دست دادم کاری که میگفتند هر کس انجامش داده راحت وارد رزیدنتی شده. اما نکته این بود که ته تهش کار را دوست نداشتم. حتی یادم هست موقع مصاحبه از من پرسید چه کاری را دوست نداری انجام بدهی و یک آن توی ذهنم آمد بگویم کاری که کار خودم نباشد و این کار هم بیشتر مدل هماهنگ کننده ی کار بقیه را داشت تا کار خودم. دکتر مسوول پروژه گفت که چند ماه بعد در تماس باشم شاید کار دیگری پیدا شود.

از یکسال پیش همه ی خانواده درگیر بیماری او شده اند. نسبتش شاید خیلی نزدیک نباشد با من اما انقدری هم دور نبوده که در این یکسال فکرش از سرم بیرون برود.همین که دست و پا زدم که در انجمن سرطان کانادا کار داوطلبانه پیدا کنم یا داوطلب شدنم در کلینیک پستان بیمارستان شهرمان همه اش برای این بود که حس کنم دارم کاری میکنم برای اویی که فرسنگ ها دور است و کاری برایش از دستم بر نمی آید. دلم میخواست در زمینه ی درمان و پیشگیری سرطان کار کنم. دلم نمی خواست بنشینم توی اتاق و گرف بکشم و برای گروه توضیح بدهم که گرف ها معنی اش چیست. دلم یه کار درگیر کننده تر میخواست. شروع کردم به ایمیل زدن به گنده ترین های سرطان پستان. شاید یک سومشان بیشتر جوابم را ندادند. از قضا سرشناس ترین ها جوابم را دادند و هر چه طرف کم سن و سال تر بود ایمیل های بیجواب هم بیشتر در میل باکسم تلنبار شد.از خیر کنسر پستان گذشتم و شروع کردم به ایمیل زدن به هر کس که متخصص داخلی است. جواب نیامد باز. کار داوطلبانه در انجمن سرطان را پیگیری کردم. یک کاری بود برای آموزش اسکرینینگ سرطان در افراد ال جی بی تی کیو. به مسوول هماهنگ کننده گفتم که من مریض ال جی… داشته ام میتوانم در خواست بدهم؟ بعد از یک ماه ایمیل بازی من را معرفی کرد به مسوول این برنامه. او هم بعد از یک هفته ایمیل زد که باید تلفنی با هم حرف بزنیم اول. کلی خودم را آماده کرده بودم برای مصاحبه ای که عملن پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. گفت تو بدرد برنامه ی ما نمیخوری. انقدر سوال پیچش کردم که بالاخره گفت ما دنبال استریت ها نیستیم! گوشی را که گذاشتم حس کردم چقدر وقت تلف کرده ام برای انجمنی که انقدر هم وقت یک آدم داوطلب برایش ارزش ندارد که اقلن همان یک ماه قبلش بپرسد فلانی این برنامه مال ال جی بی… است اگر نیستی علاف نشو. شاید اگر انرژی داشتم ایمیل مفصلی میزدم هم به هماهنگ کننده و هم مدیران رده بالا و به قول م.د.د. ام سی سی می کردم به روزنامه ی تورنتو استار که برای داوطلب شدن از اکتبر پارسال دارم ایمیل بازی می کنم و اینترویو میروم و آخرش هم هیچی. بی خیال شدم بجایش رفتم در نقش قربانی و یک دل سیر گریه کردم. بعد از یک مدت دوباره به دکتری که گفته بود خیلی تحت تاثیر صداقتم قرار گرفته ایمیل زدم جواب آمد که جای خالی نداریم. من تازه فهمیدم که برای کار داوطلبانه ی ریسرچ هم جای خالی لازم است چون در هر پروژه ای از اول همه ی کارها تعریف می شود.

