هدیه

بدست soorena

توی این مدتی که طرح بودم انقدر مریض قلبی بستری کردم که دیگه حسابشون از دستم در رفته…مریض هایی که درد سینه نداشتن و فقط با یه بی حالی یا احساس بد مراجعه کردن به اورژانس و بستری شدن و قلبی از آب درومدن…قیافه های مریض ها رو یادم نمیمونه…میدونم خیلی بده خیلی حس ناخوشایندیه که قیافه مریض از یادت بره ولی انقدر مریض زیاد میبینم در طول روز که قیافه ها به سختی توی خاطرم میمونه…یه بار یه آقای مسنی رو با سر درد و فشار خون بالا بستری کرده بودم از همراهش که آقای میانسالی بود در مورد بیماری هایی که تا حالا داشته سوال کردم که گفت جز فشار خون هیچ بیماری ای نداشته…گفتم تا حالا توی سی سی یو بستری شده که گفت نه اما خودم بستری شده م…به نظرم جوابش بیربط به سوالی که کردم اومد ولی اون ادامه داد :خودت بستریم کردی… یادت میاد خانوم دکتر یه شب اومدم اینجا تا صب بالای سرم بودی …خیلی زحمت کشیدی…من با اینکه خیلی دلم میخواست اما هر چی فکر کردم اون شب رو بخاطر نیوردم یادم نیومد ولی لبخندی زدم و گفتم جدا؟خواهش میکنم کاری نکردم …ما وظیفه مون رو انجام میدیم… ولی اون ادامه داد :تا صب بالای سرم بودی این دیگه وظیفه نیست هر کسی اینکار رو نمیکنه…خیلی زحمت کشیدی…نمیدونستم چی بگم یادم نمیومد کدوم مریض بوده ولی حدس میزدم ازونایی بوده که دردش به راحتی کنترل نشده…باز گفتم اختیار دارین و اون که دلش میخواست حرف بزنه ادامه داد به هرکس رسیدم تعریفتو کردم گفتم این خانوم دکتر خیلی مراقب من بود آخر سرهم رفتم پیش رییس بیمارستان و کتبا تشکر کردم ازت!!! مااااااااا! دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم فقط دست و پا شکسته همون جمله های قبلی رو تکرار کردم و احساس کردم گونه هام سرخ شده … پرسیدم حالا چطورین؟ گفت وقت آنژیوگرافی گرفتم شیراز…دفعه بعدی که دیدمش توی شلوغی اورژانس بود که اومد و منو پیدا کرد و با خوشحالی گفت رفتم شیراز آنژیوگرافی کردم گفتن دو تا از رگ هات 50 درصد گرفتگی داره و بهم دارو و ورزش و رژیم دادن…گفتم خدا پدر این خانوم دکتر رو بیامرزه که درد منو تشخیص داد…باز فقط خندیدم…چند بار دیگه هم بین شلوغی اورژانس اومد در زد سلامی کرد دعایی کرد و رفت و من رو با این خیال تنها گذاشت که چطور این آدم با اینکه من فقط چند ساعت اول بالای سرش بودم و بعد از اون تحت نظر متخصص داخلی بوده هنوز هم  منو دکتر خودش میدونه و قدرشناسه…یه ذره فکر کردم و بعد لبخند صورتم رو پر کرد سرم رو بالا گرفتم وبا خودم گفتم من مقدس ترین لحظه های زندگیم رو با چهار دیواری این بیمارستان قسمت کرده م…

Advertisements