فروردین 1384

نصف جهان دوشنبه، 8 فروردين 1384، ساعت22:19

يک هفته در آرامش کامل مثل برق گذشت…خونه جديد دايی و مامان بزرگ خيلی بهمون چسبيد…۴ تا واحد ۹۰ متری توی دو طبقه که خيلی قشنگ درستش کرده بودن…توی هر کدوم هم يه شومينه گرم و ميتونستی بی دغدغه و ترس از مهمون های سرزده و ديد و بازديد ها ساعت ها کنار يکی از اين شومينه ها لم بدی و کتاب بخونی يا تلويزيون نگاه کنی…امسال برخلاف هرسال مهمون زياد نداشتيم يکی از دايی هام بچه هاشو نياورده بود و من بودم و خواهر گرامی و يکی از دختر دايی های نازنين…و چقدر الکی خوش گذشت بهمون:)…دايی تلويزيون پلاسما خريده و من نديد بديد از بس ذوق اين صفحه بزرگ رو کردم که دايم پای برنامه های رنگ و وارنگ پی ام سی و تپش و شبکه های متلون خودمون بودم…از همه جالب ترش فيلم تروی مثله شده بود که از شبکه دو پخش شد و واقعا کيف کردم با اون صفحه بزرگ کنار شومينه و در کنار خانواده و دايی ها و خلاصه همه منسوبين تماشاش کردم…واقعا اين فيلمها رو هرچند آب دو خياری بايد روی صفحه بزرگ ديد…حالا هی دايی جان بزرگ ميگفت اين چه آشيل سوسوليه گذاشتن…براد پيت که به  هيبت آشيل رويين تن نميخوره …منم هی طرفداری ميکردم که هر چی باشه از چارلتون هستون شما که بهتره حداقل صورتش لطيفه زلفش پريشونه خلاصه بحثی بود تا اينکه مجله فيلم ويژه نوروزو ميخوندم اونم کلی براد پيت و فيلم تروا رو مسخره کرده بود و هزاران رحمت فرستاده بود بر سازندگان فيلم در پيت و قديمی هلن و تروا که ميگفت از اين فيلم صد مرتبه بهتره!!!:))) اينم بعد اينهمه فيلم هنری ديدن بازم جو گير سينمای هاليوود شدیم ای روزگار!

مامان بزرگ رو گذاشتيم و رفتيم اصفهان…جمعه ساعت ۴ بعد از ظهر راه افتاديم و فوتبال رو توی راه گوش کرديم…عمه بابا فوت شده بود و بايد حتما يه سر اصفهان ميرفتيم…عمه بابا رو هميشه مثل مامان بزرگم دوست داشتم با اون گيس های يه دست سفيد و قصه های شنيدنی و قد بلندی که با ۹۰ و چند سال سن هنوز يه سر و گردن از هم سن و سالهاش بلندتر بود…دو سه سالی بود که خيلی هوش و حواسش سر جاش نبود يه وقت ميشناخت مارو يه وقت نميشناخت و قبل از عيد رفته بود توی کما…سی تی اسکنش رو که ديدم بطنهاش پر خون بود و  با اون خونريزی وسيع  مغزی فوت شد…خدا رحمتش کنه…بعد از فوت مامان بزرگ من ديگه اصفهان نرفته بودم…از سال ۷۹ تا حالا…مامان بزرگ خدا بيامرز که زنده بود هر وقت ميرفتيم اصفهان بايد از صبح علی الطلوع ميرفتيم عيد ديدنی ووقتی هم که خونه بوديم ميامدن بازديد…اصفهانی ها هم که خيلی اهل تعارفن هر جا ميرفتيم عيد ديدنی هزار دفعه چای می آوردن و هزار دفعه ميوه ميوردن و اگه ميوه نميخورديم پوست ميکندن و ميذاشتن توی بشقابمون:)…اين ديد و بازديد های تشريفاتی باعث ميشد که من هيچ وقت نتونستن شهر تاريخی و ديدنی اصفهان رو درست و حسابی بيينم…آخزين باری که رفتيم و توی شهر گشت و گذار کرديم سال ۷۰ يا ۷۱ بود که هنوز توی ميدون نقش جهان ماشين ها دور ميزدن و سنگفرش نشده بود…امسال ديگه قرار شد دو سه روزی که اصفهانيم رو بريم و بگرديم…روز اول که باز نشستيم توی خونه و مراسم بود اما آخر شب ساعت دوازده يه آژانس گرفتيم و پسر عمه نازنين شد ليدرمون…يک ساعت تور شبهای اصفهان گذاشتيم…الحق ووالانصاف که پسر عمه ام راهنمای خوبی بود…تاريخچه تمام بناها رو از بر بود و خودش هم خيلی ذوق ميکرد هر چيزی رو که نشونمون ميداد…چشماش برق ميزد و با غرور راجع به بناهای اصفهان صحبت ميکرد…خيلی برام جالب بود…سی و سه پل رو ديدیم که پر آب بود مثل سابق وغلغله بود…پر آدم…پل خواجو …پل جويی يا به قول اصفهانی ها چوبی…و پل شهرستان که من اسمش رو هم نشنيده بودم…ميگفت مربوط به دوره قبل از اسلام بوده…قديمی ترين پل زاينده روده و مربوط ميشه به دوره هخامنشی شايد يا ساسانی…روی پل شهرستان پرنده هم پر نميزد…يه پل آجری و خيلی قشنگ…ميدون نقش جهان هم رفتيم…توی شب با نور افشانی ها خيلی قشنگ شده بود و باز هم پر بود از توريست…کوه صفه رو هم ديديم و توی اتوبانهای اصفهان دور زديم…از کنار دانشگاه اصفهان گذشتيم…چه دانشگاه بزرگی…سيامک ميگفت دکتر معتمدی اگه اشتباه نکنم  قبل از انقلاب تمام زمينهايی رو که الان شده دانشگاه اصفهان خريده و انقدر اين زمين ها بزرگه که خوابگاه دانشجوها و کوی اساتيد و دانشکده های جديد رو توی خودش جا داده…از کنار دانشکده های پزشکی و دندان پزشکی هم گذشتيم و من توی دلم کلی ياد شقايق افتادم…

فردا صبح رفتيم ميدون نقش جهان…و اول از همه مسجد شيخ لطف الله…سيامک باز با تحسين از اين مسجد ياد ميکرد و ميگفت از همه مسجد ها قشنگ تره…ظاهرا مسجدی بوده که شاه عباس برای زنهاش ساخته تا اونجا نماز بخونن و بخاطر همين صحن نداره…کاشی کاری های فوق العاده ای داشت…واقعا بی نظير بود…جالب بود که پسر عمه نازنين بيشتر از ما توی بنا ها ميموند و عکاسی ميکرد:)) تازه ميگفت هر از گاهی مياد و بخاطر درساش هم که شده به اينجا ها سر ميزنه…بعد نوبت عالی قاپو بود با اون راه پله های تنگی که بزور يه نفر ميتونست ازش عبور کنه و ديوار هايی که به برکت توريست های با فرهنگ از يادگاری های مختلف پر شده بود…من که به هر کدوم از اين اسامی حک شده ميرسيدم کلی به صاحبش لعن و نفرين ميفرستادم و آرزو ميکردم خدا به راه راست هدايتش کنه…اتاق صوت طبقه آخر عمارت ۵ يا ۶ طبقه عالی قاپو بود…گچ بری هايی که شکل کوزه و اجناس تزيينی بود و اونجوری که ليدر عزيزمانم ميگفت اتاق رو اکوستيک ميکرده…وقتی فکر ميکردم که دارم توی خصوصی ترين اتاق ها و محل های زندگی شاه عباس قدم ميذارم يه حس عجيبی پيدا ميکردم…فکر ميکردم خودش اگه الان همچين صحنه ای رو ميديد چی ميگفت…ليدر گرامی ميگفت که شاه عباس يه روز در هفته زنهاش رو توی شهر گردش ميبرده و توی اون روز هيچ مردی حق نداشته از خونه اش بيرون بياد و بجای کسبه خانومهاشون مغازه ها رو اداره ميکردن…عجب مرد روشنی بوده اين شاه عباس دمش گرم:))

از مغازه های ميدون که رد ميشديم خواهر ۱۹ ساله گرامی يه اردک ۵۰ در ۳۰ سانتی ديد و يک دل نه صد دل عاشقش شد رفتيم و خريديمش وقتی فروشنده آوردش پايين خواهر گرامی اردکو سفت مث بچه توی بغلش گرفت و فروشنده بينوا که ميخواست اردک رو بذاره توی کيسه رو کرد به خواهر گرامی و گفت  به چه دونو يعنی بچتونو به دين بعد خودش تصحیح کرد عروسکو بدين!

