بدست soorena

یادته اونروز توی بخش خون بالای سر سهیل چقدر بهت حسودی کردم…اینکه خودت میدی و خودت میگیری و ما هرچی هم میدویم این وسط فرقی نمیکنه انگار…امروز دوباره بهت حسودیم شد…وقتی جوابی نداشتم به اون دختری که چشم به راه پدرش بود بدم…وقتی بغلش کردم چسبوندمش به خودم اشکام رو فرو دادم وزیر لب زمزمه کردم دعا کن عزیزم براش دعا کن…و باهات دعوام شد و باز بهت حسودی کردم…به اینکه کاری از من و امثال من بر نمیاد و همه چشممون به توه..به تو که خودت میدی و خودت میگیری…

چند تا مرگ دیگه میخواد این بهار به خودش ببینه…چند تا…

Advertisements