مرداد 1385

شهر زنان جمعه، 6 مرداد 1385، ساعت13:56

جمعه هفته پيش آخرين کشيک داخلی رو دادم…من اورژانس بودم و بشدت مشغول درس خوندن چون فرداش امتحان داشتيم…خيلی برای خودم جالب بود که اون  روز اصلا دلم نميخواست مريض ببينم و وقتی مريض ميومد که اکثرا هم مريض های سردرد و هيستريک بودن اصلا حوصله قربون صدقه رفتن نداشتم…با خودم فکر ميکردم چقدر يه امتحان ميتونه روی رفتار آدمها اثر داشته باشه:)) فرداش هم پست کشيک رفتم امتحانم رو گند زدم و اومدم…هر چی سوال مسخره مزخرف بود به من بيچاره افتاد…ندول تيروييد از غدد در حاليکه سوالای بچه های ديگه مثلا تشخيص ديابت بود! يا کنترل نفروپاتی ديابتی يا سوالای مسخره ای از اين دست…گوارش هم که سرطان معده به من افتاد در حاليکه جز تاپيک ها نبود من بيچاره شايد اقلا ۱۰ مطلب از گوارش رو خونده بودم هپاتيت سيروز IBD IBS اسهال يبوست GIB و… و صاف همچين سوال مزخرفی بهم افتاد…تازه بد هم جواب ندادم به نسبت اما مشکل اينجا بود که اتند مزخرف خون که بشدت احساس دکتری ميکنه و رفتارش با مريض ها زبانزده!!! نشسته بود اونجا و داشت در مورد جواب دادن من اظهار نظر ميکرد بعد هم بادی به غبغب انداخت و گفت نصف نمره رو بهش بيشتر ندين منم که ديگه شاکی شده بودم گفتم ببخشيد مث اينکه سوال گوارش بود شما چرا نمره ميدين؟ که اتند گوارش قضيه رو ماسمالی کرد و گفت ماهمه از يک خانواده ايم ميخواستم بپرم اتند ننر خون رو خفه کنما بچه ها نذاشتن:)) اما شانس کپک زده من سوال عفونی يه سوال آسون درمان آنتی تی بی بهم افتاد که من با وجود اينکه قبلا خوب خونده بودم اين مطلب رو چون بچه ها گفته بودن جز امتحان نيست دیگه نخونده بودمش برای امتحان و باز هم ضايع شدم آخر سر شدم ۱۴ و نيم! منی که توی انترنی کمترين نمره ام ۱۷ بود و تازه هيچ وقت اندازه داخلی برای امتحان درس نخونده بودم…از جلسه که اومدم بيرون رفتم توی پاويون و چشمتون روز بد نبينه نميدونم بخاطر بيخوابی های ديشب بود اين که از ۴ صب توی اورژانس بودم و امتحان ۱۱ صب برگزار شده بود يا بخاطر سوالای بدی که بهم افتاده بود که جلوی ۱۰ ۱۵ تا از بچه ها زدم زير گریه هق و هق و همه بچه ها که منو به عنوان آدم خيلی محکم و استواری ميشناختن با چشمای گرد شده دونه دونه ميومدن بغلم ميکردن که عيب نداره نمره که مهم نيست اما من اصلا دست خودم نبود همينجوری هق هق گريه ميکردم…ميدونستم که نمره مهم نيست همه چيز رو ميدونستم اما از اين سيستم امتحان گرفتن که با یه سوال بهت نمره ميدن بدون اينکه کشیک ها رو حساب کنن بدون اينکه پس زمينه ت رو حساب کنن و مدل برخورد اتند های جوون تازه بدوران رسيده شون اعصابم خورد شده بود…فقط و فقط اتند گير نازنين غدد بود که منصفانه و شايد خيلی بيشتر از حق آدم نمره دادسر امتحان …ندول تيروييد رو با وجود اينکه من چرت و پرت جوابش رو دادم گفت من اين بچه ها رو ميشناسم ونمره خوبی بهم داد…آدم اينجور موقع هاست که آدم ها رو ميشناسه…اتند گير نازنين به اين ترتيب دوباره وارد ليست سياه من شد:) يه نفر ديگه هم به اين ليست اضافه شد که اتفاقا ديشب داشتم خوابش رو ميديدم و از شانس بد من دو هفته ای که باهاش بودم ۱۰ روزش رو بخاطر کنگره رفت خارج کشور و سر امتحان هم نبود…يه اتند نازنين نفرو با قيافه نه چندان زنونه اما بسيار بسيار نازنين مهربون و فعال و علاقه مند به زندگی…ازونايی که وقتی ميبينيشون احساس ميکنی هنوزم زندگی ارزش يه سری بدبختيا رو داره…ظرف دو سه ماهی که اومد توی اين بيمارستان با پيگيری تونست واحد دياليز رو  راه بندازه…وموقع مريض ديدن جز معدود کسايی بود که فقط به آزمايش ادرار مريض و سونوگرافی کليه و مجاری ادراريش نگاه نمیکرد سعی ميکرد اون آدم رو به صورت يه مجموعه ببينه…مثلا ميگفت چرا قيافه ات انقدر تو همه دختر؟ کار ميکنی يا نه؟ اونم ميگفت نه بعد آدرس ميداد که برو فلان جا يه NGO هستش اول بهت کار ياد ميدن بعد استخدامت ميکنن و هزار و يک مثال ازين دست…خيلی دوسش داشتم خيلی…

بالاخره ازون جو مزخرف داخلی و اتند های از دماغ فيل افتاده تازه به دوران رسيده اش نجات پيدا کرديم و من برخلاف همه بچه ها که به بخش زنان و اين بيمارستانيکه من داوطلبانه دو ماهش رو انتخاب کردم ميگن آخر دنيا با علاقه و اشتياق شدم انترن ماه ۱۷…اما بيمارستان زنان ما و جو عجيب و غريبش…

اينجا از بيمارستان های قديمی شهره و جز شلوغ ترينشون بطوريکه ميگن مقام سوم رو از نظر تعداد زايمان توی خاور ميانه داره…اينجا اقلا شبی ۵۰ تا زايمان انجام ميشه…روز اولی که کشیک بودم با ترس و لرز رفتم توی labor يا همون بخش زايمان…ليبر ما سه تا اتاق داره  دو تا اتاق زايمان يه اتاق پره اکلامپسی يا مخصوص بيمار های بدحال و يه اتاق ايزوله…توی هر اتاق تقريبا ۵ تا تخت هست و در مجموع ۱۵ تا مريض اونجا خوابيدن …مريض که نه در واقع زائو…زائو ها به ترتيب درد هاشون بيشتر و بيشتر ميشه و کم کم صدا هاشون بلندو بلند تر تا وقتی که موقع رسيدن بچه ميرسه و منتقل ميشن به اتاق زايمان و اونجا بچه بدنيا مياد…برای هر زائو دست کم ۷-۸ ساعت اين پروسه طول ميکشه و توی اين مدت ما بايد مرتب هر نيم ساعت قلب بچه رو گوش کنيم و ثبت کنيم…يه سری از زائو ها که زايمانشون پيش نميره بايد با دارو تحريک بشن و اون ديگه يعنی فيکس شدن سر زائو ها و چک قلب بچه و انقباضات رحمی مادر هر يه ربع و يه وقت ميبينی ۳-۴ ساعته که دستت روی شکم مريضه و اون داره زير دست تو دست و پا ميزنه از درد و تو کاری نميتونی براش بکنی تا وقت زايمانش برسه…

