فروردین 1386

در هزار تو سه شنبه، 28 فروردين 1386، ساعت18:5

اينجا منظره روبروی در پانسيون ماست…ميبينيد به چه بهشتی باز ميشه در خونه مون…

امسال تصمیم گرفتم به حساب بسیار سفر باید تا پخته شود خامی تا میتونم برم سفر…البته بجز اون رفت و آمد های هر ماهه…

دوس جونم فارغ التحصیل شد…جشن فارغ التحصیلیش اگه از آسمون سنگ هم میبارید خودم رو میرسوندم تا توی اون لباس ببینمش دست در دست یه آدم نازنین یه آدم مطمئن که میدونم تا همیشه مواظب اون فرشته دوست داشتنی من خواهد بود…یکی از بچه ها ازم پرسید کی دعوتت کرده؟ اشاره کردم به دوس جون… با چشمای گرد شده اشاره کرد که کی هست نمیشناسمش…از کجا میشناسیش…خنده میاد روی لبام و میگم از کشیک ها ی زنان…خودم هم شاید هیچ وقت باورم نمیشد توی بدو بدو های کشیک های انترنی انقدر دوستهای خوب پیدا کنم…

من همیشه جذب آدم های متفاوت شدم توی زندگیم و احتمالا این قضیه الی الابد هم ادامه خواهد داشت…دختر و پسرش فرق نمیکنه آدم های عجیب و غریبی که من باید رفتار ها و برخورد هاشون رو بفهمم و انصافا استعداد زیادی هم در این زمینه از خودم نشون دادم همیشه:))…خیلی از دوستای من وقتی با هم مواجه میشن در گوشم میگن یعنی تو چجوری با این آدم دوست شدی و من میگم نه تنها دوست شدم کلی هم دلم براشون میتپه…اما این آدمهای عحيب غريب بارها و بارها بهم ثابت کردن که درک متقابل توی این رابطه همیشه از طرف من بوده و من هم همیشه این نوع ارتباط رو قبول کردم شاید چون صرف جذابیت هایی که این آدمها داشتن برام کافی بوده اما تازگیها یه ذره اوضاع فرق کرده…تازگیها شاید اون درک همیشگی م از آدمها کمتر شده…بیشتر میرم سراغ آدمهایی که موج های ذهنیشون با من یکی میشه… وقتی چشمام برق نمیزنه میفهمن وقتی عصبیم میفهمن وقتی خوشحالم و شیطونی میکنم دست و پاشون رو گم نمیکنن معذب نمیشن من رو توی چهار چوب ذهنی خودشون قبول ندارن من رو با همه خوبی ها و بدی هام یه جا دوست دارن…حالا میخوام صد سال سیاه کتاب های آنچنانی نخونده باشن میخوام صد سال سیاه فيلمهای هنری نديده باشن همین که بتونیم با هم بخندیم با هم جیغ بکشیم با هم  بگردیم بچرخیم و زندگی کنیم برام بسه اون کتاب ها و فیلم ها و عکس ها هم بمونه برای خودم و تنهایی هام…خیلی وقته دیگه مطمئن شدم بودن با آدمهای عجیب غریب از من انرژی میگیره خیلی زیاد….

این دفعه توی دهاتمون که تازگی ها شهر شده یه خواستگار پیدا کردم:)))))))) انقدر با دوست گرمابه و گلستانم خندیدیم که نگو…حیف دیر بهم گفت:)))))) موضوع ازین قرار بوده که یکی از پرستارای خانوم یه آقایی رو فرستاده اورژانس تا یکی از پرستارای جوونمون رو ببینه و اگه پسندید خلاصه قضیه ختم به خیر بشه…ظاهرا اون روز من شیفت بودم  وطبق معمول در حال دويدن چون هيچی ازين حادثه مهم رو متوجه نشده م:))یکی دیگه از پرستارای جوونمون هم بوده…حالا این آقا نه کار درست و حسابی داشته نه مال و ثروت و نه تحصیلاتی …البته در مورد بر و رو و تیپ و قیافه دیگه کسی چیزی به من نگفت!:))…حالا نگین واه واه چه معیار هایی من از دید عامه مردم گفتم وگرنه معلومه که این چیزا معیار و ملاک نیستچرا پرشين بلاگ ازين صورتک ها که دماغشون دراز ميشه نداره خلاصه اومده و پرستار ها رو دیده و به اون پرستاری که معرفش بوده گفته اونی که شما معرفی کرده بودی که اصلا جالب نبود اون یکی پرستاره هم خیلی جالب نبود ولی حالا اون خانوم دکترتون ببببببد نبود:)))…پرستاره هم گفته عجب اعتماد بنفسی داری:)) ولی نامردی کردن در حق من حداقل میگفتن اون آقاهه بلیط بگیره بیاد  ببینم حرف حسابش چیه…بلیط منظور همون برگ ویزیته نمیدونم چرا اینجا بهش میگن بلیط انگار دارن میان سینما:)))

