توجیهاتی در باب چرایی ننوشتن!

بدست soorena

گاهی بخودم می آیم و میبینم دارم جایی -پشت فرمان یا وسط میهمانی- وبلاگ را آپ دیت میکنم…کلمات پشت هم ردیف میشوند و جایی در خلا رها میشوند…در لحظه زاده میشوند و در لحظه میمیرند…و من قدرت ثبت کردنشان را ندارم…

نوشتن برایم همیشه راهی برای نفس کشیدن بوده…محل امنی برای نظم دادن به همه آنچه در ذهنم دودو میخورد…حالا خیلی وقت است که دغدغه های من مجال مطرح شدن پیدا نمیکنند…بیمارستان و مریض دیدن هایم خالی از لطفی است که همیشه داشته…حتی اتفاق های خوشایندی که میافتد آنقدری پر رنگ و تر و تازه نیستند که بنویسمشان…عمق فاجعه کار در بیمارستان خصوصی آنقدر زیاد است و آنقدربا طبع من ناسازگار ,که هر چه بنویسم پر میشود از سیاه نمایی…پر میشود از غم نامه…

یگذریم…امروز چشمم افتاده بود به چراغ سقفی اتاق تازه ام…چراغی که مدت ها گشتم تا پیدایش کنم…و جالا که نگاه میکنم میبینم درست مانند چراغ سقفی خانه دوستم است که روزی دیده ام و خوشم آمده…انگار در ناخود آگاهمان سراغ آنچیز هایی میرویم که قبلا دیده ایم و دوستشان داشته ایم…خنده دار است که برایتان تعریف کنم که همین امروز کشف کردم که  نیم بوتم شبیه کفش های ادگار گربه های اشرافی است…وقتی که نا غافل بین دی وی دی هایم گربه های اشرافی را پیدا کردم و چند دقیقه ای به تماشایش نشستم…حالا که خوب فکر میکنم میبینم کوله پشتی محبوبم هم شبیه کوله پشتی حناست…دختری در مزرعه…فقط سیاه است …اما همان در شل و ولی را دارد که بی دغدغه  خودش را ول میدهد روی بدنه کیف…احتمالا اگر بیشتر بگردم چیزهای مضحک بیشتری هم پیدا میکنم…جزئیاتی احمقانه و دوست داشتنی…

 

Advertisements