کشیک اولم وقتی وارد ليبر شدم صدای جيغ  يکی از زائو ها ميومد…اون هر يک تا دو دقيقه از ته وجودش فرياد ميزد خانوم دکتر تورو خدا کمکم کن به دادم برس خانوم دکتر…همه در رفت و آمد بودن و رزيدنت ها هر وقت مريض اينجوری داد ميزد ميرفتن سرش و دادی ميکشيدن که بسه ديگه سرمون رو بردی تازه ۴ سانته و انقدر هوار ميکشه…يه وقتا هم که ديگه صدای نعره مريض خيلی بلند ميشد ميرفتن و چند تا بد و بيراه بهش ميگفتن و اون موقع بود که مريض يه ذره ساکت ميشد..اين مريض مريض بدقلقی بود نه اجازه معاينه ميداد نه ميذاشت قلب بچه اش رو گوش کنيم فقط نعره ميزد….من همونطور مات و متحير نگاه ميکردم…به رزيدنت ها و ماماهايی که همشون بچه داشتن همه زايمان کرده بودن و ظاهر معقولی داشتن اما همه با يه ادبيات کلامی با مريض ها حرف ميزدن…ادبياتی که برای من خيلی دور از ذهن بود…همون موقع نميدونم چرا ياد اون صحنه فيلم شبهای زاينده رود مخملباف افتادم همون صحنه که از بيمارستان لقمان و اورژانس مسمومينش گرفته بود…احساس ميکردم فضا همونقدر سنگينه…برای کشیک اول ليبر واقعا شلوغ بود ما که هنوز راه نيوفتاده بوديم  صدای قلب بچه ها رو يکی در ميون ميتونستيم بشنويم و مدام رزيدنت های سال ۲ و ۳ که برای راند ميومدن جيغ و داد ميکردن سرمون…يه دفعه دادشون بلند ميشد که انترن محترم ليبر سه…انترن محترم ليبر سه و تو در آن واحد بايد هم ميرفتی توی ليبر سه FHR  ميگرفتی هم توی اتاق پره اکلامپسی سولفات ميزدی هم سنتوی اون یکی مريض رو مراقب بودی و آخر سر هم جيغ و داد ميزدن سرت…يه لحظه  ياد سيندرلا افتادم…اون روزی که ميخواست بره مهمونی پسر حاکم و خواهر ها و مادر ناتنيش برای اينکه اذيتش کنن از صب مدام صداش ميزدن سيندرلا سيندرلا سيندرلا:)‌ما هم توی ليبر همينجوری شده بوديم:)) اون روز تا ۶ بعد از ظهر ۵-۶ تا از زائو هايی که جيغ و داد ميکردن و مخصوصا اون دختر ۱۷ ساله که خيلی فریاد ميزد زايمان کردن…من سر زايمان اولين نفری که ايستادم از فکر اینکه قراره خودم از روز های بعد همين کار ها رو بکنم يه دفعه سرم گيج رفت و برای اولين بار توی اين چند سال احساس کردم فشارم افتاده پايين و دارم faint  ميکنم…يه دفعه گفتم گور بابای هر چی FHR  و سنتو ست رفتم يه گوشه نشستم و پشت هم ۱۰ تا ليوان آب خوردم يه دفعه احساس کردم حالم داره بهتر ميشه…باورم نميشد اما انگار اين مدت سر پا بودن و دوندگی باعث شده بود که دهيدره بشم و خودم متوجه نشده بودم…بعد اون يه ذره از اين بهت و افسردگی در اومدم و احساس کردم راحت تر ميتونم اون جو رو تحمل کنم…تا صب يادم نيست چند تا زايمان انجام شد شايد ۱۰ تا و ۲۰ تا هم سزارين داشتیم فرداش  فهميديم که تازه اون شب شب خلوتی بوده…

دومين کشيک خيلی بهتر از کشيک اول بود…ديگه شنيدن صدای قلب جنين کار شاقی نبود جای دارو ها رو ميدونستيم و کم کم احساس ميکرديم ميتونيم حتی تنهايی بچه بگيريم…من کم کم از بين اون محيطی که پر بود از زائو های ۱۷ ۱۸ ۱۹ ساله و پر شده بود از جيغ و فرياد و داد وبی داد  خودم رو پيدا کردم و روحيه ام رو بدست آوردم…پيش خودم باور کردم که ميتونم مث هميشه توی اين شرايط  اونجوری باشم که خودم دلم ميخواد حتی اگه با پوزخند ماماها مواجه بشم…تا ميتونستم بالای سر زائو ها که ميرفتم براشون توضيح ميدادم و برای تخفيف دردشون پرومتازين هيوسين ميزدم…و اونا باوجود دارو ها يه لحظه آروم نميگرفتن…نعره ميزدن به خودشون میپيچيدن صورتشون سرخ ميشد بنفش ميشد خيس عرق ميشدن و من ميدونستم که از مخدر خبری نيست که نميشه هيچ کاری براشون کرد و بايد به فجيع ترين و بدوی ترين شکل ممکن درد بکشن تا بچه بدنيا بياد…ميرفتم بالای سرشون و ميگفتم که چقدر ديگه بايد درد بکشن سعی ميکردم براشون توضيح بدم سوالاشون رو جواب بدم آب بهشون بدم دستاشون رو بگيرم توی دستم تا حداقل استرسشون کمتر بشه…داشتم با خودم فکر ميکردم ۱۸ سالم که بود توی چه عالمی بودم…فکر ميکردم ۱۸ سالم باشه يه بچه توی شکمم که راه نفسم رو بسته باشه…شوهرم بياد منو بندازه توی زايشگاهی که توش ۲۰ تا زائوی ديگه خوابيده…هر نيم ساعت يکی بياد لباسم رو بزنه بالا و قلب بچه رو گوش کنه اگه يه ذره معذب باشم بگن خودتو لوس نکن برای ما بعد معاينه واژينال که خيلی درد داره…کيسه آب پاره و خيس شدن اون تختی که روش خوابيدم و اينا همه طبيعی باشه…هر چند دقيقه صدای يکی از زائو ها که از من زايمانش جلوتره فضا رو پر کنه و من وحشت زده به هر روپوش سفيدی که رد ميشه التماس کنم تورو خدا بذارين به شوهرم زنگ بزنم که رضايت سزارين بده و اونا خونسرد بگن تلفن نداريم اينجا خانوم ميخواستی از اول فکرش رو بکنی و من مستاصل اشک بريزم درد بکشم بدون اينکه مادرم کنارم باشه بدون اينکه کسی قربونم بره و اگه يه ذره صدام رو بلند کنم يکی بياد سرم داد بکشه که ساکت شو…يکی از رزيدنت ها خسته اومد و خوابيد روی يکی از تخت های خالی…سرش رو بلند کرد و گفت يه لحظه با خودم فکر کردم خدا نکنه من اينجا خوابيده بودم و اشاره کرد به رزيدنت ديگه و گير شماها ميوفتادم من ته دلم گفتم واقعا همينطوره…

توی اتاق زايمان رزيدنت ها با صبری مثال زدنی سعی ميکردن به ما آموزش بدن که چطور زايمان رو هدايت کنيم کی اپيزيوتومی بزنيم چطور بزنيم که پارگی زيادی نده چطور مانور ريتگن انجام بديم چطور شونه بچه رو آزاد کنيم پوار بزنيم بند ناف رو کلامپ کنيم….و چطور اپی بدوزيم…و من بالاخره توی کشیک دوم تونستم اپی بدوزم اما گرفت بچه هنوز هم برام ترسناکه…از فکر اينکه نتونم سر رو آزاد کنم بچه رو بگيرم و از دستم ليز بخوره …همه و همه برام ترسناکه هنوز…رزيدنت ها مث چی کار ميکنن….يک ساله که دارن يک روز در ميون کشيک ميدن…روزی ۳۰-۴۰ تا زايمان و سر سزارين هم سال يک ميره …همه و همه باعث ميشه اين آدم ها خيلی زود کنترلشون رو از دست بدن با اينکه نهايت سعيشون رو ميکنن که کار رو درست انجام بدن اما با مريض با مهربونی حرف نميزنن…کسی اونجا مريض روتحويل نميگيره کارش رو انجام ميده در نهايت دقت و دلسوزی هم انجام ميده اما از ناز کشيدن خبری نيست…کلا جو جوريه که از درش که وارد ميشی هم دلت بحال زائو ها ميسوزه هم کسايی که اونجا کار ميکنن…حجم کار زياده سرو صدا زياده و همه آستانه تحريکشون در اثر دوندگی و بی خوابی پايين اومده…برام جالب بودکه دوستای خودم آخر شب که برای شام ميرفتيم پاويون بعد ۱۲ ساعت بی وقفه سر پا بودن از جيغ و داد زائو ها ميناليدن و ميگفتن ديگه زيادی خودشون رو لوس ميکنن…من فقط اينو گفتم که خودتون رو بذارين توی شرايط اونا اگه اونوقت تونستين داد نزنين حق دارين بگين چقدر لوسن…اما واقعا هم يه سريشون هيستريک بودن بيشتر از اونی که درد داشته باشن وحشت کرده بودن و برای جلب توجه داد ميزدن…