دو سه مورد تب و سردرد توی بچه ها داشتم که کلی تن و بدنم رو لرزوند…یکی یه پسر ۱۰ ساله بود که آبله مرغون گرفته بود و چند روز بعد از اینکه دونه ریخته بود بیرون تبش همچنان ادامه داشت…وحشت کردم تبش نزدیک ۴۰ بود علایم مننژه هم نداشت من همش میترسیدم که انسفالیتی چیزی باشه…تب بر هم که فقط استامینوفن میتونستم بدم…خلاصه کلی برای مادرش توضیح دادم که الان تنها چیزی که منو میترسونه اینه که این بچه عفونت مغزی پیدا کرده باشه ولی الان علایمش رو نداره..استفراغ هم کرده بود…کلی توضیح دادم که ببین الان گردنش سفت نیست اما اگه دیدی خواب آلود شده گردنش سفت شده درد گرفته و یا تبش تا ۲۴ ساعت پایین نیومد باید بیاریش..اونروز متخصص اطفالمون هم مرخصی بود…آخر سر دلم طاقت نیورد شماره تلفنش رو هم گرفتم و گفتم من خودم اگه نیومدی زنگ میزنم ببینم وضع بچه چطور شده…ظاهرا عصر که من شیفت نبودم اومده بود پیش دوستم … تبش قطع شده بود و سردردش هم…یکی دیگه هم باز یه بچه ۱۵-۱۶ ساله بود بدون سورس عفونت با تب و سردرد…اونم شماره تلفن خونه اش رو گرفتم که اونم خدا رو شکر با بروفن تبش اومده بود  پایین…یه روز که داشتم شیفت رو تحویل میدادم یکی دیگه از آبله مرغونی ها باز با سردرد و ادامه تب اومده بود …مامانش میگفت میشه خودت ببینیش گفتم من دارم میرم به خانوم دکتر فقط بگو حتما گردنش رو معاینه کنه…بعدا دوستم میگفت خانومه اومده بود تو میگفت خانوم دکتر گفته حتما حتما گردنش رو معاینه کنید:)))))

خیلی بامزه است مریض ها هر جای شکمشون درد بکنه میذارن به حساب آپاندیسیت و هر جای قفسه سینه شون در د بگیره میذارن بحساب درد قلبی…منم دیگه فهمیده م این اضطراب ها رو  و سعی میکنم علایم رو به مریض بگم تا خیالش راحت بشه…اون شب ساعت ۴ صب با سر و صدای اورژانس از خواب بیدار شدم … گفتم خدایا رحم کن باز مریض سی پی آری نیومده باشه…وقتی بدو رفتم اورژانس دیدم یه آقایی داره از درد بخودش میپیچه…میگفت شکمم درد میکنه و از پهلو تا کشاله رانش رو نشون میداد و با همون درد میگفت آپاندیس نباشه:))) معاینه اش کردم شکمش نرم بود کاملا…علایمش بیشتر به رنال کولیک میخورد مخصوصا که سابقه سنگ کلیه هم داشت و استفراغ هم میکرد…دارو هاش رو نوشتم و وقتی اومد توی اتاق تزریقات شروع کردم به توضیح دادن که ببین آقا درد آپاندیسیت اینجوری نیست مریضی که آپاندیسیت داره از درد نمیتونه از جاش تکون بخوره وقتی شما اینجوری داری از درد بخودت میپیچی بیشتر بنظر میاد داری سنگی شنی چیزی دفع میکنی…توضیحاتم که تموم شد دیدم پرستارمون که یه آقای جوونیه  کشیدم کنار و آروم گفت ببخشید خانوم دکتر میشه یه دفعه دیگه فرق رنال کولیک و آپاندیسیت رو بگین:)) عزیزم:))

چند تا مریض سینوزیت داشتم این دفعه… انقدر براشون فیزیوپاتولوژی سینوزیت رو توضیح دادم که خودم هم دیگه داشت خنده م میگرفت…اینکه سینوس ها استیومشون به بینی باز میشه و باید این مسیر رو باز کرد تا ترشحات تخلیه بشه و ازین حرفا و اینکه چرا باید حتما سرم شستشو مصرف کنن و البته گایافنزین عزیز من رو:))

یه آقایی ساعت ۴ و نیم صب اومده اورژانس…با چشمای خواب آلوده میگم خب مشکلتون چیه…میگه خوابم نمیبره خانوم دکتر…چرا خوابتون نمیبره مشکلی پیش اومده؟ به چیزی فکر میکردین؟ یکی از همراهاش که خیلی هم نگران حالشه میگه ظاهرا خواب مادربزرگش رو دیده و از خواب پریده و بعدش دیگه نتونسته بخوابه…بعد خودش میگه البته من تا سه صب بیدار بودم بعد که خوابیدم پریدم و دیگه نشد بخوابم…پروپرانولول و کلر دیازوپوکساید براش مینویسم…تو دلم میگم واقعا خوش بحالشون من اگه ۲۴ ساعت هم خوابم نبره نمیرم اورژانس…

خدمه جوونمون بعد از دو شب خوابیدن توی آی سی یو مرخص شد و برگشت…من همون موقع زنگ زدم بیمارستانی که اعزام شده بود و با سوپر وایزرشون حرف زدم و وقتی گفت سی تی اش مشکلی نداشته دیگه خیالم راحت شد…وقتی دوباره توی اورژانس دیدمش انقدر ذوق کردم که نزدیک بود بپرم بغلش کنم…گفتم خدارو شکر که سرت مشکلی پیدا نکرده بود… دیدم ناراحت و غمگینه گفتم پس چرا دپرسی ؟ بخیه های صورتش رو نشون داد و گفت آخه اینجوری قیافم زشت شده حالا به نامزدم چی بگم…عزیز دلم…گفتم ای بابا آقای فلانی باید الان خوشحال باشی که سالمی اون بخیه ها هم زود زود خوب میشن تازه نامزدت که همه جوره قبولت داره غصه نخور…دیدم بازم دمغه گفتم امان از دست هر چی بچه سوسوله که دیدم بالاخره خنده اش گرفت…

