زنانگی

بدست soorena

اخیرا به نتایج عجیب و غریبی رسیده ام…اینکه آدم ها را نمیشناسم…زن بودن و مرد بودنشان را هم…این جاذبه بین زن و مردهای بی ربط را درک نمیکنم…با حساب و کتاب های من سازگار نیست و هیچ وقت نفهمیده ام که چرا دو آدم بالغ باید بر سر موجود بالغ بی ربطی مثل بچه ها به جان هم بیافتند, آنهم برای گپ و گفتی چند دقیقه ای…

ساعت ۲ صبح است, استیشن پر است از آدم…پرستار شب , من و یکی از پزشکان دیگر که آقای دکتری است , نشسته ایم  به حرف زدن…اورژانس تازه خلوت شده و نفس میکشد…دکتر رو میکند به من و از هر دری حرف میزند…آدم خوش مشربی است و دوست داشتنی…زن وبچه دار و در یک کلام همکاری قابل احترام…سمت دیگرم پرستار شب نشسته…حداقل ۴-۵ سالی بزرگتر است از من…تا حرف میزنم میپرد وسط حرف های من و غرغر میکند که بجای حرف زدن پرونده را بنویسم و زود تمامش کنم… سرم که گرم پرونده نویسی میشود شروع میکند به گپ زدن و خندیدن…و انقدر این تغییر حالتش واضح است که حتی من هم میفهمم…منی که در محیط کار با آدمها دوستم و راحت و هیچ وقت احساس نکرده ام کسی مرد است یا زن…اما انگار این خانم من را رقیب خودش فرض کرده…خودش را لوس میکند برای دکتر و او هم که لابد بهتر از من آدم ها را و زن و مرد بودنشان را میشناسد با دقت میپرسد که چرا بد اخلاقی میکند مگر چه اتفاقی افتاده و او بیشتر و بیشتر لوس میکند خودش را…بیچاره دکتر…کم کم دستم می آید قضیه چیست…همان زنانگی که حرفش را میزنند و من هیچ وقت حداقل در محیط کار درکش نکرده ام …که چرا باید بر سر گپ و گفت با مردی دو خانم به جان هم بیافتند! آنهم من ! منی که در عین داشتن همه بد جنسی های ریز مهار شده ام , موجود بد ذاتی به نظر نمیرسم و انقدر حریم همه چیز را نگه میدارم که هر بنی بشری من را ببیند دوزاریش می افتد که توی باغ خیلی مسائل نیستم …ظاهرم لابد غلط انداز است نمیدانم…قرار است با هم کشیک بدهیم و کار کنیم…سعی میکنم درکش کنم… صندلی را عقب میدهم و عذرخواهی میکنم اگر پشتم به او بوده…مینشینم کنار دستش , از آن لبخند های همیشگی تحویلش میدهم و تمام روحیه مامانیستی ام را خرجش می کنم…نتیجه رضایت بخش است …تا صبح دیگر از آن نگاه های رقیب جویانه خبری نیست . لبخند دوستانه ای میزند وقتی من را میبیند و خوب متوجه شده که من رقیب خطرناکی نیستم و خیلی بازی ها را هیچ وقت واردشان نمیشوم… به همین سادگی…

Advertisements