دستهای خالی…

بدست soorena

از اشک هایت عبور کردم…از بغضی که میشکند هر روز و غرور لگد مال شده ات…چطور سرم را آنطور بالا گرفتم و گذشتم؟…قلبم را آویزی کردم به گردنم…نگاهت کردم و در دستهایم فشردمش…با دستهای ورم کرده ای که امروز , خالی از همراهی است…

Advertisements