دردسرتان ندهم. کلاس امتحان های عملی کانادا را ثبت نام کرده م و بی رمق و بی انرژی کلاس ها را میگذراندم. تمرین هم نمیکردم. هفته ی پیش یک امتحان ازمان گرفتند که برای امتحان اصلی آماده شویم. دو ساعت امتحان بود و ده مریض. در واقع ده بازیگر. امتحان را با معلومات امتحان آمریکا برگزار کردم و چون تمرین نکرده بودم سعی کردم از امتحان و مریض دیدن لذت ببرم. نتیجه عالی بود. به طرز عجیبی امتحان حالم را خوب کرد. شاید هم بخاطر فید بک یکی از ممتحنین بود که گفت برخورد معتمد بنفست را با مریض و د بیگ اسمایل آن یور فیس را دوست داشتم بسی. با خودم گفتم من عاشق مریض دیدنم. عاشق کار با آدمها. انرژی می گیرم و انرژی می دهم. جایی کار می کنم که قدرم را بدانند و ناامید هم نمی شوم.

دیروز بعد از چند هفته اقامت در تورنتو برگشتم شهرمان. خانه را جمع وجور کردم و آن وسط به دو استاد انکولوژی ایمیل زدم. ظهر که از خرید روزانه برگشتم هر دو جوابم را داده بودند. یکی گفته بود الان پوزیشن خالی ندارد اما سی وی را نگه میدارد و هر وقت جایی خالی شد خبرم می کند آن یکی هم نوشته بود فردا زنگ بزن صحبت کنیم. امروز زنگ زدم. لهجه ی خارجی اش قاطی سرو صدای درل و مته ساختمان گم شده بود. از همان اول گفت من خودم  15 سال پیش آمده م و میدانم پزشک های با صلاحیت خارجی چقدر در این سیستم اذیت میشوند. میخواهم کمکت کنم اما قبلش بررسی کن ببین کار با من بدرد سی وی ات میخورد. تو به مقاله احتیاج داری. خنده ام گرفت. گفتم فکر می کنم و ایمیل میزنم. گفت در آن صورت میشود قرار حضوری بگذاریم تا در مورد کار بیشتر حرف بزنیم.

ممکن است جور نشود آخرش. اما همین برخورد مهربانانه و مسوولانه ی غریبه ای که من را تا حالا ندیده حالم را جا آورد حسابی. انگار همیشه کسی هست که دستت را بگیرد. و برای هزارمین بار باید گفت همین استثناها هستند که زندگی را لذت بخش می کند.

پی نوشت: دوستان نادیده ی عزیز ممنون که هستین :) کاش میشد برایتان بگویم که چقدر بودنتان برایم ارزشمند است. باز هم ممنون که به اینجا سر میزنید :)

X-mass spirit

نزدیک های هشت صبح بود. هوا ابری و تاریک بود, انگار هنوز آفتاب نزده باشد و برف ریزی نرم نرم می بارید. داوطلب شده بودم که آن روز جای کس دیگری بروم درمانگاه و در آن صبح خوشایند پاییزی حس می کردم بهترین تصمیم دنیا را گرفته ام. برخلاف همیشه که از اولین در بیمارستان وارد می شوم و باقی راه را در راهروهای سرپوشیده و گرم طی می کنم, این بار تمام بیمارستان را دور زدم و از آخرین در خودم را رساندم به اتاق داوطلبها. دلم می خواست این پیاده روی خوش صبحگاهی را تا جایی که می شود کش بدهم. ساعت هشت نشده بود که رسیدم. اما در کمال تعجب در بسته بود. پشت در نوشته بودند ساعت کار 8:30- 4:30.

