ناکجاآبادی بنام ایران

بدست soorena

خبر انحلال دانشگاهمان را که شنیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید وضعیت خودم بود و امتحان های رزیدنتی…سر درگمی و نگرانی از به تعویق افتادن همه برنامه هایی که برایشان مدتها وقت گذاشته ام…اما حالا بعد از همه گفته ها و شنیده ها دیگر نگران خودم نیستم…نگرانی من برای همه دانشجوها و اساتید و پرسنلی است که سردرگم اند و تحقیر شده … که شب خوابیده و صبح با سرنوشت دیگری بیدار شده اند …که دیگر در خانه خودشان جایی برای آنها نیست…

ساختمان مرکزی دانشگاه سرپاست…در زیر باران پاییزی هنوز پر ابهت ایستاده و نگاهمان میکند…هنوز با اسم دانشگاه ایران…کاری انجام نمیشود…سیستم ها بسته است…باران نرم نرم میبارد…عده ای با چتر جلوی در ورودی ایستاده اند و با هم پچ پچ میکنند…راه را باز میکنم و داخل میشوم…اتاق فارغ التحصیلان هنوز همان جایی است که در همه این سالها بوده و پرسنل هم هنوز همان آدمهای آشنایند…کاری انجام نمیشود…میپرسم شما میمانید؟…نمیدانند…یکی از خانم ها میگوید که این چند روز بچه های انترن بی وقفه زنگ زده اند و در مورد مدرکشان پرسیده اند …گفته اند که نمیخواهند مدرکشان به اسم دانشگاه دیگری صادر شود…اسم دانشگاه خودشان را میخواهند و ما متعجبیم از این همه تعصب…رو میکند به من که آیا برای شما هم مهم بود که مدرکتان به اسم دانشگاه دیگری صادر شود؟ سرم را به تایید تکان میدهم…معلوم است که مهم است…به همکارش میگوید ببین این خانم دکتر هم روی دانشگاهش تعصب دارد…

بیرون که می آیم باران هنوز میبارد…نامهربان بر سر دانشجویانی که ایستاده اند تا دانشگاهشان را پس بگیرند…صورت های جوان و نگرانشان نگاهت میکند…اشک میدود توی چشمهایم…قاطی باران میشود…باران نامهربانِ آبان ماه…تعصب دارم روی خانه ام…فکر میکنم بدیهی ترین احساسی است که هر کس میتواند داشته باشد…چه کسی را سراغ دارید روی خانه اش تعصب نداشته باشد…شنیده ام گفته اند که دانشجویان دانشگاه ایران از خدایشان باشد که زیر مجموعه دانشگاه تهران شوند وقتی رتبه بچه های دانشگاه تهران بالاتر است…با خودم میگویم پس این همه جنگ در طی تاریخ برای پس گرفتن مستعمره ها برای چه بود…چرا مردمان هند و الجزایر قیام کردند…با اینکه کشورهایشان را ابر قدرت ها اداره میکردند…چرا از خدایشان نبود…عراق و افغانستان چطور…چه کسی آقابالاسر میخواهد…دانشگاه ایران اگر بنا بود به هر بهانه ای تعطیل شود دلیلی برای انحلال یک شبه اش نبود…حداکثرش این بود که از امسال دانشجوی جدید نگیرد تا دانشجوهای قبلی فارغ التحصیل شوند و بروند پی کارشان…اینطور استرس وارد کردن به چند هزار دانشجو و پرسنل و استاد چه توجیهی میتواند داشته باشد…

باران میبارد ومن از محوطه دانشگاه خارج میشوم…در و دیوار دانشگاه را خوب نگاه میکنم…میخواهم بند بندش را بخاطر بسپارم…بند بند خانه ای را که دیگر خانه ام نیست…که من از این ببعد فارغ التحصیل ناکجا آبادی هستم …که هویتم نامعلوم است…هویت…چیزی که به سادگی در این سرزمین بر باد میرود… 

Advertisements