مريض ها وقتی درد دارن اغلب بين داد هاشون  يه چيز ميگن که برام خيلی جالبه تقريبا بينشون عموميت داره…يا فاطمه زهرا…شايد بين اينهمه امام و خدا و پيغمبر باز به کسی متوسل ميشن که از جنس خودشونه…يکی از مريض ها که دختر ۱۹ ساله ای بود داشت از درد بخودش میپيچيد…گفت خانوم چقدر ديگه اين درد طول ميکشه گفتم چند ساعته شروع شده گفت ۴ ساعت گفتم چهار ساعته ديگه…و اون همينطوری که به داد زدن هاش ادامه ميداد دنبال يا فاطمه زهرا ميگفت چهار ساعت ديگه:))))) خدايا چهار ساعت ديگه:))) و من خنده ام گرفت…وقتی ۳-۴ ساعت بعد زايمان کرد بهش گفتم ديدی بالاخره تموم شد و مامان شدی و اون با صورتی که هيچ شباهتی به اون موجودی که بخودش میپيچيد نداشت با لبخند رفت بخش…

يکی ديگه از زائو ها full  شده بود و من منتظر بودم تا سر بچه  مشخص بشه يا اصطلاحا crown  بشه…بالاخره سر بچه رو ديدم اون داشت زور ميزد و از درد کبود شده بود که بهش گفتم سر بچه ت معلوم شد ميخوای بگم چه شکليه موهاش سياهه:) و ديدم وسط اون همه درد لبخند اومد روی صورتش…

انترن های پسر که هستن جو يه ذره آروم تره…همه مهربون ترن با هم و با مريض ها…انگار هر جا هر دو جنس باشن روابط انسانی تر ميشه…و جالبه رفتار انترن های پسر با مريض ها…همه خيلی دلسوزانه به اون موجوداتی که از درد از خود بيخود شدن نگاه ميکنن…و سعی ميکنن آرومشون کنن…جو جو جالبيه…شايد ازون جاهاييه که هر کس يه بار پاش رو توش بذاره خيلی ديدش به زندگی عوض ميشه…فکر ميکنم اگه رزيدنت مرد بگيرن خيلی جو تعديل ميشه…همه رشته هايی که همه همجنسن  جوش جو خشن و بيخودی ميشه…

you’re my angel يكشنبه، 8 مرداد 1385، ساعت21:38

توی ۷ روز ۳ تا کشيک دادم و باز فردا کشيکم ديگه زندگيم همش شده زائو و صدای قلب بچه:)اين وسط توی خواب و بيداری فيلم مونيخ اسپيلبرگ رو هم ديدم البته که خوشم اومد ازش…

تازه کشيک رو تحويل گرفته بودم که دو تا مريض فشار خونی رو آوردن توی اتاق پره اکلامپسی…هر دو سنتو ميگرفتن…يکيشون ۲۴ هفته بود و دو قلو که دردهای زايمانيش شروع شده بود…به من گفتن اين بچه هاش رو دفع ميکنه و احتمالا هيچ کدوم زنده نميمونن…يه دختر ۱۹ ساله بود و بشدت داد و قال ميکرد…همش هم به من ميگفت من ميترسم تورو خدا پيشم بشين…منم که حساس تا وقتی زايمان کرد پيشش نشستم…هر بار که درد پيدا ميکرد خيلی بامزه عين بچه ها ميگفت وای خانوم دکتر باز اون درده شروع شد بيا بيا دستم رو بگير انگار من دستش رو بگيرم راحت تر ميتونه درد رو تحمل کنه:)) منم دستش رو ميگرفتم و ميگفتم دختر خوب تو ديگه داری مامان ميشی تخت بغليت رو نگاه کن که صداش در نمياد آخه چرا انقدر خودتو اذيت ميکنی بعد اون باز با لحنی که بيشتر به بچه ها شباهت داشت تا مامانا ميگفت آخه ميترسم چيکار کنم خيلی ميترسم…آخه از چی ميترسی…از اينکه بچه ميخواد بياد…من هی توضيح ميدادم و باز اون سر هر اپيزود دردش داد ميزد خانوم دکتر توروخدا بيا…من بيشتر حواسم به مريض تخت بغلی بود که ۸ سانت بود و ترم و قرار بود بچه زنده بدنيا بياره…يه دفعه اون دختر ۱۹ ساله گفت يه چيزی اومد بخدا يه چيزی داره مياد وای من ميترسم و من نديده گفتم عيب نداره چيز مهمی نيست…داشتم قلب بچه تخت بغلی رو گوش ميکردم که دوستم اومد توی اتاق و يه دفعه گفت اين چيه ديگه…نگاه کرديم ديديم پای بچه داره مياد…يه پای کوچولو قد پای قورباغه:)…بعد کم کم کل بدن بچه اومد بيرون شايد طولش ۱۵ سانت بيشتر نبود و مرده بود…من فوری رفتم ست زايمان آوردم و بند ناف رو کلامپ کردم…هی میپرسيد بچه اومد و من جواب سر بالا ميدادم..نميخواستم بهش بگم بچه هاش هيچ کدوم نميمونن فکر ميکردم خيلی ناراحت ميشه…آخر سر انقدر گير داد گفتم آره يکيشون اومد…گفت مرده نه؟ که من گفتم آره…بی خيال گفت عيب نداره خودم سلامت باشم قبلا بهم گفته بودن که زنده نميمونن…خنده ام گرفت:) اون واقعا يه دختر کوچولو بود…بچه دوم بزرگ تر بود و با سر بدنیا اومد من دويدم دنبال رزيدنت که اين بچه رو چی کار کنم…اون اومد و به مادرش گفت بچه مرده که بچه شروع کرد به گريه کردن:) خانوم دکتر گفت چاره ای نيست بايد ببريمش اتاق زايمان و هلک و هلک بچه روبرديم اتاق زايمان اونجا يه مدت زنده بود و بعد مرد…خيلی کوچولو بود حتی اگه توی دستگاه هم ميموند زنده نميموند…حالا جفت که در اومده و زايمان تموم شده هی اين دختر ۱۹ ساله ميگه آخيش انگار توی بهشتم:)

يه زائوی ۱۶ ساله داشتيم…انقدر صورتش ظريف بود و انقدر جثه کوچيکی داشت که من يکی باورم نميشد بتونه زايمان طبيعی بکنه…اما آخر سر موفق شد…دلم براش سوخت…

اينداکشن کردن خيلی کار مزخرفيه…ديروز يکی از اتاق ها رو که تحويل ميگرفتم يکی از بچه ها گذاشته بود مريض رو روی ۶۰ قطره…مريض يه مدت افت قلب پيدا کرده بود و سنتو قطع شده بود…من که رفتم گفت اوضاع خوبه و ميتونی باز با ۶۰ قطره شروع کنی…من با ۶۰ تا شروع کردم اما همچين که دست گذاشتم روی شکم مادر ديدم رحمش داره منفجر ميشه انقباض های ۱ دقيقه با فواصل ۳۰ ثانيه…فوری کمش کردم انقدر کم کردم تا رسيد به ۱۲ قطره! و تازه يه ذره انقباض های معقولی پيدا کرد…سه چهار ساعت بالای سرش بودم و اوضاع بد نبود همچين که مريض رو تحويل دادم يه ساعت بعدش خونريزی شديد پيدا کرده بود و با تشخيص دکولمان جفت رفت اتاق عمل…اون انترنی که چند ساعت اول بالای سرش بود همين که فهميد رحم هیپر تون بوده بنده خدا از عذاب وجدان رفت اتاق عمل…دو ساعتی خبری ازش نبود وقتی برگشت گفت بچه و مادر هر دو خوبن…نميدونم چقدر قضيه ياتروژنيک بود اما تا جاييکه يادمه دکولمان ممکنه شروع شده باشه و تا يه مدت بدون علامت باشه…در هر حال قضيه بخير گذشت…

