من و دوست گ و گ!

بدست soorena

برای دوست گ و گ همیشه حمایتگر , بامرام , مهربان , گمپ گلم , … و چیز فهم خودم:*:))

سوم دبستان بودیم…من پشت نیمکت چهارم کلاس ردیف کنار پنجره مینشستم… کنار دختری که آن روزها به نظرم زیباترین موجودی بود که شناخته بودم…نازلی با آن موهای قهوه ای-طلایی ,چشمهای عسلی , پوست سفید و لبهای سرخش…نیمکت سوم اما دوست گ و گ بود و یک دختر دیگر…معلم پا به سن گذاشته کلاس سوم زیاد حوصله شیطنت های بچگی هایمان را نداشت…روزی سر کلاس وسط روخوانی های ملال آور کتاب فارسی دهانم را غنچه کردم و هوا را بین لبهایم بالا کشیدم…صدای سوت مانندی از دهانم خارج شد که خودم را هم غافلگیر کرد…معلم کلاس سوم رو به نیمکت های ما کرد با چشمش دنبال مقصر میگشت..من خودم را کنار کشیدم تا پشت دوست گ و گ قایم شوم…دوست گ و گ بیخبر از همه جا پوزخندی زد که برای معلم بی حوصله معنی اش نوعی اعتراف بود…عصبانی شد و شماتت را شروع کرد تقریبا داد میزد…باورش نمیشد که کسی به خودش اجازه داده باشد سر روخوانی کتاب فارسی سوت بزند…دوست گ وگ بینوا به هزار آیه و قسم متوسل شد که کار او نبوده اما باورش برای معلم عصبانی مشکل بود…من اما عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود… ترسیده بودم  و جرات حرف زدن نداشتم چه رسد به اعتراف کردن… تازه اگر توضیح میدادم که لبهایم را محض خنده غنچه کرده ام و هوا را داده ام تو کسی حرفم را باور نمیکرد پس سکوت کردم و گذاشتم دوست گ و گ با نگاه شماتت آمیزش از کلاس بیرون برود…بدون اینکه همکلاسی خاطیش را لو داده باشد…

اواخر اسفند ماه بود که من به دوست گ و گ تاک تیکی را که  خیر سرم برای مات کردن رییس بیمارستان در نظر گرفته بودم اعلام کردم…اینکه پاچه خاری تنها راه ممکن برای زنده کردن پول کارانه هایمان است…قرار شد برویم و بدهیم دستخطی برای رئیس بیمارستان بنویسند تا تقدیمش کنیم و شرمنده اش کنیم تا پول ما را بالا نکشد! زهی خیال باطل!…تجریش را گز میکردیم تا مغازه ترو تمییزی پیدا کردیم…انقدر دستخط ها قشنگ بود که ناخود آگاه شروع کردیم به تعریف و تمجید و من طبق عادت مسخره ای که نمیتوانم در برابر آثار هنری مجذوب کننده خفه خان بگیرم کلی هیجان از خودم بروز دادم…نتیجه این شد که آن آقای هنرمند ما را برای افتتاحیه نمایشگاهش دعوت کند…دعوتی که به نظر میرسید بخاطر چیزی ورای تجلیل آثار هنری است یا لااقل برداشت من مارگزیده این بود…رو به من کرد و خواست اسمم را روی دعوت نامه بنویسد…خانم…؟ چشمهایم برقی زد و گفتم دوست گ و گ هستم …بدقت اسم دوست گ و گ را یادداشت کرد و شماره همراهتان؟ و من مصمم شماره همراه دوست گ و گ را دادم:)) دوست گ و گ انگار چیزی را که میدید و میشنید باور نمیکرد با چشمهای گرد شده  دهان نیمه باز و صورت گل انداخته نگاهم میکرد… با همان نگاه شماتت بار سالها پیش که این بار یک خیلی نامردی هم تویش به وضوح پیدا بود …چیزی نگفت و دوست نامردش را لو نداد اما مرد خطاط از نگاه هایی که بینمان رد وبدل شد فهمید موضوع از چه قرار است و البته به روی خودش نیاورد :دی…

Advertisements