!Empathy

بدست soorena

اولین جلسه کلاس بود. کلاس مهارت های بالینی یا آمادگی برای امتحان عملی. 80 کیلومتر را در باد شدیدی که ماشین را تکان میداد و برف هم قاطی اش شده بود رانندگی کرده بودم و به هر مصیبتی بود 10 دقیقه بعد از قرارمان با سارا , مسوول هماهنگی کلاس ها, خودم را رسانده بود دم درِ خانه ای بالای کوه که هیچ نشانی از حیات درش نبود. زیر برفی که مدام تند ترمیشد, روپوش سفید در دست در کوچه ای خلوت میلرزیدم و ناامیدانه به در میکوبیدم. آدرس را ازکجا آورده بودم؟ زیر ایمیل خانم سارا آدرسی نوشته شده بود و من هم وبسایت را زیرو رو نکرده بودم برای آدرس دیگری. در آن لحظات برفی و سرد بیش از همه با خودم فکر میکردم که آیا قربانی یک کلاه برداری اینترنتی شده ام؟ زنگ زدم. گوشی اش را بر نداشت. ایمیل زدم; جوابی نیامد. آخر سر درِ همسایه شان را زدم. چیزی نگذشت که خانم خوش رویی در راباز کرد که  به وضوح از سرو قیافه یخ زده من دلش به رحم آمده بود. بعد از اینکه چندین بار پیشنهاد کرد بروم خانه اش بنشینم و خودم را گرم کنم راه افتاد بسمت در پشتی تا ببیند کسی خانه هست یا نه. تنها نکته مثبتش این بود که دلم را خوش کرد که سارا نامی وجود خارجی دارد که در همین آدرس زندگی میکند و کلاه سر من نرفته است. نیم ساعتی که گذشت سارا زنگ زد; غش غش خندید که رفتم در خانه اش. با دلخوری گفتم مگر آدرس محل کار را زیر ایمیل رسمی تان نمینویسید؟ گفت که این آدرس پستی مان است. چند دقیقه  بعد خودش آمد دنبالم و تا کلاسی که نیم ساعتی از شروعش گذشته بود همراهیم کرد.

کلاسی که ثبت نام کرده ام تشکیل شده از جلسات مواجهه با هنرپیشه هایی که نقش بیماران را بازی میکنند. یک پزشک هم نشسته در نقش ممتحن و بقیه بچه ها هم دارند نگاهت میکنند. کلاس ها برای آمادگی امتحان آسکی کاناداست که اینطور که به نظر میرسد خیلی از امتحان عملی آمریکا جدی تر است. بجز اینکه زمانش کمتر است نکته آزاردهنده اش حضور همان ممتحنی است که مثل روحی خبیث مقابلت نشسته که در عین اینکه حضور سنگینش را حس میکنی و باید  تک تک معایناتت را برایش توضیح بدهی; باید وانمود کنی که وجود خارجی ندارد. در حالیکه در امتحان آمریکا خود هنرپیشه ها ارزیابی ات میکنند و این نعمتی است. خب من را هنوز عرقم خشک نشده نشاندند به مصاحبه با همسر یک بیمار مرگ مغزی که من باید این خبرنا گوار را بهش میرساندم و در عین حال برای اهدا عضو متقاعدش میکردم. خب راستش خیلی سخت بود. دادن خبر بد اصولن مزخرف ترین کار دنیاست حالا وقتی طرف از یک فرهنگ دیگر می آید سخت تر هم میشود. من هم که بعد از یکساعت لرزیدن در سرما همینطوری گیج میزدم; اول از همه رفتم با ممتحن دست دادم! که بعدن گفتند همچین کاری را دیگر تکرار نکنم! بعد هم نشستم به صحبت با همسر مریض خیالی که الحق و الانصاف نقشش را عالی بازی میکرد. همچین بغض کرده بود که دل آدم ریش میشد. من هم که اصولن حساس, بدتر از او غصه دار نشسته بودم.  در نتیجه بجای اینکه برای همسر بینوا توضیح بدم که خانمت دقیقن چه بلایی سرش آمده یک راست گفتم متاسفانه دچار مرگ مغزی شده و هی گفتم متاسفم. شما بگویید بیست دفعه. او هم انقدر حالش خراب شد که من را وسوسه کرد دستش را نوازش کنم اما چون قَدَم نرسید, بس که صندلی اش دور بود, دستم را اولین جایی که رسید- که پایش بود- گذاشتم ونوازش کردم که یعنی متاسفم. 10 دقیقه که تمام شد خانم دکتر ممتحن که  معمولن صبر میکرد و آخر از همه نظرش را میگفت با لهجه بریتیشش تقریبن فریاد زد که: Never ever touch your patient’s leg. You could lose your license for that, at least for three months! and you will definitely fail in your exam.

من در عین اینکه از حجم احساساتی که برای یک هنرپیشه نشان داده بودم خنده ام گرفته بود; تا میشد عذر خواهی کردم. آنها هم البته که پذیرفتند اما خانم دکتر آنقدر شوکه شده بود که تا آخر جلسه چند بار دیگر هم گفت :« بهتره اصلن به مریض دست نزنید. حتی به شانه اش! پا که دیگر جای خود دارد» تعجبش وقتی بیشتر شد که گفتم ایرانی ام . «مگر شما اجازه دارید به مرد ها دست بزنید؟» و من گفتم: «در رابطه پزشک و بیمار معلوم است که حق داریم  و خیلی هم آرامش بخش است.» گفت: «اما اینجا بیمار میتواند شما را سو کند که بهش نظر داشته اید و رفتارتان تحریک کننده بوده» پناه بر خدا:)) البته بی راه هم نمیگفت. من هم هیچ وقت جز شانه مریضم جای دیگری را نوازش نکرده بودم! اما اگر هم اتفاق مشابهی می افتاد کسی نمیرفت شکایت کند. گفتم که قَدَم نرسید و او خندید. به ذهنم نرسید اما باید میگفتم: «خانم دکترعزیز;  توی مملکت ما با همه اینکه  جایگاه پزشک تنزل پیدا کرده اما هنوز هم دکتر محرم حساب میشود و مخصوصن وقتی دکتر جوان مونثی مردی میان سال را نوازش میکند معمولن کسی همچین فکری نمیکند.» اما به هر حال حق داشت به نظرم. شاید توی تهرانش هم چنین کاری تبعات بدی داشته باشد و طرف فکر ناجور بکند. در راه برگشت به خانه در بین برف و بوران و لهجه روسی یلِنا, دوست جدیدم, همه اش یاد همدردی ام با شوهر خانم مرگ مغزی می افتادم و از فکر اینکه  بسی به چشم این جماعت موجود خنده داری آمده ام  لبخند میزدم.

Advertisements