من و نازی

بدست soorena

«به من بگوييد
فرزانگان رنگ و بوم و قلم!
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟»*

من و نازی را سالها پیش قاطی کنجکاوی هایم خریدم , ورق زدم و گذاشتمش توی کتابخانه ام تا روزگاری سر صبر بخوانمش…آن روز هم طبق معمول نیامد تا وقتی که روزنامه ها خبر دادند که حسین پناهی دیگر نیست…و من همان روزها رفتم نشر دارینوش و برای سبک کردن وجدانم احتمالا یکی از سی دی های شعرش را گرفتم به اسم ستاره ها…و باز ستاره های پناهی ماند قاطی همه آنچیزهایی که روزگاری باید خوانده شوند و دیده شوند…تا همین هفته پیش بود که بالاخره مجالی دست داد و حین رانندگی گوش سپردم به لحن خاص و ساده پناهی و شعرهایی که پشت هم میخواند …و نمیدانم خاصیت لحن معصومانه پناهی بود یا شلوغی خیابان ها که شعرها به نظرم  واگویه هایی پیش پا افتاده و حتی بی سر و ته آمد…خواستم بیایم و اینجا چیزکی بنویسم  در باب آدمهایی که از پناهی و دنیایش سواستفاده کردند و نوارها پر کردند و کتاب ها چاپ کردند که تو خواندی که :

 «مادر بزرگ
گم کرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام»*

و گفتی دیگر از شعر چه میخواهی جز وصف دنیایی خاص و بی غل و غش؟ و من دوباره و چند باره ستاره های پناهی را گوش دادم…اینبار زیر باران و در گوشه ای دنج و لحن صدایش را حذف کردم و جادوی کلامش را دیدم…متحیر از اینکه چقدر دانسته ها و خوانده های  آدمها میتواند سوقشان دهد به توهم اینکه میتوانند درباره هر چیز حکم قطعی بدهند… من هم لابد یکی شان…

و حالا هی میخوانم و میخوانم…و ور پزشک مسلکم دلش آتش میگیرد برای همه فکر ها و دغدغه های طلبه ای که شاعر شد…و برای همه آنچه که شعر بود و شاعرکش…

«و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را,

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی,

آنهارا

با خدای خویش

چشم در چشم هم,  نوش کنیم.»*

 

روحش شاد…

*من و نازی-حسین پناهی

Advertisements