درباره ی من

سال 81 بود که وبلاگ را کشف کردم. مدتی وبلاگ خوانی کردم تا وسوسه به جانم افتاد تا خودم این پدیده را تجربه کنم. آن روزها وبلاگ «وقایع اتفاقیه» را میخواندم که پویان از روزهای انترنی اش در بخش جراحی بیمارستان مدرس مینوشت. بعد ها دوستان دیگری را پیدا کردم که خیلی هایشان دانشجوی پزشکی بودند و آدمهایی خاص. دنیای مجازی کوچک بود و آدمها را میشد در دسته هایی جمع و جور جا داد.

خوب یادم هست وقتی در پرشین بلاگ ثبت نام میکردم چطور لم داده بودم و پاهایم را گذاشته بودم روی صندلی کناری ام و هیچ سر در نمی آوردم که این همه اسمی که از من میخواهند تا من را به وبلاگم برسانند برای چیست. بدون فکر اولین چیزی را که به ذهنم میرسید مینوشتم. به مخیله ام هم خطور نمیکرد که روزگاری این چند اسم معرف من بشوند در دنیای درندشت مجازی. طبعن چون به کلمه هایی که با«سین» شروع میشوند ارادت دارم «سیماب» را گذاشتم آدرس وبلاگم. بعد اسم خودم را خواست و من که فکر میکردم اصولن باید اسم آدمها مستعار باشد خواستم اسمی را انتخاب کنم که جنسیت نداشته باشد; پس «سُرنا» به ذهنم رسید و بعد «سورنا». نه! تا آن روز سورنا را به عنوان اسم نشنیده بودم. فکر میکردم همان سرناست! و« بازتاب نفس صبحدمان» هم از کتاب مشیری کش رفتم که آن روزها همه جای خانه  مان خودنمایی میکرد.

بعد ها که وبلاگ نویسی برایم جدی تر شد همچنان به همان انتخاب های علی السویه وفادار ماندم. شدم سورنایی که سردار رشید اشک نمیدانم چندم بوده و انقدر خو کردم به «سورنا بودن» که  کم کم جزئی از من شد. یک روی دیگر شخصیتم که برای خودم هم تازگی داشت و لابلای نوشته هایم متولد شده بود.

شاید انگیزه ام برای مستعار نویسی-که همچنان وسوسه اش با من هست- طلب یک ارتباط ناب بوده که واسطش دغدغه های ذهنی آدمهاست. به عبارتی چیزی که این ارتباط را برایم جذاب و با اهمیت میکند اینست که کسی که این نوشته ها را میخواند در اولین نگاه با دلمشغولی های منِ بی نام و نشان ارتباط برقرار می کند و نه با اسم و رسم و تصویر بیرونی ام. فارق از اینکه در دنیای واقعی چه کسی هستم و بدور از کنجکاوی هایی که هر کسی را وسوسه میکند بداند فلانی در ذهنش چه میگذرد. خیلی ها من واقعی را هم میشناسند اما من همچنان «سورنا بودن» را ترجیح میدهم. دوست ندارم کسی با گوگل کردن اسم و رسمم به اینجا برسد.

در آخر اینکه دنیای مجازی برای من دنیای شگفت انگیزی بوده وهست. هر چقدر بی رونق و کم کار, هنوز مزه اش زیر دندانم است. در عالم وبلاگ نویسی بهترین دوستان زندگیم را پیدا کردم; مرد دوست داشتنی ام را هم. آدمهایی که با «منِ واقعی» ارتباط برقرار کرده بودند و این بزرگ ترین دلیلی است که همچنان من را وا میدارد به نوشتن.

این همه آن چیزی بود که فکر میکردم لازم است بگویم. باقی اش را بین نوشته هایم پیدا کنید:) ممنون که همچنان میخوانید و نظر میدهید:)

ای نامه ی من: sooooorena [at] gmail [dot] com