يکی از رزيدنت های اطفال رو ديدم:) ميگفت بيمارستان اطفال دوست داشتنی ما ICU , NICU اش ۴۰ تخته شده! من داشتم فکر ميکردم که آی سی يو ۴۰ تخته برابر است با مرگ انترن و رزيدنت های کشيک:)

زمزمه های شبانه سه شنبه، 10 مرداد 1385، ساعت21:43

نمره های رزيدنتی اومده و بچه های ما انصافا خوب قبول شدن…چشم فارابی راديوی ايران ارتوی ايران نورولوژی تهران اورولوژی اصفهان…فقط من از فکر اينکه بعد يک سال و نيم انترنی آدم رزيدنت سال يک بشه مو به تنم راست ميشه اونا رو نميدونم:) من حتما به يه خستگی در کردن گنده نياز دارم:)

مممممممم:) ديشب بالاخره تنهايی يه بچه گرفتم:) داشتم از ترس سکته ميکردم اما خدا رو شکر به خير گذشت…اپی رو انصافا افتضاح دادم:))) يعنی تقریبا ميدلاين شد بجای لترال و چون چند مرحله ای زدم پارگی خيلی زيادی داد اما وقتی دوختم انقدر تر و تمييز شد که خودم هم حال کردم با دوخت و دوزم:))) هر کس ديگه ای بود موقع دوختنش به کل دودمانم درود ميفرستاد:))))

يکی از مريض ها بچه اش با پرزانتاسيون صورت اومد خيلی جالب بود…اما آپگار بچه پايين بود هیپوتون بود گريه نميکرد و صورتش يه جور عجيبی بود البته بشدت ادم داشت اما رزيدنتمون ميگفت احتمالا آنومالی داره…همون موقع به مادرش گفت بچه ات ممکنه مشکلی داشته باشه و اون هم زد زير گريه…حالا گريه نکن کی گريه کن…چاره ای نبود بايد بهش ميگفتيم که بعدا نگه بچه منو عوض کردن اما دلم براش سوخت…اين همه زحمت و بدبختی بکشی و آخرش يه بچه ناقص بدن دستت…من هی دلداريش ميدادم که هنوز که چيزی معلوم نيست بايد متخصص اطفال بچه رو ببينه معاينه کنه بعد بگه…يه مدت آروم ميشد و باز شروع ميکرد به گريه کردن بهش گفتم ببين اصلا اگر هم بچه ات مشکلی داشته باشه حتما خواست خدا بوده اينجوری بهش فکر کن که دست تو نبوده وخواست خدا بوده يه ذره آروم شد اما ميدونم که توی دلش آشوب بود…سر اپی دوختنش وقتی اپی تموم شد رزيدنت سال سه ديشب که واقعا موجود نازنينی بود اومد و اپی رو چک کرد و يه دفعه چشمش افتاد به لبياها که  بخاطر پرزانتاسيون صورت  پاره شده بود و من نديده بودم گفت خوب اين ها رو هم که خودت واردی آناتومی رو رعايت کن و بدوز و رفت…من موندم و يه سری پارگی که نميدونستم باهاش چی کار کنم اما انقدر اون مطمئن بهم گفت که  نهايت سعی خودم رو کردم و نتيجه خوبی هم داشت…تر و تمييز و خوب از آب درومد…واقعا جالبه برخورد وقتی  تشويقی باشه آدم اعتماد بنفسش و نتيجه کارش فوق العاده ميشه…بعد اون اپی انقدر اعتماد بنفس پيدا کردم که اپی بعدی رو واقعا خوب دوختم احساس ميکردم که ديگه  هر نوع پارگی رو بهم بدن ميتونم بدوزم:) حيف که سيستم جاری توی مملکت ما تخريبی و تنبيهيه اساسش بر اينه که تو نميتونی مگه خلافش ثابت بشه …چيز بامزه در مورد اين مريض اين بود که موقع دوخت و دوز يک ساعت و نيمه:))) من بی حسيهاش رفته بود و همش داد ميزد چاره ای نبود و بايد کار رو تموم ميکردم يه جاهايی رو هم بی حس کردنش از دو تا بخيه زدن بيشتر درد داشت منم هی ميگفتم دو تا ديگه بخيه مونده و اين دو تا ديگه يک ساعت و نيم طول کشيد بنده خدا میگفت تو همش ميگی دو تا ديگه و باز ميزنی:))) بهش ميگفتم ببين دارم برات قشنگ ميدوزم اگه غر بزنی و تکون بخوری کارم خراب ميشه ميگفت زيبايی ميخوام چی کار تورو خدا تمومش کن:))

مريض ها وقتی باهاشون صحبت ميکنی  و دل بدلشون ميدی خيلی بهتر با درد زايمان کنار ميان…يکی از مريض ها از وقتی ۳-۴ سانت شده بود همينجور هوار ميکشید رفتم باهاش صحبت کردم و گفتم ببين دخترِ خوب اينجوری که فرياد ميزنی بچه ات بهش اکسيژن نميرسه تازه خيلی هنوز به زايمانت مونده من ميدونم خيلی دردت زياده ميدونم بدترين درد دنيا درد زايمانه اما ميدونم که تو هم ميتونی درد رو تحمل کنی پس آروم باش و سعی کن تحمل کنی…رفتم سراغ چک قلب يه مريض ديگه که زير چشمی نگاه کردم و ديدم همون خانومی که اتاق رو گذاشته بود روی سرش داره با دهن بسته سرخ و سفيد ميشه قيافه اش خيلی بانمک شده بود عين بچه های حرف گوش کن ديگه جيکش در نميومد…منم گفتم آفرين دختر خوب ميدونستم که از پسش بر ميای و به يکی ديگه از زائو ها که معلوم بود خيلی حواسش به منه چشمک زدم…

بعضی از زائو ها خيلی صورت های قشنگی دارن…همه کم سن و خوشگل…همش به اين فکر ميکنم که شوهر اين دختر های خوشگل و کم سن چند سالشه چه شکليه چه جور آدميه زندگيشون چه جوريه….دغدغه شون چيه…و هزار تا سوال در مورد آدمهايی که برام خيلی غريبه ان مياد توی ذهنم…

دنيای زنانه زنانه زنانه:) شنبه، 14 مرداد 1385، ساعت20:3

۵ تا کشيک نفس گير يک روز در ميون و حالا ۳ کشيک برای دو هفته:) تازه بعد ۱۴ روز ميفهمم که زندگی خارج از ليبر جريان داره…ديروز پست کشيک رفته بودم برای دوستم کادوی تولد بخرم وارد يه مغازه عطر فروشی شدم که معمولا اگه کلاهم هم بيوفته نميرم بردارم چون هم گرون ميده هم فروشنده هاش زيادی نازن خلاصه که رفتم تو و بخاطر اون پيش زمينه ذهنی کانه سگ بد اخلاق وايستادم و گفتم که چی ميخوام و هر چی فروشنده بينوا از خودش نمک پراکنی کرد و سعی کرد لب من به خنده باز بشه من همچنان مث همون موجود باوفا ايستاده بودم در اين بين به مشتری ها نگاه ميکردم به دختر خانوم ها و آقا پسر هايی که فارغ از ناراحتی ها و خلاصه بی دردِ بی درد مشغول خريد کردن و بگو بخند بودن يه لحظه با خودم فکرکردم يعنی اين جماعت هيچ به مخيله شون خطور ميکنه من ديشب تا صب توی چه محيطی سر کردم چند تا بچه گرفتم چقدر جيغ و داد شنيدم بعد که خودم رو جای اونا گذاشتم خودم هم کف کردم:))))

کی ميگفت آدم آخرای انترنی  ميبره؟ من هنوز نبريدم فقط ديگه زندگی انسانی ندارم داشتم با خودم فکر ميکردم بيخود نيست يه عده ميرن رشته هايی که کشیک نداره چون آدم از زندگی ساقط ميشه…من الان ۱۴ روزه محتوی خواب هام شده زائو اينداکشن زائو اينداکشن زائو اينداکشن زائو اينداکشن…من اصولا آدم بی جنبه ای هستم البته :)