برای مامان بزرگ نازنين يه آويز عقيق خريدم که روش وان يکاد حکاکی شده…ميدونم که خوشحال ميشه بندازه گردنش چون با اين کورتن هايی که ميخوره حسابی تپلی مپلی شده و ميترسه چشمش کنن:)

برنامه عصر چهلستون بود و باغ هشت بهشت…تابلوهای بينظيری توی چهلستون بود از مجالس مهمانی شاه عباس اول و دوم و صحنه های نبرد نادر  و جنگ چالدران که زمان قاجار روشون رو گچ گرفته بودن و الان از زير گچ درشون آوردن و مرمتشون کردن…خدا رحم کرد که قاجاريه روشونو گچ گرفتن وگرنه فکر کنم اوايل انقلاب که شير تو شير بود حتما تمام نقاشی ها رو از بين ميبردن…واقعا ميراث فرهنگی توی کشور ما از قديم الايام مورد توجه نبوده…هر پادشاه و حکومتی که ميومده بناهای پادشاه قبلی رو نابود ميکرده …باز الان اوضاع خوب شده!…

توی هياهوی ميدون نقش جهان پيش خودم فکر ميکردم الان اگه شقايق رو هم ببينم نميشناسمش…بعد به خودم گفتم کاش از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم…يه جوری بود انگار هم بود و هم نبود…سعی ميکردم قيافش رو مجسم کنم و چشمامو تيز کنم شايد بين جمعيت ببينمش…

پس فردا اولين کشيک زندگانی اين انترن نگون بخته…دعا کنين خيلی بشم فشار نبياد چون من هيچ کاری رسما هيچ کاری بلد نيستم!

اينترن کوچولو:) جمعه، 12 فروردين 1384، ساعت12:22

بالاخره قرنطينه ۴۸ ساعته من تموم شد:)…روز اول خيلی homesick شده بودم ولی ديروز اوضاع بهتر بود…

جای اورژانس بيمارستان عوض شده…يه فضای خيلی عريض و طويل و مجهز و بشدت شير تو شير…هر مريضی که مياد اول اينترن های اورژانس ميبيننش و بعد ارجاع ميدن به بخش های مختلف…بخش چشم هم ظاهرا روزهای آخر سال بخاطر چهارشنبه سوری خيلی شلوغ بوده…کلی از بيمارستان سوانح می آوردن …اما ديگه وقتی من رفتم چندان خبری نبود…چهارشنبه کلی گيج ميزدم…همه چيز جديد بود از پاويون گرفته تا اورژانس و از همه مهمتر لقب جديد…اينترن…

يکی از دوستای نازنازی که از بد روزگار پره اش رو افتاد شب قبل زنگ زد و ليست لوازم مورد نيازو بهم گفت از ملحفه و ليوان و غيره…مامان هم مثل مامان بزرگ مجيد که ميخواست بفرستش اردو يه کيف گنده پر کرده بود از مسواک و صابون و ميوه و… و خلاصه اينترن جديد با سلام و صلوات رفت سر پستش…

صبح با يکی از دوستام در حال صبحانه خوردن بوديم که زنگ زدن بياين اورژانس…رزيدنت سال يک يه خانوم دکتر خيلی نازنين بود…خوشگل و خوش اخلاق…بهش گفتم خانوم دکتر چون روز اول کشيکمه يه ذره بايد تحملم کنين قول ميدم زود خوب شم:) لبخندی زد و گفت عيب نداره خانوم دکتر و شروع کرد توضيح دادن که بايد چی کار کنی وقتی مريض مياد…رزيدنت سال دو هم آقای دکتر باحالی بود …به من گفت شما خوش کشيکی يا بد کشيک؟ گفتم والا هنوز نميدونم! گفت به هر حال ما برای بد کشيکا پنالتی های شديدی در نظر ميگيريم…همينو که گفت نگاه کرد به ساعتم ۱۱ و ده دقيقه بود گفتم دکتر گفتين پنالتی ياد فوتبال افتادم…ده دقيقه از بازی گذشته…يه دفعه مثل اسفند از جاش پريد …اااااا فوتبال شروع شد من يادم رفته بود…به خانوم دکتر سال يکی يه سری سفارشات در حالی که روی پاهاش بند نبود کرد و د بدو بسمت پاويون! من هاج و واج نگاه ميکردم به خانوم دکتر گفتم بخدا اگه ميدونستم در ميره نميگفتم  فوتبال شروع شده:))

اولين مريضی که تنهايی ديدم حدود ۷ و ۸ شب بود…يه جوری جو گير شده بودم نميدونستم چی به مريضه بگم از شانس من هم يه آقای بد اخلاقی اومده بود همين که منو ديد گفت اين دکتر چشم شمايين؟؟؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم بله! تازه يه طرف صورتش هم تيک داشت هی میپريد بالا! احساس ميکرد چيزی رفته توی چشمش …چشمش درد ميکرد…ديدشو گرفتم و مارکوس گان رو هم چک کردم و بعد نشوندمش پشت اسليت لمپ …چون از صبح هرچی مريض اومده بود رزيدنت ها ديده بودن و بعد ما هم يه نگاه کوچیک انداخته بوديم درست کار کردن با اسليت لمپ دستم نيومده بود…نورش آبی بود و منم که هول شده بودم هر چی ميگشتم نميتونستم رنگ نورو عوض کنم…آقاهه هم که حساس  خلاصه ديدم اگه بخوام زيادی لفتش بدم ممکنه يه کتکی بهم بزنه با همون نور آبی چشمشو نگاه کردم و به عقلم نرسيد که فلورسئين بزنم که لااقل اگه زخمی چيزی داره ببينم…خلاصه به آقاهه گفتم که همکار!!! سال بالاييمون که همون رزيدنت باشه ميگم اونم بياد ببينه و نظر بده و فوری جيم شدم…وقتی به خانوم دکتر زنگ زدم گفت الان ميام …خلاصه اومد و معلوم شد يه چيزی روی قرنيه آقاهه بوده و با سوزن انسولين برش داشت…تازه بعد اين مريض بد اخلاق بود يه ذره ترسم از اين لقب جديد ريخت…خانوم دکتر هم واقعا موجود نازنينی بود بسيار خوش اخلاق و با حوصله و تا زنگ ميزدم فورا ميومد…مريضای بعدی رو ديگه دستم اومد که هم چه جوری باهاشون حرف بزنم که احساس کنن خيلی هم تازه کار نيستم و هم تشخيص ميذاشتم که کلی حال ميداد…

