بودن یا نبودن! آه!

بدست soorena

روزگاری بود ,شاید اوایل دوران دانشجویی, که فیلد هیجان انگیزی را کشف کرده بودم بنام روانشناسی بالینی و پشتبندش بخش لذت بخش روانپزشکی بود و تجریه و تحلیل کردن های من از خودم و از محیط اطرافم …روانشناسی بالینی ,کشف محیر العقول من, پا به پایم آمد تا شاید یکسال پیش که یک باره رسیدم به شکی دکارتی…به یک بدبینی بیشتر…و بعد از مدتها ذهنم مشغول این شد که شاید دیدگاه دایی جان ناپلئونی دوستان ,مخصوصا, غیر پزشکی ام که سرشان به تنشان می ارزد پر بیراه نباشد…همان نظریه معروفی که روانشناس ها را محکوم میکند به تولید آدمهای شبیه به هم…به ساختن آدمهای نرمالی که همه چیزشان خیلی شبیه هم است و خیلی  ساده و تعریف شده است…نرمی که اگر بخواهی تعریف درستی از آن داشته باشی خیلی از آدمها من جمله خود من از آن بیرون می افتند…شاید بهتر باشد بگویم آن ایمان سفت و سختم به روانشناسی را به عنوان کلیدی که همه قفل ها را باز میکند از دست دادم..اما  از آن ور بوم هم نیفتادم و هنوز هم معتقدم که آدمهای اکستریمیست و به قول دوست گ و گ زوایه دار اگر به آموزه های روانشناسی عمل کنند ,حالا نه به آن حالت عامیانه اش, زندگی شان آرام تر میشود و کم تنش تر…اما همین جا هم میتوانم قسم بخورم که احتمالا خلاقیت ها و خیلی هیجان های زندگیشان کم خواهد شد…

بهر حال همچنان ذهنم دارد بالا و پایین میکند…دیدگاه روانپزشکی را, که به نظرم با دیدگاه روانشناسان تقاوت دارد ,با دیدگاه دایی جان ناپلئونی دوستان کتاب خوانی که سرشان به تنشان می ارزد …اصولا مشغولیت فکری اگر نداشته باشم که روزم شب نمیشود :)

Advertisements