روزهای سردِ سبز

بدست soorena

مینویسم و پاک میکنم..مینویسم  پاک میکنم. ذهنم پراز قصه های نگفته است. بیشتر وبلاگ نویسی این روزهایم در طی مسیر پر درخت کتابخانه تا خانه میگذرد و یا دقایقی قبل از خواب, وقتی که پتو را کشیده ام تا نوک دماغم بالا; تند تند توی ذهنم مینویسم و نظرات مهمی در مورد دنیا و آدمها میدهم. نوشته هایم در لحظه متولد میشوند و سوار باد بهاری میشوند و نرم دور میشوند.

کتابخانه امن و امان است. فصل بهار که آمده اتاق مطالعه ساکت ما هم پاتوق برنامه های جورواجور شده. صبح ها «Toddler Time» است. یک برنامه هیجان انگیز برای نوپایان گوگولی مگولی که اولین باری که کشفش کردم داشتم از ذوق بال در می آوردم. همین که وارد کتابخانه شدم بدون اغراق بالای بیست تا کالسکه بچه جلوی در اتاقک شیشه ای پارک شده بود و توی اتاقک هم صدای ساز و آواز می آمد . یک عالمه بچه نوپای رنگ و وارنگ- سیاهپوست, بور و چشم بادامی- در بغل پدر و مادرهایشان جا خوش کرده بودند, دست میزدند, ذوق میکردند و خانومی هم برایشان آواز میخواند. همه کتابخانه را گذاشته بودند روی سرشان اما تا باشد از این آلودگی های صوتی:) من که دلم ضعف رفت برایشان و خیلی خودم را کنترل کردم که در یک اقدام انتحاری نروم و یکی دوتایشان را برای خودم برندارم:دی

یک نکته جدید کشف کرده ام در مورد کتابخانه مان. کتابخانه ما 95 هزار جلد کتاب دارد و 500 تا دی وی دی و تازه این همه برای یک کتابخانه عمومی است. سرکی به دی وی دی ها کشیدم و شاخ در آوردم; انواع و اقسام شاهکارهای سینمایی در قفسه ها چیده شده بود. دی وی دی های با کیفیت مجموعه کرایتریون, کَن برده ها و غیره و غیره. من با شعفی کودکانه سه فیلم از هیروشی تشیگاهارا را گرفتم که «Woman in the Dunes» اش را دیده بودم. دو فیلم دیگر هم توی دی وی دی هست با یک کتاب که چند مقاله در باره کوبوآبه , تشیگاهارا و تورو تاکه میتسو دارد. سه روشنفکر معاصر ژاپن که چهار فیلم « Pitfall»,«Woman in the Dunes»,«The Face of Another»,«Man Without a Map » محصول همکاریشان است وسه فیلمش در این دی وی دی است. خلاصه من هم که نقطه ضعفم مردمان چشم بادامی اند, حسابی از کشفم مشعوفم. «Paris, je t’aime» را هم گرفته ام. همه را گذاشته ام به عنوان جایزه های خودم که اگر برنامه درس خواندنم اجازه داد ذره ذره ببینمشان. خلاصه که باورم نمیشد چنین فیلمهای خاصی را بتوانم توی یک کتابخانه عمومی پیدا کنم. انتظار داشتم جایشان در کتابخانه دانشگاه باشد یا جایی شبیه این.

دیگر اینکه به طرزی باور نکردنی هر خانم ایرانی ای که در کتابخانه میبینی خم شده روی کتابهایش دکتر است حتی اگر خلافش ثابت شود! یکبار من نشسته بودم کنار خانمی که از روی مش موها و خط چشم پررنگش میشد حدس زد ایرانی است. با خودم گفتم یعنی این خانم هم پزشک است؟ مدتی گذشت تا آقای کناری شروع کرد به فارسی از خانم کنار دستی سوال پرسیدن. سرتان را درد نیاورم که خانم کاردیولوژیست بودند و آقا هم جراح! من هم خب نقش دیوار خانواده را بازی میکردم:دی امروز هم چند صندلی آنطرف تر دو دختر ایرانی نشسته بودند که فقط صدایشان را میشنیدم. آنقدر بلند حرف میزدند که نمیشد تمرکز کنم. کمی نگذشت که سر ACE Inhibitor ها در درمان دیابت مشغول گپ و گفت شدند و من هم طبعا در طرفه العینی از نظر دور شدم .انقدر متاسفانه نظر های عجیب وغریب و تا جای ممکن گمراه کننده از همکاران ایرانی شنیده ام که ترجیح میدهم تا جایی که ممکن است ازشان دور باشم بلکه انرژی های منفی ای که از خودشان ساطع میکنند به من اصابت نکند.البته با کمال تاسف این را اعتراف میکنم . ایران هم که بودم تک و توک آدمهایی بودند که درست راهنمایی ات کنند یا چهار تا کلمه حرف بدردبخور بهت بزنند. خلاصه که در عجبم از بخل اطلاعاتی دوستان و همکارانم.

تنها دوستم در کتابخانه مسوول حراست است  یا همان سیکیوریتی! مرد سیاه چرده میانسالی است اهل هندوستان. رابطه ما در حد لبخند های سخاوتمندانه ایست که هر روز دو نوبت بینمان رد و بدل میشود و عجیب گرمای شرقی با خودش دارد. میتوانم به جرات بگویم توی این لبخند ها و دو کلمه «سلام» و «خداحافظی» که بینمان رد و بدل میشود کلی حرف هست; کلی احوال پرسی و چاق سلامتی حتی. چیزی که فقط وقتی یک شرقی, شرقی دیگری را میبیند با همه سلولهایش لمسش میکند. خلاصه که این مرد شرقی مهربان را دوست میدارم :)

Advertisements