غرغرنامه

بدست soorena

هر چه به ذهنم میرسد را مینویسم…پشت هم…بلکه برنامه ای نصفه نیمه از لای نوشته ها سر بر آورد و من را نجات دهد از اینهمه عذاب وجدان…هندوانه های خوشمزه رنگارنگ باز سنگینی اش را بر من تحمیل میکند و من هنوز به زحمت بلندشان میکنم…با همه غرغر هایی که میشنوم و نصیحت های خیرخواهانه ای که گاه اثرش را هم میگذارد مثل همین یک هفته که خواب و خوراک را گرفته است از من…و باز باید دستهایم را حائل بدنم کنم , جستی بزنم وبلند شوم از زمین…من کامل گرای لعنتی باید بارها و بارها با خودم تکرار کنم که چرا همه این کارها را قبول کرده ام و چرا لازم نیست همیشه پرفکت باشم و چرا هر چند غم انگیز خیلی ها دلایل من را نمیفهمند…

دیگر رمقی نمانده , حتی برای توضیح دادن و غصه خوردن…این کله بیچاره در آن واحد چقدر دیتا را باید آنالیز کند مگر…انصافت کجاست؟و من هر چقدر هم به این سلول های بینوا فشار بیاورم نمیفهمم ن م ی ف ه م م دلیل همه این قطع و وصل شدن ها و دوست داشتن ها و پس زدن های شما را…پس دست از سر کچل من بردار..منٍ اخلاق گرایٍ مطلق گرایٍ جزمی را به حال خودم بگذار با همه باید ها و نباید هایی که دلم را به بودنشان خوش کرده ام…زندگیت را بکن , هر جور دوست داری , در لحظه حالش را ببر و از خیر تایید و پشتیبانی همیشگی من بگذر …

Advertisements