توی يکی از کشیک های اول داشتم اپی ریپر ياد ميگرفتم از يکی از رزيدنت های نازنين سال دويی که يکی از پسر هامون برای نميدونم خوشمزگی يا يه همچين چيزی برگشت جلوی رزيدنت سال دوی نازنين به من گفت خانوم دکتر شما که ديگه مامانت هم خودش متخصص زنانه بايد expert  باشی! خدا ميدونه من چقدر سرخ و سفيد شدم اون لحظه اما از اون روز به بعد ديدم رزيدنت ها هی بهم تعظيم و تکريم ميکنن نگو  رزيدنت سال دوی نازنين به همه گفته که بنده از خودشونم:))) و ديگه من هر سوالی که از هر کس میپرسم در جواب لبخند مليحی ميزنه و ميگه شما که ديگه نبايد اين سوالا رو بپرسی خانوم دکتر مادرت استادهيکی نيست بگه از فضل…

من بالاخره دارم توشه کردن رو ياد ميگيرم…البته هنوز از ۵ سانت تا فول رو خيلی برام فرقی نفوکوله افاس رو هم که بيل ميرم اما بازم بعض هيچيه توی استيجری هيچ وقت جرات نکردم توشه کنم مریض ها رو فکر ميکردم خيلی بايد درد داشته باشه الان چون فقط ديلاتاسيون رو ميخوام چک کنم و به استيشن و پلويک کاری ندارم مريض ها مشکلی با توشه کردن من ندارن…

واقعا چقدر اين آقايون اعتماد بنفس کاذب دارن ای خدا:))))))) جدی ميگم کاری رو اگه بلد هم نباشن کسر شانشون ميشه سوال کنن بعد هم ژست عقل کل به خودشون ميگيرن و کلی از خودشون در مورد هر چيزی دانسته و نادانسته  افاضات در ميکنن من اگه حالش رو داشته باشم معمولا حال اين جور آدم ها رو ميگيرم اما يه وقتا که حس کل کل و سوسک کردن نيست خنده ام ميگره ميگم خدايا آخه چقدر اين موجودات ذکور رو پررو آفريدی:)))))))))

يه چيزی که هميشه بيش از حدبهش اعتقاد داشتم و دارم متاسفانه حق الناسه به عبارتی خيلی به اين قضيه فکر ميکنم که حق کسی رو ضايع نکنم و هر چی بيشتر و بيشتر وارد اجتماع ميشم بيشتر اين موضوع برام مسجل ميشه که برای اکثر آدمها اين قضيه کوچک ترين اهميتی نداره و حتی حق مسلم خودشون ميدونن که برای راحتی خودشون از ديگران مايه بذارن…تازه توی انترنی که پای پول و موقعيت کاری در ميون نيست دوست های چندين و چند ساله بخاطر يه کشيک بالا و پايين روشون تو روی هم باز ميشه تا چه برسه به خودش….

فيلم های هاليوود ۹۹ درصدشون برای روحيه دادن به شهروندان امريکايی ساخته ميشه…از هر ۱۰ تا فيلمی که ميبينی ۱۱ تاش در مورد اينه که بخند تا زندگی به روت بخنده عشق واقعی بالاخره مياد سراغت تعجيل نکن چقدر کار ميکنی زندگی کن زندگی زيباست ای زيبا پسند و زيبايی در نگاه توست و ازين حرفا…خلاصه که با فيلمهاشون يه جورايی اون ساعت های کاری زيادشوت رو جبران ميکنن در واقع يه جور رسوسيته ميکنن آدم ها رو با فيلم هاشون…کسی يه فيلم خوب سراغ نداره من ببينم؟

دو تا واگن اول مترو مخصوص خانوم هاست و شايد جالب ترين قسمت مترو همین دو تا واگن اول باشه… چون همه خانومن محيط يه جور جالبی شده انگار همه به خودشون اجازه هر کار خصوصی و نيمه خصوصی رو در محيط عمومی ميدن چون جنس مذکری وجود نداره آدم ياد حموم زنونه های قديم ميوفته :)) …يکی موچين در مياره ابروهاش رو تميیز ميکنه يکی سوهان ناخون در مياره مانيکور ميکنه و يه عده هم اقلام و کالاهای خاصی رو بفروش ميرسونن …همين چند روز پيش يه خانومی با اعتماد بنفس مثال زدنی با صدای بلند طوری که همه اون جمعيت بشنون گفت خانومم گُلم انواع تَتوی موقت! ۲۴ ساعته همراه با اشانتيون ميتونين نمونه اش رو روی ابروی خودم هم ببينين:)))

بعد تحرير: اين پست رسما يه Brain storming جانانه شد از هر دری سخنی

ZAN دوشنبه، 16 مرداد 1385، ساعت19:31

مااااااااااااااا! من و شقايق رفتيم توی ستون وبلاگ اين هفته هفته نامه سلامت!!! و من طبق معمول يه مطلب ضايع دارم موقع خوندنش کلی عرق شرم بر جبينم نشست

امروز يه نی نی خوشگل پريد توی بغلم يکی از زائو ها يه خانوم گرويد دو بود يعنی شکم دوم بود و دردهاش شروع شده بود من هر از گاهی بهش سر ميزدم اما انقدر در گير يه مريض ديگه بودم که پره اکلامپسی بود و سولفات و هيدرالازين ميخواست که تقريبا اين مريض رو که خيلی خانوم آرومی بود فراموش کرده بودم…نيم ساعت سه رب بعد که رفت سراغش ديدم درد هاش حسابی خوب شده هم قدرتش زياد بود هم فاصله هاش خيلی کم شده بود…توشه اش کردم ديدم لبه تحتانی سرويکس کاملا محو شده و لبه فوقانی خيلی نازک بدست ميخوره پیش خودم گفتم حتما ۸ سانت به بالاست اما يادم رفته بود که مريض مولتی پاره برای خودم سلانه سلانه داشتم ميگشتم دنبال يه رزيدنت که بياد و مريض رو توشه کنه که ديدم يکی از ماماهای با تجربه دست مريض رو گرفته و داره ميبره اتاق زايمان گفتم مريض که هنوز کرون نکرده شما بردینش گفت گرويد دوهِ خانوم دکتر من يه دفعه دوزاريم افتاد که چه بلايی از سرم گذشته توی دلم خاک وچوکی گفتم و تا تونستم به جان اون مامای با تجربه دعا کردم و به سرعت باد در کسری از ثانيه چکمه پوشيده عينک و ماسک زده و گان پوشيده آماده گرفتن بچه بودم:) بچه های مولتی پار خيلی زودتر از اونی که فکرشون رو بکنی میپرن توی بغلت:)) تازه پرپ و درپ کرده بودم که ديدم سر بچه داره مياد يه مانور کوچيک و سر اومد توی دستام خيلی راحت شونه ها آزاد شد و نی نی خوشگل صورتی بی دردسر اومد توی دستای من سرو ته گرفتم وبردمش زير وارمر و کلی قربونش رفتم که انقدر دختر خوبی بوده:) بعد هم اومدم و يه تشکر حسابی از مامانش کردم:)) زائو به اين خوبی من نديده  بودم نه سر و صدا داشت نه اپی لازم داشت تازه جفتشم زود جدا شد:)