بعد از اون يه uv keratitis اومد…يه دختر ۱۴- ۱۵ ساله که بدون عينک اسکی کرده بود و بشدت هر دو چشمش قرمرشده بود و از درد به خودش میپيچيد و خيلی هم گريه ميکرد و ترسيده بود…يه قطره که فکر کنم سيکلو پنتولات بود ريختيم توی چشمش و يه قطره هم تتراکايين چون خيلی ناراحت بود و هر دو چشمش رو پانسمان کرديم و رفت…کلی هم سر به سرش گذاشتيم که تا يه سال ديگه نميتونی بری اسکی و ازين حرفا…يکی ديگه از مريضا هم نوريت اپتيک بود…يه آقای جوون که با درد چشم و کاهش ديد اومده بود…ميگفنت رفتم پيش دکتر عمومی گفته داری گل مژه ميزنی که چشمت درد ميکنه! خلاصه انقدر گذشته بود تا بيناييش رسيده بود به يک دهم و تازه اومده بود پيش دکتر…من نميدونم خب آدم اگه روی چيزی شک داره يا نميدونه مگه مجبوره که حتما يه چيزی از خودش بگه ميتونست بگه برو پيش چشم پزشک ولی ظاهر عمومی ها هيچ مريضی رو رد نميکنن…مريضايی که خيلی زياد بودن خونريزی ساب کونژ بودن…يه دفعه بدون دليل چشمشون خونی شده بود…و يکی ديگه هم زخم های قرنيه زياد ميومدن…يه خانومی زود پز منفجر شده بود و همه صورتش سوخته بود قرنيه هاش هم زخم شده بود و هر روز ميومد برای معاينه…خلاصه توی اين دو روز کلی با خانوم دکتر که اونم مثل من ۴۸ ساعته بود حال کردم…فکر نميکردم رزيدنت زنی در عالم هستی وجود داشته باشه که انقدر بودن باهاش بهم خوش بگذره که دلم بخواد هميشه باهاش کشيک بدم:)

حالا آقای دکتر سال دو روز دوم ميگه بالاخره خوش کشيک بودی یا بد کشيک و بد اصرار ميکنه که بد کشيکين شماها…گفتم دکتر به يمن قدوم مبارک من بود که فوتبالتون برد…گفت اونو که حرفشو نزن ۱۰ دقيقه اولشو missed کردم حالم گرفتس!!! ميخواستم بگم ما که حريف شما نميشيم:))

روز های بيمارستان خيلی دلگيره…مخصوصا روز اول با اينکه بيشتر بچه های گروه های ديگه از داخلی و زنان و جراحی و گوش و حلق و بينی و پوست از هم کلاسيهامون بودن ولی خيلی به من سخت گذشت…تازه مريض هم از روز اول بيشتر بود ولی من کاملا جو گير جو بيمارستان شده بودم…شب نميتونستم بخوابم با هر صدايی بيدار ميشدم تازه هر دو شب هم دوستم رفت پايين و من تخت گرفتم خوابيدم …روز دوم ديگه انقدر حوصله ام سر رفته بود که رفتم اورژانس دلم باز شه! انقدر از اينترن های اورژانس پرسيدم مريض چشم نداريم که تا منو توی ترياژ ميديدن ميخنديدن ميگفتن نداريم بابا نداريم!

از سير تا پياز! پنجشنبه، 18 فروردين 1384، ساعت16:43
کشيک سوم از همه کشيک ها بار علمی کمتری داشت ولی چيزهای خوبی هم ياد گرفتممهارت های يک اينترن!!! که همون هياهوی بسياربرای هيچه:)سه نفر کشيک بوديم دو تا خانوم و يه آقاجالبه که اين دونفر پارسال همين موقع ها اينترن های اطفال من بودن و من خيلی باهاشون دوست نبودمآقای دکتر که آدم معتمد بنفسی بود اما بنظر ميومد از زير کار در ميره و خانوم دکتر هم کاری به کار ما نداشتيادمه هميشه خدا روی ناخن هاش لاک داشت اونم رنگ های خيلی خوشگل که بعضا به کار بيمارستان هم نميخورد:)) و ديشب من با هر دوی اين اينترن های سابق کشيک بودمقرار بر اين شد که سه ساعت به سه ساعت بريم اورژانسمن از ۴ تا ۷ بعد از ظهر بودم و ۱ تا ۴ صباما عملا شش ساعت با خانوم دکتر رو پا بوديم چون کارهای بخش هم بود که مجبور بوديم يکيمون بره بخش و يکی ديگه بره اورژانسخيلی زود تر از اونی که فکرشو ميکردم با خانوم دکتر ماه آخری دوست شدمدختر ساده و بی شيله پيله ای بودبهش گفتم هميشه توی استيجری از روی لاک هات ميشناختمت:) برخلاف تصور من هم آقای دکتر و هم خانوم دکتر بچه های خيلی خوبی بودنکار خودشونو به گردن کس ديگه ای نمی انداختن و تازه حمايتت هم ميکردنخيلی برام جالب بود ظاهرا اينترنی نقاب آدم ها رو برميداره و اونی رو که هستن نشون ميده

هنوز چند دقيقه ای از ساعت ۴ بعد از ظهر نگذشته بود که تلفن زنگ خورد و اينترن چشم به بخش احضار شدمشاوره اطفال داشتنيه پسربچه دچار فلج مغزی که قرنيه اش سوراخ شده بودپرستار بخش گفت سه مورد هم شرح حال هست که بايد بگيرمبرای شرح حال که برگشتم اولين مريض همون پسر ۱۰ ساله ۸ کيلويی بود که فلج مغزی داشت و فوق العاده لاغر بود نميتونست راه بره و حرف بزنه و ضريب هوشی در حد ۴۰ تا ۵۵ داشتخيلی وضع رقت باری داشت مادرش هم اونو مثل يه بچه کوچولو توی بغلش گرفته بود و ازين طرف به اون طرف ميبردشرح حال که تموم شد رفتم برای پالس تراپیدو تا مورد نوريت اپتيک بودن (التهاب سر عصب بينايی) که بايد کورتن تزريقی ميگرفتن و من هر ۵دقيقه علايم حياتيشونو چک ميکردماولين مريض يه خانوم حدودا سی و پنج ساله بود سر و وضع کاملا مرتب و صورت قشنگی داشتچشم راستش از يه سال و نيم پيش تقريبا نابينا شده بود و چشم چپش هم ۴۵ روز پيش ديدش رو از دست داده بودزياد هم باکورتن تغييری نکرده بودرفتم بالای سرش و سلام کردمطوری رفتار ميکرد انگار ميبينهميگفت فقط يه هاله از صورتت رو ميتونم ببينمرگش خراب شده بود و پرستار اومد که رگ جديد ازش بگيره که اشک از چشماش سرازير شدپرستار ميگفت چرا گريه ميکنی درد نداره که اما اون انگار دست خودش نبود همينجور اشک ميريختميفهميدم که چرا گريه ميکنهياد مامان بزرگ افتادم که هر بار ميخواستن ازش خون بگيرن دادش به آسمون ميرفت و بيقراری ميکردکورتن رو شروع کردن پرستار که بيرون رفت دستش رو گرفتم و گفتم نگران نباشين تموم شدموندن توی محيط بيمارستان خودش برای اينکه آدم حساس بشه و آستانه تحريکش کم بشه کافيهگفت آره همينه که گفتين حساس شدمپيش پرستار که اومدم اونم شاکی بودگفت خانوم دکتر ميبينی اين مريضا چقدر ناز دارن آخه يه رگ گرفتن که انقدر گريه و زاری ندارهگفتم بخاطر رگ گرفتن نبود چشماش نميبينه بی طاقت شدهادامه داد که نه اصلا همه مريضا از آدم طلب کارن نميگن ما هم آدميم همش غر ميزنن خودشونو لوس ميکنن مثلا اون يکی مريضهنذاشتم جمله شو تموم کنه پريدم وسط حرفش و با لبخند گفتم شما هم که در عوض ماشالله خوش اخلاقين و خيلی خوب با مريضا تا ميکنينديگه نميدونست چی بگه خنديد و گفت خوش اخلاق؟ نه اونقدر ها هم نهميدونستم که ديگه خلع سلاح شده:) واقعا هم خوش اخلاق بود جلوی مريض سعی ميکرد فقط حرفهای اميدوار کننده بزنهخب اينم از اولين برخورد با کادر پرستاریخيلی که تجربه بدی نبودفقط بايد هميشه لبخند بزنم تا دنيا به روم بخنده