راستی کسی یه کتاب مبانی کامپیوتر خوب که خنگ آموز هم باشه سراغ نداره؟

ببخشيد خانوم شما…
يكشنبه، 26 فروردين 1386، ساعت0:22

ببخشيد اين متن هم طولانيه هم يه جاهاييش تکراريه اما چون اونجا نوشتمش و فرصت نشد پستش کنم کامل ميذارمش اينجا…

جمعه ۱۷ فروردين ۸۶

wow جالبه واقعا من الان دقیقا ۸ روزه که اینجام و هنوز فرصت نکرده م چیزی در مورد این مدت بنویسم…وقت سر خاروندن اگه بگم نداشتم دروغ گفتم ولی دیگه بجز اون فرصت نوشتن هم نداشتم کشیک های عید واقعا بد بودن یک از یک شلوغ تر و اعصاب خورد کن تر…فکر میکردم عید مردم میرن مسافرت دیگه فکر اینجاشو نکرده بودم که یه عده هم تعطيلات میان اینجا مخصوصا از خارج …خلاصه که همینجور مریض سرپایی , هیستریک و دست و پا شکسته بود که میومد و همینطور داد و بيداد بود که سرمون حواله میکردن…نمیدونم اصلا یادم مونده که در مورد اين دوره بنویسم یا نه اما چیزای جالبش رو سعی میکنم بنویسم…

