شهریور 1384

Mit Psychotic Feature جمعه، 4 شهريور 1384، ساعت13:3

نمرديم و يه کشيک خوب در بخش داخلی داديم البته آموزشی نبيد ولی کلی خوش وگذشت با يکی از بچه ها کشيک بودم که اصلا نميشناختمش و شانس من ديروز معلوم شد که رزيدنتی جراحی قبول شده فکر کنم خيلی خوشحال بود چون سه تا شرح حال گرفت و من هم در کمال پر رويی يه شرح حال گرفتم و با اينکه نميشناختمش ولی گفتم بايد شيرينی منو بده! قرار شده شنبه شيرينی بياره البته بعيد ميدونم عناصر ذکور اجازه بدن چيزی از شيرينی ها به ما برسه ايشالله که تو گلوشون گير کنه اگه به ما ندن ايشالله هر چی خوردن آسپيره کنن:)))) نه بابا نوش جونشون ما راضی به خفه شدن کسی نيستيم حتی اگه از عناصر ذکور باشه

ديروز بساط غيبتی به پا بود توی پاويون…بچه های چشم همه هم کلاسی هامون بودن و جمع شديم و د بگو:) درباره تمات هفت  جد و آباد  انترن ها و رزيدنت ها حرف زديم جالبيش اين بود که وقتی من داشتم طبق رسم مرسوم خردادی های اصيل خالی ميبستم بزاقم پريد توی حلقم و حالا سرفه کن کی سرفه نکن آخه اين وسط داشتيم ناهار هم ميخورديمو نزديک بود جوون مرگ شم که  منبر رو سپردم به يکی ديگه از بچه ها و تا اونم شروع کرد به تعريف کردن  سرفه هاش شروع شد انقدر سرفه کرد که چشماش پر اشک شد:)) فکر کنم خاصيت خالی بندی های عظيم اينه که تا پای مرگ ميری که مخاطب رو تحت تاثير قرار بدی !خلاصه يه دو ساعتی غيبت کرديم که فلان رزيدنت اين جوريه اون يکی اونجوريه اگه تو روش بخندی اين جوری ميشه و اون يکی اگه فلان جور باهاش حرف بزنی باورش ميشه و بعد يه حس نشئگی خوبی به سراغمان آمداما بعدش من وجدانم بيدار شد و بساط غيبت را جمع کردم و بچه ها رو خيلی مادرانه از غيبت های آينده بر حذر داشتم و مث انترن های خوب رفتیم بر بالين بيماران دردمندولی خودمونيم غيبت دو ساعته بد چسبيد

اما يگانه مريض ديروز من…يه آقای ۴۵ ساله با سلوليت پای چپ…سلوليت به التهاب و عفونت پوستی ميگن…يک ماه پيش رفته بوده حج و هنگام انجام مناسک با پای برهنه  پاش زخم شده بوده و متوجه نشده و همينطور زخم پاش بدتر و بدتر شده تا سه روز پيش که دچار تب و لرز و ورم و درد شديد پای چپش تا مچ شده…رفتم بالای سرش…يه آقای نسبتا فربه ۴۵ ساله..خانومش خواهرش و برادرش هم بالای سرش بودن و نگران اما خودش با اينکه نفس نفس ميزد لبخند معنی داری صورتش رو پر کرده بود…سلام آقای فلانی…ميخواستم يه شرح حال مختصری ازتون بگيرم…بفرمايين مختارين…خانومش شروع ميکنه به توضيح دادن و وسط حرفای اون برادرش که آدم موقری بنظر مياد هم با هيجان و مث کسی که داره چقلی يه بچه سر به هوا رو ميکنه ميگه که از ۵ سال پيش قند برادرش بالا بوده ولی هيچ اقدامی برای کنترل قندش انجام نداده…خودش خيلی معنی دار به من نگاه ميکنه و ميگه من هيچ وقت دکتر نرفتم و اعتقاد هم به دکترا ندارم…در مورد سابقه مصرف سيگار و الکل میپرسم که ميگه تا ۱۵ سال پيش روزی ۲ پاکت سيگارميکشيده و الکل هم زياد مصرف ميکرده تا اينکه توبه کرده و همه رو گذاشته کنار…علايم حياتيش رو که ميگيرم تبش ۴۰ درجه است نبضش ۱۲۰ تاست …بين انگشت اول و دوم پاش سياه شده…توی عکس راديوگرافيش زير بافت نرمش هوا ديده ميشه…براش سفترياکسون و کليندامايسين شروع ميکنن…هم استاف رو پوشش بده هم بی هوازی ها رو…معاينه اش که ميکنم همچنان همکاری خوبی نداره…به نظر manipulative  مياد…انگشتمو ميذارم توی دستش و ميگم محکم دست منو فشار بدين …يه ذره نگاه ميکنه و ميگه من زورم زياده آخه…لبخند ميزنم و ميگم ميدونم ميخوام قدرت عضلاتتون رو ببينم چطوريه…ميگه اما دست من مث تراکتور ميمونه…خيلی خوب..دستم رو ميذارم روی ساعدش و ميگم دستتونو بيارين بالا …همچين دستاشو مياره بالا که اگه خودمو سفت نکرده بودم پرت ميشدم:)) ای بابا مريض های بدقلق حوصله آدم رو سر ميبرن…اما درک ميکنم شرايطش رو…ميدونه که وضعش خوب نيست و پناه برده به مزه پرونی و شوخی…ميگه قبلا هم که پام شکسته بود عفونت کرده بود اما خوب شد…الان هم همينطوره…حس ميکنم فکر ميکنه اگه بگه که مريضه نشونه ضعفشه…ميگم اون قضيه اش فرق ميکرده شما بخاطر اينکه قندتون بالاست رگهاتون خراب شده و خونرسانی به پاهاتون کم شده بخاطر همين اين زخمی که توی افراد عادی خيلی زود خوب ميشه پای شما رو اينطور عفونی کرده…نميدونم چقدر قانع شده ولی توی چشماش هنوز همون نگاهی رو ميبينم که مدت ها بود تجربه اش نکرده بودم…شايد از زمان سميولوژی تا حالا…اون موقع ها که نميدونستم چه طور بايد با مريض ها حرف بزنم اگه دستم می انداختن همه صورتم سرخ ميشد يا يهو گر ميگرفتم يا صدام ميلرزيد يا يادم ميرفت چی ميخواستم بپرسم و قلبم تند تند ميزد…الان ازون موقع خيلی گذشته هم من سنم بيشتر شده هم تجربه روابط اجتماعيم هم اينکه اعتماد بنفسم بالاتره…الان ديگه مريضی که اينطور ميخواد بهم حالی کنه که تو هيچی سرت نميشه منو عصبی نميکنه…اونجوری که هميشه با مريض هام حال ميکنم باهاش حال نميکنم ولی اعصابم رو هم خورد نميکنه و خودم رو بخاطر رفتار اون زير سوال نميبرم…ميدونم که خيلی چيز ها رو نميدونم خيلی وقتها حوصله ندارم با مريض حرف بزنم ولی ديگه خودم رو نميبازم…

برای مريض درخواست مشاوره اورژانس ارتوپدی ميکنن که ببرم…ارتوپد های محترم هم منو صد دفعه پاس ميدن به رزيدنت های جراحی و بعد اونها هم به رزيدنت های خودمون که ما مريض رو نميبينيم چون اورژانسی نيست و وقت نداريم…ازون طرف رزيدنت های داخلی غر ميزنن به جونم ک بايد مشاوره رو ميدادی دستشون…باز راه ميوفتم ميرم اورژانس اينبار ديگه با توپ پر…رزيدنت ها بعضيهاشون ظرفيت احترام گذاشتن رو ندارن…ميگم اين مريض پاش داره گانگرن ميشه آقای دکتر…خوب ما چی کار ميتونيم بکنيم…الان اورژانسی چه کاری ميتونيم بکنيم…اين مريض ها رو که ميبينی صف کشيدن دم اتاق گچ همه ارتوپدين..وقت سر خاروندن نداريم که حالا بيايم مريض ديابتيک فوت ببينيم…من نميدونم آقای دکتر اينو به رزيدنت ارشد داخلی بگين که گفته من مشاوره بنويسم من فقط نوشتم و آوردم…اگه بازم چيزی ميگفت ميگفتم بنويس که مريض رو نديدی يا من خودم مينویسم که شما مريض رو وقت نداشتين ببينين که ديگه مشاوره رو گرفت…ازين ببعد هر وقت مشاوره بردم و ناز کردن ميگم اگه نميگيرين بنويسين که از نظر ما مريض اورژانسی نيست…مسخره ها فکر ميکنن انترن غلام باباشونه هی پاسش ميدن…يکی از بچه ها خيلی حال کردم باهاش خلاصه پرونده مريض رو نوشته بوده ولی رزيدنت مهر نکرده بوده پرونده رو پرستار زنگ زده که رزيدنت فرمودن انترنمون پرونده رو بياره دم در پاويون تا من مهرش کنم اونم گفته به رزيدنت بگين انترن کارگر بخش نيست که پرونده رو بياره شما مهر کنين…حال کردم باهاش من اگه بودم عين احمق ها ميرفتم…