خسته بودم سرمو انداخته بودم پايين و مث فرفره راهی پاويون بودم که يه دفعه يکی گفت سلام خانوم دکترسرمو آوردم بالارزيدنت نازنين روان بودگل از گلم شکفتسلام ببخشيد دکتر من شما رو نديدممعلومه که خسته ای خانوم دکتر کشيک بودینه:)) ميخواستم بگم گرسنمهکلی از ديدنش ذوق کردميه دفعه ياد اون دوره يه ماهه افتادمبخش روانپزشکی..يادش بخير

ساعت نه و نيم بود که زنگ زدن برم اورژانسيه آقای حدودا ۵۰ ساله روی ويلچر جلب نظر ميکرديه چشمش سلوليت کرده بودبنفش شده بود و شديدا ملتهب بود و زير چشمش هم زخم شده بودنميتونست حرف بزنه و نميدونم ولی فکر ميکنم ديسترفی عضلانی چيزی داشتلباس سرباز ها رو پوشيده بود با پوتين و محاسن بلندخيلی قيافه عجيبی داشتاينترن های اورژانس آشنا بودنيکيشون اومد و گفت زنگ بزن به رزيدنتتون بگو بيمارستان امام چشم داره ميخوايم اين مريضو بفرستيم برهبفرستين بره؟ آره زنگ بزنچی شدهخم شده و با سر افتاده روی ليوانی که روی زمين بوده و ليوان توی صورتش خورد شده مونده بودم که چيکار کنممريض هنوز ترياژ نشده بودهمراهش هم نبود که ببينيم چشهدلم نميخواست بفرستنش که بره زنگ زدم به پاويوندکتر يه مريض اومده که ليوان توی چشمش شکسته ميخوان بفرستنش بيمارستان امامبگو بفرستن خانوم دکتربگو ببرن فارابیآخه مشاوره نوروسرجری و گوش و حلق و بينی هم ميخوادبگو بفرستن برهبه اينترن های اورژانس ميگم دکتر ميگه بفرستين بره که رزيدنت اورژانس مياد و خودش مريضو ترياژ ميکنهباز زنگ ميزنم به دکترمياد اورژانس خودشم مونده که اين مريضی رو که حتی نميتونه از روی ويلچر بلند بشه و سرشو روی اسليت لمپ نگه داره چه کارش کنهرزيدنت سال دو مياد پايين من ديگه از خستگی رو پا بند نيستم که اينترن ديگه مياد جام و من ميرم که بخوابم

ساعت يک و نيمهزنگ ميزنن برم اورژانسيه دختر بچه خوشگل دوساله با باباش اومدهچشماش قرمزه و ترشح دارهميگه از دو روز قبل سولفاستاميد ريخته توی چشمش اما بدتر شده تب هم گويا دارهزنگ زده فارابی رزيدنت گفته بهتره ببريش بيمارستان چون سنش کمه ممکنه خطرناک باشهنميدونم چی کارش کنم به نظر نمياد خيلی قضيه اورژانسی باشهصدای خواب آلوده دکتر ازپشت خط جواب ميدهيه دختر دو ساله اومده با کونژکتيويترزيدنت فارابی گفته بياد بيمارستانخب بره فارابی خانوم دکتربه باباش ميگم قبلا اونجا بردينش ميگه نه فقط تلفنی پرسيدماونجا نميتونين برين؟ نه دورهباز صدای خواب آلوده دکتر جواب ميده دکتر نميره فارابی ميخواين بگم فردا صب بياد درمانگاهبا ناراحتی ميگه نه الان ميامنميدونم بايد چی کار ميکردم قاعدتا همون پديده فلايت بايد انجام ميشد پيش خودم گفتم لابد رزيدنت فارابی فکر سپسيسی چيزی کردهقيافه خسته دکترو که ميبينم شرمنده ميشم انگار تقصير منه که اين وقت شب اومده پايينمعاينه ميکنه و ميگه همون قطره رو ادامه بده تا صب که بياد درمانگاهبا اينکه انقدر خوابش مياد کلی با دنيز خوش و بش ميکنهميگم دکتر ببخشيد من نميدونستم چه جوری بايد بفرستمش بره لبخند ميزنه ميگه آخه اورژانس نبود خانوم دکتر ميگم شايد فکر سپسیسی چيزی کردن ميگه بازم به ما مربوط نميشد بايد ميفرستادنش پيش اطفاليامن دوست ندارم مريضها رو رد کنم دلم نمياد چه رزيدنت ها خوششون بياد چه نياد اما اين دنيز کوچولو واقعا حالش بد نبود و من هنوزم نميدونم موارد اينجوری رو که اورژانس نيستن چی کار بايد کرد

