مرداد 1383

فرزند دوشنبه، 5 مرداد 1383، ساعت17:20

پارسال ميون کتابايی که خريده بودم يک جلد کتاب از يون فوسه بود که نميدونم چرا خريدمش…اصلا نميشناختمش يک کتاب کوچيک صد صفحه ای از انتشارات نيلا که دو تا نمايشنامه از يون فوسه توش بود…هيچ وقت حتی ترغيب نشده بودم که ورقش بزنم ببينم اين نويسنده کجاييه تا اينکه نميدونم چی شد چند روز پيش رفتم سراغش…همين که شروع کردم بخوندن ديدم  عجب چيزيه…دو تا نمايشنامه يکی هفتاد صفحه و اون يکی حدودا ۴۰ صفحه و معرکه…و بشدت تلخ و گزنده…اما ازون دستهنمايشنامه هايی که من دوست دارم…يعنی نه شعار ميداد نه حکم ميداد نه جانبداری ميکرد فقط و فقط روايت ميکرد…نمایشنامه دومی اسمش فرزند بود…داستان يه پدر و مادر پير که توی يه دهکده دور افتاده زندگی ميکنن…اگه اشتباه نکنم يون فوسه نروژيه و به همين دليل شش ماه سال تاريکی و ظلماته و شش ماه ديگه هوا روشنه…اين پير مرد و پير زن فقط يه همسايه پير دارن که دائم الخمره…و پسرشون که رفته شهر و مدت زياديه ازش خبری نيست…الان شش ماه ظلماته و کار اين زن و شوهر اينه که بايستن جلوی پنجره و خيره بشن به تنها نوری که از خونه همسايه مياد و منتظر بمونن که اگه ماشين يا اتوبوسی رد بشه ببينن کسی ازش پياده ميشه يا نه….تا اينکه از قضا يه شب همسايه و پسرشون يون از اتوبوس پياده ميشن…همسايه به اين زن و مرد گفته بوده که پسرشون اين مدت که خبری ازش نبوده زندان بوده…وقتی پسر مياد خونه ازش میپرسن که کجا بودی و اون زندان بودنشو انکار ميکنه…وقتی همسايه مياد پسر ازش توضيح ميخواد و اون در جواب ميگه:»من فقط چيزی رو که شنفته بودم گفتم»….پسر هم عصبانی ميشه و پير مرد رو ميگيره و ميکوبه به ديوار…پيرمرد می افته و ديگه بلند نميشه…فردا صبح زن و شوهر باز جلوی پنجره ايستادن و  دارن با هم صحبت ميکنن…ميگن يون تقصيری نداشت که همسايه افتاد و ديگه بلند نشد يه حادثه بود اون نميخواست که پيرمرد بميره…بعد با آه و حسرت از اينکه چراغ خونه پيرمرد قراره برای هميشه خاموش بشه و ديگه جز اونا کسی  اين حوالی زندگی نميکنه حرف ميزنن…پسر هم با اتوبوس بعدی برمی گرده  و باز هم تاکيد ميکنه که اين مدت زندان نبوده و داستان همين جا تموم ميشه…ببخشيد اما بايد برای يکی اين داستانو تعريف ميکردم:)

هميشه اين شعر مولوی رو دوست داشتم…

آن يکی نحوی بکشتی در نشست                  رو بکشتيبان نمود آن خود پرست

گفت هيچ از نحو خواندی گفت لا                     گفت نيم عمر تو شد در فنا

دلشکسته گشت کشتيبان ز تاب                     ليک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را بگردابی فکند                             گفت کشتيبان بدان نحوی بلند

هيچ دانی آشنا کردن بگو                               گفت نی ای خوش جواب خوبرو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست                     زانک کشتی غرق اين گرداب هاست…

حالا احساس ميکنم که خودم اون نحوی شدم…

يه وقتا به خاطر وايستادن روی اونچيزايی که قبولشون داری بايد قيمت زيادی بپردازی…حتی به قيمت رنجوندن کسايی که دوستشون داری.. چيزی که برای من هميشه خيلی خيلی سخت بوده اما دارم کم کم ياد ميگيرم که چطور با اين موضوع کنار بيام…گرچه خيلی سخته خيلی سخت…

پريشب خواب ميديدم که منو بزور ميخوان بشونن سر کلاسای پيش دانشگاهی…هرچی ميگفتم من کنکور دادم علوم پايه هم دادم الانم امتحان پره انترنی دارم هيچ کس قبول نميکرد! ميگفتن شده دو ساعتم بيای بايد سر کلاسا حاضر بشی !!!