خلاصه که ديشب کلی صفا کرديم با کشيک و بر و بچز…ببخشيد فکر کنم باز من سويچ کردم به فاز مانيا شما خيلی انترن های خردادی رو جدی نگيرين

قلب يكشنبه، 6 شهريور 1384، ساعت13:32

از در که اومد تو احساس کردم که مريض ما نيست…شما همراه مريض هستين؟…نه من خودم مريضم…يه دختر قد بلند حدودا ۲۴  ۲۵ ساله…سرو وضع مرتب و قيافه محزونی داره …معمولا مريض ها وقتی گرم باهاشون سلام و عليک ميکنی اگه اخمو هم باشن صورتشون باز ميشه بخاطر همون ماسکی که هممون توی کوچه و خيابون به صورت هامون ميزنيم …همه صورت ها خسته و عصبيه اما با تلنگری از هم باز ميشه و لبخندی که اون زير قايم شده خودش رو نشون ميده  اما اين دختر بيست و چهار پنج ساله اينطور نبود وقتی با لبخند باهاش سلام و احوال پرسی کردم صورتش هنوز هم گرفته بود…پيش خودم گفتم اين قلبش مشکلی نداره هر چی هست از دلشه…اولين باره به اين جا مراجعه کردين؟… بله…خوب مشکلتون چيه؟…قلبم درد ميکنه…ميشه نشون بدين کجا درد ميکنه…با دست اشاره ميکنه به سمت چپ قفسه سينه اش اينجا تير ميکشه و ميزنه به دست چپم…چیزی که عامه مردم از درد قلبی ميدونن که چون قلب سمت چپ سينه است دردش هم همونجاست و به دست چپ تير ميکشه…دردتون چه موقع هايی ايجاد ميشه…وقتی عصبی ميشم …و چقدر طول ميکشه…يه ذره فکر ميکنه و ميگه حدودا ۳ تا ۴ ساعت…و چی کار کنين بهتر ميشه…اگه دمر بخوابم و کسی پشتم رو ماساژ بده کم کم بهتر ميشه…ماردش در سن ۵۰ سالگی بعلت سکته قلبی فوت شده…اين باز يه زنگ خطره…ميگم نکنه واقعا مشکلی داشته باشه نوارش رو نگاه ميکنم چيزی نداره فشار خونش هم نرماله و صداهای قلبيش…ميگم به نظر نمياد مشکل قلبی داشته باشين چون درد قلبی انقدر طول نميکشه بيشتر فکر ميکنم از چيزی ناراحتين يا اعصابتون از چيزی خورده…اولين چيزی که به ذهنم ميرسه برای دختر اين سنی يه شکست عاطفيه بعد که حلقه رو توی دستش ميبينم معلوم ميشه بچه هم داره و مدتيه شوهرش رفته سفر و اون با بچه اش تنها زندگی ميکنن…ميگه فکر و خيال زياد ميکنم…حوصله بچه ام رو هم ندارم زود عصبی ميشم…اتند نازنين که مياد و مريض رو براش معرفی ميکنم ميگه با اين شرح حالی که شما گفتين درد قلبی نيست…مريض رو که راهی ميکنم ميگم قلبت چيزيش نيست سعی کن کمتر فکر و خيال کنی…

از بيمارستان روانی اومده…وقتی منشی ميگه که مريض ار بيمارستان روانی ارجاع شده يه هيجان يه حس خوشايندی مياد سراغم…ياد بيمارستان و بخش روانپزشکی می افتم…وقتی مياد تو خيره به من نگاه ميکنه…يه مرد حدودا ۶۰ ساله است که با خانومش اومده… توی حال و هوای خودشه انگار ما رو نميبينه..توی برگه مشاوره اش که مهر رزيدنت نازنين روان من زيرش هست نوشته شده که مورد بيماری دو قطبيه و از درد قلبی شکايت داره…خانومش زير لبی به من ميگه که اين درد قلبيش برای اين بوده که از بيمارستان فرار کنه يه بار هم سابقه فرار از بيمارستان رو داره اون موقع ميگفت کليه ام درد ميکنه…ميگه باز حالش بد شده…وقتی حالش بد ميشه غذا نميخوره فقط غذای کنسرو شده ميخوره…ميگم  حتما به شما شک داره ميترسه مسمومش کنين نه؟…آره خانوم دکتر به همه شک ميکنه…الانم همونجوری شده…ياد مريض های بيمارستان روانپزشکی که ميوفتم… ياد مريض های بخش زنان که شوهراشون با نامه ميومدن درمانگاه تا دکتر بنويسه و امضا کنه که جنون دارن تا بتونن طلاقشون بدن و حالا اين زنی که اينجوری آروم ايستاده روی بروی من و برام تعريف ميکنه هر وقت بيماری شوهرش عود ميکنه چه تظاهراتی داره … چقدر هنوز بين يه عده از مردم  بين آدمهايی که شايد هيچ وقت باهاشون برخوردی نداشتيم حق و حقوقی که زنها برای خودشون قائلن با مرد ها فرق ميکنه… زن ياد گرفته که بايد بسوزه و بسازه و مرد هميشه خودش رو برای زندگی کردن محق ميدونه…باز فکر ميکنم  يعنی روانپزشکی برم بخونم؟ با اين آدمها سر و کله بزنم با کسی که سايکوتيکه؟…نميدونم بعيد ميدونم بتونم…

دلم برای بچه هايی که دارن فاغ التحصيل ميشن تنگ ميشه…نميخوام فکر کنم بعد اين چند ماهه ديگه هيچ وقت نميبينمشون…دلم برای لحظه لحظه انترنی برای مسخره بازيها و شيطونی های سر مورنينگ  برای مريض هام برای همکشيکی هام برای  اين روپوش سفيد برای اين ليبلی که روش به طرز مسخره ای نوشته کارورز پزشکی و برای همه چيز های خوب و بد ديگه تنگ ميشه…من ميخوام انترن بمونم…من ميخوام تا ابد انترن بمونم…

توراکوتومی اورژانس سه شنبه، 8 شهريور 1384، ساعت22:3

ديشب محشری بود اورژانس…اصلا همه بيمارستان به طرز عجيب غريبی شلوغ بود…من که از ساعت ۱ و نيم که اولين مريضم اومد اورژانس يه سره پايين بودم تا حدودای ۸ ونيم  ۹ که يه سر اومدم شام خوردم و دوباره رفتم تا ۳ ونيم صب…بچه های بخش های ديگه هم همه يه سره رو پا بودن وقتی ساعت ۳ ونيم اومدم پاويون فکر ميکردم الان استقبال قهرمانانه ای ازم ميشه و همه با دلسوزی ميگن آخی  تا اين ساعت مريض داشتی اما وقتی با اتاق خالی مواجه شدم فهميدم که بعله ظاهرا فقط اورژانس نبوده که شلوغ بوده…رزيدنت ارشد داشته تا ۲ و نيم صب سر مريض ها راند ميکرده و تشخيص افتراقی ميگفته!

