این ایوانف های دوست داشتنیٍِ زندگی

بدست soorena

این مدت را به چه کنم چه کنم گذرانده م. اینکه چه قدمی بهترین قدم بعدی است و در خلال این فکر ها یکی دو روزی دوباره به حال استیصال یک سال پیش افتادم اما خودم را جمع کردم. تصمیم گرفته ام در زمان حال زندگی کنم که البته تصمیم سختی است وقتی همه چیز مبهم است اما زندگی را شیرین می کند. برنامه هایم را می نویسم روی کاغذ, زمان بندی می کنم و اجرا می کنم. نتیجه چه بشود انقدری مهم نیست که انجام برنامه ها اهمیت دارد چون همه چیز دست من نیست. سعی می کنم به روند بیشتر بپردازم. استرسم را کم می کند.

یکی از کارهای داوطلبانه ای را که درخواست داده بودم هفته ی پیش شروع کردم. کار داوطلبانه معمولن کاری بشدت معمولی و ساده است. شده ام مسوول کلینیک بیماری های پستان در بیمارستانی که سر خیابانمان است و فاصله اش تا خانه مان ده دقیقه پیاده روی است. هفته ی پیش برای آموزش رفتم. خانم میان سالی که خودش داوطلب سابقه داری بود شده بود مسوول آموزش من. پرسید کار اصلی ام چیست و وقتی گفتم پزشکم با نگاهی که ترکیبی از تعجب و شرمندگی بود نگاهم کرد. کمی معذب شده بود. هر چیزی را هم توضیح میداد عذرخواهی میکرد که دارد اینها را برای من می گوید :) من طبق معمول لبخند میزدم و می گفتم نگران نباشد چون خودم داوطلب شده ام و این کار برای من جالب است و کمک میکند سیستم اینجا دستم  بیاید. بالاخره بعد از مدتی «کتی» یخش آب شد و شروع کرد به حرف زدن از دخترها و همسر سابقش. با چنان سرعتی همه را تعریف میکرد که من گاهی مچ خودم را می گرفتم که دارم میان لبخندهای گل و گشاد و سر تکان دادن هایم به چیز دیگری فکر می کنم. او اما منتظر چیزی جز سر تکان دادن و دو چشم مشتاق نبود. بالاخره بعد از سه ساعت آموزش از موقعیتی استفاده کردم و خداحافظی کردم و برگشتم خانه. از هفته ی دیگر قرار است چهار ساعت پشت هم به مردم خوش آمد بگویم, اتاق معاینه شان را مرتب کنم و دستشان را بگیرم ببرم توی اتاق! خلاصه کار مهمی به عهده ام گذاشته شده و من راضیم از اینکه بالاخره خیرم به کسی میرسد!

دنبال ریسرچ هم هستم و آبزرورشیپ طبق معمول. اما هنوز متمرکز نشده ام روی چیزی. این مدت چند تایی فیلم دیده ام. دو تا فلینی و آینه ی تارکوفسکی, ماما رومای پازولینی و دو تا کار آخر ژاک ریوت. چند تایی هم برنده های اخیر نخل طلای کن که همه شان ناامید کننده بودند. از «آبی گرم ترین رنگ است» تا «درخت زندگی» و حتی «روبان سفیدِ» هانکه. نه که مطلقن ناامید کننده که توقع من شاید چیزی بیشتر بود. بهر حال دیدن «زندگی شیرین» و «هشت و نیمِ» فلینی و «آینه» ی تارکوفسکی جبرانشان کرد.

با پاییز کیف می کنم این روزها. با پاییز هزاررنگ کانادا که مثل بوم عظیم نقاشی است که تو هر روز رویش قدم میزنی. خودم را بیشتر دوست دارم. به خودم بیشتر می رسم. برای خرید سبزیجات هم که از خانه میزنم بیرون خودم را خوشگل می کنم. کاری که مدت زیادی بود فراموش کرده بودم.

خشمم از او کم نشده اما دارد نرم نرم به فراموشی سپرده می شود. طبق عادت همیشگی ام فکر می کنم تجربه ی خوبی بوده از دست دادن کسی که فکر می کردی آخرین کسی است که ممکن است رهایت کند. از دستش می دهی, آنهم به جرم اینکه اوضاعت به زعم او به سامان است, و می بینی دنیا خراب نشد. زندگی هنوز ادامه دارد. هرچند مدلش فرق کرده. هرچند دیگر به سادگی نمی توانی اعتماد کنی به کسی که قربان صدقه ات می رود. خشم دارم نه از بابت کنار گذاشته شدن که از نوع کنار گذاشته شدن. بخاطر صادق نبودنش و بازی دادن منی که می دانست دیگر جایی در زندگی اش ندارم و همچنان چون برایش گفتنش سخت بود به بازیِ «تو با بقیه فرق داری» ادامه داد.

بهر حال دنیا همین است :) شاید تکلیفم برای اولین و آخرین بار با تمام شدن رابطه های انسانی روزی مشخص شد که برای ایوانف چخوف اشک ریختم. برای استیصالش و حق دادم که نتواند دیگر زنی را که به خاطر او مذهبش را هم عوض کرده بود دوست داشته باشد. من به ایوانف و ایوانف ها حق می دهم و عذاب وجدانشان را هم درک می کنم. حالم خوب است روی هم. پاییزتان دلپذیر :)

Advertisements