راه افتادم سمت درمانگاه. خانم چهل و چند ساله ی تپلی توی اتاقک پذیرش نشسته بود. رفتم سمت اتاق انتظار و چون پرنده پر نمی زد ناخودآگاه برگشتم سمت خانمی که در پذیرش نشسته بود و پرسیدم کِی قرار است درمانگاه شروع به کار کند. او هم همانطوری که سرش به کارش بود گفت: «نُه». تقریبن با صدای بلندی که شبیه فریاد مستاصلانه ای بود تکرار کردم:«نه؟ یعنی من یکساعت باید این جا بچرخم؟» لبخندی زد و گفت امیدوار است کتاب با خودم آورده باشم. گفتم که آورده ام. بعد انگار دلش برایم سوخته باشد چند تایی مجله از میز پشت سرش برداشت و از در اتاقک شیشه ای رد شد و آمد سمت من. دستش را جلو آورد و گفت: «راستی من هلن هستم.» من هم خودم را معرفی کردم. با علاقه یکی از صفحه ها را نشانم داد و گفت که امسال چون پول توی دست و بالش نیست می خواهد بعنوان کادوی کریسمس به همسرش یک دست لباس ورزشی با آرم «تیم هاکی مونترال» هدیه بدهد. دست گذاشت روی قیمتش که سی دلار بود و با حالتی که در پی تایید بود گفت:« عالیه, نه؟» من هم تمام تعجب و شادی ممکن را همزمان در صورت و نگاهم جمع کردم و گفتم: «واقعن فوق العاده است. همه اش با سی دلار!» حالا این تیم هاکی را اصلن نمی شناختم; کلن هم هیچ وقت حوصله نکرده ام این ورزش پر طرفدار کانادایی را کشف کنم. اما آنقدر با ذوق و شوق داشت تعریف می کرد که حس کردم باید در این حس شریک شوم. گفت اکر کسی را می شناسم که مثل همسر او عاشق تیم مونترال است این هدیه ی خوبی می تواند باشد. تشکر کردم و یادم نیست چه حرف هایی بینمان رد و بدل شد که رسیدیم به اینجا که او رفت پشت میز کارش و من در صندلی مراجع جا خوش کردم و همانطور نرم نرم برایم خاطرات مهاجرتش را تعریف کرد. از وقتی دختری به قول خودش تپل و هشت ساله بوده و با مادر و خواهر و برادرهایش از دهی کوچک در مجارستان راهی کانادا شدند تا به پدرشان بپیوندند. سال 1968. تکرار کردم 1968 و توی دلم گفتم بهار پراگ. انگار همه ی آن خاطرات پیش چشمش زنده شده باشد, شروع کرد به تعریف کردن از دختر هشت ساله ای که یک کلمه هم زبان نمی دانسته و از همه ی وابستگانش جدایش کرده بودند. می گفت اسم اصلیش الینا ست و بعد از مهاجرت به زور اسمش را به هلن تغییر داده اند. طوری این جمله ی آخر را گفت که حس می کردی بزرگترین ظلم دنیا را در حقش روا داشته اند. برایش این اسم سخت بوده, دوستش نداشته و با آلن اشتباهش می گرفته. این بوده که هر بار معلم سر کلاس آلن را صدا می کرده او می گفته حاضر و بچه ها هم هِر و هِر بهش می خندیدند. اینجای حرفش که رسید حس کردم چشمهایش تر شده. حس میکردم همه ی آن حس ها را دوباره دارد با همان حدت و شدت تجربه می کند. ادامه داد که سالی دو بار می رود مجارستان و این بار آخر شصت نفر از اعضای فامیل دورهم جمع شده بودند و خیلی خیلی خوش گذشته. حالا دیگر اشک را می توانستم ببینم که از گوشه ی چشمش راه گرفته بود. دست چپش را برد زیر قاب عینکش و گوشه ی چشمش را پاک کرد. دلم می خواست سفت بغلش می کردم اما با خودم گفتم که کانادایی ها دوست ندارند وارد حریم خصوصی شان بشوی. این بود که سعی کردم با صورت و چشمهایم از پشت آن شیشه ای که بینمان حایل شده بود همدردی ام را نشان بدهم. گفتم : «الان فکر می کنید اون موقع مادرتون کار درستی کرد؟» گفت که اینطور فکر می کند. چون چاره ای نداشته, اما در عین حال این خیال دست از سرش بر نمی دارد که شاید اگر همان جا مانده بودند امروز زندگی بهتری می داشت. ادامه داد که چون مجارستان دانشگاه هایش مجانی بود و از طرفی مادربزرگ و همه ی آدمهایی که دوستشان داشت آنجا بودند. حس می کردم بار بزرگ غربت را همه ی این سالها روی شانه هایش حمل کرده و هیچ وقت زمین نگذاشته. دلم سوخت. کلمه کم آورده بودم. ساعت نزدیک هشت و نیم شده بود وکم کم همه داشتند از راه می رسیدند. گفتم خیلی گپ خوبی بود. حس کردم با کسی حرف میزنم که تجربه ی مشابهی داشته ایم. لبخندی زد و گفت که آیا الان احساس بهتری دارم؟ با سر اشاره کردم که بله، ولی درواقع قلبم درد گرفته بود از این حجم ناتوانی آدمیزاد. از این همه سختی و دوری که گذر زمان نتوانسته حل و فصلش کند. حتی برای دختری که در واقع بزرگ شده ی کاناداست و همچنان خودش را اهل مجارستان می داند و از فرسنگ ها دورتر همچنان دارد در آن ده کوچک زندگی می کند.