يه مريض MS خوابيده بود توی بخش…خيلی جالب بود کاملا شرح حالش تیپيک ام اس ای ها بود…يه خانوم ۵۰ ساله که از ده سال پيش بصورت پيش رونده دچار ضعف ديستال اندام های تحتانی شده بود که بصورت ascending پيشرفت کرده بود تا سه سال پيش که ديگه نميتونست راه بره…بی اختياری ادرار و مدفوع رو هم بصورت urge incontinancy از همون موقع ذکر ميکرد و اين مساله خيلی مايه عذابش بود…ميگفت اگه نتونم راه برم هم برام مهم نيست فقط اين بی اختياری ام برطرف بشه…از همون ۱۰ سال پيش دچار اپيزود های از دست رفتن ناگهانی بينايی شده بود که بمدت ۲-۳ دقيقه کاملا بينايی اش رو از دست ميداده و روزی دو سه بار اين قضيه تکرار ميشده تا با شروع درمان از ۵ سال پيش بکل اين حمله ها برطرف شده…ديد چشمش هم خيلی کم شده بود…در معاينه اش رفلکس پلانتار دو طرف upward بود و رفلکس های اندام تحتانی اش افزايش پيدا کرده بود…پاهاش هم اسپاستيسيته داشت…همون پديده ضامن چاقو…وقتی بصورت پسيو پاهاش رو خم ميکردی با مقاوت ابتدايی شروع به خم شدن ميکرد و بعد بهتر ميشد و آخر حرکت هم باز با مقاومت عضلانی روبرو میشدی…مريض برای گرفتن کورتن اومده بود …ظاهرا ۵ سال ازين دکتر به اون دکتر رفته بود تا بالاخره يکی تشخيص MS رو مطرح کرده بود…

يه خانوم ۴۵ ساله اومده بود اورژانس…يه نامه هم از طرف يکی از رزيدنت ها دستش بود ک توش نوشته بود حتما اين مريض رو بستری کنين توی هر بخشی که شد…يه شرح حال ازش گرفتم…از ۶ ماه پيش دچار تاری ديد شده بود…ميگفت اول دچار وزوز گوش راستش شده که همراه با سرگيجه وضعيتی هم بوده و بعد تاری ديد پيدا کرده که کمتر از ۲ دقيقه طول ميکشه و الان فاصه هاش کمتر شده يعنی در روز بار ها دچار اين مساله ميشه…الان اون يکی گوشش هم دچار وزوز شده بود و سردرد هم پیداکرده بود…MRI ای که انجام داده بود بيشتر Drusen عصب اپتيک براش مطرح شده بود …بعد از گرفتن شرح حال زنگ زدم به رزيدنت …گفت مريض انقدر بمونه توی اورژانس تا توی بخش تخت خالی پیدا بشه…گفتم توی بخش های ديگه بخوابونيمش گفت نه ما با پرستار های اونجا مشکل داريم…رفتم و به مريض که ديگه از بس منتظر شده بود کلافه شده بود همين حرفو زدم…گفتم يه تخت برای خودش پيدا کنه چون تا فردا صب بايد توی اورژانس بمونه…گفت اگه فردا بستريم نکردن چی؟ من از شهرستان ميام…گفتم نگران نباش فردا حتما بستری ميشی…گفت نگرانم…ديدم حق داره…مرده شور اين سيستم مسخره شونو ببره که همه چيز توش اهميت داره جز اينکه کار مريض زود راه بيوفته…گفتم يه شب تا صبه ديگه…تا چشماتو هم بذاری صب شده…هر چی هم خواستی به خودم بگو…شما هستين اينجا؟…آره خيالت راحت باشه من تا فردا صب اينجا هستم اگر هم نبودم ميگی بهم زنگ بزنن که بيام…لبخند رضايت مندانه ای زد و روی تخت دراز کشيد…

اين سيستم فلايت کردن هيچ وقت توی کت من نميره…حالا فلايت هيچی انداختن مريض ها به گردن سرويس های ديگه هم…يه دختر ۱۲ ساله اومده بود با تشنج…رزيدنت به من گفت برو بگو مريض اطفاله…منم با صداقت ابلهانه ام رفتم پيش بچه های طب گفتم اگه ميشه ويزيت اعصاب رو بکنين اطفال…اونها هم گفتن باشه…يه دو ساعتی گذشت که دوباره منو صدا کردن ويزيت دارين…ديدم همون دختره است که اطفالی ها براش ويزيت نورولوژی و نورو سرجری گذاشتن…رفتم شرح حال گرفتم…يه دختر افغانی ۱۲ ساله رنگ پريده و ريزه ميزه…از صب توی حالت خواب دچار حرکات لرزشی دست و پاهاش شده بود علايمی مثل قفل شدن فک يا upward gaze و بی اختياری ادرار رو ذکر نميکرد اما بعد از حمله که حدودا ۶ دقيقه طول کشیده بوده خواب آلوده شده بود و چند بار استفراغ کرده بود…سابقه ضربه به سر رو در سن يکسالگی ميداد که به همين دليل ۲ ماه توی بيمارستان بستری بوده…توی معاينه اش…پتوز چشم چپ داشت…مارکوس گان دو طرفه که سمت چپش دايليت تر بود…حرکات چشمش در سمت بالا و خارج مشکل داشت و وقتی به داخل نگاه ميکرد توی چشم چپش نيستاگموس داشت…تون عضلاتش هم دست و پای راستش کمتر از طرف مقابلش بود…در سی تی اسکنش نواحی ايسکميک در لوب اکسیپيتال ديده ميشد…سی تی رو که من چيزی ازش سر در نيوردم…انترن اطفال اومد و گفت به رزيدنتتون بگو بياد مريض رو ببينه…زنگ زدم به رزيدنت و اون گفت بعد از اينکه نوروسرجری ديدن من ميام ميبينمش…دو سه ساعت گذشت نوروسرجری مريض رو ديده بود و دستور بستری داده بود…انترن اطفال اومد و گفت اين مريض اوردر نورولوژی نداره الان هم ميخواد بره بالا بستری بشه و من توی نت هام نوشتم که رزيدنت نورو نيومده مريض رو ببينه…ساعت ۱ و نيم بود…زنگ زدم به دکتر…صدای خواب آلوده ای جواب داد…گفتم ببخشيد بيدارتون کردم اما اگه الان بياين و مريض رو ببينين خيلی بهتره چون انترن اطفال داره سر و صدا ميکنه…گفت الان ميام…با هم رفتيم و مريض رو معاينه کرديم…ميگفت احتمالا بخاطر همون ضربه ای بوده که در يکسالگی به سرش خورده…بعيد ميدونست تومور باشه… بردن و بستريش کردن…توی برگ پذيرشش نوشته بود تاريخ تولدش درست ديروز بوده…رزيدنت که نوتش رو داشت مينوشت گفتم دکتر تولدش بوده…اونم نوشت بيمار دختر ۱۳ ساله و گفت طفلکی…

خيلی با انترن اطفال حال کردم…بهش گفتم ديگه رزيدنت ما رو ميکشی پايين…من معمولا انقدر نميتونم توی يه کاری پا فشاری کنم ولی اون سفت وايستاد و رزيدنت رو مجبور کرد نصفه شب بياد و مريضش رو ببينه…دمش گرم…