توی يکی از کشيک ها مسوول اتاق پره اکلامپسی بودم که يه مريضی رو آوردن توی اتاق ..رفتم بالای سرش ديدم داره آروم و بی صدا به پهنای صورتش اشک ميريزه…گفتم چی شده خانومم دردت زياده با سر اشاره کرد که نه…گفتم پس چی شده گفت کيسه آبم رو پاره کردن و بغضش ترکيد…با تعجب گفتم خوب اينکه گريه نداره ميخواستن کمکت کنن که زودتر زايمان کنی…گفت آخه من هنوز درد های زايمانم شروع نشده ميترسم کارم به سزارين بکشه…۳-۴ روزه اينجا بستريم فشارم بالا بود امروز صب ميخواستن مرخصم کنن که فشارم ۱۷ بود گفتن بايد بخوابی زايمان کنی…گفتم نگران نباش درد هات شروع ميشه و زايمان ميکنی تازه اگرم سزارین بشی خوب بشی مگه چيه همه دلشون ميخواد سزارين بشن اونوقت تو گريه ميکنی که چرا درد نداری:) لبش به خنده باز نشد گفت چند روزه بچه ام رو ندیدم اگه سزارين بشم بازم چند روز نميبينمش…نميدونم واقعا دليلش اين بود يا دليل ديگه ای داشت من فرهنگ اون رو خوب نميشناختم و نميشناسم شايد زايمان طبيعی يه جور کار مهم باشه به زعم اون و خانواده اش و سزارين مايه سر افکندگی شايدم …گفتم خوب اما بجاش ميدونی چقدر اين قضيه به نفعته فشار خون بالا خيلی خطرناکه…ممکنه تشنج کنی و اونوقت هم خودت و هم بچه از بين برين…معلوم بود قانع نشده گفت حالا نميشد من برم خونه وقتی دردام شروع شد بيام…گفتم ببين دختر خوب اگه ميرفتی خونه و تشنج ميکردی چی…فشار خون توی حاملگی خيلی خطرناکه…اين طوری فکر کن که ميرفتی خونه و تشنج ميکردی بيهوش ميشدی و ديگه بهوش  نمیومدی…دوست داشتی بچه ات مادرش رو هیچ وقت نبينه…اينرو که گفتم احساس کردم بالاخره درش تاثير کرد چون اشکاش رو پاک کرد و گفت نه…گفتم حالا بذار ببينم انقباض هات چطوره شايد اصلا سزارين لازم نداشته باشه…انقباض های بدی نداشت هر ۳ دقيقه ۳۰ ثانيه…اينداکشن ميشد اما دهانه رحمش بعد چند ساعت همينطور ۲-۳ سانت مونده بود آخر سر بردنش برای سزارين…موقع رفتن رفتم بالای سرش دستاش رو گرفتم توی دستام و گفتم نميترسی که…لبخندی زد وگفت نه گفتم مطمئن باش اينطوری به نفع خودت وبچه است…تشکر کرد و با برانکارد دور شد…

خيلی بامزه است که مريض های اينجا همه حرفه اين:) روز اولی که رفتم ليبر يکی از مريض ها ازم پرسید آمپول فشار نزدين برای من؟ من نفهميدم چی ميگه بعدا فهميدم اينا به اکسی توسين ميگن آمپول فشار:))

يه قضيه ای که خيلی جالبه و من خيلی زياد ديدم توی ليبر اينه که زائو های شکم اول وقتی فول ميشن و بهشون ميگی که ديگه  وقته زايمانته و بايد ازين ببعد با دردهات زور بزنی تا سر بچه بياد و بريم اتاق زایمان به نحو کاملا محسوسی ساکت و آروم ميشن و ديگه جيک نميزنن…يه سريشون که ميگيرن ميخوابن!!! میپرسی درد نداری ميگن چرا ولی هيچ صدايی ازشون در نمياد انگار خيالشون راحت شده که کار اصلی رو انجام دادن و ديگه دوره درد کشيدن تموم شده…وقتی خوب زور نميزنن بهشون که ميگی بچه ات خفه ميشه ها زور بزن  فوری دست بکار ميشن و حرفت رو گوش ميکنن:) آخی نازی…

توی درمانگاه مامايی يه خانوم ۳۱ ساله شکم اول اومده بود من خيلی مطمئن پرسيدم قبلا سقط نداشتين؟ گفت نه…گفتم پس نازايی داشتين؟ با چشمای گرد شده گفت نه يه دفعه خودم فهميدم چه سوتی ای دادم خنده ام گرفت گفتم ببخشيد خانوم اينجا انقدر همه شکم اول ها سناشون پايينه که من فکر کردم…:)) گفت نه من يک ساله که ازدواج کردم ميخواستم بگم پس همون بوده قضيه:)

يکی از مريض ها وقتی براش سولفات ميزنم دائم ميگه که همه بدنم آتيش گرفت گر گرفتم راه نفسم بسته شد…و من بسرعت مورچه براش سولفاتش رو ميزنم دقيقا يه ربع طول ميکشه…دائم ميگه پرده رو بزن کنار تا باد کولر بهم بخوره خنک بشم توروخدا خودتم اينجا بمون و من هر کاری اون ميگه انجام ميدم خودم هم يه ذره ترسيدم که نکنه آپنه کنه اما نه به نظر مياد بيشتر به حمايت روحی نياز داره وقتی سولفات تموم میشه ميگه خانوم ايشالله خدا بچه هات رو برات نگه داره ميخندم و ميگم من هنوز ازدواج نکردم کدوم بچه ها ميگه بالاخره که تو هم بچه دار ميشی…خدا خيرت بده…

از وقتی اومدم بخش زنان لای کتاب رو باز نکردم دو هفته اول که وقتش رو نداشتم الانم که وقتش هست حسش نيست همش دلم ميخواد بيوفتم يه طرف برای خودم استراحت کنم

دارم کم کم باور ميکنم که چيزی به فارغ التحصيلی نمونده و يه چيز ديگه که همش مياد توی ذهنم اين وبلاگه که داره آرام آرام از خاطرات سبز تهی ميشه…

جمعه تعطيل نيست شنبه، 21 مرداد 1385، ساعت17:35

کشيک ديروز کشيک آرومی بود آروم يعنی حدودا ۲۰ تا زايمان طبيعی داشتيم…از صب يه سری دانشجو های مامايی هم اومده بودن و درنتيجه خيلی از زايمان ها رو اونا انجام ميدادن…عجب مربی ای داشتن آدم حال ميکرد خدای زايمان طبيعی بود و چه خوب آموزش ميداد بهشون…صب ليبر يه پيک زد و در نتیجه من يکی از مريض ها رو بردم اتاق زايمان دو و تا آماده بشم يکی از رزيدنت ها که معمولا پاش رو روی پاش ميندازه و خودش رو زياد زحمت نميده اومد کنار دستم و گفت تا حالا بچه گرفتی و من هنوز کلامم منعقد نشده از اتاق رفت بيرون و گفت پس اينم بگير…اون موقع کلی به خاندانش درود  فرستادم ولی بعد که کار انجام شد ديدم کل قضيه به نفعم بوده چون من برای اولين بار بدون کمک تمام پروسه زايمان رو خودم انجام دادم…بچه که بيرون اومد داشتم سکته ميکردم با دست راستم چپکی نگهش داشتم توی هوا و با دست چپ کلامپ های بند ناف رو زدم و بند ناف  رو جدا کردم همش ميترسم بچه از دستم سر بخوره و بيوفته زمين ولی همه چيز به خير و خوشی خاتمه پيدا کرد آپگار بچه هم خيلی خوب بود و من سر فراز از اولين زايمان يه نفره ام بيرون اومدم:))