دنيای ديوانه ديوانه ديوانه! شنبه، 20 فروردين 1384، ساعت11:17

ديروز بر خلاف روزهای تعطيل به طرز عجيب غريبی اورژانس شلوغ بود…همينطور مريض تصادفی يا به قول ما تروما خورده!!! بود که ميومد و طبعا چشمشون هم يه پارگی چيزی پيدا کرده بود…با دوتا از دخترها کشيک بوديم همه رفتيم اورژانس…باز همون دکتر سال يکی کشيک قبلی کشيک بود …يه مريض اومده بود که مشکوک بودن به پارگی صلبيه اش و قرار بود بره اتاق عمل تا زير بيهوشی ببينن پارگی داره يا نه…رزيدنت سال دو با همون لهجه مشخص اصفهانيش پرونده مريض رو داد دست من گفت ببر بخش تحت نظر به پرستار بگو ويزيت داخلی و اعصاب داره برای ok عمل سريع کاراشو انجام بدن…منم که ماه يکی و دبيل فکر کردم کار ۵ دقيقه است چشم گنده ای گفتم و راه افتادم…بخش تحت نظر پرستار نداره! يه آقای دکتر اونجا نشسته که بعدا فهميدم رزيدنت اورژانسه گفت منتظر باشم تا خانوم فلانی بياد…يه ده دقيقه که ايستادم خانوم فلانی اومد!…يه قيافه ماسکه بی روح و فيکس موهای تيفوسی مشکی و آرايش و پيرايش شده و کوله پشتی که روی روپوش سفيد انداخته و خرامان خرامان مياد توی استيشن…باز طبق معمول با لبخند هميشگی ميگم شما شيفت جديدين؟ بدون اينکه هيچ کدوم از عضلات صورتشو منقبض کنه جمله منو با حالت مونو تونی تکرار ميکنه…شيفت جديد؟…يعنی شما مسوول اينجايين ديگه…بله و نگاه عاقل اندر سفيهی ميکنه…پرونده رو پيروزمندانه ميذارم روی ميز و ميگم ويزيتاش انجام بشه و اونم باز با همون صورت مسخ شده ميگه که خودت بايد پيگيری کنی من بهشون گفتم اما نيومدن!…تازه دوزاريم ميوفته که حالا حالا ها گير افتادم…ميرم دنبال رزيدنت داخلی به بدبختی توی اون بلبشوی اورژانس پرسون پرسون پيداش ميکنم ميگم ويزيت اورژانس داريم ميگه تا مشاوره ننويسی نميام ببينم مريضو! ببخشيد؟؟؟ با خودم ميگم…دکتر چرا مشاوره؟ همين که گفتم تازه دو تا برگه مينويسی يکی قلب يکی ريه…پيش خودم ميگم اگه بخوام لج کنم که اين مريض بنده خدا همينجوری توی اورژانس بايد بمونه ميگم مشاوره ميخواين مينويسم براتون…بدو بدو دو تا برگ مشاوره مينويسم و مهر رزيدنت سال يک رو هم کش ميرم ميزنم زيرش و ميدم دست رزيدنت…۵ دقيقه نگذشته که رزيدنت سال دو رو توی راهرو ميبينم و ميگم مشاوره نوشتم…چی کار کردی خانوم دکتر؟؟؟ مشاوره نوشتم…بار آخرت باشه! اونا وظيفه شونه مريضو ويزيت کنن نميکنن نکنن مريض همينطور بمونه مساله ای نيست مشکل ما نيست…ميخوام بگم دکتر دقيقا هم چون مريض ميموند نوشتم چه باند بازیه مسخره ايه اينجا…باز ميرم اتاق تحت نظر مريض سابقه سکته مغزی داشته ۸۱ سالشه و فشار خونش هم بالاست…يعنی مريض پرخطريه برای عمل…خانوم پرستار داره لبخند ميزنه چون با رزيدنت طب اورژانس مشغول حرف زدنه…سرم توی پرونده مريضه که رزيدنت به پرستار ميگه اره بابا اون دکتر فلانی که ميبينی نمره اول رو آورده چون مجرده و فقط درس میخونه اينجوريه وگرنه من اول ميشدم اونيکی هم که ديدی نميدونم چی کار کرده چون اونجوری بوده اينجوری شده و همينطور ميگه و ميگه…خيلی برام جالبه…من واقعا احساس ميکنم از توی انکوباتور پا گذاشتم توی دنيای آدم بزرگا…يه دختر خانوم ناز نازی استريل که الان که ميبينم انقدر راحت رزيدنت زير آب همکارشو ميزنه تعجب ميکنم…خيلی خوبه خيلی جالبه!…خانوم دکتر اعصاب مثل اسمش مهربونه تا ميگم ويزيت پا ميشه از پاوين مياد…ای ول به اين خانوم دکترا:)…حالا همه اين دوندگی ها ۳ ساعتی طول کشيده و من يه ذره خيالم راحت شده که ديگه کارهای مريض انجام ميشه که رزيدنت سال يک منو صدا کرده با لبخندی که معلومه يه درخواستی داره بهم ميگه اگه ميشه با خانواده اش صحبت کنين رضايت بدن بره!!! ببخشيد؟؟؟ بره؟ دکتر مگه چشمش پاره نشده؟ نه اون که معلوم نيست تازه چشمش که از بين رفته مريض هایريسکی هم هست و ممکنه از بيهوشی در نياد…ميگم پس اگه همينجوری بمونه عفونت نميکنه آخه پارگی گلوب مگه نيست…نه خانوم دکتر هيچيش نميشه…ميگم باشه…بعد که ميره احساس ميکنم دارم آتيش ميگيرم..مگه من اينجا عروسکم آخه…به من چه…راه ميوفتم سمت پاويون از يکی از بچه ها ی سال بالايی میپرسم که چی بايد به اين دکتر بگم…و تصميم ميگيرم که بهش زنگ بزنم و بگم مريض رضايت نداد اما باز ميرم از مريض میپرسم…شما ميدونين که عمل جراحی پدرتون خطرش بالاست…نه چرا…آخه سابقه سکته مغزی دارن و فشار خونشونم بالاست ميبينم که دارن سست ميشن ميگم البته اينا دليل نميشه که عمل نشه فقط گفتم در جريان باشين:))) من واقعا ديگه آخرشم:))) از اورژانس زنگ ميزنم به پاويون ..انقدر شلوغه که صداها رو نميتونم تشخيص بدم ميگم دکتر …؟ صدا ميگه بله بفرمايين…دکتر اون آقای فلانی رو باهاش صحبت کردم گفتن ترجيح ميدن بمونه…کدوم مريض؟…همون که گفتين باهاش صحبت کنم که رضايت بده بره ميگه ميخوام بمونم حالا شما اگه ميخواين خودتون باهاش صحبت کنين …يه دفعه لهجه اصفهانی دکتر واضح ميشه و ميگه اون که نه خانوم دکتر مساله ای نيست به ما مربوط نميشه و من تو سر خودم ميزنم که سال دو رو با سال يک اشتباه گرفتم و حسابی سال يک رو ضايع کردم فوری بحث رو عوض ميکنم و ميرم سراغ يه مريض ديگه…پيش خودم ميگم تا اين رزيدنت سال يک باشه که به من همچين کاراييرو نسپره…به من OCPD (اختلال شخصيت وسواسی ) تازه کار با وجدان صديق!

بعد تحرير: بالاخره مريض بعد از سی تی چشم با رضايت همراهانش از سرويس چشم مرخص شد!