حدودای ۷ بعد از ظهر يه مريض از بيمارستان فوق تخصصی فرستاده بودن که قرار بود سنگ کليه اش رو عمل کنه اما چون از يک هفته پيش بصورت ناگهانی دچار بی حسی اندام های تحتانی تا ناحيه کمر شده بود ارجاع اش داده بودن اينجا..يه خانوم ۶۵ ساله شمالی که روی صندلی چرخ دار نشسته بود…ميگفت از يک هفته پيش بصورت ناگهانی دچار علايم شده و قبلش کاملا راه ميرفته و مشکلی نداشته…بی اختياری ادرار هم پيدا کرده بود…در معاينه اش رفلکس های اندام تحتانی اش مختل بود و حس اطراف مقعد اش هم تا ناحيه کمر مختل شده بود…تون اسفنگترش نرمال بود…نميدونم به چی فکر کرده بودن ولی فکر کنم به تومور ميشد فکر کرد و ديگه نميدونم اگه کسی چيزی به نظرش ميرسه بگه…حالا اين خانوم روزی سه تا ايمی پرامين برای اعصابش ميخورده و قرص فشار خون که هيچ کدوم رو همراهش نيورده بود…ساعت حدودا ۱۲ و ربع بود که من داشتم ميرفتم پاويون که همراه اين مريض دست منو گرفت و برد پيشش…با همون لهجه شمالی گفت خانوم جان اين حالش خوب نيست فشارش بالاست اعصابش هم خرابه…همون موقع يه مريض چاقو خورده آورده بودن اوررژانس و حسابی اورژانس شلوغ بود…يه پسر حدودا ۲۷ ۲۸ ساله که چاقو در همی توراکس چپش رفته بود درست پشت قلب…و ميگفتن تا دسته هم فرو رفته…با خونريزی شديد اومده بود…يکی از بچه ها که انترن روانپزشکيه و شديدا اکتيو پريد و رفت کمک…همينجوری پک ميکردن تا خونريزيش بند بياد…طرف اما هوشيار بود …براش چست تيوب گذاشتن و بعدش بردنش به يه اتاق ديگه…من رفته بودم بالای سر مریض خودم تا فشار خونش رو بگيرم…۱۷ بود و شديدا آژيته…داشت دائم بد و بيراه ميگفت به بيمارستان …با يکی دو تا از بچه ها مشورت کرديم و قرار شد کپتوپريل نصف قرص ۲۵ ميليگرميش رو بدم بخوره و بعد يه رب اگه فشارش پايين نيومده بود دوباره يه نصف قرص ديگه بدم…خوابم ميومد اما چون مريض خيلی آژيته بود گفتم فشارت رو مياريم پايين تا بتوني بخوابی…بيشتر ميخواستم احساس کنه کسی به فکرش هست تا بتونه بخوابه…همينجوری که ایستاده بودم و فشار ميگرفتم مريض چاقو خورده رو آوردن اتاق روبرو و يه دفعه خون از دهنش زد بيرون هوشياری اش رو از دست داد و بدو بد رسوندنش به اتاق سی پی آر…نيم ساعتی گذشته بود فشار مريض من با يه کپتو رسيده بود به ۱۶…بهش گفتم فشارت خيلی اومده پايين حالا چشماتو ببند و سعی کن بخوابی…همراهای مريض ها که اين مرد جوون چاقو خورده رو ديده بودن که خونش همه اورژانس رو قرمز کرده بود حسابی ناراحت بودن و دائم در موردش حرف ميزدن…من رفتم اتاق سی پی آر…همه رزيدنت های اورژانس و جراحی بالای سر مريض بودن…احيا شروع شد…من يه گوشه اتاق ايستاده بودم…تنها جنس مونث اونجا بودم و بجز من يه انترن پسر ديگه هم اونجا بود…يه مريض ديگه هم کنار اين مريض خوابيده بود..اون هم شريان فمورال يه طرفش پاره شده بود و فمور طرف مقابلش هم شکسته بود و توی سينه اش هم زخم نافذ داشت…رنگش مث گچ سفيد بود…همينجوری ايستاده بودم و مريض چاقو خورده  رو نگاه ميکردم…انقدر عصبی بودم که يکی از رزيدنت ها گفت برو خانوم دکتر برو برای مريض دعا کن خوب ميشه…و لبخندی زد که يعنی چرا انقدر ناراحتی…عصبانی بودم بيشتر تاناراحت…ياد واليه افتادم و اون چشمهای پر از زندگی اش…چرا همون اول نبردنش اتاق عمل…معلومه که همچين مريضی حتما يکی از ارگان های حياتيش پاره شده…چرا انقدر دست دست کردن…عصبانی بودم خيلی بی نهايت…حالم از سيستم بهم ميخورد از اينکه مجبورم توی همچين سيستمی کار کنم که جون آدم کمترين اهميت رو داره…ايستاده بودم و نگاه ميکردم….به دستهايی که روی سينه اون پسر ۲۷ ۲۸ ساله بالا و پايين ميرفت و به ضربانی که همچنان خط صاف بود…يکی از رزيدنت های طب اومد و ملتمسانه به اتند طب که آدم نازنينيه گفت توراکوتوميش بکنيم دکتر؟…من سرم رو تکون دادم اره بايد سينه اش رو باز کنن…يه ذره فکر کرد و گفت باشه ست رو بيارين…گان پوشيدن و شروع کردن به برش دادن سينه اون پسر جوون…اتاق شلوغ و شلوغ تر ميشد…همه از جريان باخبر شده بودن که ميخوان توراکوتومی توی اتاق سی پی آر انجام بدن…دکتر برشی داد در فضای بين دنده ای و سينه رو باز کرد و قلب رو گرفت توی دستش و شروع کرد به ماساژ دادن…من همينطور نگاه ميکردم و پيش خودم فکر ميکردم اگه اين آدم زنده بمونه چی ميشه…توی اون لحظه ها فکر ميکردم که پزشکی از مقدس ترين حرفه های عالمه…من اون موقع دکتر رو به چشم خدا نگاهش ميکردم به چشم منجی به چشم کسی که ميخواد زندگی ببخشه…توی دلم گفتم خدايا ميشه اين پسر جوون زنده بمونه…و پشت بندش انگار جوابش رو هم گرفتم يه حسی بهم ميگقت که ديگه خيلی دير شده…اتند آن کال جراحی اومد و شروع کرد به دوختن ريه…ريه پاره شده بود و ظاهرا چند شريان اصلی…دوختند و دوختند اما قلب اون پسر ديگه هيچ وقت به ضربان در نيومد…من اون موقع ديگه عصبانی نبودم…ناراحت هم شايد…احساس ميکردم سعی خودشون رو کردن شايد دير اما همينکه اتند از خونه اش اومد همين به من آرامش ميداد…

موقع توراکوتومی اون پسر ناکام مريض تخت بغل که خواب آلوده بود آژيته شده بود يعنی بی قراری ميکرد…پاهاش رو تکون ميداد و آخر سر هم ماسک اکسيژنش رو کند و انداخت زمين…من يه دفعه يادم اومد که اين بيچاره هم توی اين اتاق خوابيده و همه يادشون رفته که اين هم بد حاله…رفتم بالای سرش …يه  پسر حدودا ۳۰ ساله بود…ماسک رو گذاشتم روی صورتش چشماش رو باز کرد گفتم اين اکسيژنه…برات خوبه…نبايد برش داری باشه؟…لبخندی زد و با سر اشاره کرد که باشه…دستش رو گرفتم…نبض راديال داشت…يعنی فشارش کمه کم ۸ بود…توجه چند تا ديگه از رزيدنت ها و انترن ها  به من و مريض جلب شد…پرسيدن انترن جراحی هستين؟…نه…ارتوپدی؟…نه…طب؟…نه…پس چی؟…داخلی!…و همه زدن زير خنده…پس اين وقت شب اينجا چی کار ميکنی…لبخندی زدم و شروع کردم به فشار گرفتن…يکی از رزيدنت های جراحی هم اومد کمکم…فشارش ۱۰ بود…برای وضعيت اون خوب بود…پتو رو کشيدم روش بدن مث گچش رو پوشوندم…چشماش رو بست  خوابيد انگار نه انگار که يکی همين چند متر اون طرف تر داره جون ميده…

ميگفتن ۳۵ هزا تومن طلب داشته از يه نفر و وقتی رفته طلبش رو بگيره اون بهش چاقو زده…پرستارا در گوش هم پچ پچ ميکردن که يه بچه ۴ ماهه هم داره…نه ديگه ناراحت نبودم…تا جايی که بضاعت داشتن زحمت خودشون رو کشيده بودن…

شب عجيبی بود…شب شلوغ پر حادثه…ازون شب هايی که هم از پزشکی خوندنت بيزار ميشی هم  بهش افتخار ميکنی و هم میفهمی که پا توی چه راه سخت و پر استرس و پر مسووليتی گذاشتی…

حالم ببببببد بيد! شنبه، 12 شهريور 1384، ساعت14:56

يکی از محاسنی که انترنی جدا از خدمت به خلق الله داره اينه که آدم به خود شناسی ميرسه و بنده حقير فقير ديشب نکته مهمی رو در مورد خودم کشف کردم : من بشدت چشمم شوره!