ديشب ساعت چهار صبح يکی از همسايه ها از طبقه ۱۱ خودشو پرت کرده پايين…يه دختر ۲۵ ساله که  ديروز مادرش بعد از يه مدت طولانی که با سرطان دست و پنجه نرم کرده فوت شده بوده…ظاهرا همين دو سه روز پيش اومده بودن خونه جديد هيچ کس نميشناختشون…چه حسی بهم دست داد نميدونم ولی خيلی جا نخوردم…شايد اثرات رشته پزشکی باشه…:(

روزمرگی چهارشنبه، 7 مرداد 1383، ساعت21:3

پامو گذاشتم روی گاز شيشه رو کشيدم پايين و دستم رو تا اونجايی که ميشد از پنجره اوردم بيرون …باد انگشتامو نوازش ميکرد احساس کردم دارم پرواز ميکنم…

همه چيزو نوشتم…اينجوری ديگه يادم نميره که بايد به هزار نفر زنگ بزنم…که دلم برای خيلی ها تنگ شده…و دلم برای خيلی کارها تنگ شده…هوس سينما کردم…هوس صف های دراز بليط زير آفتاب داغ و چيليک چليک عرق که از سرو روم بباره…

يکشنبه داشت در پناه تو رو نشون ميداد…ياد اونموقع ها افتادم که با چه ولعی قسمت به قسمتشو دنبال ميکردم…اما الان چقدر قيافه های هنرپيشه ها بنظرم غريب بود…لباساشون…آرايشاشون…مدل موهاشون…پارسا که انقدر به نظر خوش تیپ ميومد خيلی بی کلاس بود:)) اما از همه جالب تر اين بود که صحنه صحنه کلاس ها و دانشکده رو من انگار از بر بودم…تمام قسمت هاش توی دانشکده هنرها فيلمبرداری شده بود…و من تمام درو ديوار پله ها نرده ها و همه و همه اش رو از بر بودم…حس عجيبی بود…انگار از خونه ات فيلم گرفته باشن…جالبه که من انقدر به اونجا تعلق خاطر پيدا کردم…

دارم فکر ميکنم…دلم يه موضوع ميخواد برای عکس گرفتن…انگار مغزم نم کشيده…:(

بازم يون فوسه! پنجشنبه، 8 مرداد 1383، ساعت22:23

امروز حالم خوب نبود  تصميم گرفتم برم سينما تک…طبق معمول روزايی که ميخوام خودم رو شاد کنم رفتم جلوی آينه و سعی کردم که خودم رو خوشگل کنم…توی آينه که نگاه ميکردم ديگه اون دختری که هميشه از ديدن قيافه اش کيف ميکرد رو نميديدم…ساعت چهار رسيدم به سينما تک…امروز فيلمی درباره پل سزان بود…و متاسفانه بر خلاف انتظار و ميل من نسبتا شلوغ بود…فکر ميکنم بچه های ترم يک و دوی هنر بودن همه اکیپی اومده بودن و مدام هم حرف ميزدن…جلوی منم يه سری دختر پسر نشسته بودن و همش خنده و حرف بود…خيلی خودم رو کنترل کردم که چيزی نگم يعنی مچ خودم رو گرفتم…گفتم دختر جون تو حوصله نداری دلت سکوت ميخواد اين بچه ها چه گناهی کردن تازه هنوز که فيلم شروع نشده…فيلم شروع شد و باز خورد توی ذوقم…بروشور رو نگاه نکرده بودم و نميدونستم که فيلم محصول بی بی سيه…کيفيتش هم اصلا خوب نبود…من مستند های بی بی سی رو اتفاقا خيلی دوست دارم اما اين يکی خيلی اينفورماتيو بود! هيچ حس و حال شاعرانه ای توش نبود…وسطای فيلم داشتم از خواب ميمردم خيلی سعی کردم که چرت نزنم…بالاخره فيلم تموم شد و من راه افتادم سمت وليعصر…انتشارات نيلا…

امروز هم ساعت يادم رفته بود ببندم  به دستم هم موبايلم همراهم نبود در نتيجه کاملا از دنيا و زمان دور افتاده بودم…تجربه خوبی بود احساس ميکردم ميتونم ساعتها زير آفتاب راه برم و کسی کاری به کارم نداشته باشه…رسيدم زرتشت…هرچی سوال کردم کسی نميدونست که نشر نيلا کجاست… حال و هوای خيابون وليعصر رو به کلی يادم رفته بود…نميدونم چند سال ميشد که توش قدم نزده بودم…هر چی خاطره دارم مربوط ميشه به دوره دبيرستان و سينما آفريقا رفتنامون…با بچه ها…و مامانم…يادش بخير…نزديک مدرسه بود و بعد از عصر جديد انتخاب دوم سينما آفريقا بود…اون دوره ها با مامانم هم زياد سينما ميرفتم…هر دو عشق فيلم روشنفکری بوديم:)) حالا ديگه نگين سينما آفريقا فيلم روشنفکريش کجا بودD: اما امروز ديدم واقعا نگاه های رهگذرا روم سنگينی ميکنه…متلک ها رو که نميشنيدم سعی ميکردم سرم رو بندازم پايين و نشر نيلا رو پيدا کنم…آخر رفتم سمت شهر کتاب…خيلی جالبه من تا حالا شهر کتاب حافظ نرفته بودم…هميشه دلم ميخواست برم و ببينم چه جوريه…خيلی سوت و کور بود…رفتم طبقه دوم کتاب های فارسی…اول خيلی جو گير شده بودم اين همه کتاب اونم يه جا…کلی تو بحر کتابا رفته بودم…هيچ جا رو نميديدم فقط کتاب…اما کم کم احساس کردم که اصلا ازش خوشم نمياد…کتابا خيلی بی سليقه چيده شده بودن…فکر ميکنم همون بلايی که سر شهر کتاب خودم اومده اينجا هم همون بلا نازل شده…يه سری آدم  که از کتاب چيزی سرشون نميشه رو کردن مسوول جايی که همش با کتاب  سرو کار داره…ولش کن اصلا…بالاخره يه کتاب از سيلويا پلات برداشتم که خاطراتش بود…بعد رفتم دنبال نمايشنامه يون فوسه…قسمت سينمايی واقعا نا اميد کننده بود…داشتم کتابارو زيرو رو ميکردم و کتاب سيلويا هم توی دستم بود که يهو يه دختر هم سن و سال خودم اومد جلو…سرم رو اوردم بالا پيش خودم گفتم حتما فروشنده است…بعد گفت سلام خيلی خيلی بايد ببخشيدا…پيش خودم گفتم حتما ميگه اين کتاب سيلويا رو بايد تا نخريدی ور نداری دوره بيوفتی که گفت من و برادرم اومديم اينجا و…همينجوری نگاهش ميکردم…و برادرم از شما خوشش اومده من ميخواستم ببينم ميتونيم با شما بيشتر آشنا بشيم…يه ذره طول کشيد تا پيام به کورتکس رسيد و پردازش شد…با خودم گفتم اينجا که کسی جز من نبود…چطور من برادرش رو نديدم نه خودش نه برادرش… گفتم  ممنون اما من نامزد دارم!…يه دفعه گفت من واقعا شرمنده ام ما قصد مزاحمت نداريم برادر من قصد ازدواج داره…تازه دوزاريم افتاد که خيلی جمله نخ نما شده ای گفتم…توی صورتش لبخند زدم و گفتم نه اختيار دارين اما…گفت پس ببخشين مزاحمتون شدم…گفتم خواهش ميکنم…باز يه لبخند ديگه و خداحافظ…بعدش يه مدت توی شوک بودم…پناه بر خدا…خنده ام گرفت…هر وقت که ميخوای توی حال خودت باشی اين اتفاقا ميوفته حالا اگه ميرفتم گلستان و کلی هم خوشگل کرده بودم هيچ کس نگاهم هم نميکردا:))