سورنا عصبانی ميشود!!! دوشنبه، 22 فروردين 1384، ساعت22:46

خوبم شد برام لازم بود…تازه يه ذره حالم خوب شده ديشب تا صب حالم خراب بود ولی ميگم خيلی برام خوب بود…کشيک آخرم بود با دو تا از آقايون که معروف بودن به دودره بازی…من فکر ميکردم خيلی اورينته ام خير سرم و نميذارم کسی کلاه سرم بذاره…ساعت ها رو تقسيم کرديم من گفتم ۴ تا ۷ وايميستم و ۱۰ تا ۱…يکی از آقايان دودره ۱ تا ۴ بود که من چون تا ۱ و نيم توی درمانگاه کشيک بودم بهش زنگ زدم گفتم بمونه ناهارشو بخوره اگه بعد يک و نيم مريض اومد بهش زنگ ميزنم و اين جناب آقای بزرگوار بجاش چی کار کرد از ساعت ۱۰ شب ديگه پاويون اينترن چشم کسی گوشی رو بر نميداشت! حالا من مونده بودم توی اورژانس با يه مريض نوريت اپتيک که بهم زنگ زدن گفتن ويزيت داخلی شو بايد پی گيری کنم و من حتی اسم مريضم نميدونستم و تازه کليد اتاق معاينه چشم رو هم بهم نداده بودن…اول فکر کردم لابد دارن فوتبالی چيزی ميبينن توی اتاق نيستن اما کم کم متوجه شدم که يا رفتن خونه يا تلفونو کشيدن…حالا زنگ زدم به اينترن اطفال گفتم اگه پيداشون کردين بگين زنگ بزنن اورژانس که اونم خبر نداد فکر ميکنم توی پاويون نبودن…مريض نوريت اپتيک هم بيچاره بخاطر اين آقای دکتر عزيز! سه چهار ساعت کارش عقب افتاد چون من که در جريان کار هاش نبودم فقط سه ربع طول کشيد تا مريضو پيدا کردم بعدم کلی طول کشيد تا رزيدنت داخلی رو پيدا کنم و نميدوستم چه آزمايشهايی ميخواد و خلاصه آزمايش جديد درخواست کردن و تا آزمايش ها آماده شد دو ساعت طول کشيد و آخر سر يه رزيدنتی که ساعت ۷ شب مريضو ديده بود گفت من اون موقع به اينترن گفته بودم که آزمايش جديد لازم نداره! خلاصه مريض بيچار تازه يک و نيم نصفه شب رفت بخش که کورتن بگيره…اگه مريض جديد اومده بود يا ميرفتم دم در پاويون آقايون يکی رو پيدا ميکردم که بره صداشون کنه يا انقدر اتاقای مختلف زنگ ميزدم و همه رو از خواب بيدار ميکردم تا تکليفم معلوم بشه اما نوريت اپتيک که رفت ديگه تا صب مريض نيومد و باز ۶ صب از بخش زنگ زدن که بيا مريض کورتن داره…منم گفتن به آقايون بگين و باز دوباره زنگ زدن و گفتن اونا جواب نميدن خودت بيا…انقدر اعصابم خورد بود که يه ۵ دقيقه نشستم روی تختم باورم نميشد يه آدم انقدر بی شعورو احمق باشه…حالا هی به خودم ميگم ببين آدم های اينجوری هم زيادن پس حرص نخور…خلاصه کله سحر اينترن های اطفال بيچاره ها بلند شدن منو دلداری ميدن که برو به رزيدنت ها بگو براشون کشيک اضافه ميزنن و بالاخره من رفتم بخش…حالا منی که معروفم به خوش اخلاقی و همش پرستارا رو تحويل ميگيرم با پرستارمردی که مسن هم هست همچين بد سلام کردم که خودش فهميد يه چيزيم هست اومد گفت صب بخير خانوم دکتر ببخشبد بيدارتون کردم بفرمايين صبحانه منم که کارد ميزدی خونم در نميومد گفتم اين آقايون از ديشب رفتن همه کاراشونو انداختن گردن من اونم حالا هی ميگفت نگران نباش خودم به رزيدنت سال سه ميگم فلان فلان شده ها خلاصه کلی منو تحويل گرفت بعدشم که رفتم همچین کورتونو باز کردم که فوری در عرض يه ربع خالی شد مريضم برخلاف هميشه که کلی قربون صدقش ميرم باهاش بد اخلاقی کردم جواب سوالاشم ندادم بعد به خودم گفتم خوبه دختر خانوم پرمدعای دوستدار بشريت انقدر زود هم بد اخلاق شدی هم تلافی کار های يه آدم مزخرف رو سر بقيه در آوردی…بعد رفتم پيش رزيدنت سال يک و گفتم که اينجوری شده اونم اسم انترن ها رو پرسيد و رفت ديدم نه هنوز اعصابم خورده يکی از انترن های آقا توی بخش بود حالا من سلام عليکم باهاش نداشتم رفتم جلو و گفتم اين چه هم گروهی هاييه شما دارين و خلاصه همه رو تعريف کردم گفتم ميخوام برم همچين شستشوشون بدم که بفهمن با کی طرفن اون گفت به روشون نيار ولی برو به رزيدنت ها بگو…خلاصه آقايون ساعت ۸ و نيم اومدن منم انگار نديدمشون از جلوشون رد شدم رفتم که خودشون اومدن و همون حرفی رو زدن که ميدونستم ميگن…خانوم دکتر ديشب چه خبر بود ما ظاهرا تلفونمون سيمش در اومده نميدونم از پريزو ازين مزخرفات  منم گفتم اتفاقا منم همين فکرو کردم گفتم حتما تلفن خراب بوده چون يه دو سه ساعتی داشتم ميگرفتم شمارتونو…حالا ميگه خوب ميومدين دم در پاويون! گفتم حالا ايشالله که پريزتون هر چه زودتر درست بشه. .. رفتم سراغ رزيدنت مسوول انترن ها اونم منو ميشناسه کلی عصبانی شد گفت نمره شونو کم ميکنم و ازين حرفا گفتم نمره به چه درد من ميخوره…خلاصه به هر کس رسيدم گفتم:))) از انترن های گروه های ديگه گرفته تا استاجر های خودمون… آبروشونو بردم هرچند برای اون آدم های بی آبروی مزخرف اين چيزا اهميتی نداره…حالا خوبيش اين بود که بخش مينور بود ديگه سر جراحی داخلی ازين بلاها سرم نمياد البته اميدوارم!

درمانگاه سه شنبه، 23 فروردين 1384، ساعت23:58

رفته بودم درمانگاه گلوکوم…رزيدنت سال ۳ نشسته بود و اتند …داشتم با رزيدنت در مورد تشخيص افتراقی های red eye  صحبت ميکردم و مخصوصا گلوکوم که يه دختر جوونی از در اومد تو…يکی از چشماش قرمز بود قرنيه اش شديدا کدر و بخار گرفته بود و مردمکش گشاد…گفتم دکتر اينم حمله حاد گلوکوم …شروع کردم به شرح حال گرفتن… چند سالته…۲۴ سال…خيلی کم سن تر به نظر ميومد شايد بخاطر ابروهای پيوسته و دست نخورده اش بود و يا جثه کوچيک و نحيفش…چشمتون چی شده؟…مادرش داره تعريف ميکنه که از دو روز پيش قرمز و دردناک شد که یه مرتبه خودش ميزنه زير گريه…همینجوری اشک ميريزه…ظاهر چشمش اصلا خوب نيست…يه مقدار نسبت به چشم مقابلش اومده جلو و قرنیه کدر و بخاری منظره بدی به صورتش داده…مادرش ميگه آب مرواريد مادرزادی داشت که عمل کرديم بعدش آب سياه آورد و سه بار عمل شده اما بهتر نشده…همينطور گريه ميکنه دستمو ميذارم روی بازوش و نوازشش ميکنم…يه جمله بيشتر نميگم…ميدونم که خيلی اذيت شدی…ديگه طاقت نميارم و ميرم يه سمت ديگه ای خودم رو با يه مريض ديگه مشغول ميکنم…رزيدنت که پشت اسليت معاينه اش ميکنه همچنان اشک ميريزه…مادرش ميگه ممکنه چشمش خوب بشه…مردمک ها رو که چک ميکنيم چشمش نور رو درک نميکنه يعنی عملا کاری نميشه براش کرد…ميگم دکتر نميشه ظاهرشو بهتر کنين ميگه فکر نميکنم بشه چندان کاری براش کرد…کم کم گريه اش بند مياد…من نشستم روی صندلی و اون روبروی منه به من خيره شده و لبخند ميزنه منم بهش لبخند ميزنم…انگار نه انگار که همسن منه…منتظريم تا استاد بياد و مريضو بهش معرفی کنن…نشستم روی فن کويل و کتابو ورق ميزنم…مياد ميشينه کنار من…احساس ميکنم باز داره به من نگاه ميکنه…يه دفعه احساس ميکنم کسی پشتمو نوازش ميکنه نگاه ميکنم همون دختره که داره جواب اون نوازش ها رو ميده و محجوبانه لبخند ميزنه…

يه آقای مسن ترو تميزی مياد تو…مشکل چشمتون چی بوده…شما دکتر بعد ازين هستين… ميخندم و ميگم بله…يعنی انترن هستين ديگه…بله…ميشه دخترم به من بگی دکتر اصلی کدومه…با دست اشاره ميکنم به آقای دکتر …يعنی کرسی دانشگاه رو داره؟.. بله…بيمارستان فارابی هم ميره…گمون نميکنم…تشکر ميکنه…ديگه روم نميشه باز بگم مشکلتون چی بود…ميگم شما دانشگاهی هستين؟…مغرورانه ميگه بله…استاد…؟ …ادبيات…ميخندم و ميگم کاملا مشخص بود…خيلی سال پيش دخترم…الان ديگه زبونم درست توی دهنم نميچرخه که کلمات رو صحيح ادا کنم…پير و فرسوده شدم…سعی ميکنم جمله بندی قابل قبولی توی ذهنم پيدا کنم و ميگم اما هنوز گنجينه غنی ای دارين…خودم هم ازين جمله ام خنده ام ميگيره ولی اون بزرگواری ميکنه و تشکر ميکنه منم ديگه  اذيتش نميکنم و ميرم سراغ مريضای ديگه…