اول از همه امروز که روز خیلی خوبی نبود…دیشب من تا صب اورژانس بودم…یکی از خدمه مردمون یه پسر جوونیه حدودا ۲۴-۲۵ ساله خیلی با همه پرسنل و پزشکا جوره…دیشب هم اولین شبی بود که از تعطیلات برگشته بود اومده بود اورژانس و هی حرف میزد و مسخره بازی در میورد…بارون شدید هم تا صب میومد و از مریض خبری نبود…من حدودای یک و نیم دیگه رفتم بخوابم اما اون هنوز نشسته بود توی استیشن پرستاری …امروز ظهر که رفتم اورژانس رو تحویل بگیرم بچه ها گفتن فلانی رو وسط خیابون پیدا کرده ن و آوردن اورژانس…سرش ضربه خورده بوده…بدو رفتم اورژانس دیدم متخصص جراحی و بیهوشیمون بالای سرشن یکی دستش رو گرفته بود اون یکی فشارش رو میگرفت…GCS اش خیلی هم پایین نبود حدود ۱۱-۱۲ اما خیلی آژیته بود…من همینجوری نگاه میکردم که دو تا متخصصمون چه طور با دلسوزی و نگرانی آماده اش کردن برای اعزام که بره و سی تی بشه..یه دفعه دم در آمبولانس نصف پرسنل بیمارستان ایستاده بودن تا اونو که بی قرار توی آمبولانس خوابیده بود بدرقه کنن…با خودم فکر کردم چقدر خوبیه که آدمها هوای هم رو داشته باشن…خیلی حس خوبی بهم دست داد همون حس اطمینانی که همیشه دلم میخواست به مریضم منتقل کنم امروز دو تا متخصص و کادر درمانی بیمارستان برای پرسنلشون داشتن خرج میکردن…بعد از ظهر نسبتا خلوت بود…من مریض سر پايی میدیدم که یه سر زدم اورژانس و دیدم یه مرد جوون با تنگی نفس خوابیده روی یکی از تختا و یکی از بهیار های مرد داره براش سرم میذاره…از پرستار خانوم پرسیدم این مریض کی اومده گفت نمیدونم والا فلانی خودش داره مریض رو ظاهرا درمان میکنه…وصف این آقای فلانی رو شنیده بودم که طبابت سر خود زیاد ميکنه گفتم یعنی چی؟ و رفتم مریض رو معاینه کردم حمله آسم بود و سابقه هم داشت …از آقای فلانی پرسیدم چی کار دارین میکنین گفت مریض همشهری مونه آسمیه…گفتم سرم لازم نداره که… اما اون به کار خودش ادامه داد…رفتم اوردر مریض رو نوشتم و مشغول چند تا مریض سر پایی شدم که وقتی برگشتم دیدم مریض آسمی داره بشدت استفراغ میکنه …وحشت کردم…گفتم این چرا اینجوری شده باز اون خانوم پرستار که سوپروایزر عصر هم بود گفت آقای فلانی براش آمینوفیلین گذاشته دیگه عصبانی شدم…حالا آقای فلانی یه هیکل داره دو برابر من…رفتم پیشش و گفتم شما اگه برای مریض دارو میذارین حداقل باید قبلش به من اطلاع بدین اینجا مسووليت مریض با منه اگه اتفاقی براش بیوفته من باید جواب بدم نه شما و از اتاق رفتم بیرون…توی این هیرو ویر یه مریض چاقو خورده آوردن…چاقو خورده بود به دنده های تحتانی سمت راست قفسه سینه اش از پشت و عمودی هم بود ضربه…اون مریض هم همینطور داشت استفراغ میکرد…متخصص اطفالمون اومد مریض خودش رو ببینه که دید من از عصبانیت قرمز شدم گفت چی شده گفتم قضیه اینه گفت شما نباید بذاری سر خود به مریض دارو بده گفتم آخه مشکل اینه که اصلا نميگه و دارو میده بعد که مریض میوفته به استفراغ من از بقیه میشنوم…اونم زنگ زد به متخصص داخلیمون که بیا این مریض رو ببین …ظاهرا این آقای فلانی قبلا ازین طبابت ها زیاد کرده بود…متخصص داخلیمون که اومد گفت آمینوفیلین رو سریع زده برای مریض و مریض رو بستری کرد توی بخش چون هنوز دیسترس داشت…یادمه اگه حرفی از آمنیو فیلین ميبرديم توی دوره انترنی اتند ها دودمان رزیدنت ها رو به باد میدادن و میگفتن در درمان آسم جایگاهی نداره و لی ظاهرا اینجا روتینه…دارو براش نوشتم و رفتم سراغ مریض چاقو خورده حالا اون آقای فلانی داشت برای خودش توی اتاق زخم یه مریض رو پانسمان میکرد و اصلا انگار نه انگار که یه مریض اورژانسی اومده…خودم با اون خانوم پرستار علایم حياتیش رو گرفتیم و گفتم رگ بگیرن و بره عکس سینه بگیره…علایم حياتیش استیبل بود و ترجیح دادم اول عکس بگیره بعد به جراحمون زنگ بزنم…حالا به این آقای فلانی میگم برای مریض متوکلوپرامید بزن میگه الان این یکی مریض اورژانسی تره اونو ولش کن و میره…به اون خانوم پرستار گفتم سوپر وایزر کیه؟ گفت خودم گفتم چرا اين آقای فلانی اينجوری ميکنه پس؟ اگه مریض طوریش میشد کسی نمیومد بگه آقای فلانی براش دارو داده که میگفتن تو چی کاره بودی که بهیار اومده برای مریض دارو تجويز کرده گفتم ظاهرا فردا صب باید برم مدیریت پرستاری…اینو که گفتم بینوا خانوم پرستار رفت و یه ذره داد وبيداد سر اون آقای فلانی کرد…یه ذره که اوضاع آروم تر شد و مريض آسمی رفت بخش با خودم فکر کردم که بهتره شلوغش نکنم…همیشه سعی میکنم احترام بزرگتر رو نگه دارم حالا هر سمتی ميخواد داشته باشه … انقدر هم همیشه معذبم که مثلا به يکی که سنش از من بیشتره بگم فلان کار رو بکن که خدا ميدونه… همیشه هم هزار تا لطف کنید و اگه زحمتی نیست میذارم پشت جمله هام اما این قضیه دیگه واقعا فرق میکرد…قطعا این بهیار ما آدم تيزیه علایم رو دیده درمان رو هم یاد گرفته ولی همیشه که هر کس تنگی نفس داره آسم نيست اومدی مریض ادم ریه بود یا سکته قلبی…کلی با خودم بالا و پایین کردم و به این نتیجه رسيدم که حالا که اتفاق مهمی نيوفتاده و مريض هم خوبه ديگه حرفش رو هم نزنم و بذارم ببینم تا بعد که چی میشه و اگه قضیه تکرار شد اون وقت يه فکر جدی بکنم …خلاصه که همه اینا باعث شد من کلی حرص بخورم و اعصابم خورد بشه…هم ازین اعصابم خورد بشه که چرا فلانی این کار رو کرده هم از اینکه عصبانی شدم …

اما چند تا کار با نمک کردم این چند روزه…یکی اینکه دیروز یه fecal impaction رو راه انداختم:))) یه پسر ۱۱ ساله تخمه خورده بود سیزده بدر و مدفوعش گیر کرده بود…TR کردم و دیدم نوک انگشتم به مدفوع سفت میخوره…تا حالا توی انترنیfecal impaction نديده بودم…زنگ زدم از جراحمون پرسیدم گفت یاTR ش کن و اضافه کرد که البته بعید میدونم با TR مشکلش حل بشه یا اینکه باید ببریمش اتاق عمل و اونجا براش تخلیه کنیم که احتمالا همینطور هم میشه…البته جراح نازنین ما که واقعا آدم دوست داشتنی ایه همیشه دست بالا رو میگیره که این هم بنظرم طبیعت رشته جراحیه…خلاصه که من رفتم برای انجام همون کاری که همه با نفرت ازش یاد میکنن و به قصد نجات بچه از اتاق عمل:)) به زحمت انگشتم رو رسوندم به اون فکال ایمپکته و سعی کردم خارجش کنم که کار عبثی بود البته بچه هم بشدت مقاومت میکرد…یه دفعه با خودم گقتم یعنی چی دیگه چهار تا تخمه که این حرفا رو نداره من ديگه از پس چهار تا تخمه که بر ميام…خلاصه به بابای بچه گفتم محکم نگهش داره و با خشونت هر چه تمام تر:)) شروع کردم انگشتم رو ۳۶۰ درجه ساعتگرد و پاد ساعتگرد چرخوندن…البته نه با زور و فشار خیلی آروم اما مصمم:))بینوا اون پسر ۱۱ ساله شروع کرد به داد زدن که بابا بابا میخوام برم دستشویی:))) ولی من مگه میذاشتم تا جایی که میشد فکال رو با انگشتم متلاشی کردم و به دست و پا زدن های اون بینوا توجهی نکردم همین که TR متوقف شد بچه با سرعت نور رفت طرف دستشویی و وقتی بیرون اومد پدر و مادر و بچه لبخند زنان و دعا گویان رفتن خونشون:))))

