فال قهوه

بدست soorena

تا جایی که یادم می آید هیچ وقت فالگیر و رمال جماعت را قبول نداشته م…نه فقط قبول نداشته م که در مخیله ام هم نمیگنجید که کسانی باشند که غیر از تفریح پی اش را بگیرند…خودم اما برای تفریح هم هیچ وقت حتی حاضر نشدم بنشینم پای صحبت فالگیری تا برایم شغلی پیدا کند , ظهور نیمه گمشده ام را نوید دهد و یا گنجی ناشناخته را کشف کند و سر جمع آینده ام را, آینده ای که که نامعلوم بودنش قشنگش میکرد ,برایم پیش گویی کند…

اما چند وقتی هست دلیل اینکه عده ای -که تعدادشان کم هم نیست -برای حل حیاتی ترین مشکلات زندگیشان دنبال فالگیر و رمال میروند را فهمیده ام…شاید بهتر است بگویم بهتر درک میکنم…اینکه وقتی مستاصل میشوی به هر چیزی چنگ میزنی تا امیدت را احیا کنی… وقتی هر چه در چنته داری خرج کرده ای, وقتی همه تلاشت را میکنی و دنیا آنی نمیشود که باید یا آنچیزی که میخواهی را بدست نمی آوری میروی دنبال قسمت…شاید هم خسته از این همه تلاشی و نرسیدن و دلت میخواهد کسی باشد که آخرش را بگوید…که ته ته همه اینها بالاخره از کجا سر در میاورد…چیزهایی هست که نمیدانی و چیزهایی که دست خودت نیست…

حالا همه اینها را گفتم که بگویم برای اولین بار چیزی دیدم که دلم خواست با همه وجود باور کنم کاش حرف فالگیر و رمالها حقیقت داشته باشد…کاش بشود به همه فانتری ها و رویاهای شیرینی که رمال ها برایمان میبینند دل خوش کنیم…وقتی دخترک تر و فرز آنجور نگاهش را ریخت توی لیوان نوشیدنی اش , رفت در عالم هپروت و برایم از داستان به هم خوردن نامزدی اش گفت…نامزدی عجیبی که زیاد جزئیاتش را نپرسیدم…بیشتر ساکت شدم و نگاهش کردم تا حرف بزند…

فال گرفته ام…فال قهوه و در فالم آمده بود که میان داستان عاشقانه ام دوره جدایی کوتاهی هست…و بعد مثل جن زده ها سرش را بالا آورد و لبخند روی صورتش نشست…

پرسیدم: سر چی بهم خورد؟ …سر شرایط عقد…حق طلاق رو نمیداد …گفتم برو فکرهات رو بکن و اگر خواستی دوباره سرش صحبت میکنیم…اضافه کرد: برام دعا کن .هفته دیگه قراره باهم حرف بزنیم…دعا کن برگرده…و به انگشتر برلیانی که روی انگشت حلقه اش برق میزد تابی داد…آمدم بگویم بنشین به ریشه یابی اینکه چرا دادن حق طلاقی که دادنی و گرفتی نیست برایش معضلی بوده…آمدم بگویم این چیز کمی نیست…آمدم بگویم شاید درست نمیشناسی اش…آمدم خیلی حرفهای منطقی  دیگر بزنم اما او مثل  دختر شاه پریانی  که شاهزاده اش را در دوردست ها میدید  مدام با خودش لبخند میزد…آنوقت بود که تسلیم, فقط نگاهش کردم و آرزو کردم که کاش همه این حرفها حقیقت داشته باشد…

Advertisements