يه دختری اومده که عنبيه نداره…انقدر چشمش زير ميکروسکوپ قشنگه که حد نداره…يه گوی بزرگ ديده ميشه که دورش يه حلقه از نوره…انگار خورشيد رو ببينی توی آسمون…

داستان يک شهر پنجشنبه، 25 فروردين 1384، ساعت19:1

ساعت سه نيمه شبه…يه دختر جوون رو ميارن اورژانس…تمام بدنش کبوده…بيقراره و گريه ميکنه…نامزدش هم اومده…ميدون صادقيه سوار يه ماشين سواری شده و بعد ريختن روی سرش چند تا جوون مرد… ميبرنش توی يه خونه…کتکش ميزنن و… همون قصه ترسناک هميشگی…مبایل هم همراهش بوده باسواد هم بوده اورينته هم بوده اما چه فايده…ميبرنش جاده چالوس که پرتش کنن توی دره اما پشيمون ميشن…شايد اون ته وجودشون هنوز يه چيزی صدا ميکرده …ندای يه وجدان نصفه نيمه شايد …برش ميگردونن تهران پرتش ميکنن توی يه کوچه مبايلش رو هم ميدن دستش…گريه ميکنه…همه تنش کبوده…دکترها ميريزن سرش…زنان …داخلی …جراحی…روانپزشکی…نمونه ميگيرن…پزشکی قانونی مياد…پليس مياد…همه خبر شدن…همه اومدن…همه هستن…اما خيلی ديره…خيلی دير…

همچنان اينترن چشم! شنبه، 27 فروردين 1384، ساعت20:45

باز من دارم غصه ميخورم که اولين بخش انترنيم داره تموم ميشه…خيلی جالبه چون فکر ميکنم تنها انترنی که مياد درمانگاه من باشم و ايضا تنها کسی که دلش برای درمانگاه و بخش چشم تنگ ميشه!

درمانگاه حسابی شلوغ بود از بين جمعيت راه باريکه ای پيدا کرده بودم به سمت درمانگاه کشيک که يه مرتبه بين جمعيت يکی دستمو گرفت و کشيد…مثل اسفند پريدم از جام و سعی کردم دستمو بکشم عقب…روم رو که برگردوندم همون دختره رو ديدم همون که چشمش آب سياه آورده بود…سلام:)يه دفعه صورتمو ميبوسه و من مثل برق گرفته ها نگاهش ميکنم…چند لحظه طول ميکشه تا بفهمم چی شده…دستم رو دراز ميکنم و باهاش دست ميدم…سلام خوبی؟ چشمت بهتره؟ آره…دستش رو ميندازه دور کمرم و منو با خودش ميبره… ميشه يه سوالی ازت بکنم؟ دست منو گرفته و ميکشه…من هنوز مبهوتم…اما دنبالش ميرم…مادرش هم مياد و با شرمندگی ميگه ببخشيد که اذيتتون ميکنه…چشم غره ای به دخترک ميره و ميگه بيا بريم خانومو اذيت نکن…اونم دهنشو کج ميکنه و با لحنی که يعنی به تو مربوط نيست ميگه فقط يه سوال دارم…از روی حرف زدن و رفتارش احساس ميکنم که نسبت به سنش ضريب هوشی کمتری بايد داشته باشه…دلم ريش ميشه براش…حس ميکنم دربست به من اعتماد کرده اونم شايد فقط بخاطر اينکه باهاش همدردی کردم و بيشتر از بقيه بهش توجه نشون دادم…ميگم نه اذيتی نيست راحتش بذارين…ميبرمش يه جای خلوت تر ميگم خوب حالا بگو سوالتو…با لحن بچگونه ای ميگه ميخوام بدونم نهضت سواد آموزی هم مثل مدرسه عاديه؟ …منظورتو متوجه نميشم ميخوای بری نهضت؟…من مدرسه استثنايی ميرفتم الان گفتن ميتونم مدرسه عادی برم يعنی برم نهضت درسای بچه های عادی رو بخونم…آها…خوب خيلی خوبه …اما ميخوام بدونم مثل مدرسه عاديه…دلم ميلرزه ازون نگاه کودکانه و اينکه نميدونم احساس ميکنم  شايد داره يه جوری اسرارشو  برای من ميگه همون چيزايی که روش نميشه از کسی بپرسه يا شايد میپرسه و کسی اهميت نميده اما دغدغه فکريشه…ميخندم و ميگم آره مثل مدرسه عاديه…برو بخون حتما موفق ميشی…ازش جدا ميشم…ميام توی درمانگاه..پيش خودم ميگم نکنه زياده روی کردم اما يادم مياد که با خيلی از مريضا همينطور رفتار ميکنم…احتمالا زياد مورد توجه نبوده و بهش محبت نشده که اينجور تحت تاثير قرار گرفته…اونطرف تر خواهرش ايستاده…صورت عجيبی داره…يادمه مادرش ميگفت که دختر دومش هم آب مرواريد مادرزادی داشته…و اين دختری که من ميبينم صورتش بيشتر به اون سندروم هايی ميخوره که توی کتاب ها عکسشون هست…شايد مشکل ژنتيک داشته باشن…و ضريب هوشی شون هم پايين تر از همسن و سال هاشون باشه…نيم ساعتی ميگذره تا دوباره  ميام توی راهرو ميبينمش که ايستاده ميگم نوبتت نشد؟نه هنوز…باز منو ميکشه و با خودش ميبره…ميخوام برات عطر بخرم…برای من؟ آره …تو خيلی نازی…نميدونم چی بگم…مرسی اما دوست ندارم  زحمت بيوفتی تازه دفعه ديگه که بيای من ديگه توی اين بخش نيستم …اما من ميخوام برات کادو بخرم…ديگه نميدونم چی بگم ميگم  اميدورام که چشمت زود زود خوب بشه…ديگه جای موندن نيست ميترسم نميدونم چرا فقط ميدونم که من نميخواستم کارم معنی ترحم بده نميخواستم که هروقت مياد چشمش دنبال من باشه…ميرم يه درمانگاه ديگه تا منو نبينه…

رزيدنت سال دو نشسته…با همون لهجه آشنای اصفهانی ميگه خوب خانوم دکتر اون دفترچه چيه اونجاست؟…آزمون ايشيهارا رو ميگين؟ سر تکون ميده…ميگم آزمون ديد رنگی ايشی هارا…خوب توی چه مريضايی مثبت ميشه…نوريت اپتيک…احسنت ديگه چی؟ هر جور مشکل عصب بينايی…خوبه ديگه چی…در گيری ماکولا…خوب…ديگه دالتونيسم دالتونيسم؟ منظورم کوررنگی سبز قرمزه…آها…خوب ظاهرا ديگه سوالی نداره…