یکی دیگه در آوردن یه پشه از گوش یه آقایی بود…اولش گفتم باید برین پیش متخصص گوش و حلق و بینی بعد رفتم ببینم وسیله گوش و حلق بينی اصلا توی اورژانسمون یافت میشود یا می نشود بیشتر فکر میکردم با الیگاتوری چيزی باید در بیاد از یکی از پرستارها پرسیدم گفت که سرنگ شستشو داریم و اضافه کردم خب چرا با سرنگ گوشش رو نمیشوری…و من که برای تزم همش با الیگاتور کار کرده بودم و جز الیگاتور هیج وسیله ای رو در گوش و حلق و بینی قبول ندشتم یه دفعه از خواب غفلت بیدار شدم و یه لامپ بالای سرم روشن شد و گفتم: راست میگه ها…پریدم آب ولرم درست کردم و آروم آروم گوش اون آقا رو شستم…یه بار توی بخش گوش و حلق وبینی گوش شسته بودم و همون کفایت میکرد…یه دفعه یه چیز سیاه دو میلیمتری اومد بیرون و من فکر کردم بال پشه است نگو که من بخاطر خنگی مفرطم حالیم نشده بود که خب پشه ای که توی اتوسکوپ اونقدر گنده میبینیش انقدری که میخوای با الیگاتور درش بیاری در عالم واقع موجود میلیمتری ای بیش نیست:))

اما یکی دیگه از مریض هایی که سرش چهار شاخ مونده بودم یه خانوم مسنی بود با دیسترس تنفسی خس خس سینه و سمع ریه اش ویز منتشر داشت…نوار قلب گرفتم ایسکمی نداشت اما من همش به این فکر میکردم که آسم اینطوری نمیتونه باشه…از تمام عضلات فرعی تنفسش استفاده میکرد…بدبختانه اون موقع دو تا مریض قلبی و دو تا هیستریک هم آوردن..وهر هیستریکی هم که یه لشگر آدم آژیته دنبالشه و باید مریض قلبی رو ول کنی بری اونو ناز و ناوازش کنی وگرنه اورژانش رو روی سرت خراب میکنن…در مورد این مریض هم همینطور بود یه دختر جوون رو همزمان با تنگی نفس آوردن …من که دیدم گفتم براش سرم و water for injection توی سرم بذارن و اکسيژن البته و رفتم سر همین خانومه…یه دفعه دیدم یکی داره وسط اورژانس سینه میزنه …بابای دختره بود که میگفت بچه من داره میمیره و کسی بدادش نمیرسه…طبیعی بود اورژانس شلوغ بود …ما دو تا پرستار بیشتر نداریم اونها هم مشغول رگ گرفتن و نوار گرفتن از مریضا بودن و نوبت به مریض اونها نرسیده بود…نگهبان ها هم که خدا رو شکر تصویرن تا آدمیزاد هیچ کاری نمیکنن …همراه های مریض ها کرور کرور توی اورژانس رفت وآمد ميکنن ازون طرف هم مریض های سر پایی در حال غر زدن و داد و بیداد کردن هستن…خلاصه یه چی میگم یه چی میشنوید…روی هم اوضاع افتضاح بود منم که نمیفهمیدم این مریض مشکلش دقیقا چیه…فشارش بالا بود ولی سابقه مشکل قلبی رو نمیداد…۲۰۰ میلی گرم هیدروکورتیزون براش زدم و بعد دارو های قلبی رو گذاشتم همون MONA ی معروف…اما مريض JVP بر جسته داشت…یه دفعه گفتم این ادم ریه است و مورفین وTNG و لازیکسش رو شروع کردم و مریض کم کم آروم و آروم تر شد…جالب بود که اصلا کراکلی شنیده نمیشد فقط ویز…البته مریض قلیونی قهار هم بود…داشتم فکر میکردم شايد آخرین ادم ریه ای که دیده بودم مال خرداد یا تیر پارسال بوده این مریض هم علایمش تیپیک نبود ولی به هر جون کندنی بود دیسترسش رو کم کردیم…باز اون شب یاد گرفتم که حواسم به JVP مریض باشه…

یه استوماتیت هرپسی هم دیدم…البته عمرا نمیتونستم تشخیصش بدم یه بچه ۲ سال و نیمه با تب های بالا و خونریزی لثه ها…مادرش میگفت زبونش له شده…نمیفهمیدم منظورش چیه…دهنش رو درست باز نمیکرد تا توش رو ببینم…درد داشت…زنگ زدم به متخصص اطفالمون…اون گفت حتما دهنش پر از زخم های هرپسیه…درمانش هم اينه که دیفن هیدرامین و آلومینیوم ام جی غرغره کنه…