از  يکی از کتابا آدرس نشر نيلا رو پيدا کردم…وليعصر بالاتر از زرتشت غربی نبش نوربخش بازارچه بهرام کتاب پرچين…با هزار امید و آرزو پيداش کردم اما چی خوب بود ببينم؟ تعطيل بود! آه از نهادم بلند شد…دوباره بايد يه روز ديگه بيام دنبال کتاب های يون فوسه…اما تصوری که از نشر نيلا داشتم اصلا اينجوری نبود يه چيزی بود تو مايه های نشر چشمه….چيزی که من ديدم خيلی کوچولو بود…در واقع يه مغازه بود نه بيشتر…

ساعت ۷و نيم رسيدم خونه…انگار اين خيابون گرديا حالم رو يکم بهتر کرده بود…حالا دارم ميرم که شام بخورم:)…تا بعد…

مهمان مامان شنبه، 10 مرداد 1383، ساعت2:15
  مهمان مامان رو خیلی خیلی دوست داشتم…تعریف نمیکنم تا خودتون برین ببینین…انقدر داستان لطیف و زیبا بود انقدر حضور مهرجویی  «هامون» پشت دوربين محسوس بود و انقدر گلاب آدینه پارسا پیروزفر نسرین مقانلو و تک تک بازیگر ها قشنگ بازی میکردن که علی رغم شرایط ناجوری که سینما داشت حسابی کیف کردم…امروز عصر اولین طبابت زندگیمو کردم:) طبابت که چه عرض کنم احساس طبيب بودن بهتره بگيم …یکی از دوستای عزیز که تازگی بچه دار شده ومیدونست که من تازه بخش اطفال بودم زنگ زد…میگفت هیراد چند بار استفراغ کرده مدفوعشم سبز شده دلش هم درد میکنه و درجه حرارتش هم 36.8 درجه آگزیلاریه…چند تا سوال کردم که استفراغش فقط شیر توش بود و جهنده بود یا نه و اسهال بود یا نه و بعد بهش گفتم که فکر نمیکنم جای نگرانی باشه و ميتونه تا فردا صبر کنه تا ببرش پيش دکتر خودش  و اگه احساس کرد خوب شیر نمیخوره یا بیقراری میکنه یا حالش خوب نيست خبر بده…بعد تا گوشی تلفن رو گذاشتم رفتم سراغ رادولف…شروع کردم استفراغ رو خوندن…تنها چیزی که با توجه به علائم بهش میخورد گاستروانتریت بود البته با توجه به سنش اونم جای شک و شبهه داشت…اینبار رفتم تب رو خوندم و تب زیر سه ماهگی رو…بعد رفتم دوباره زنگ زدم و یه شرح حال دیگه گرفتم…میگفت که اسهال نداره تب هم نداره و با شربت دل دردش خوب شده. و بيقراری نميکنه..باز دلم لرزید گفتم اگه  يه وقت احساس کردی حالش بد شده بهتره ببریش بیمارستان تاببیننش…مدفوع سبز رو نفهمیدم علتش چی بود از طرفی هم هی مامان و خواهر گرامی میگفتن دیر شد…آخه قرار بود بریم سینما…مامان هم باهاش حرف زد و گفت اگه خبری شد بهمون زنگ بزنه…مامان واقعا اینبار خیلی منو قابل دونست…تازه فهميدم که چقدر درس خوندن با مريض ديدن فرق ميکنه…منم که ماشالله فقط تئوری…آخرش ساعت یه ربع به هفت از خونه رفتیم بیرون…تمام سینماهای محدوده انقلاب رو گشتیم…من گفتم بريم اونجا چون سينما زياده و بالاخره ميشه جايی رو پيدا کرد اما هیچ فایده ای نداشت…عصر جدید که یه صفی داشت که تا توی وصال هم ادامه داشت…بالاخره انقدر دور زدیم تا به این نتیجه رسیدیم که باز بریم سینما بهمن!