ديروز تا ۸ شب مريض نداشتيم…پرس و جو که کرديم گفتن پذيرش برای بخش ما از اورژانس ندادن و اين يعنی اينکه هيچ مريضی نخواهد آمد من و يکی از دوستام با هم بخش بوديم حسابی کيفور شده بوديم و داشتيم با هم جای شما خالی گلابی و انجير و ازين چيزا ميخورديم و صفا ميکرديم و به خودمون ميخنديدیم که عجب کشيکی شده امروز مگس پرونی شده امروز… حتی انقدر کيفمان کوک بود و خلقمان گشاده که من زنگ زدم به پاويون برادران انترن و سر به سرشون گذاشتم که ما حوصله مون سر رفته اونها هم نامردی نکردن و من رو دودر کردن و گفتن ما سرمون به بحث و بازی های مشروع و نامشروع گرمه و تق گوشی رو گذاشتن…ما هم که فکر کرده بوديم ديگه کاری نداريم با خيال راحت روی تخت فکستنی مان آرميده بوديم و کتاب اسنشيال سيسيل ميخوانديم که…از بخش زنگ زدن: خانوم دکتر مريض تخت فلان که کانسر معده داره استفراغ کرده…خوب يه پلازيل بهش ميدادين…نه آخه استفراغش خونيه!…آی د د م وای…باشه اومدم…دوستم که خيلی مشتاق irrigation بود رفت پايين…نيم ساعتی گذشت که زنگ زد و گفت نميتونه درست شستشوی معده بده…منم رفتم پيشش و ازون موقع همينطور با نرمال سالين شستشو داديم تا ساعت ۱۲ شب…که بالاخره خونريزی بند اومد…فشار مريض هم حدود ۹ بود حالا بماند که اين وسط چند تا مشاوره اورژانس مسخره هم باز بردم و دادم به جراح ها و سرويس گوش و حلق وبينی …ساعت ۱۲ و نيم بود که شام خورديم و همچين سرمون رو روی بالش نذاشته بوديم که زنگ زدن: خانوم دکتر مريض باز خونريزی کرده…مطمئنی؟…خون روشنه يا لخته؟… لخته مياد…دوستم لباس پوشيد و گفت من ميرم…همين که رفت باز پرستار زنگ زد…صداش وحشت زده بود…فشار مريض هشته …چی کارش کنم خانوم دکتر حالش اصلا خوب نيست…خانوم دکتر الان ميرسه شما فعلا بهش يه ليتر نرمال سالين بزن خون هم رزرو کن…پنج دقيقه نگذشته بود که ديدم نخير خواب به چشمم نمياد…گفتم دوست بينوای من چه گناهی کرده تنهايی بره …تازه من ازون در اين زمينه وارد تر بودم جان خودم چون توی بخش اورو ـ آره بازم خاطرات شيرين بخش اورولوژی:)) – ناسلامتی کلی شستشوی مثانه داده بودم…همش ميگفتم نکنه مريض بره توی شوک رزيدنت هم که ميدونستم آفتابی نميشه هيچی آخرش وجدان بر نفس اماره پيروز شد و من عنر عنر رفتم بخش…خوب شد که رفتم دوستم به رزيدنت ها زنگ زد و من تند و تند شستشو دادم…قند مريض هم ۶۲ بود خودمون به اين نتيجه رسيديم يه ذره هم بهش دکستروز بديم ازون طرف هم فرت و فرت پلازيل بهش ميداديم چون همش تهوع داشت و سرم و شستشو…خلاصه تا ساعت ۳ مريض clear شد فشارش هم رفت روی ۱۰ و ما رفتيم که بخوابيم…يادم نمياد ساعت ۴ يا ۴ و نيم بود که تلفن زنگ زد و من انگار خونمون باشم نميدونم چرا توی عالم خواب و بيداری لج کردم و جواب تلفن رو ندادم…بعد يادم مياد که دوستم داشت لباس میپوشيد توی خواب و بيداری پرسيدم کجا ميری گفت یکی از مريضا chest pain داره…بينوا رفت و من بيهوش افتادم…فکر کنم حدودای ۶ صب بود که برگشت و دوباره ۶ و نيم از بخش زنگ زدن: خانوم دکتر مريض باز خونريزی کرده…اومدم…اين بار من رفتم…باز شستشو دادم ولی به اين راحتی خونريزی بند نميومد…بالاخره ساعت ۹ و نيم صب clear شد…مثلا بايد ساعت ۸ يکی ميومد از من کشيک رو تحويل ميگرفت اما امروز روز تغيير بخش بود و احد الناسی در بخش رويت نشد منم گفتم تا بخوام يکی رو پيدا کنم و بسپرم بهش و اونم معلوم نيست کار رو انجام بده اين بينوا خون توی معده اش لخته شده اين بود که باز پتروس بازی در آوردم و تا خود ۹ و نيم شستشو دادم…اون آخرا لوله معده مريض درست کار نميکرد هرچی مايع ميزدم بر نميگشت و بجاش هی استفراغ ميکرد…سرنگ گاواژ آوردم و ۴۰ سی سی ۴۰ سی سی نرمال سالين زدم و کشيدم تا مسير باز شد…دختر مريض هم که از ديشب پا به پای ما بيداری کشيده بود اين صحنه رو که ديد طاقتش تموم شد و زد زير گريه حالا گريه نکن کی گريه کن…حالا  من خودم خيلی حالم خوش بود در حال شستشو بهش ميگم خانوم جان برو بيرون يه دوری بزن يه چيزی بخور حالت جا بياد…ديگه داره خونريزی مادرت بند مياد…برو من اينجا پيشش هستم خيالت راحت باشه…رفت و با حال نسبتا بهتری برگشت و حالا اصرار اصرار  که ميخوام ببرمش…ميگم نميشه…چرا نميشه…ميشه ولی ببريش توی راه از خونريزی ميميره…ميخوای بکشيش؟…چرا ميخوای ببريش؟…پول بيمارستان رو ندارم بيمه هم نيستم فقط دفتر چه کميته امداد دارم…نميدونم دفترچه کميته رو قبول ميکنن يا نه ولی بهش ميگم با همون هم قبول ميکنن و پيش خودم ميگم اگه دفترچه رو قبول نکنن خودم ميرم سراغشون…اگه مريض خونريزی گوارشی بخواد بخاطر پول نداشتن بره بايد در بيمارستان آموزشی رو گل گرفت…بعد از جانفشانی از ۱۰ صب رفتيم سرويس ريه و تا  ۱۲ و نيم راند کرديم… روزی بودا…

راستی رزيدنت عزيز  هم ساعت ۸ و نيم صب بالاخره يه سر زدن بخش و گفتن آخی خيلی ديشب خسته شدی!

شباهنگام پنجشنبه، 17 شهريور 1384، ساعت0:56

tap مايع پلور کردم!يعنی آب ريه کشيدم

يه مريض بيشتر نداشتم يه مريض کنسری…اول که رفتم سراغش فکر کردم کمه کم ۶۰ سال رو داره و وقتی ازش پرسيدم خانوم فلانی چند سالتونه خشکم زد…۴۲ سال… و هفت ماه بود که سرطان ريه اش رو تشخيص داده بودن…چهره تکيده ای داشت…نشسته بود و نميتونست دراز بکشه…تند تند نفس ميکشيد…روسری اش رو سفت بسته بود و صورت رنگ پريده ای داشت…متاهل هستين؟…آره ۵ تا بچه دارم… ۵ تا…يه زن مسن فربه نشسته کنارش و پشت هم با کاغذی که توی دستشه بادش ميزنه و اون به سختی نفس ميکشه…دارم خفه ميشم…اکسيژن رو که براش ميذاريم اوضاعش بهترميشه…توی خلاصه پرونده ای که همراهش داره جواب نمونه برداری از لنف نود گردنيش رو نوشته metastatic undifferentiated large cell carcinoma و همه اين چند کلمه يعنی سرطانی که خوب به درمان جواب نميده و از همون زمانی که تظاهر پيدا کرده به جايی خارج از ريه دست اندازی کرده…۷ بار شيمی درمانی شده و از آخرين بار که سه روز پيش بوده دچار تورم برست چپش شده…نگاه  ميکنم درست مثل کانسر برست شده..همون نمای پوست پرتقالی و دست چپش هم ورم کرده…توی عکس راديوگرافی سينه اش يه توده خيلی بزرگ ديده ميشه به ابعاد حدودا ۴ در ۵ سانتی متر در ريه چپش و چند تا دانسيته به ابعاد ۱ در ۲ سانت در ريه راستش…ميخوام معاينه اش کنم نميتونه دراز بکشه نفسش بالا نمياد…توی اورژانس مايع از ريه اش کشيدن…زنگ ميزنم به رزيدنت ميگه يه عکس ديگه بايد بگيره تا بعد بيايم و مايع اش رو بکشيم…با کمک بهيار ميبريمش راديولوژی…همين که از اکسيژن جداش ميکنيم نفسش سخت ميشه….همينطور نفس نفس ميزنه تا برسيم به اورژانس…ساعت ۱۰ شبه…رزيدنت راديولوژی نيومده…قراره سونوگرافی هم بشه…به سختی نفس ميکشه…ميرم دم استيشن…مريض من بد حاله و اکسيژن لازم داره…پرستار يه نگاه سر سری ميندازه به من و ميگه اکسيژن نداريم خانوم دکتر…و دوباره به کارش مشغول ميشه…از دور دارم نگاهش ميکنم که سرفه ميکنه و به سختی نفس ميکشه…من آدم اروميم که هميشه سعی ميکنم با همه کنار بيام فقط و فقط اگه از کوره دربرم ديگه …با صدای بلند تر ميگم مريض من بد حاله…پلورال افيوژن دوطرفه داره و نميتونه نفس بکشه اکسيژن ميخوام!…سرش رو مياره بالا و با دقت بيشتری نگاه ميکنه…صورت مصمم و بر افروخته منو که ميبينه ميگه آخه ما اينجا اکسيژن پرتابل نداريم…من نميدونم بايد برای مريض من اکسيژن تهيه کنيد مگه ميشه اورژانس  اکسيژن نداشته باشه…مسوول اکسيژن رو صدا ميکنه و اون فوری مياد و يه اکسيژن جور ميکنه…نفساش راحت تر شده منم صورتم باز شده…حالا ميشه سونو گرافيش کرد و بعد هم عکس گرفت…ظاهرا تا طلبکار نباشی کسی برات تره هم خورد نميکنه…

