lightheadedness

بدست soorena

سرم خالی خالی شده…امروز فهمیدم…از قطره های بارانی که  به سرم میخورد و صدا میکرد …مثل نجوایی که در اتاقی خالی می پیچد و بزرگ میشود…امروز حتی اسمم را هم یادم نمی آمد…قاطی کلماتی که در مغزم چپانده بودم گم و گور شده بود…کجا بودم…آها…سرم خالی بود و سبکیش را احساس کردم ; درست همان وقتی که سر چهار راه به ضرب گرداندمش تا دخترک فال فروشی را تماشا کنم که روی جدول کز کرده بود و چشمهایش غرق خواب بود…همانجا بود که احساس کردم یک خالی بزرگ را جای سر به تنه ام دوخته اند…باید فکری به حالش کنم…چطور و چجورش را هنوز نمیدانم…به هر کس بگویم که سرم یکهو خالی شده و دیگر روی تنه ام احساسش نمیکنم به عقلم شک میکند…دکترها هم که از سبکی سر و این چیزها سر در نمی آورند…حداکثرش این است که دست به قلم شوند و نیم دوجین داروی رنگارنگ برایم بنویسند…کار کار خودم است …اما هر چه زودتر بهتر…میترسم از روزی که سرم را جایی جا بگذارم و وقتی بفهمم که برای همیشه گمش کرده باشم…

Advertisements