بالاخره چند تا بلیط آخر نصیبمون شد…توی سینما واقعا گرم بود و حسابی شلوغ…بچه ها از سرو کول مامان باباشون بالا میرفتن ولی ما چون از قبل آمادگی  روحی روانی داشتیم ایندفعه بهتر با این قضیه کنار اومدیم:) من که گفتم ما باید از امکانات این سینما استفاده کنیم و رفتم یه بسته چیپس خریدم تا موقع تماشای فیلم بخوریم و لذت ببریم:) اما جامون چشمتون روز بد نبینه…ردیف اول و گوشه سالن…یعنی رسما باید گردن رو کج میکردیم…مضافا که انقدر جلو بوديم مجبور بوديم گردنمون رو هم بالا بگيريم که اين باعث مختصر حالت تهوعی ميشد…من که انقدر روی صندلی سر خوردم ورفتم پایین تا سرم رو تونستم بذارم روی پشتی صندلی و یکم از سرگیجم کاسته شد…فیلم که شروع شد دیدم به به دوربین روی دسته! و هی با حرکت هنرپیشه ها تصویر هم تکون میخوره ديگه گل بود به سبزه نيز آراسته شد اما فیلم انقدر چسبید که من همه این مصیبت ها رو فراموش کردم…جالبه که وقتی از سینما میومدیم بیرون فقط منو مامان بودیم که داشتیم قربون داستان مرادی کرمانی و فیلم مهرجویی میرفتیم…خواهر عزيزم هم که داشت از گرمازدگی و حالت تهوع از حال ميرفت مضافا که فيلم هم اونقدری بهش نچسبيده بود…بقیه مردم همش غر میزدن که باید میرفتیم معادله این اصلا خنده دار نبود داستانشم خیلی چرت بود  !:))اما شما  از من میشنوید برین حتما مهمان مامان روببینین…البته ترجیحا توی یه سینمای خوب و وسط  هفته
to sorrow… دوشنبه، 12 مرداد 1383، ساعت15:54

To Sorrow

I bade good morrow

and thought to leave her far away behind

but cheerly, cheerly

she loves me dearly

She is so constant to me  and so kind.

I would deceive her

and so leave her

But ah! she is so constant and so kind. 

through a glass darkly دوشنبه، 12 مرداد 1383، ساعت21:17

و مردی از زير درختان خيس ميگذرد…صبور سنگين سرگردان…درس…صداهای قلبی…فکر فکر فکر…من از هجوم تنهايی به تو پناه آورده ام…وليعصر…عصر…درد…بی حوصلگی…ترديد…گناهکار…اشتباه…مقصر…آينه…از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را…يقين…سر درد…تنهايی…تصميم…زندگی…دختر…انسان…آدم…آينده…گذشته…بودن يا نبودن…چرا…چرا…چرا…من از کجا می آيم که اينچنين به بوی شب آغشته ام…حرف و حرف و حرف…موسيقی…شور انرژی…جوانی…هدف…مسووليت…کار…درآمد…سرمايه داری…هنر…عکس…تصوير…عشق…تپش…جنون…نيستی…بچه ها…و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت …من راز فصلها را ميدانم و حرف لحظه ها را ميفهمم …نجات دهنده در گور خفته است…به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد…به باران و بوی علف…و خدايی که در اين نزديکيست لای اين شب بوها…پای آن کاج بلند…کسی می آيد…کسی می آيد…کسی که مثل هيچ کس نيست…من خواب ديده ام…من خواب يک ستاره قرمز را ديده ام…و خاک خاک پذيرنده اشارتی ست به آرامش…من خواب ديده ام…و زخمهای من همه از عشق است از عشق عشق عشق …نهايت همه نيروها پيوستن است پيوستن به اصل روشن خورشيد و ريختن به شعور نور…می آيم می آيم می آيم…دستهايم را در باغچه ميکارم سبز خواهم شد ميدانم ميدانم ميدانم…سلام ای شب معصوم…به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد…

آن مرد دوست داشتنی سه شنبه، 13 مرداد 1383، ساعت11:47

تری برت استاد دانشگاه اوهايو  و نويسنده کتاب نقد عکس چند روزی در تهران بود.مبانی نقد عکس او که در ۳۲ سر فصل خلاصه ميشدند همراه با سری اسلايد هايی که دکتر برت با خود آورده بود موضوع سخنرانی دو ساعته او را در موزه هنر های معاصر تشکيل ميداد.در اين سخنرانی دوساعته دکتر برت اصول تفسير عکس را به سادگی و در عين حال جامعيت بيان کرد.

