سیندخت

بدست soorena

سین آخر دماغش رو عمل نکرد…سین هنوز همون عینک بزرگ رو به چشمش میزنه…سین هنوز قوز میکنه و راه میره تا قد بلندش گم بشه توی شونه های افتاده اش…سین هنوز آرایش نمیکنه…سین هنوز لوندی رو یاد نگرفته…سین هنوز وقتی با یه پسر حرف میزنه همه حرفش یا از تاریخ هنره یا فلسفه یا مکاتب سیاسی…سین چند وقتیه دیگه جواب منو نمیده…در میره از دستم…سر میخوره …خودش رو قایم میکنه…سین عاشق شده …عاشق یه آدم روشنفکر…به قول خودش یه کسی که سرش به تنش می ارزه …سین دلش شکسته…سین جواب تلفن های منو نمیده…سین خسته است…سین هنوز لوندی نمیکنه…سین نمیذاره بشم سنگ صبورش…سین در میره…سین هنوز همون دختریه که میشناختمش…سین …سین…سین…

Advertisements