یه دهیدراتاسیون هم بد درمان کردم و متخصص اطفالمون به داد رسید…این مایع درمانی آخرش منو میکشه…بچه دهیدراتاسیون درجه دو داشت…ولع به آب داشت بی قرار بود گریه هاش اشک نداشت و مخاطاتش خشک بود…فکر کردم چون دهيدراتاسيونش شديد نيست ديگه اون دوز اوليه رو لازم نداره به خاطر همين براش نصف deficite و يک سوم maintenance رو گذاشتم…بعد از چند ساعت دیدم بچه بیحال شده خواب آلود شده…فوری زنگ زدم به متخصص اطفالمون و برد بستریش کرد…کلی شرمنده شدم…اول فکر کردم سپسیس بوده اما بعد فهمیدم اشکال از همون دهیدراتاسیون بوده…دیگه الان هر کس میاد اول ۲۰ سی سی بر حسب وزن بهش رينگر ميدم و بعد بقيه رو حساب ميکنم و سرم ۸ ساعته ميذارم… بچه ها هم سر و مر و گنده میرن خونه شون:)…یکی از کارهای بنده اینه که دوباره و صد باره برم اين مبحث رو بخونم…

یه G6PD deficiency هم داشتیم…یه بچه با ایکتر و هماچوری…باقالی هم خورده بود چند روز قبل ترش…

اما از هر چه بگذريم سخن مریض های حامله خوش تر است…

سر ظهر موقع تحویل دادن شیفت داشتم نطق غرایی برای دوستم در مورد مریض های حامله میکردم و میگفتم یادت باشه هر خانومی دیدی بعد از سلام بهش بگی ببخشید شما حامله که نیستین؟ در همون موقع یه خانومی اومد توی مطب با شکايت سردرد…چاق بود و چادر مشکی سرش کرده بود…پرسیدم کجای سرت گفت همه جا چشمم هم تار شده…گفتم دردش کم و زیاد میشه یا ثابته گفت کم و زیاد میشه…تهوع و استفراغ هم داری؟ آره …سر و صدا اذیتت نمیکنه چرا خیلی…لبخند رضایتی اومد روی صورتم و به شوهرش که دم در ایستاده بود گفتم خانوم شما احتمالا میگرن داره حالا من براش دارو مینویسم مصرف کنه بهتر میشه…نمیدونم یه دفعه ازین اکتشاف پیروز مندانه م به وجد اومده بودم یا بهم وحی شده بود که ویرم گرفت ازش بپرسم داروی ضد بارداری هم مصرف میکنه یا نه…میخواستم تشخیصم رو تایید کنم مثلا…اینو که گفتم شوهرش گفت نه خانوم این دو هفته دیگه وقت زایمانشه!…یه دفعه ورق برگشت…گفتم گفتی چشمات تار شده…بیا فشارت رو بگیرم که دیدم بعله فشارش ۱۹۰ روی ۱۳۰ هستش…دیگه نفهمیدم چجوری از اتاق اومدم بیرون و زنگ زدم بخش زنان…میخواستم سولفات منیزیمش رو بزنم که پرستارا رقیق کردنش رو نمیدونستن خودم هم یادم رفته بود…در نتیجه دست مریض رو گرفتم و بدو برو بخش زایمان…تازه فهمیدیم مریض گروید ۶ بوده…اونجا بود که من به واقع آموختم از هر خانومی بعد از سلام و احوال پرسی بپرسم ببخشید شما حامله نیستین که احیانا…

یه چیز دیگه ای که آموختم در مورد شرح حال مریض هاست…شرح حال مریض ها اغلب گمراه کننده است…اونا هر چیزی و معمولا خورد و خوراکشون رو به مشکلشون ربط میدن و ذهنت رو منحرف میکنن…مثلا میگه از وقتی چایی رو خوردم شکمم اینجوری شد یا حالم بد شد از وقتی فلان قرص رو خوردم و بهترین کار اینه که تا جایی که ممکنه به این شرح حال ها اهمیت ندی وگرنه کاملا گمراه میشی…

یه خانوم مسنی با تهوع و استفراغ اومده بود سابقه ناراحتی قلبی هم داشت و فشار خون ولی درد سينه نداشت…من همین که مسن بود ازش نوار قلب گرفتم…میگفت معده ام هم درد میکنه…دیگه شکمش رو معاینه نکردم نوارش به نظرم توی لید های V ۴ و V۵ و V۶و ST depression داشت…نگهش داشتم و ازش نوار سريال گرفتم بالاخره توی نوار سوم invert T توی لیدهای پره کوردیالش پیدا کرده بود…زنگ زدم یکی از شهر های اطراف یه دکتر داخلی نازنین داره که خیلی هم باسواده از پشت خط معلومه که آدم گلیه…تا شرح حال رو گفتم گفت این به کله سیستیت میخوره…دوباره رفتم مریض رو معاینه کردم دیدم تندرنس شدید داره توی اپی گاسترش و من معاینه اش هم نکرده بودم و همش گذاشته بودم به حساب درد قلبی و بیماری قلبی که داشت…جالب بود که سابقه کله سیستکتومی هم داشت…دوباره زنگ زدم به آقای دکتر کلی خندید پشت تلفن به تشخبص خودش و گفت خوب شاید هم پانکراتیت باشه ولی در هر حال بفرستش بیاد…گفت اون ST deppression هم strain pattern بوده احتمالا…