بقيه زايمان ها رو دانشجوهای مامايی ميگرفتن…من يواشکی رفتم پشت سرشون ايستادم مربی شون خدا بود…اولا که بهشون ميگفت شما بايد يه نفره همه زايمان رو انجام بدين و اينکه کسی کمکتون کنه و يکی بياد بچه رو از دستتون بگيره يکی بند ناف رو کلامپ کنه و اين حرفا نداريم و جالب تر از اون اين بود که خيلی آروم و در کمال خونسردی زايمان رو انجام ميدادن….ما از همون اولی که رزيدنت ها بهمون ياد دادن چه جوری بچه بگيريم ميگفتن تا سر بچه اومد بيرون فوری شونه ها رو آزاد کنين و در کسری از ثانيه بچه رو بکشين بيرون تا خفه نشه اما ديروز که يکی از دانشجوها داشت زايمان ميگرفت مربی شون اول از همه گفت چک کن ببين پرينه قابليت ارتجاعيش چه جوريه اپی لازم داره يا نه البته مريض شکم دوم بود اما من اگه بودم اپی رو ميدادم و دانشجو پس از بررسی گفت لازم نداره!!! ماااااااا!!! بعد خيلی آروم بدون اينکه فوندال بده صبر کرد تا سر بچه اومد و يه مانور ريتگن و سر مشخص شد…جالب بود که بعد مربيشون در کمال آرامش گفت خوب حالا پوار رو بردار و دهن و بينی بچه رو پوار کن و خيلی آروم اين کار انجام شد…بعد گفت حالا دستات رو بذار دور سر بچه و سعی کن سر رو بچرخونی بعد شونه قدامی و بعد شونه خلفی…و خيلی آروم بچه بدنيا اومد! من اصلا باورم نميشد که انقدر سر حوصله و با طمأنينه کار انجام بشه…دانشجوی مامايی با کف دست چپش سر بچه رونگه داشت و بعد  بچه رو گذاشت بين بدن خودش و ساعد دست چپش …و خيلی آروم با دست راستش بند ناف رو کلامپ کرد…اصلا بچه رو سر وته نميگيرن مث ما :)) الان ميگن بهترين کار اينه که بچه رو بذاری روی شکم مادر تا هم گرمای بدن مادر رو احساس کنه هم اينکه جاش از همه جا امن تره اما به ما اين سوسول بازيا نيومده:) بعد يکی ديگه از دانشجوها ی مامايی اومد تا وضعيت يه زائوی ديگه رو گزارش بده و گفت استيشنش انقدره ديلاتاسيون انقدر افاس انقدر و پوزيشنش انقدره من ديگه رسما کف کردم با خودم گفتن ببخشيد استيشنشون؟؟؟ ميشه؟ بعد رفتم سراغ دوستم که بيا بريم پاچه خواری اين مربی مامايی و بگيم به ما هم توشه کردن رو ياد وده انصافا هم مربيشون جدا از اينکه خدا بود خيلی باکلاس  بود و مهربون کلی هم ذوق کرد که ما رفتيم و صادقانه ازش درخواست کمک کرديم توشه کردن رو به ما کامل گفت و چه عالی هم گفت…من خيلی کيف میکنم از اين ماماهايی که چندين و چند سال سابقه کار دارن و متعلق به دورانی هستن که همه چيز حساب و کتاب داشته و ليسانسيه مامايی واقعا ليسانسه بوده انقدر به زايمان واردن که رزيدنت ها هر جا گير ميکنن  اونا رو صدا ميزنن…

بعد از ظهر دو تا مريض آوردن اتاق ايزوله…يکيشون opium addict بود يکی ديگشون از شوهرش جدا شده بود و پدر بچه ش مشخص نبود کيه…ساعت ۸ و نيم که اتاق ايزوله رو تحويل گرفتيم همين دو تا مريض اينداکشن ميشدن من يکی رو گرفتم  دوستم يکی ديگرو…چون ليبر خيلی خلوت بود به بچه ها سپرديم که برنامه آف رو طوری بريزيم که ما تا ساعت سه بمونيم و اونا از سه صب به بعد…يکی از آقايون  مخالفت کرد که بعدا دليل مخالفتش معلوم شد البته و گفت ما طبق همون برنامه قبلی ساعت ۴ صب ميايم الان يکی از ما بمونه و شما هم يکيتون آف بشه…من دوستم رو آف کردم يکی از پسرامون واقعا بچه خوبيه گُله انقدر خوبه که همه ازش سو استفاده ميکنن طفلی دائم در حال کاور کردن بچه های ديگه است اون داشت اپی ميدوخت و اين آقای دکتر ناسازگار اومده بود يه مدت بمونه تا اون پسر گل بره شام بخوره غافل از اينکه اتاق ايزوله دو تا مريض داشت و اون مريض addict  مولتی پار هفت سانت شده بود بنده خدا آقای دکتر همچين که وارد ليبر شد من رفتم سراغش و گفتم بی زحمت بياين بالای سر اين مريض addict چون هفت سانته و زايمانش نزديکه منم که دارم اون يکی مريض رو اينداکشن ميکنم اگه اون گل پسر در حال اپی دوختن نبود قطعا مريض رو مينداخت بهش اما ديگه چاره ای نبود برنامه ای بود که خودش ريخته بود موند توی رودرواسی و اومد بالای سر مريض…حالا دو تا دستکش دستش کرده و گان پوشيده روش که نميشد به من چيزی بگه هی هر ۵ دقيقه به مريض ميگفت من از بعد از ظهر هی از دست تو فرار کردم آخرش هم مجبورم خودم بچه ت رو بگيرم:)) منم اصلا انگار نه انگار لابد توقع داشت من بگم حالا اگه اذيت ميشين من برام فرقی نميکنه ميخواين من ميگيرم بچه رو  اما عمرا  تازه  سر زايمان هی ميگفت اينو بده به من اونو بيار…من خودم وقتی ست ميچينم يه دستم رو دستکش استريل میپوشم و با يه دست استريل و يه دست آزاد  همه کارهام رو انجام ميدم…فوندال هم چند بار اشاره کرد که مريض لازم داره منم خودم رو زدم به اون راه که نه اصلا هم لازم نداره بعد هم برای چک قلب بچه های ديگه از اتاق زدم بيرون اگه ميموندم بالاخره يه کاری ازم ميخواست منم که نه دستکش دستم بود نه گان داشتم نه عينک … آره من  به موقع اش آدم پستی ميشم  دکتر بچه رو که گرفت ديگه پيداش نشد تا صب…منظورش از آف کردن اين بود که خودش آف بشه و اون گل پسر بينوا طبق معمول کاورش کنه…بدبختی اين بود که مريض رو بايد توی همون اتاق ايزوله ميزائونديم يه تخت زايمان داشت و همچين که بچه اون خانوم بدنيا اومد مريض من فول شد حالا بدو بدو تخت رو حاضر کن برای مريض بعدی …منم حسابی  نکات ايمنی رو رعايت کردم عينک و ماسک و گان و دو تا دستکش…البته مريض من قضيه اش اينجوری بود که بعد از اينکه شوهرش ترکش کرده بود رفته بود خونه يه پير مردی کار بکنه و ظاهرا پدر بچه همون آقا بود اما بالاخره بايد نکات ايمنی کامل رعايت ميشد…ياد اتند نازنين اورژانس بخير که ميگفت اول safety  خودتون …من که آماده زايمان شدم اون گل پسر که هنوز شام هم نخوره بود همين که ديد من دست تنهام پريد و اومد کمک…دستکش پوشيد و همچين که بچه اومد چون بند ناف هم دور گردنش پيچيده بود هول شد و سريع بند ناف رو کلامپ کرد و بدون اينکه وسطش رو بدوشه  قيچی کرد و چشمتون روز بد نبينه خون بند ناف جت کرد و پاشید توی صورت من…واقعا خدا رحم کرد که عينک و ماسک داشتم اما پيشونی م پر خون شد…اما بالاخره بچه با آپگار خوب بدنیا اومد…انقدر اين همکار ما آدم نازيه که مجبور شدم دعواش کنم تا بره شامش رو بخوره نميرفت که میگفت ست اپی رو هم بيارم براتون؟ گفتم دکتر همين الان ميری و از جلوی چشمم دور ميشی:)) بعد فهميدم دوستم هم يه سری همينجوری تهديدش کرده بوده از بس گير ميداده که يه کاری انجام بده:))

موقع دوختن اپی  اين مريض خيلی اذيت کرد همش ناله ميکرد و جيغ ميکشيد من دو سری براش ليدوکايين زدم و مخصوصا پوستش رو بی حس کردم اما بالاخره مريض يه چيزی رو حس ميکنم نوک سوزن رو لااقل اما اين مريض انقدر جيغ و داد کرد  که رزيدنت ها همشون يکی يه سری اومدن از من خواستن  بی حسی برای مريض بزنم و من هم در کمال خشونت گفتم که بی حسيش رو گرفته و اين چهار تا دونه بخيه رو بايد تحمل کنه…من نميدونم چرا بعضی مريض ها علی رغم اينکه دل بدلشون ميدی انقدر اذيت ميکنن اين مريض جوری جيغ ميزد و همش هم تکرار ميکرد من اينجا غريبم انگار من دارم سلاخيش ميکنم منم انقدر بد اخلاق باهاش حرف زدم که نگو و برای اولين بار از بداخلاقی کردنم احساس عذاب وجدان نکردم…اينم از مزايای بخش زنان!