در اصل دهم در بيان تفاوت های نقاشی و عکاسی , نقاشی را رسانه ای افزايشی و عکاسی را کاهشی مينامد بدين معنی که نقاش از هيچ همه چيز را روی بوم نقاشی اش می آفريند اما عکاس انتخاب کننده است  و از کل جز را که از نظر او در بهترين وضعيت قرار دارد در يک لحظه انتخاب ميکند و روی ماده حساس ثبت ميکند.و به نظر من شايد عکاسی تنها رشته ای باشد که چنين ويژگی دارد.شايد همانند حاضر آماده های  مارسل دوشان است که عقيده داشت انتخاب هنرمند خود اثر هنری است:)

تمام مطالبی را که در مورد سفر دکتر تری برت به ايران ميخواهيد بدانيد اينجا ميتوانيد پيدا کنيد.

مثل سارا سه شنبه، 13 مرداد 1383، ساعت20:32

يه سکانسی توی فيلم سارا هست که من خيلی دوستش دارم…نميدونم چرا هيچ چيز خاصی هم نيست ولی يه حس خوبی به من ميده…همون صحنه ای که سارا صبح بعد از اون مهمونی داره خونه رو تمييز ميکنه…تمام ظرف های پر از تخمه و ميوه و غذا رو خالی ميکنه و ميشوره…زمين رو جارو ميکنه و خونه رو مثل اولش قشنگ ميکنه و اين پروسه رو به طرز لذت بخشی عالی انجام ميده…

امروز يه ذره درس خوندم …مامان رفته بود برای يه کار اداری…من از فرصت استفاده کردم و رفتم توی آشپزخونه تا يه چيزی برای ناهار درست کنم…اول از همه ظرف های نشسته رو از روی ميز جمع کردم…روی ميز رو دستمال کشيدم…و بعد چند تا پیاز برداشتم و خورد کردم و ريختم توی ماهی تابه تا سرخ بشه…شعله رو کم کردم و رفتم سراغ ظرف های نشسته…بعد که تموم شد ظرف شويی رو خوب شستم و کاهوی نشسته رو آوردم و دونه دونه برگهاشو جدا کردم و ريختم توی ظرف شويی…سينک رو از آب پر کردم و توش مايع ريختم و گذاشتم يکم بمونه…پياز ها که طلايی رنگ شدن چند تا تکه مرغ ريختم توی ماهی تابه…يکم نمک و فلفل و باز شعله رو کم کردم…رفتم سراغ کاهو و دونه دونه برگ هاش رو با آب شستم و گذاشتم تا آبش بره…اين وسط ميز رو چيدم…بشقاب ها…ليوان ها…کاردو چنگال و قاشق…زيتون…سبزی…فلفل..سس…و دوغ…مرغ کاملا سرخ شده بود…کاهوهای شسته شده رو برداشتم و يه سالاد با کاهو و  گوجه و خيار درست کردم…روغن زيتون و آبليمو و نعنا و فلفل و نمک هم بهش زدم…ديگه ساعت نزديک ۲ شده بود…مامان که خسته و گرسنه از در اومد و ميز چيده شده رو ديد و لبخند زد همه خستگی از تنم رفت…پيش خودم گفتم به همون قشنگی که سارا همه چيز رو روبراه کرد…به همون قشنگی…

مرگ استاد پنجشنبه، 15 مرداد 1383، ساعت21:42

هنری کارتيه برسون عکاس بزرگ فرانسوی در سن ۹۵ سالگی در گذشت.او از بنيانگذاران عکاسی خبری بود که با دوربين لايکا معروف خود سراسر جهان را گشت و عکاسی کرد.همچنين پرتره های برسون از مشاهيری چون گاندی دالايی لاما ,آلبر کامو, مارسل دوشان ,ژان پل سارتر و…بسيار معروفند.برسون در زمان جنگ جهانی دوم با گروه مقاومت پاريس همکاری ميکرد و از اشغال پاريس عکس های شگفت انگيزی گرفته است.شايد ناب ترين عکسها را از هرج و مرج و محاکمه های خيابانی در پاريس  را برسون ثبت کرده باشد.برسون از شوروی سودان و بسياری کشورهای اروپايی عکاسی کرده است. او پايه گذار نظزيه لحظه قطعی ـdecisive moment در عکاسی بود بدين معنی که در يک لحظه همه چيز در شرايطی قرار ميگيرد که بهترين حالت ممکن است و عکاس بايد آن لحظه را شکار کند.

روحش شاد و يادش گرامی باد…

خبر را در سايت بی بی سی بخوانيد 

اردوگاهی در آلمان ۱۹۴۵: زنی بلژيکی که با گشتاپو همکاری ميکرده است دستگير و محاکمه ميشود

لحظه قطعی: هم چيز در بهترين حالت ممکن است

رودخانه نوا- سن پترزبورگ ۱۹۷۳

   مادريد   ۱۹۳۳

  

لحظه قطعی!