ريه چپش white lung شده…يعنی تمام ريه رو مايع پر کرده و ريه راست هم يک سومش پره…با رزيدنت ميريم و اون نميذاره من حتی دستکش دست کنم..رزيدنت های خانوم معمولا همينطورن…خودش سيصد و پنجاه سی سی مايع ميکشه و نفس مريض من راحت تر ميشه و فوری چشماش رو ميذاره روی هم و ميخوابه…مادرش ميگه چند شبه از تنگی نفس نخوابيده…رزيدنت ارشد مياد برای راند…موقعی که ميخوايم لباسش رو بزنيم بالا و معاينه اش کنيم روسری از سرش ميوفته…سرش طاسه…شايد به زحمت چند تار موی سفيد روش خود نمايی ميکنه…با وحشت روسری رو ميکشه روی سرش…رزيدنت ارشد نازنين خانوم دکتر گليه بهش ميگه بذار من کمکت کنم و با مهربونی روسری رو روی سرش مرتب ميکنه…احساس ميکنم ترسش کم شده شايد ديگه احساس غريبگی نميکنه…

صب باز ميريم برای کشيدن مايع…اينبار رزيدنت آقاست و طبعا با دل و جرات و اصلا دستکش نمیپوشه…ميگه خودت بکش…خودم مايع رو ميکشم…از خودم تعجب ميکنم که انقدر کار عملی برام ابهتش شکسته…يادم نميره چند بار توی استيجری موقع ديدن LP و نمونه مغز استخوان گرفتن غش کردم و افتام…و الان خيلی راحت اون سوزن بزرگ رو کردم توی پهلوی مریض و مايع رو کشيدم…آدميزاد خيلی زود به همه چيز عادت ميکنه…مادرش تا منو ميبينه جلوی فلو ميگه اين خانم دکتر از ديشب خيلی زحمت کشيده ايشالله دستش سبک باشه زودتر حال دخترم خوب بشه…زير لب ميگم ايشالله..اما ميدونم که چند ماهی بيشتر زنده نميمونه…شايد هم کمتر…میپرسه شما تا کی هستين بيمارستان؟… من تا دو هفته ديگه هستم…لبخندی ميزنه و باز تشکر ميکنه…ايشالله خير ببينی…ايشالله هيچ وقت مريض و درمونده نشی…رضايت رو که توی چشماش ميبينم خستگی و بی خوابی های ديشب از تنم ميره…

يه خانوم ۴۴ ساله اومده درمانگاه…قيافه اش خيلی بيشتر به نظر مياد و يه پسر جوون تر و تمييز هم باهاشه که معلوم ميشه پسرشه…ميگم مشکلتون چی بوده که اومدين بيمارستان؟ تا مياد حرف بزنه پسرش ميگه اجازه بدين من بگم..ايشون اعتياد دارن و وضع سینه شون خرابه اما باز روزی يک پاکت سيگار ميکشن و ۲ گرم ترياک مصرف میکنن…مث بچه ای ميگه که داره چقلی دوستش رو ميکنه…يه ذره نگاه ميکنم اصلا به قيافه شون نمياد…حس بدی پيدا کردم …خدا نکنه بچه ای مجبور بشه پدر يا مادرش رو برای درمان بياره بيمارستان و جلوی يکی ديگه اين طوری در موردش حرف بزنه…دلم برای پسره ميسوزه…مريض مورد COPD يه…که الان بيماريش تشديد شده…پسرش ميگه ميخوام بستری بشه تا درست و حسابی به وضعيتش رسيدگی بشه…توی پرونده اش رو نگاه ميکنم چهار ماه پيش هم بستری بوده و توی خلاصه پرونده اش نوشته شده با رضايت شخصی بيمارستان رو ترک کرده..ميگم اما دفعه پيش خودتون بردينش…خودش رضايت داده من در جريان نبودم اما اينبار تضمين ميکنم که بمونه…ميرم پيش فلو…براش وضعيت رو توضيح ميدم و ميگم شايد کيس بستری نباشه ولی بخاطر اعتيادش داروهاش و اسپری ها رو درست مصرف نميکنه و شايد اگه بستريش کنيم و مشاوره روانپزشکی هم در کنار درمان بديم بد نباشه…سر تکون ميده و ميگه مگه به همون دليل خانوم دکتر وگرنه درمان سرپايی براش کافيه…ميگم آخه وقتی درمان رو رعايت نميکنه بايد بستری بشه…ميگه باشه بفرستش با يه نامه اورژانس اونجا اگه صلاح بدونن بستريش ميکنن…ميدونم که اينجوری بستريش نخواهند کرد…انقدر مريض بد حال هست که کسی رو بخاطر اينکه داروهاش رو مصرف نميکنه چون اعتياد داره بستری نميکنن…مخصوصا که همه از آدم معتاد بدشون مياد…حتی دکتر ها هم دل خوشی از مريض معتاد ندارن…ميام پيش پسرش ميگم قرار شده برين اورژانس تا اگه صلاح دونستن بستريش کنن اما اگه يه وقت بستريش نکردن حتما حتما اولین کاری که ميکنيد اين باشه که ببرينش پيش يه روانپزشک …احتمالا بايد مشکلی داشته باشه که به اعتياد رو آورده …کلنيک های ترک اعتياد هم هست که ميتونين ببرین و بستريش کنين…مشکل اصلی از ريه اش نيست مشکل اصلی از اعتيادشه که بايد کنار بذاره…وبهش ياد آوری ميکنم که اونجا به پزشک اورژانس بگه که اين مريض داروهاش رو مصرف نميکنه…پیش خودم ميگم خدا رو چه ديدی شايد يه آدم با انصافی پيدا شد و بستريش کرد گرچه ميدونم خيلی بعيده…شايد اگه منم خودم بودم و ميديدم طرف آدميه که توان ماليش رو داره و خيلی مريضهای بدحال و بيچاره تر به اون تخت ها احتياج دارن هيچ وقت بستريش نميکردم…تشکر ميکنه و ميره  و تا امروز  ظهر که اون خانوم توی بخش بستری نشده…

همچنان شرح کشيک! دوشنبه، 21 شهريور 1384، ساعت22:8

اين هفته همش در حال کشيک بودم…ديشب کشيک خوبی بود همش يه مريض خوابيد باورم نميشد توی سی سی يو يه مريض بخوابه…چقدر هم مريضش گناه داشت…يه آقای ۴۸ ساله با MI  وسيع قدامی…توی اورژانس استرپتوکيناز گرفته بود اما ST elevation  اش ۵۰ درصد کم که نشده بود هيچی همينطور بيشتر و بيشتر ميشد…chest pain اش هم همچنان ادامه داشت و تهوع و استفراغش…حال عموميش خيلی بد بود…من که اول رفتم بالای سرش هنوز اوردر نداشت…اوردر ها رو رزيدنت بايد بنويسه…ريتم قلبش AF شده بود و تاکی پنه داشت و تمام بدنش از عرق سرد يخ يخ بود…فقط TNG ميگرفت…گفتم يه مورفين براش زدن و پلازيل يه ذره دردش کمتر شد و خواب رفت..يه حالی شده بودم…ميرفتم بالای سرش و مدام ازش میپرسيدم که حالت خوبه درد نداری و به مانيتور نگاه ميکردم و به ريتم نامنظم قلبی…و خودم نوار قلب ميگرفتم..همچنان تغييری نکرده بود که وسيع تر هم شده بود…ياد عموم افتام…اون هم ۴۸ سالش بود …همين سن…و با يه حمله قلبی برای هميشه رفت…رسونده بودنش به همون بيمارستان بابام و همون جا قلبش از کار افتاد و ديگه هيچ وقت نزد…پسرش اومد دم در سی سی يو…۱۸ ساله بود و نگران…زنگ زدم رزيدنت اومد…گفتم به Sk جواب نداده بفرستيمش برای PTCA…زنگ زد به سال بالا…ظاهرا خواب بود…تلفن رو جواب نميداد…ميخواستم هر کاری ميتونم بکنم…انگار تاريخ تکرار بشه…انگار برگشته باشم به ۱۵ سال پيش و بخوام عموم رو نجات بدم…رزيدنت گفت سال بالا رو پيدا نميکنم…گفتم من پيداش ميکنم و گفتم پيجش کنن…دکتر فلانی خيلی فوری تماس با سی سی يو…هنوز گوشی رو نذاشته بودم که صدای خواب آلوده و هراسان دکتر اومد…چی شده؟ … و رزيدنت باهاش صحبت کرد…درد مريض قطع شده بود و سال بالا ميگفت مريضی که درد نداشته باشه رو رزيدنت ها قبول نميکنن اين وقت روز PTCA کنن…واقعا اگه فاميل خودشون هم بود پشت گوش می انداختن؟…مريض رو اعزام نکرديم و همينطور با چنگ و دندن نگهش داشتيم تا کم کم نوارش بهتر شد…اما اين آدم ۴۸ ساله قطعا ديگه نخواهد توانست با اون قلبی که نصفش از کار افتاده مث سابق زندگی کنه…