آن روز کلینیک خلوت بود. یکی از پرستار ها که همیشه اسمم را فراموش می کند با چهره ی مصمی درخواست کرد تا اسمم را برایش هجی کنم. روی کاغد نوشتم «سورنا» و او همانطور که با اسمم ور می رفت و سعی میکرد درست تلفظش کند گفت که قول می دهد تا آخر امروز اسمم را یاد بگیرد. تقریبن مطمئن بودم که از پسش بر نمی آید اما به رویش نیاوردم و بجایش گفتم: «اگر یاد نگرفتید هم مهم نیست؛ من را سردار ایرانی اشک نمی دانم چندم هم صدا کنید قبول است.»

مابین مگس پرانی های من در درمانگاه خلوت، یک کیسه از کمد زیر دستگاه قهوه ساز در آورد و داد دستم. گفت که درخت کریسمس است و اگر ممکن است با سلیقه ی خودم سر همش کنم. فرصت نشد بگویم که تا حالا درخت نچیده ام. درختی سفید بود که جای برگ, کاغذ های سفید باریکی سر تا پایش را پوشانده بود. ریسه ای از چراغ های ریز سفید هم مابین برگ ها خودنمایی می کرد. توی کیسه پر بود از وسایل تزیین درخت و ریسه های نقره ای و سفید. همان طوری که سعی میکردم ریسه ها و گوی های نقره ای را به شاخه ها وصل کنم، همراه یکی از مریض ها که پیرزنی دوست داشتنی با لهجه ای غیر کانادایی بود پرسید که آیا کمک لازم ندارم. من هم از خدا خواسته استقبال کردم و صادقانه گفتم که اولین درختی است که دارم تزیین می کنم. بعد از کلی صرف وقت درخت را تزیین کردیم و من بدقت گذاشتمش روی میز کوچک کنار اتاق انتظار. سرتا پا سفید و بدون کنتراست بود. پیرزن مهربان در هر مرحله من را تشویق می کرد و می گفت که کارم عالی است. موجود واقعن نازنینی بود. گفتم: «شما زیادی به من روحیه می دین.» گفت: «حقیقتو می گم.» اگر کسی ایراد گرفت بگو: «اگه خیلی علاقه داری می تونی خودت درستش کنی!» و بعد هم که خنده ی من را دید گفت: «والا» :))

درمانگاه که تمام شد رفتم به سمت هال بزرگ بیمارستان. ارکستر کوچکی از بچه مدرسه ای های 8-9 ساله تا 12-13 ساله با ویولن و ویولن سل هایشان مشغول نواختن قطعه هایی مرتبط با کریسمس و سال نو بودند. مردم جمع شده بودند و با سخاوت برایشان دست می زدند. صدایی که از ساز ها شنیده می شد من را یاد همهمه ی کلاس های موسیقی می انداخت. وقتی آرشه با صدای نخراشیده ای روی سیم حرکت می کرد و استاد فریاد می زد:«فالش شد» یا «بیشتر وزن دستت رو بنداز روی سیم تا قژ قژ نکنه». نت های فالش و جیر و جیر آرشه ها بین لباس های یک رنگ و صورت های بشاش شان گم شده بود. چند دقیقه ای ایستادم و همراه بقیه دست زدم و سعی کردم نت های فالش را نشنوم یا اصلن اینطور فکر کنم که همین که بچه ها انقدر کیف میکنند و اعتماد بنفسشان بالا می رود به اندازه هزارتا نت تمییز می ارزد. شاید این کریسمسی ترین روزی بود که بعد از سه سال زندگی در آمریکای شمالی داشتم تجربه می کردم.