برميگردم توی همون درمانگاه قبلی…خانوم دکتر نازنين سال يکی نشسته…ميگم خانوم دکتر نمره امتحان رزيدنتیتون چند بود…۴۷۱…آخرين قبولی چشم بودم…از سهميه خانومها هم استفاده کردين…نه اگه استفاده ميکردم فارابی قبول ميشدم…شنيدين ميخوان دوباره انتخاب رشته کنن…خدا کنه شوهر من که پارسال قبول نشد بجاش يه عده بی وجدان اومدن بالا…چشمک ميزنه و به آقای دکتر سال يکی اشاره ميکنه و ميگه کسايی مثل دکتر ۲۰ ميليون دادن خريدن…و ما دو سه نفری ميخنديم…دکتر که پشت اسليت نشسته و در حال معاينه است يه دفعه متوجه ميشه که منظور چيه و ميگه من نخريدم بخدا تازه خانومم هم قبول نشد اگه خريده بودم که به اون ميدادم…بعد ميريم سر انتخاب رشته…خانوم دکتر ميگه توی انترنی حدودا دست آدم مياد که چه بخشايی رو دوست داره استيجری اصلا ملاک نيست…ميگم شما چشم دوست دارين؟  آره…اما خودکشی توی چشم پزشکا زياده و من نميدونم چرا…آقای دکتر ميگه آره ديگه معلومه چون رشته دپرس کننده ايه منم دپرس شدم…اصلا رشته ام رو دوست ندارم…پیش خودم ميگم بيخود نيست که هه مريضارو فلايت ميکنه و حوصله مريض ديدن و جواب سوال دادن نداره…ميگم اما غصه نخورين چون توی روانپزشکا و دندان پزشکا و بيهوشی هام زياده 

قطره تتراکايين درمانگاه کشيک تموم شده و سعی من در کش رفتن قطره درمانگاه رزيدنت سال دو ناکام ميمونه چون منو در حين ارتکاب جرم دستگير کرد و گفت خانوم دکتر بجای اينکه برامون قطره بيارين يه چيزی هم برميدارين:)) منم مجبور شدم از درمانگاه شماره ۵ تتراکايين بدزدم کلی خانم دکتر سال يکی به جونم دعا کرد…

استرابيسموس يكشنبه، 28 فروردين 1384، ساعت22:56

درمانگاه استرابيسم(لوچی) خيلی چيز ياد گرفتم و خيلی خوش گذشت…مريض ها بيشتر بچه هايی بودن که لوچی داشتن و چقدر قيافه های کوچولو شون با اون چشم های تا به تا خوشگل و دوست داشتنی بود…خانوم دکتر رزيدنت به سختی ميتونست معاينه شون کنه چون يا مدام اين ورو اون ورو نگاه ميکردن يا گريه ميکردن و روی صندلی بند نميشدن…آزمون cover uncover رو انجام داديم و من با يه عروسک که فشارش ميدادی جغ جغ صدا ميداد نقش حواس پرت کن بچه ها رو داشتم:)

آقای دکتر اتند نازنين نوروافتالمولوژيست که اومد ورق برگشت…انقدر خودش خنده رو ودوست داشتنيه که تا بچه ها ميديدنش غش غش خنده شون بلند ميشد…دکتر يا قلقلکشون ميداد يا آدامس و اسباب بازی از توی کيفش در ميورد يا لپشونو ميکشيد يا صداهای بامزه از خودش درميورد و حواس بچه ها رو پرت ميکرد …يه بچه ۶ ماهه ای اومده بود که از دست مادرش افتاده بود زمين و عصب ۶ چشم چپش فلج شده بود در نتيجه چشم چپش ازوتروپی پيدا کرده بود و به داخل منحرف شده بود و آمبليوپی (تنبلی چشم )هم پيدا کرده بود انقدر اين بچه ناز بود که نگو…تپل و خوش خنده چشماش هم که لوچ بود ديگه خيلی بانمک شده بود…دکتر کلی ميو ميو کرد تا تونست کاور آنکاور تست رو انجام بده…من که ديگه انقدر خنديدم فکم درد گرفته بود…قرار شد اول تنبلی چشمش رو برطرف کنن و چشم سالمش رو ببندن و بعد بيان که اگه لازم باشه عملش کنن…يکی ديگه از بچه ها يی که با لوچی اومده بود حدودا ۴ سالش بود و با نگاه معلوم نبود که کدوم چشمش لوچه..دکتر که ميخواست کاور آنکاور رو انجام بده يه مداد گرفت دستش و گفت به سر مداد نگاه کنه و هروقت مورچه زرد از روش رد شد به دکتر بگه:)) طفلکی بچه که احساس ميکرد ماموريت مهمی بهش محول شده با دقت هرچه تمام تر به سر مداد خيره شده بود تا مورچه های احتمالی رو دستگير کنه…بامزگيش اين بود که چون دکتر با اين شلوغ بازی ها بچه ها رو معاينه ميکرد مادر ها فکر ميکردن هيچ کاری نکرده و هی میپرسيدن پس معاينه نميکنين بچه مونو؟

يه پسر ۲۰ ساله سرباز اومده بود که ميگفت سرش ضربه خورده و از اون موقع ميدان بيناييش کوچيک شده…ميگفت فقط وسط رو ميتونم ببينم…دکتر اومد و گفت خوب يه چشمت رو ببند و بعد حرکات چشمش رو گرفت که پسره چشمش رو تکون نميداد …دکتر گفت خوب يعنی چشمت تکون نميخوره گفت نه تکون ميخوره ولی نميبينم… ميدونم نميبينی ولی ميخوام حرکات چشمتو ببينم که يه مرتبه چشماش شروع کرد به حرکت کردن…چشمای دکتر برقی زد و گفت بيا توی اتاق…يه صندلی آورد و نشوندش جلوی يه صفحه بزرگ…بعد با يه خط کش بلند روی صفحه به سمت مرکز توی هوا خط ميکشيد و بهش ميگفت هر وقت تونست سر خط کشو ببينه بگه و جايی که ميديد رو  با سوزن علامت ميزد اينجوری با سوزن ته گرد ميدان بيناييش رو روی صفحه اندازه زد…بعد بردش عقب تر و اينبار پسره ميدان بيناييش از دفعه اول کوچیک تر شده بود…دکتر لبخندی زد و مريض رو فرستاد از اتاق بيرون…بعد گفت ديدین تمارضه…فکر کرده بود که اگه بره عقب ديدش کمتر ميشه در صورتيکه ميدان بيناييش بايد بزرگتر ميشد…ميگفت به اين مريضا بايد اطمينان بدی که حرفشو باور کردی و اونوقته که ميتونی زهر خودتو بريزی و مچشونو بگيری :))

يه پسر ۲۲ ساله با دوبينی ناگهانی اومده بود…حرکات چشمش رو گرفتم به چپ که نگاه ميکرد يه مقدار صلبيه اش مشخص بود و دوبينی پيدا ميکرد پارزی( فلج) عصب ۶ داشت…از خانوم دکتر پرسيدم علتش توی يه آدم جوون چی ميتونه باشه که گفت نميدونم ولی احتمالا آنوريسم( مشکل عروقی )…دکتر که مريضو ديد همين سوالو از خانوم دکتر رزيدنت پرسيد و گفت آنوريسم نيست…رزيدنت سال دو گفت علتش MS ميتونه باشه…من تعجب کردم که دکتر به این راحتی جلوی مريض گفت MS چون مثل سرطان شناخته شده است و مريضارو ميترسونه که همون موقع اتند نازنين گفت دکتر جلوی مريض معمولا ميگيم مولتیپل اسکلروز چون ام اس وحشت ايجاد ميکنه!

اتند نازنين خيلی با حوصله همه مريض ها رو برای ما توضيح ميداد حتی اسليت لمپ رو تنظيم ميکرد تا چيزی رو از دست نديم…من بودم و دو تا استيجر و کلی ته چشم ديديم يه انسداد وريد مرکزی رتين ديدیم و کلی کاتاراکت و استرابيسم و آتروفی اپتيک…انقدر خوش گذشت که يه ساعتی از هر روز ديرتر از درمانگاه اومدم بيرون…داشتم به اين فکر ميکردم که چشم هم رشته بدی نيستا:))