یه کله سیستیت تیپیک هم داشتیم…اونم فرستادیم رفت…

۱ ۲ ۳ آزمايش ميکنيم…
يكشنبه، 19 فروردين 1386، ساعت10:57

بالاخره من بعد از ۱۱ روز اقامت در اين مکان متبرکه موفق شدم متصل بشم به شبکه جهانی اونم با اينترنت ۲۱ کيلوبايتی که بازم غنيمته ديشب سه ساعت بيشتر نخوابيدم…سومين مريض ادم ريه توی اين مدت اومد و باز تشخيص از همه سخت تر بود…يه آقای ۷۰ ساله با تنگی نفس…انقدر زياد بود که نميتونست دراز بکشه…جالب بود که قبلا يه بار پيش خودم اومده بود همون بار اولی که اومده بودم اينجا…و درمان COPD Exacerbation براش گذاشته بودم…ديشب هم که اومد اسپری هاش رو که ديدم و ويز منتشر اول به آسم فکر کردم ولی با هيدروکورتيزون به نتیجه ای نرسيد…همراه هاش هم آژيته مسوول داروخونه مون هم فاميلشون بود حالا هی جلوی اون همراه های آژيته ميگه بگو متخصص داخلی بياد…ميخواستم کله اش رو بکنم…همراه ها هم هی بيشتر آژيته ميشدن…سابقه ناراحتی قلبی نداشت ولی فشار خونی بود…وقتی به درمان جواب نداد به نظرم ادم ريه اومد اما به متخصص داخليمون زنگ زدم اون گفت نه درمان آسم بکنيم…خلاصه يه نيم ساعتی ما درمان آسم کرديم و وقتی نتیجه نگرفت خود متخصص داخلی نازنين اومد…و مريض رو که ديد گفت بعله ادم ريه است…جالب بود که TNG drip به هيچ وجه حاضر نشد بذاره. براش..من يادمه اورژانس که بوديم ميگفتن مثلث ادم ريه يکی از ضلع هاش TNG هستش ..حالا بايد برم سراغ کتابام و براش کتبا مدرک بيارم:)اگه مريض همراه داروخونه چی مون نبود خودم درمان ادم ريه ميذاشتم ولی انقدر اورژانس رو کرور کرور همراه پر کرده بودن و هر ۵ دقيقه نچ نچ ميکردن که من کلی خودم رو کنترل کردم زنگ نزنم به سوپر وايزر و داد وبيداد نکنم…بد ترين چيز اينه که ۵۰ نفر آدم وايستن کنار تو و مريض بد حال و هر حرکتی انجام ميدی نگاه کنن و هی سوال کنن و هی غرغر کنن…و بد تر از اون اينه که همکار های بيمارستانیت جلوی همراه های مريض برات تعيين تکليف کنن و جوری برخورد کنن که مريض اعتمادش سلب بشه…و تو هم مجبور بشی هی توضيح بدی که باهاشون در تماس بودم و اگه به دارو جواب نداد زنگ ميزنم…

دو شب پيش يه خانوم مسن همينجوری با ديسترس تنفسی ساعت ۱ و نيم صب اومد که سمع ريه اش کراکل واضح نداشت…من روی حساب سابقه قلبی که داشت و فوروسمايدی که ميخورد براش درمان شروع کردم و ۱۶۰ ميلی گرم لازيکس زدم و TNG و مورفين تا ديسترسش برطرف شد…خودم هم تا ۵ صب بالای سرش بودم…بامزه اين بود که خانومه که حالش بهتر شده بود هی قربون صدقه من ميرفت و ميگفت برو بخواب ديگه امشب نداشتيم بخوابی:)) منم که نگرانش بودم دلم نميومد برم تا استيبل شد و صب رفت سی سی يو…بعد که از متخصص داخليمون پرسيدم تشخيصتون چی بود گفت الان که مشکلی نداره احتمالا ادم ريه بوده بعد لبخندی زد و گفت مهم اينه که خيلی از شما راضيه:)) ..الان ديگه به اين نتيجه رسيدم سمع ريه خيلی وقتا گمراه کننده است و نبايد صرفا بهش تکيه کرد مهم تابلوی بالينی مريضه…هر چی اونموقع فکر ميکنی همون درسته…من تا حالا هر چی ادم ريه ديدم تابلوهای يکسان داشتن…ديسترس شديد در حدی که مريض بی قرار ميشه و نميتونه يه جا بند بشه…آسم هيچ وقت اينجوری نيست…

تا حالا ۵۰۰ تا مريض ديدم…تازه از کلی از مريض های conversion و اورژانسی هم يادم رفته قبض بگيرم ببين چه لود خفن کاری ای داشتيم ما…يعنی حداقل روزی ۱۰۰ تا مريض…

