سوزن

بدست soorena

در ولایت ما آقایون بزنم به تخته اونم از نوع جوانش از نظر ظاهری هیچ فرقی با جماعتی که صب تا شوم ایران زمین رو گز میکنن ندارن…میبینین در چه بهشتی من دارم طبابت میکنم:دی …و خب طبیعیه که تا دهان به سخن گفتن باز نکردن نمیشه فهمید که اهل کجا هستن…از طرفی توی شهر ما همه عقیده عجیب غریبی به سوزن یا همون پنی سیلین معروف دارن بگذریم که الان یه سری آدم های مدرنشون پنی سیلین رو قبول ندارن و میگن سفتریاکسون بنویس- ببخشید سفتریاکسون؟؟؟ و منم البته خوب توجیهشون میکنم آقا خووووووب !…میگم اگه این آمپول پودریه رو برای سرماخوردگی استفاده کنین زبونم لال روم به دیوار پس فردا که ریه تون عفونت کرد و روبه قبله شدین دیگه هیچ چرک خشک کنی یارای مقابله نداره -القصه علاقه وافری که به سوزن دارن باعث شده ما هم سر تعظیم فرود بیاریم و برای اکثر سر ماخورده ها سوزن بنویسیم و اصولا دست به سوزن نوشتنمون در همه موارد خیلی خوب شده:)…حالا شهر ما دانشگاه آزاد هم داره و یه سری جوان رشید غیر بومی که بشدت از سوزن یا همون آمپول میترسن…از روی ظاهر هم همونجوری که توضیح دادم نمیشه فهمید که طرف بومیه یا نه فقط وقتی مینویسی پنی سیلین و یا دگزامتازون و طرف شروع میکنه همه جد و آبادت رو قسم دادن که هر چی بگی میخورم فقط آمپول نه اونوقته که شستت خبر دار میشه لبخندی میزنی و با شیطنت میگی دانشجویین نه؟:دی

خب این قصه پردازی ها برای تعریف کردن یه خاطره بود:) …یه روز توی ازدحام بعد از ظهر های جمعه یه آقای دانشجویی با سرماخوردگی اومد…کلی حرف زدم باهاش تا راضی شد یه دگزامتازون بزنه تا به امتحاناتش برسه…نسخه رو نوشتم و رفت…بعد یه مدت دیدم یه آقای جوونی- خب من قیافه ها یادم نمیمونه متاسفانه – رنگ پریده اومده دم در مطب…طفلکی خیلی هم با حجب و حیا بود با شرمندگی گفت ببخشید این آمپولی که برای من نوشتین ظاهرا بهش حساسیت داشتم چون استفراغ کردم…میخواستم ببینم اشکالی پیش نمیاد برام…خیلی ترسیده بود…گفتم پنی سیلین زدین؟ مگه تست نکردن براتون؟گفت نمیدونم چی بود…نسخه رو ازش گرفتم و دیدم دگزامتازون بوده…گفتم  تنگی نفس هم پیدا کردین؟ یا خارش پوستی؟گفت نه…فقط استفراغ کردم…یه ذره فکر کردم و یه دفعه یه لامپی توی کله ام روشن شد…لبخندی زدم و گفتم خیلی دردتون اومد نه؟ با سر تایید کرد و گفت خیلی…و عرق سرد اومد روی پیشونیتون و سرتون گیج رفت و یه دفعه استفراغ کردین درسته…باز تایید کرد که دقیقا…گفتم اصلا نگران نباشین شما حساسیت نداشتین فقط به خاطر درد فشارتون افتاده پایین و به اصطلاح غش کردین…میخواستم بگم من میدونم چی میگی خودم هم اولین دفعه ای که دگزا زدم این وازوواگال لعنتی امونم نداد و مجبور شدم یه یه ربی دراز بکشم…دستش رو گرفتم آوردم خوابوندمش روی تخت توی مطب…گفتم اصلا نگران نباشین هیچ مشکلی نیست… یه رب دراز بکشین و پاهاتون رو بگیرین بالا…پرده رو کشیدم و مشغول مریض دیدن شدم…سرش رو آورد بیرون و گفت پس مشکلی ایجاد نمیشه…لبخندی زدم و گفتم نه تازه هر مشکلی بود من اینجا هستم نگران نباشین…چند دقیقه گذشت یه مریض اورژانسی آوردن و من رفتم  اورژانس وقتی برگشتم دیگه اثری ازش نبود…خوشحال شدم که خوب شده و رفته اما با خودم فکر کردم این بینوا دیگه سرش هم بره آمپول نمیزنه:))

Advertisements