 

سورنای بدجنس!!! شنبه، 17 مرداد 1383، ساعت16:39

اول از همه اينکه بابام برگشت از مسافرت:)

چقدر هوا گرم بود امروز پختم رسما! انقدر دلم ميخواست که توی اون هوای گرم که توی خيابون راه ميرفتم يه استخری چيزی کنار خيابون بود البته از نوع زنونه اش و من میپريدم توی آب! آخ کيف داشت اونوقت:)

امشب پسر عموی ۱۷ سالم ميره اتازونی…خوشحالم براش برای خودش خوشحالم اما برای زن عموم ناراحت…تنها ميشه…همه جوونيش رو پای اين بچه ها گذاشت…ولی پسر عموی نازنين زندگيش از اين رو به اون رو ميشه..اميدوارم که آينده خوبی داشته باشه…

کلاس آلمانی که ميرم انقدر حرف ميزنم که يه روز که حوصله نداشته باشم همه ميفهمن…بدبختی اينه که وقتی حوصله ندارم حتی يه جمله ساده هم نميتونم بگم و قيافه ام هم طوری آويزون و کج و کوله ميشه که کسی جرات نميکنه باهام حرف بزنه…يادمه کلاس انگليسی که ميرفتم چند دفعه سر اين قضيه با معلم ها دعوام شد…يعنی من که دعوا نکردم در واقع اونا منو دعوا کردن…هيچ وقت يادم نميره يه معلم ۲۵ ساله داشتيم ـ من اون موقع ۱۹ سالم بود ـ که احساس کودکی شديدی ميکرد مثلا ميومد سر کلاس تعريف ميکرد که ديروز رفته فيلم چی بود اسمشم يادم نيست همون که کلاه قرمزی توش بود و يه خر و گاو و اين چيزا هم توش بودن خلاصه هر و هر قضيه عروسی خررو داشت تعريف ميکرد منم که از همون اولم روی سينما و هنر حساس! بودم اصلا به نظرم حرفاش خنده دار نيومد نتيجه اين شد که همه کلاس نيششون تا بناگوش باز بود و من بجاش سگرمه هام تو هم! و خب نتيجه نهاييش اين شد که يکی از همون روزايی که من سر کيف نبودم و دلم ميخواست توی عالم خودم باشم يه سوال پرسيد و بلد نبودم و خوشش اومد هی منو دست انداخت و بيشتر پرسيد و من بيشتر ضايع شدم يادمه کلی سرخ و سفيد شدم از عصبانيت و همه هم هر و هر پا به پای معلم عزيز به بنده خنديدن:(…خيلی کيف کرد نوش جونش اما چيزی که عوض داره گله نداره چون من با همه طينت پاکی که دارم اگه بخوام و حق خودم بدونم خوب بلدم حال يکی رو بگيرم…يه روز که آبزرور اومده بود سر کلاس و اين معلم عزيز هم بدجوری هول بود رسيديم به يه منحنی در مورد يادم نيست چی بود ولی موضوع خفنی داشت که به زبان هم مربوط نبود بيشتر رياضی بود…منم واقعا قصد اذيت کردنشو نداشتم  اما داشت اين منحنی رو توضيح ميداد و سر هم بنديش کرد و يادمه که من درست متوجه نشدم و سوال کردم که بيشتر توضيح بده اونم توضيح داد ولی خيلی نميدونست و من باز بيشتر پرسيدم يه دفعه ديدم که رنگش عوض شد تازه دوزاريم افتاد که بنده خدا بيشتر از اين نميدونه و ياد آبزرور افتادم و گفتم ok got it got it و سعی کردم سرو ته قضيه رو هم بيارم و بخير گذشت … تا آبزرور رفت بيرون کلی منو نفرين کرد که چرا جلوی اين يارو انقدر به اين نموداره گير داده بودی تو دلم گفتم حالا مزشو چشيدی معلم عزيز؟خوبه که اونروز انقدر منو جلوی بيست و چند نفر خيط کردی و همه هم هر و هر به من خنديدن حالا حالت جا اومد؟تازه واقعا من بی منظور پرسيده بودم … اينجاست که ميگن چوب خدا صدا نداره ديگهپيش خودمون باشه ولی هنوزم مزه  اون انتقام  زير دندونمه

ديگه تصميم اکيد گرفتم که مامان بازی برای کسی در نيارم واقعا ديگه همچين کاری نميکنم مطلقا!اين خط اينم نشون

تا بعد…

ضايع! سه شنبه، 20 مرداد 1383، ساعت20:38

حسابی ديرم شده بود…ده دقيقه وقت داشتم که خودمو برسونم به بيمارستان…تو کيفمو نگاه کردم ديدم ای بخت نامراد هر چی پول دارم هزار تومنيه! و من بايد دو خط تاکسی سوار ميشدم و دو تا پنجاه تومنی ميدادم…گفتم مگه ميشه پول خورد نداشته باشن نه حتما دارن اما ته دلم فکر ميکردم که الانه که کلی بد و بيراه بشنوم از راننده های محترم…سعی کردم اعتماد بنفسمو حفظ کنم و يه تاکسی خالی که ميرفت رو نشون کردم و سوار شدم…تا نشستم گفتم خيلی ببخشيد آقا اما من پول خورد همراهم نيست شما ميتونين هزار تومنی منو خورد کنين؟ چشمتون روز بد نبينه…هوا گرم بود ديرم هم شده بود آقاهه يه مرتبه زد روی ترمز و نسبتا دادی سرم کشيد که هزار تومنی خانوم!!!؟ بفرمايين پايين!:( من بينوا دست از پا دراز تر رفتم پايين…يه تاکسی ديگه نگه داشت اين دفعه ديگه از اون اعتماد بنفس نصفه نيمه چيزی باقی نمونده بود به خودم گفتم فوقش اينم ميندازتم پايين ديگه و همه راهو ميدوم! با مظلوميت هرچه تمام تر گفتم ببخشيد من پول خورد همراهم نيست…که آقا يه لبخندی زد و گفت يعنی تراوله خانوم؟ يه ذره منم خلقم باز شد يکی از همون لبخندای هميشگی زدم و گفتم تراول که نه هزار تومنيه… گفت خدا بزرگه جور ميشه صب کن الان چند نفر سوار کنم جور ميشه…انقدر ذوق کردم ميخواستم روم به ديوار بپرم ماچش کنم راننده خوش اخلاق توی اين دور و زمونه اونم مرکز شهر با اين همه ترافيک يافت مينشود به اين راحتی…

