خلاص!

بدست soorena

 هیچی از دهه فجر امسال نفهمیدم…از افسون جشنواره ها بوی گل سوسن و یاسمن آید ها و حتی رفتن بورقانی…10 روز در فکر و بی فکری گذشت…ده روزی که شاید فقط یک بار دیگر تکرارشود…

ذهنم پر بود از فکر و خیال…مثل تمام وقتهای بی حوصلگی و سر درگمی فایل های نیمه تمام و تمام شده و آزاردهنده گذشته از بایگانی ذهنم هجوم آوردند وسط مریض دیدنها وسط نسخه نوشتنها و مکث های بی دلیل من و دوباره و سه باره پرسیدن سوال های تکراری…گفتین سرفه هم میکنین؟…ودر این مواقع انگارهمه طبیعت به دادت میرسند…درو دیوار در اثبات خوب بودن تو قدم بر میدارند…ذوق بی دلیل مریض ها از دیدنت و تعریف و تمجید های غافلگیرکننده از خوش اخلاقی ات …از اعتقادی که به نسخه های سرماخوردگی و سردرد و بدن دردت دارند …و فکر میکنی به اعتقاد به یک پزشک عمومی…به دست شفا داشتن …لبخند میزنی…و در این فکر غرق میشوی که کجای این دنیای بزرگ در کدام شهر و دیار و کشوری انقدر قدرشناسی خواهی دید که اینجا میبینی…با دست نشانت میدهند …ریز میخندند و زمزمه میکنند :این دکتره خیلی اخلاقش خوبه…و تو فکر میکنی به طبیعتی که همیشه در اوج فکر های مربوط و نامربوط ذهنت بزرگترین منجیت بوده…که مجبورت میکند تا بجای باز کردن فایلهای پوسیده ذهنی به آینده نگاه کنی به اکنونی که درش هستی و باز بشناسی همه چیز های خوشایندی  را که در خودت سراغ داری …و با همه چیزهای خوشایندی که در زندگی و آدمها میشناسی دوباره و چند باره بیعت کنی…

حس های هالیوودی وجودم آن پایان خوش های دیازپامی  و سر خوشی های زودگذر عجیب بالا گرفته این روزها…من این روز ها از هر فلسفه و فلسفه بافی خلاصم!

Advertisements