دختر شهر قصه

بدست soorena

بعد از برگشتنم ندیده بودمش…سراغش را میگیرم  و همه ساکت میشوند…پرستار جدید پوزخند میزند و آن یکی که قدیمی تر است صورتش در هم میرود…میگوید داستانش را باید برایت تعریف کنم…داستان رفتنش را…

اولین باری که دیدمش را خوب یادم هست…یکی از شبهای آبان ماه بود ونگاه ستیزه گرش روی من سنگینی میکرد… من بدون اینکه بدانم رقیبش شده بودم … به صبح نکشید که ور صلح طلب وجودم همه چیز را سامان داد…ما دوست شده بودیم و دوست ماندیم …صورتش خوب پیش چشمم هست و آن نگاه مشتاقش که روی همه صورت ها دور میزد و من به وضوح میدیدم که این دختر مجرد سی و هفت -هشت ساله دلش کسی را میخواهد که باشد برای همیشه…

 قصه پریان که زیاد خوانده باشی , شاید هم نه هرکس در دلش قصه پریانی را از بر باشد و بخواهد روزی روزگاری قهرمانش بشود…شاهزاده خانم  اش…نه اصلا بگذارید اینطور تعریف کنم که همکار سی و هفت هشت ساله ما بالاخره شاهزاده رویاهایش را پیدا کرد و در دم عاشقش شد…یک هفته از دلدادگی اش نگذشته بود که ازدواج کرد و تست اعتیاد مثبت همسر آینده اش را هم قاطی رویاهایش کرد …خودش را یک منجی تمام عیار دید برای رها کردن او از هر چه پلیدی است… و سر یک ماه داستان سیندرلایی اش تمام شد …واز شرم یا افسردگی یا هر چه بود سرش را انداخت و رفت پی سرنوشتی غم انگیز…

دلم میگیرد…بیشتر از پوزخند دیگران و اینکه اینطور محکومش میکنند که حقش بود…و من میدانم که آدمها گاهی انگار میخواهند نبینند و نشنوند بس که حالشان شیرین  و رویایشان دلچسب است … من میدانم که او میخواست شاهزاده خانم باشد به هر قیمتی…و او هیچ وقت عاشق نشده بود لابد…و حقش بود که به بهترین ها برسد…و نرسید… 

امروز همه اش حواسم پیش اوبود و شیطنت هایش..با خودم میگفتم داشت زندگی اش را میکرد…از طرفی بالاخره کسی را پیدا کرده بود که دوستش بدارد…ولو مدت کوتاهی…خدا میداند که هنوز با همسرش سر میکند یا در عالم عاشقی حق طلاق را هم درز گرفته بوده سر عقد…سرنوشتش را نمیدانم…کسی هم خبرندارد…انگار خواسته کسی پیدایش نکند…فقط میدانم عاشقی حق هر تنابنده ای است…خدا کند سرنوشتش آنقدر که شنیده ام غم انگیز نباشد…

Advertisements