این نیز بگذرد…

بدست soorena

مدتی هست که دلم به نوشتن نمیرود… که روزهایم کشدار و تبدار است…که نقشه میکشم و بر آبش میدهم…که اعتماد بنفسم را از دست داده ام…که دلم لک زده برای روزهایی که آدم مفیدی بودم…که دلم برای خودم تنگ شده…برای دخترک درونم که همه چیز را معصومانه میدید و تفسیر میکرد…

هر چه فکر میکنم یادم نیست خودم را کجا جا گذاشتم…بین صورت های منجمد آشنایان…یا بین مریض های رنگارنگی که سعی میکنم دوستشان داشته باشم…ویا اینکه گم شدم بین خواب ها ونگرانی هایم…

شما که غریبه نیستید…هر چقدر میگردم این روزها خودم را  پیدا نمیکنم…خود خوشبینم را…دوباره نشسته ام به ترسیم بدیهیات…به تفسیر دوباره همه  قشنگیهای عالم..و بوی تزویر را میانشان استشمام میکنم…و سره از ناسره سوا میکنم…

خودم را دوباره می یابم…میدانم…

Advertisements