ديروز بين اون همه مريضی که انگشتشون ساتور خورده بود يا با چاقو بريده بود و غيره و غيره يه کیس سايکولوتيک آژيته فرستاده بودن بیمارستان ما…از يه مرکزی که تا اينجا يک ساعت حدودا راهه و من نميدونم چرا اينجوری مريض رو از سر خودشون باز ميکنن و ميفرستن…به من گفتن از متخصص داخليمون پذيرش گرفتن بعد که به متخصصمون گفتم گفت من پذيرش نداده بودم گفتم بايد يه متخصص مغز و اعصاب يا اعصاب و روان ببيندش حتما…خلاصه که يه خانوم جوون بود که با يه ديازپام و يه هالوپريدولی که گرفته بود چنان جيغ های وحشتناک و از ته دلی ميزد که اورژانس رو گذاشته بود روی سرش…و همچین جيغهايی رو من فقط توی اورژانس بيمارستان روانپزشکی مون ديده بودم فوری نوشتم يه لارگاکتيل براش زدن و بالاخره خوابيد…فکر نميکردم هيچ وقت توی عمر کاری م لارگاکتيل برای کسی اوردر کنم…همراه هاش منو بيچاره کرده بودن…فکرش رو بکنيد اورژانس پر مريض دست و پا شکسته تصادفی و غيره ازون ور هم مريض های سرپايی بی طاقت شدن بعد اين جيغ ميزنه و همراهش هم سر من جيغ ميزنه که متخصص داخليتون پس چرا نمياد؟ حالا هی بگو اين مشکلش داخلی نيست از اعصابشه دارو هم دادی آروم شده باز به خرجشون نميره آخر ديدم دارم ديوانه ميشم همچين که همراه مريض اومد طرفم که يه آقای مسنی هم بود و دوباره شروع کرد به جيغ زدن چنان جيغی زدم واقعا جيغ زدم داد نزدم:))کاری که تا حالا به عمرم نکرده بودم و گفتم دکتر الان مطبه باهاش تماس گرفتم گفته مياد مريضتون رو ميبينه يکی دو ساعت ديگه و اضافه کردم ديگه هم سراغ من نميای مريض بد حال دارم ! و رفتم سر وقت يه مريض تصادفی بعد ديدم همون آقای مسن مث بچه هايی که ميخوان منت کشی کنن هی مياد و زير لب در مورد اون مريض تصادفی به من اطلاعات ميده که مثلا سرش گيج میره يا درد داره ميشه لطف کنيد يه مسکن براش بزنيد؟ بعد هم هی ميره و مياد ميگه خسته نباشيد:)) نازی:) دلم سوخت براش …کلی وجدان درد گرفتم

داشتم فکر ميکردم که اين دفعه دومی چقدر ديدم نسبت به دفعه اول فرق کرده…سوادم بالاتر نرفته شايد کمتر هم شده ولی مسلط تر شدم…واقعا مريض ديدن اونم با اين شدت و حدت آدم رو اورینته ميکنه…طفلی دوست گرمابه و گلستانم…خيلی استرس اورژانس رو داره…من هم دارم اصلا اورژانس بدون استرس نميشه ولی اون دوره ای که توی بخش داخلی خودم رو مجبور ميکردم تنهايی مريض ببينم و تا جايی که ممکنه به رزیدنت ها زنگ نزنم خيلی کمکم کرد…اون دوره خيلی استرس تحمل کردم يادمه طوری شده بود که سر کشيک های اورژانس داخلی عزا ميگرفتم …واقعا هم سخته مسووليت مريض رو قبول کردن خيلی استرس داره مخصوصا وقتی خود مريض استرس داشته باشه و دايم از تو اطمينان و آرامش بخواد…بهش ميگم کم کم عادت ميکنی و اون چشماش پر اشک ميشه…ولی ميدونم که تجريه خوبيه براش…الان قدرش رو نميدونه چند ماه بعد ميفهمه…

اينجا هوا کم کم داره گرم ميشه…گرم و مرطوب…تا هقته پيش که بارون ميومد خيلی بانمک بود توی جياط بيمارستان همينطور قورباغه های ۲-۳ سانتی ازين ور میپريدن اونور…يه شب که تا صب بارون اومد توی خود اورژانس هم دو تا قورباغه تا صب ازين ور میپريدن اونور:))) خيلی بامزه ان واقعا دو سه سانت بيشتر نيستن…

داشتم دقت ميکردم به رفتار های خودم ديدم وقتی سرم شلوغه چقدر اينتروال اون لبخند های هميشگی کمتر می شه…عيد خيلی خيلی اورژانس شلوغ بود و همه هم طلب کار بودن وقتی يه مريض واقعا اورژانسی ميومد مريض های سرپايی ميخواستن قيمه قيمه ات کنن نگهبان بيمارستان هم که در اين مواقع در ميره بجای اينکه بياد و اورژانس رو خلوت کنه…اما هر وقت اعصابم خورد ميشه و جای اون لبخند هميشگی اخم مياد توی صورتم دو نفر ميشم انگار… فوری مچ خودم رو ميگيرم و از تصور اون قيافه اخمالو و بد اخلاق يهو ميزنم زير خنده…يحتمل که مردم فکر کنن من خل و چل باشم:))…اما لود کاری هر قدر هم که باشه من با مريض هام شوخی ميکنم با بچه ها خيلی سر به سر ميذارم و همين باعث ميشه نفهمم چقدر داره یه وقتا به روانم فشار مياد…خودم رو ميشناسم و ميدونم که يه وقتا زياد از حد عصبانی ميشم اين موقعيت خوبيه تجربه خوبيه که سعی کنم حتی وقتی حق عصبانی شدن هم دارم خونسردی خودم رو حفظ کنم…

خيلی دلم ميخواد بيشتر بنويسم اما الان ديگه يادم نمياد و بشدت خوابم مياد…باشه تا بعد که دوباره خاطره هام رو توی ذهنم پس و پيش کنم و يه چيزايی بنويسم:)

Advertisements