از در که اومد تو و برق چشماش رو ديدم فهميدم ک شيطونه…يه خانوم نحيف ۷۰ ساله…با تنگی نفس اومده بود…روی تخت بند نميشد مدام حرف ميزد و لبخند ميزد…صدای ريه اش رو ميخواستم گوش کنم…سابقه آمپيم و بستری توی بیمارستان رو ميداد…توی سی تی اسکنش پلورال تيکنينگ داشت و در سمع ريه اش کاهش صدا…خواستم TF,  VF چک کنم…گفتم مادر جون بگو چهل و چهار…گفت چهل و چهار…همينجور که گوشی رو روی سينه اش حرکت ميدادم ميگفتم بازم بگو چهل و چهار…گفت بازم چهل و چهار…و نفس عميقی کشيد و گفت باز چهل و چهار…و پشت بندش ريسه رفت…خنده ام گرفت گفتم نه مادر جون بگو چهل و چهار خالی…با شيطنت گفت باشه…چهل و چهار خالی…چهل و چهار خالی…گوشی رو برداشتم…نگاه کردم توی چشماش که برق ميزد وگفتم انقدر شيطونی نکن بستريت ميکنما:))

يه آقای چاق اومده با خس خس سينه و دفع خلط فراوون…ميره که قبض بگيره و بياد که زنش مياد تو…خانوم دکتر تورو خدا بهش بگو انقدر کله پاچه نخوره…اصلا مراعات نميکنه سنی ازش گذشته ولی گوش نميکنه و اصلا دکتر هم نميره…وقتی بر ميگرده علايم حياتيش رو ميگيرم…فشارش ۲۰ روی ۱۲ است…توی آزمايش هاش هم تری گليسيريد و کلسترولش بالاست…حسابی هم شکمش بر آمده است و سنش هم ۶۰ و خورده ايه…ميگم فشارتون خيلی بالاست دارو نميخورين؟…نه من ورزش ميکنم… خوبه ولی کافی نيست….برای چربی خونتون هم که شنيدم کله پاچه ميخورين…ميگه خيلی خاصيت داره خانوم دکتر ميخورم جون ميگيرم…هر روز بايد بخورم تا بتونم راه برم!…ميگم ببين شما فشار خون دارين چربی خون هم دارين قندتون هم چک نشده و ممکنه بالا باشه باید خيلی مراعات کنين…آخه من که چيزيم نيست شنيدم ميگن کسی که فشارش بالاست سرش گيج ميره چشماش تار ميشه ولی من اينجوری نيستم…ياد اون جمله معروف می افتم HTN is a silent killer…ميگم فشار خون وقی خودش رو نشون ميده که يا قلبت از کار افتاده باشه يا سکته مغزی کرده باشی يا بالاخره وضعت خيلی خراب باشه…سعی ميکنم يه جوری توضيح بدم که مجاب بشه…فشار خون رگ ها رو خراب ميکنه و چربی هم ميره توی رگ های قلبت ميشينه و همه اينا باعث ميشه که سکته قلبی بکنی…ولی من که چيزيم نيست…ميدونم ولی با اين که علامتی نداری اما فشارخون داره زير زيره کار خودش رو ميکنه و رگهات رو خراب ميکنه …يه وقت خودشو نشون ميده که  زمينگيرت کرده …نهايت سعی ام رو ميکنم که بترسونمش در عين اينکه بگم هنوز هم دير نشده….ميگم برو درمانگاه قلب وقت بگير…به خانومش هم ميگم بايد بره درمانگاه قلب وقت بگيره…ميره از در بيرون ولی باورم نشده که حرفای من خيلی تکونش داده باشه…تو ی اين سن و سال نميشه به اين راحتی حرفی رو به کسی قبولوند…

مث عقده ای ها از کشيک که اومدم نشستم دو تا فيلم ديدم يک از يک مزخرف تر:))…facing windows يه فيلم ايتاليايی به تهيه کنندگی کمپانی های امريکايی بود…من اصلا با فيلم های ايتاليايی مشکل دارم…فرهنگشون برام قابل هضم نيست…حتی فيلمهای آنتونيونی بزرگ هم اونجوری که هر کدوم از ديالوگ های  برگمان تا عمق  سلول هام نفوذ ميکنه تاثيری روم نداره…من اصلا با فرهنگ اين ممالک جنوبی -اسپانيا و ايتاليا- مجل دارم:))

دلم يه فيلم خوب ميخواد… که حداقل يه ساعت منو ببره به يه دنيای ديگه…يه ذره کله ام رو کار بندازه…

ببخشيد اينترن کشيک؟ چهارشنبه، 23 شهريور 1384، ساعت19:57

من الان مثلا کشيکم و تشريف مبارکم رو آوردم خونه تا وبلاگ بنگارم

خوب به سلامتی و ميمنت من امروز اولين آدم کشی دوران طبابتم رو انجام دادم! در واقع روند مرگ يه آدم رو تسهيل کردم و خيلی حالم بد شد اما انقدر دوستان دعوام کردن و بعضا داد زدن سرم که خودتو لوس نکن تقصير تو نبوده مريض End Stage  بوده که يه ذره حالم جا اومد ولی همچنان هر چی دستامو ميشورم خونيه:)) مث ليدی مکبث شدم!

ماجرا ازين قرار بود که يه مريض نفرولوژی توی بخش بد حال بود و چون آی سی يو طبق معمول پر بود توی بخش براش آی سی يو درست کرده بودن…انتوبه بود و با دستگاه نفس ميکشيد يه پالس اکسی متر هم به انگشتش وصل بود که نبضش رو نشون ميداد و درصد اکسيژن خونش رو و اگه مقدارش کم ميشد بوق ميزد…از طرفی مريض من بد حال بود و رفتم پالس اکسی متر رو که يک دونه بيشتر نيست! از دست مريض بدحال که من نميدونستم چقدر بدحاله جدا کردم و بستم به دست مريض خودم قرار بود ۳ دقيقه بعد برگردم که رفتم سر يه مريض ديگه و سه دقيقه ام يادم نيست درست ولی شد يا ۱۰ دقيقه يا يک ربع و وقتی برگشتم و پالس اکسی متر رو وصل کردم به دست مريض نفرو ديدم خط صاف رو نشون ميده…اولش دوزاريم نيوفتاد هی روشنش کردم و خاموشش کردم فکر کردم خراب شده تا يه دفعه نگاه کردم به صورتش و چشماش که رفته بود بالا و بدنش که سرد سرد بود…نبض راديال نداشت…مث جت پريدم بيرون از اتاق يکی از انترن های پسر ماه آخر اونجا بود فقط دستشو گرفتم که اونم ماتش برده بود که من دارم چی کار ميکنم و کشيدم و بردمش بالا سر مريض گفتم ارست کرده…اون پريد نبض های ديگه رو چک کرد و من رفتم گفتم کد زدن…بماند که چون مورنينگ بود احد الناسی جز يه رزيدنت دودر بيسواد بيهوشی نيومد بالا سرمون و انترن پسر خدا عمرش بده  خودش شروع کرد به ماساژ دادن…من هم آمبو ميزدم و رزيدنت محترم هم ميگفت ولش کنين نميخواد اين مريض بر نميگرده…تازه ديروز هم ارست کرده به زور برگردوندنش…من گفتم حداقل نيم ساعت که بايد احياش کنيم و خودم شروع کردم به ماساژ دادن…همينجوری سينه اش بالا و پايين ميرفت اما از نبض خبری نيود…حالا رزيدنت محترم گير داده پيام اخلاقی ميده که اگه همچين مريضی رو به زندگی برگردونی در حقش خيانت کردی اين زندگی که اين داره که زندگی نيست!!! ميخواستم يه چيزی بگما…من که گوش نميکردم همينجوری ماساژ ميدادم تمام بدنم خيس عرق شده بود …بالاخره هيچی به هيچی و مريض اکسپاير شد…من که نزديک بود اشکم در بياد…همش فکر ميکردم تقصير منه…من نيابد پالس اکسی متر رو برميداشتم…اما انقدر بچه ها دعوام کردن و متلک انداختن که وجدان خونت سطحش زيادی بالاست و ازين حرفا که کم کم حالم بهتر شد…فکر ميکنم اون مريض در هر حالت زياد زنده نميموند…

هميشه زود ناراحت ميشه…زود بهش بر میخوره و من بهش ميگفتم نبايد انقدر زود ناراحت بشی…امروز ناخود آگاه پرسيدم شغل بابات چيه که گفت ۱۵ ساله مرده…خشکم زد…چرا ؟ توی زلزله رودبار…ما تو همون ساختمون معروف رشت بوديم…از خودم خجالت کشيدم…دلم سوخت…نميدونم يه جوری شرمنده شدم…

مشکل فلسفی! جمعه، 25 شهريور 1384، ساعت17:47

من زير بار زور نميروم مگر آنکه  آن زور خيلی پر زور باشد!

