آن متلک های میدان انقلابم آرزوست!

بدست soorena

ظرفیت آدمها لابد باهم فرق میکند; حساسیتشان هم. در این طیف گل و گشاد من احتمالن ته  خط بی ظرفیت هایم. ظرفم هم خیلی وقت است که پرشده و به روی خودم نمی آورم. یک سال و نیم دوری برای من قطعن خیلی زیاد بوده. خیلی بیشتر از آنکه خودم فکر میکردم. این را از اشک هایی میفهمم که بی دلیل این روزها راه میگیرد توی صورتم. نه; کامل کرایتریای افسردگی را مرور کرده ام. حالم اتفاقن خوب است. بسیارهم احساس خوشبختی میکنم; شاید بشود گفت تا حالا انقدر خوشحال نبوده ام. قصد خودکشی هم ندارم! پلَن هم طبعن ندارم. دسترسی به قرص و سلاح گرم هم ندارم. خواب و خوراکم هم خوب است. صدا هم نمیشنوم اما دروغ چرا همچنان احساس گناه میکنم. احتمالن این احساس گناه زگهواره تا گور با من است.

دردم فقط همان درد بی درمانِ دوری است.  دوری برای بی اهمیت ترین چیزهای مرتبط با ایران; حتی سردردهای تهران. انقدری که بنشینم هانیکو را سرچ کنم و دو سه قسمتی را ببینم و اشک بریزم. فامیلِ دور نگاه کنم اشک بریزم. اخبار بخوانم اشک بریزم. ظرفم پر شده میدانم. باید هر جور هست خودم را از این ددلاین های لعنتی خلاص کنم و یک سفر بروم به شهر دودزده خودم . گیرم که وسط سال باشد و همه کس و کارم اینجا باشند. باید بروم و میدان انقلاب را گز کنم. چند تایی متلک ناموسی بشنوم تا دلم باز شود. بخدا شوخی نمیکنم دلم برای نگاه های هیز رهگذران میدان انقلاب هم تنگ شده. دیروز با مرد دوست داشتنی ام در خیابان خوش آب و رنگی قدم میزدیم و کیف هوا و فضا را میبردیم; آفتاب بهار پهن شده بود روی ساختمان ها و از قضا خیابان پر بود از عتیقه فروشی که یک جورهایی من را یاد تابستان های خیابان ویلا انداخت. حتی یاد دانشگاه فکستنی علمی کاربردی افتادم که روزگاری میرفتم. بین همه ساختمان های رنگ و وارنگ جلوی یک ساختمان قدیمی که کمی آجرهایش به سیاهی میزد ایستادم و همینطور با لذت و ولع نگاهش کردم. به یاد همه خیابان های مرکز و جنوب شهر دود گرفته خودم که روزگاری دوربین بدست ازشان عکس میگرفتم.

Advertisements