تازه از خواب بيدار شده بودم که بابا صدام زد که بريم با هم ماشينو روشن کنيم…آب باطريش خالی شده بود ظاهرا…منم با همون قيافه يه روسری انداختم سرم و رفتم توی پارکينگ…بعد که ماشين روشن شد قرار شد برم تعمير گاه بدم آب باطری توش بريزن…هلک و هلک با همون قيافه شديدا جذاب رفتم تعميرگاه خوب بود کيو ميديدم اونجا ؟؟؟ يکی از اتندايی که خيلی باهاش رو در واسی دارم…يه اتند جوون متاهل البته ازونايی که آخر سوادن و همش آدم رو ضايع ميکنن و در عين حال خيلی دوست داشتنين…تا ديدمش عين برق گرفته ها پريدم از جام…با اون سر و قيافه روم نشد پياده شم از ماشين…فکر نکنم منو شناخت فوری دنده عقب گرفتم و برگشتم خونه عين اين ابله ها رفتم روسری و کفشام و عوض کردم يه ماتيک هم زدم و دوباره برگشتم…توی راه همش با خودم ميگفتم که چی بهش بگم اونجا و هی خدا خدا ميکردم  رفته باشه…آخه شايد دوست نداشت منو ببينه اونجا…چميدونم…وقتی رفتم ديدم داره ميره کله مبارک رو انداختم پايين و خيلی ريلکس رفتم سراغ تعمير کاره…بخير گذشت…

پريشب نميدونم چم شده بود…تا ساعت پنج صبح بيدار بودم خوابم نميبرد…دو تا فيلم نگاه کردم و يه ذزه مجله خوندم تا بالاخره خوابم برد…صبحم که بيدار شدم حوصله نداشتم…دوباره دو تا فيلم ديگه ديدم:)) همشونم از همون فيلمايی که فکر نميخوان…يه کمدی يه فيلم تين ايجری…يه فيلم پليسی و يکی ديگه هم خانوادگی…جالبه واقعا يه دوره ۴ ساله مثل خوره هفته ای حداقل ۴ تا فيلم نگاه ميکردم همش هم هاليوودی…و هی لذت ميبردم…الان ديگه خيلی وقته حوصله اين جور فيلما رو ندارم…اول هر فيلمی رو ميبينم تا آخرش رو ميتونم حدس بزنم…اما تنها موردی که هنوز ميبينم دست و پام شروع ميکنه به لرزيدن فيلمهای معمايی پليسی ترسناکه:))…شايد هنوز به حد کافی و وافی نديدم از اين فيلما…چون هر چقدر هم فيلم مزخرف باشه همين که يه قتلی توش اتفاق بیفته من ميشينم و با حرارت نگاهش ميکنم…خودم هم ميدونم که خيلی هاشون بيمزن ها ولی نميتونم جلوی خودمو بگيرم…البته يه ذره الان سليقه ام ارتقا پيدا کرده مثلا ديگه نميتونم کاراگاه علوی رو ببينم:)) اما مثلا اين معمای يک قتل آگاتا کريستی رو که تا حالا صد دفعه تلويزيون نشون داده الانم که داره دوباره نشون ميده من با اشتياق کامل ميشينم و نگاه ميکنم…دبيرستان که بودم و اوج تحول فکريم بود و خيلی يه دفعه احساس روشنفکر ی کرده بودم همش کتابای خفن ميخوندم از ظهور و سقوط رايش سوم گرفته تا خاطرات چرچيل و شعر و موسيقی و غيره يه نکته بود که خيلی آزارم ميداد اونم علاقه عجيب غريبم به فيلمای هندی بود!!! خيلی برای خودم افت داشت ولی نميتونستم در برابر فيلمای هندی مقاومت کنم…يه دوره حتی سعی کردم برم علاقه خودمو توجيه کنم…مثلا رفتم يه کتاب سينمای هند بود يادم نيست از کی ولی نويسنده اش از منتقدای مجله فيلم بود اونو خوندم و مصاحبه با فريدون جيرانی و چند تا ديگه رو خوندم و سعی کردم به خودم حداقل ثابت کنم که خيلی هم فيلمهای هندی ضايع نيستن اما بعد يه مدت به اين نتيجه رسيدم که بهر حال ضايع ان و تصميم گرفتم بيخيال شم و انقدر ببينم تا از سرم بيافته…حتی حاضر بودم اين ريسکو بپذيرم که تا آخر عمر همچين لکه ننگی در کارنامه علايق هنريم ثبت بشه چون واقعا لذت ميبردم از فيلمای هندی…همه عواملشونم از بر شده بودم از هنرپيشه ها گرفته تا کارگردانا خواننده ها و طراح حرکات موزون و الخ…هندی هم کم و بيش ياد گرفته بود در حد اينکه شادی کرتاهه ميشه طرف ميخواد ازدواج کنه يا اينکه مری ميشه مال من مذکر و مرا مونثش و ازين دست پيشرفت های ناب!!! تا بالاخره اين اتفاق ميمون در سن ۱۸ سالگی افتاد و من متوجه شدم که ديگه نميوتم يه فيلم هندی رو تحمل کنم…خدا رو شکر واقعا:))حالا شما جايی نگين که من اين راز چندين و چند ساله رو برای شما فاش کردما;)مرسی

