شقایق…

بدست soorena

خوشحالم که در دنیا یک آلن داناهیوی دوست داشتنی دارم که میشود نشست کنارش وقتی چشمهایش قرمز و ورم کرده سفر و بیخوابی است وقتی حال و حوصله ندارد و مطمئن بود که ناراحتی هایت را از چشمهایت میخواند و خواب را بر خودش حرام میکند تا بنشیند پای حرفهایت …همیشه یک گوش خوب است و مطمئن…همه مگوهای زندگی ام را میداند رو در واسی ندارم با او خودم را سانسور نمیکنم و همینش این رابطه را لذت بخش میکند و خواستنی…اینبار هم حال و احوال میکند با همان صدای پر انرژی که از فرسنگ ها دورتر محبتی بی غل و غش را القا میکند…جام خالیه نه؟…میخندم نه معلومه که جاتم اصلا خالی نیست…از همه چیز میپرسد پیگیر همه چیز هست…جوری که انگار هیچ مشغله و گرفتاری ای در دنیا ندارد جز زندگی و آینده من…قبل از خداحافظی بی مقدمه میگوید:راستی فوژان یه اسم کردیه…غافلگیر میشوم…دلم قیلی ویلی میرود که میخواند همه نوشته ها را از طرفی خجالت میکشم…نگرانی اش را دوست دارم و فکر میکنم که با هر مطلبی که بنویسم لابد هزار و یک فکر و خیال میکند..از فکرش هم کیفور میشوم و هم شرمنده دایی دوست داشتنی ام…

Advertisements