تا صب ديگه اوضاع امن و امان بود يه مريض داشتم اينداکشن ميکردم که بالاخره هم توی ساعت آف من زايید…من جرات نميکنم موقع اينداکشن کردن سنتو رو زياد کنم تا حدی زياد ميکنم که کنترکشن ها معقول باشه اما يه سری از بچه ها برای اينکه مريض زود زايمان کنه يهو ميذارنش روی ۵۰ ۶۰ قطره و مريض ظرف دو سه ساعت زايمان ميکنه…من اگه رزيدنت سال چهار هم بياد و سر راند سنتوی مريض رو فری کنه و به نظر من خطر هیپر تون شدن داشته باشه همچين که از در اتاق رفت بيرون ميذارمش رو همون تعداد قطره ای که فکر ميکنم لازم داره…اگه يه وقت بچه افت قلب پيدا کنه رحم اينرسی کنه دکولمان پيش بياد از نظر قانونی که بماند که پوستمان کنده است چون اونموقع کسی نمياد بگه من سرم رو فری کردم اسم من زير برگه سنتو هستش ; وجدان بدجوری آدم رو گير ميندازه:)نهههههههههه غلام؟

پاشنه آشيل سه شنبه، 24 مرداد 1385، ساعت22:52

کشيک ديروز کشيک بدی بود…همه مريض ها تقريبا بجز چهار پنج مورد زايمان طبيعی بودن و همه اينداکشنی هم کشيکی ها هم که دودر آدم بشِش فشار مياد ديگه…

ساعت های آف رو چهار ساعته ريختن من از همون اول ميدونستم که اينا مرد کاور کردن نيستن گفتم وای بحالتون اگه توی ساعت آف من زنگ بزنيد بگين بيا شلوغ شده يا رزيدنت ها گير دادن…نشون به اون نشون که از ظهر تا ۹ شب يه سره من و دوست جون و يه دختر ديگه بوديم و قرار شد ما بريم از ۹ شب تا سه صب انقدر اينداکشن کرده بوديم که هر دو تا مون گردن ها و دستامون بی حس بود…هی ساعت رو نگاه کن انقباض چک کن…ساعت ۱۲ و نیم شب تلفن اتاق زنگ خورد و همون داستان هميشگی که از وقتی شماها رفتين رزيدنت ها گير دادن که بگين اونها هم بيان…گفتم مگه قرار نذاشته بودیم من گيج خواب بودم و از اون طرف صدا اومد که همین چهار ساعت هم کلی مقاومت کرديم…پا شدم نشستم سر جام خواب از سرم پريده بود داشتم فکر ميکردم توی اين ۷ تا کشيکی که تا حالا دادم چند دفعه اين قضيه تکرار شده چند دفعه تا پام رو گذاشتم از ليبر بيرون همه فهميدن…دوست جون رو بيدار کردم و دو تايی با توپ پر رفتيم ليبر…خيلی عصبانی بودم يکی از پسرا که انصافا بچه دوست داشتنی و البته دودريه رو ديدم و اخم کردم و رد شدم اومد دنبالم خانوم دکتر چرا انقدر عصبانی هستی گفتم دکتر از ۱۲ ظهر تا ۹ شب چرا يه نفر نگفت بقيه تون کجان اينهمه اينداکشن داشتيم زايمان داشتيم شماها به خودتون زحمت نميدين من ميدونستم بالاخره ما رو ميکشونين پايين…فقط گفت خيلی نامردی منم که حساس کلی  اعصابم خورد شد که جيغ و داد کردم سرش…همين که ليبر يک رو تحويل گرفتم  رزيدنت ها و اتند اومدن راند کنن يه مريضی داشت از درد به خودش میپيچيد رزيدنت ها به اتند گفتن ۳-۴ سانته…و رفتن…من سه تا اينداکشن داشتم به حساب حرف اونا ديگه مريض رو معاينه نکردم نعره ميکشید ازون جيغ هايی که تا عمق وجودت نفوذ ميکنه منم که عصبانی خواب آلود گفتم خانوم هنور خيلی به زايمانت مونده اينجوری جيغ و داد نکن اما اون گوشش بدهکار نبود همش نعره ميزد و واقعا جيغ بنفش ميکشيد…آخر سر بعد يکی از اين جيغ ها صدای خودم رو شنيدم که بلند شد و به يه نعره بدل شد … ساکت شو ديگه خانوم! بقيه مريض ها رو هم ميترسونی…گل پسر شيطون دوردره گفت معلوم ميشه خانوم دکتر خيلی عصبانيه و رفت يه ذره قربون صدقه مريض رفت و رفت از ليبر بيرون…من همچنان عصبانی به بخت نامراد لعنت ميفرستادم و غضبناک اون خانومی رو که به زعم خودم هيستريک بود نگاه ميکردم …نيم ساعتی گذشت توی اين فاصله هر از گاهی از صدای جيغ  مريض که شکم اول هم بود رزيدنت ها ميومدن و ازش ميخواستن که آروم باشه و تحمل کنه تا اينکه يکی از ماماهای قديمی اومد توی اتاق و گفت اين چند سانته اينجوری داد ميزنه و به خودش میپيچه من بی تفاوت و عصبانی گفتم ۳-۴ سانت… دستکش دست کرد و مريض رو معاينه کرد و گفت اينکه فوله و بعد نگاه کرد و گفت کرون  هم که کرده!!! من مات و متحير نگاه کردم به سر بچه که دو سه سانتی مشخص بود و دست مريض رو گرفتم و بدو سمت اتاق زايمان…همش فکر ميکردم اگه بچه ميومد اگه پارگی ميداد…به اون مامای نازنين گفتم خوب شد شما رسيدين و اون بر خلاف بيشتر ماماهای اونجا با لحن مادرانه ای گفت وقتی ميبينی مريض اينجوری از درد بخودش میپيچه حتما توشه اش کن اين درد هايی که مريض رو بی طاقت ميکنه معمولا درد مريضيه که فول شده و در شرف زايمانه…و من از همون جا به اين نتيجه رسيدم هر وقت مريض رو تحويل ميگيرم نه تنها قلب بچه رو تحويل بگيرم که خودم هم TV اش کنم…

الهی:) دو تا از مريض ها رو از ظهر اينداکشن ميکردم يکيشون گرويد يک بود و خيلی خونسرد  اون یکی مولتی پار بود گرويد سه …من همينطور بالای سرشون بودم…اون مريض شکم اول همين که وارد اتاق شد يکی از رزيدنت ها معاينه اش کرد و وقتی من رفتم بالا سرش از من پرسيد شما تا کی اينجا هستی گفتم تا فردا صب لبخندی زد و گفت آخيش خيالم راحت شد اينجا همه خيلی بد اخلاقن شما خوش اخلاقی و مايه دلگرمی منی من خيلی ميترسم اول که وارد شدم احساس کردم الانه که غش کنم و بيوفتم…گفتم آره ميدونم اينجا محيطش خوب نيست مريض های ديگه هم که جيغ و داد ميکنن بقيه وحشت ميکنن…طرفای ۶- ۷ بود که رفتم يه بچه بگيرم وقتی اپی رو هم دوختم و برگشتم توی اتاق يه دفعه هر دو تاشون گفتن کجا بودی چرا ما رو تنها گذاشتی؟:)) اليييييييييهی:) بين حرفای من و دوستم خانوم گرويد يک ساعت ۹ رو شنيده بود و هی از من میپرسيد يعنی ساعت ۹ ميخوای بری ؟ آخر هم تا نه که من بودم زايمان نکرد و عدل ساعت آف من زايمان کرده بود قبل اينکه برم کلی براش توضيح دادم که چيزی نيست نگران نباش ولی يه جوری دلم ميخواست خودم بچه اش رو ميگرفتم خيلی ناز بود…

Advertisements