مامان جمعه، 30 مرداد 1383، ساعت16:51

يه وقتا انقدر دلم برای نوشتن تنگ ميشه که هر جايی هم باشم خودم رو به صفحه شيشه ای ميرسونم و مينويسم…برعکس يه وقتايی هست که دلم ميخواد فرار کنم از نوشتن از وصل شدن به دنيای مجازی و هرچيزی که منو به اون ربط ميده…از ايميل زدن…و از هزار تا از ديگه…يه موقعهايی دلم ميخواد هر چی از ذهنم ميگذره رو بنويسم…حتی ميشينم تایپ ميکنم اما موقع ارسال که ميرسه بايگانی ميشه هم اون نوشته ها هم اون فکرا…احساس ميکنم يه چيزايی ارزش نوشتن رو نداره…يا شاید هم داره اما کسی که منو نميشناسه کسی که فقط نوشته های منو خونده هزار تا سوال و سو برداشت براش پيش مياد و من بجای احساس آرامش از نوشتن بايد هزار تا دليل بيارم و هزار تا توضيح بدم کاری که اصلا دوست ندارم…اين چند روزه هم شايد به همين منوال گذشته…هزار تا حرف نگفته داشتم که ترجيح دادم بجای نوشتن روی صفحه شيشه ای روی کاغذ دفترچه خودم بنويسمشون…چون شايد اون افکار بيشتر زمزمه های ذهنی بودن تا حرفی يا سخنی که بشه ازش دفاع کرد يا …همون افکار منفی معروف…که ميان تا ذهنتو تسخير کنن و فقط و فقط بايد باهاشون مبارزه کرد تا برن و ازت دور شن…تجربه بهم ثابت کرده که نميشه هميشه از ناراحتی ها گفت نميشه نشست و هی ناليد…همه هميشه حوصله ناراحتی های تو رو ندارن حتی کسايی که فکر ميکنی خيلی براشون ارزش داری…يا شايد ناراحتی های تو در مقايسه با گرفتاری های خودشون مسخره است و بجای آروم کردنت بيشتر با نبايد ها و قوی باش گفتناشون آزارت ميدن…از طرفی اين رو هم فهميدم که يکی از چيز هايی که آدمها رو بهم نزديک ميکنه گفتن از ناراحتی هاشونه…آدمها هيچ وقت انسان کامل رو دوست ندارن…بحث حسودی نيست…آدمها کسايی رو دوست دارن که بتونن باهاشون ارتباط برقرار کنن…کسايی که از جنس خودشون باشن…با کسی که هيچ غصه ای توی دنيا نداره نميشه از ناراحتی ها گفت…آدمها مجموعه ای از غم و شادين…کسی که دنبال خوشبختی مطلق ميگرده فقط يه آدم ايده آليسته که احتمالا بيشتر عمرش رو در حسرت اون کمال مطلق از دست ميده…زندگی يه طيفه…آدمها هم همينطور…من  ميخوام آدمها رو بيشتر از سابق دوست داشته باشم…بيشتر از پيش و ديگه نميخوام کسی رو از دست بدم…هيچ دوستی رو …شايد معنی دوستی برام عوض شده…از اون معنی فداکاری و جانفشانی يک طرفه در اومده…منم بايد دوستانم رو طبقه بندی کنم و يک رابطه بر اساس منفعت دو طرفه بنا کنم…چيزی که هميشه ازش فرار کردم…هميشه اسم منفعت که اومده فکر کردم دوستی خراب شده…اما اين حقيقته ارتباط آدمها بر اساس منافعشونه که اين ديگه به نظرم بد نيست…شايد توقع دوست داشته شدن هم به نوعی منفعت طلبی باشه…هر کس در جايگاه خودش…و من اين جايگاه ها رو تعيين ميکنم…

احساس ميکنم در اوجم…اون بالای بالا…يک آدمی که بالاخره خودش رو پيدا کرده…به خودش احترام ميگذاره…و همه آدمها رو در سطح خودش ميبينه…هيچ کس ديگه براش غول نيست همه انسانند…انسان…

ديدی وقتی از خودت بدت مياد يه دفعه انگار از غيب هزار تا پيغام و پسغام ميرسه که تو چقدر عزيزی…ممنون از همه تون… همه دوست های نازنينی که هميشه در کنارم هستين و بهم انرژی ميدين

يه اتفاق مهم افتاده : من ميتونستم برای دوستم مامان بازی در آرم اما سر قولم وايسادم!من ديگه مامان هيچ کس نيستم