واقعا يه چيزايی هيچ وقت تو کت من يکی نميره و من اگه بهم بر بخوره ديگه خدا هم بياد واسطه بشه ميگم نه:)) رفتم اورژانس ساعت حدودا ۱۲ شب…يه مريض مشاوره دادن که با خونريزی مقعدی از ۱۰ روز پيش مراجعه کرده و مشاوره داخلی دادن! حالا بماند که مريضی که از ده روز پيش همچين مشکلی داشته کجا اورژانس حساب ميشه…يه خانوم حدودا ۵۰ و خورده ای ساله و از طبقه اجتماعی خوب…میپرسم شما چرا الان اومدين بيمارستان؟ مشکل خاصی امروز پيش اومد؟….نه…شوهرم سر کار بود تا بياد خونه شام بخوره و بيايم الان شد! خوب خونريزی تون روشنه يا تيره؟ روشنه…همراه اجابت مزاجه يا بعدش يا قبلش؟ همراهش…نگاه ميکنم به برگه مشاوره ببينم معاينه مقعدی اش رو چی نوشته که ميبينم چيزی در مورد TR نوشته نشده…همون موقع رزيدنت طب مياد…خانوم دکتر چه خوب شد اومدين انترن داخلی هستين ديگه؟…بله چطور مگه…اين مريض چون اينترن های اورژانس همه پسر بودن TR نشده شما بی زحمت چون مريض خانومه TR اش کنين و ببينيد اگه همورویيد داره مشاوره جراحی بديم!!! همينجوری نگاهش ميکنم يعنی چی؟ توقع نداشتم اگه انترن های پسر کار خودشون رو زير کلاه شرعی انداختن گردن من رزيدنت هم ازشون حمايت کنه…گفتم ببخشيد آقای دکتر مگه طرح انطباقه که مريض رو TR نکردن؟…نه بالاخره مريض های خانوم با خانوم ها راحت ترن!…صحيح!…ميگم اما آقای دکتر من هيچ وقت نشده مريض مرد اگه دارم کسی بياد و بگه مريض معذبه يا شما معذبی بده انترن آقا TR کنه…رو ميکنم به رزيدنت خودمون توقع دارم ازم حمايت کنه که اونم ميگه حالا خانوم دکتر تو زحمتش رو بکش مريض اينجوری راحت تره! …صحيح!…پس سيستم اينه…راه ميوفتم طرف یکی از اينترن های طب…ببخشيد اين مشاوره رو کی نوشته؟…فکر کنم اون خانوم دکتر…مگه اينترن خانوم هم توی گروه شما هست؟…بله همون خانوم دکتر که نشسته اون گوشه..آها…ميرم سراغش…ببخشيد خانوم دکتر اين مريض رو TR نکردن چون گفتن اينترن خانوم نداشتيم لطفا شما TR  ش کنيد و همون جمله مسخره رزيدنت اورژانس رو تکرار ميکنم اکه همورویيد بود مشاوره جراحی بدين…اخمی ميکنه و ميگه خوب چرا خودتون نميکنين من کلی کار دارم  ميگم چون من اينترن داخلی هستم  و مريض رو شما مشاوره دادين به ما ميگه يعنی بخاطر يه TR  اومدين سراغ من؟…دقيقا!…با غيض دستکش میپوشه و ميگه خيلی خوب…من بالاخره زير بار TR زور نرفتم…بقول بعضيا نذاشتم بره تو پاچه ام:))حالا بماند که خونريزی در اون حد اورژانسی نبود و بايد مريض ميومد درمانگاه و با اون سنی هم که داشت قطعا از نظر کنسر هم work up  ميشد اما يه وقتا حرف زور انقدر سنگينه که حاضری يه ساعت وقت بذاری  و با همه سر و کله بزنی و در عوض زير بارش نری…

صبح اومدم بخش دارم مريض هام رو ويزيت ميکنم و نوت ميذارم که رزيدنت خانوم صدام ميکنه…خانوم دکتر يه مريض ديشب خوابيده که از ۶ و نيم صبح گويا احتباس ادرار داشته و چون اينترن ها آقا بودن براش سوند نذاشتن اگه ميشه شما براش سوند بذارين! حالا ساعت چنده ۸ صبح! ميگم چشم! ميرم بالا سر مريض که داره به خودش میپيچه…يه خانوم ۶۰ و خورده ای ساله است…به پسرش ميگم چطور هيچ کس نيومده سراغ اين مريض مگه آقا و خانوم بودن دکتر مهمه برای مريضی که اينجوری داره به خودش میپيچه…سوند ۱۸ ميگم بيارن يا ۱۶ که هيچ کدوم توی بخش گل و بلبل موجود نيست همراهش رو ميفرستم بره از داروخانه بگيره و بياد…کارد ميزنی خونم در نمياد…فلوی نازنين ريه نشسته توی استيشن…انگار نه انگار که سر راندها مث چی ازش حساب ميبرم و ميترسم باز قد شدم و عصبانی و اگه حرفم رو نزنم نميشه انگار… ميرم طرفش…توجهش جلب ميشه…کاری داشتين خانوم دکتر؟… بله ميشه باهاتون چند لحظه صحبت کنم؟… بفرمايين؟…آقای دکتر به نظر شما جنسيت مريض و دکتر در روند درمانی مريض بايد تاثير بذاره؟…منظورتون چيه؟… يعنی يه مريضی که با احتباس ادرار اومده چون انترن خانوم نداشتن بايد تا صبح بمونه که من بيام و براش سوند بذارم؟…ادامه ميدم که من از رزيدنت ها توقع ندارم وقتی آقايون يا خانوم های انترن فرقی نميکنه يه اين بهانه کارشون رو ميندازن گردن بقيه اونها ازشون حمايت کنن…ميگم دکتر همه چيز رو خراب کردن…شان پزشک رو انقدر آوردن پايين  که ديگه محرم مريضش نيست…ميگه من حرف شما رو قبول دارم ولی عرف هم همينجوريه…خانوم ها پزشک زن رو ترجيح ميدن…ميگم قبول دارم ولی مادر بزرگ من خودش يه عمر فقط پيش دکتر مرد ميرفت ديگه عرف که چپکی نشده چرا چون اون موقع پزشک  آدمی بود که محرم حساب ميشد اما الان چی….اصلا ترجيح دادن درست ولی نه در مورد مريضی که احتباس ادرار داره…نه برای مريضی که مشکل اورژانسی داره…دکتر ميگه درسته حداقل بايد ديشب به شما ميگفتن اگه انقدر وجود انترن خانوم ضروری بود…بعد  نگاهی ميکنه به صورت بر افروخته من و ميخنده…حالا مگه چند دفعه مجبور شدی کار بقيه رو انجام بدی؟…ميخندم من با سوند گذاشتن مشکلی ندارم آقای دکتر من مشکل فلسفی دارم با اين قضيه…نميفهمم چرا بايد به اسم عرف و دين کسی از زير کارش در بره و همه هم تاييدش کنن…باز لبخند معنی داری ميزنه و ميگه سعی کن وقتی توی اين مملکت زندگی ميکنی  مشکل فلسفی با چيزی پيدا نکنی  الان هم برو سوند مريض رو بذار که خیلی اذيت شده…چشم:)

قضاوت… يكشنبه، 27 شهريور 1384، ساعت13:59

آدمها موجودات جالبی هستن…اين حکم صادر کردنهاشون و خط کشی هاشون برام خيلی حيرت آوره…يادش بخير يکی از دوستام بود که هميشه حرفهای خودش حجت بود اگه ميگفت فلان چيز خوبه و يکی خلافش رو ميگفت انقدر واکنش نشون ميداد انگار به کل دودمانش توهين شده…اون موقع خيلی برام عجيب بود که انقدر افکار خودش رو با تبصره و قانون وحی منزل ميکنه و علم ميکنه اما الان که مريض ها رو ميبينم ميفهمم که اين قصه سر دراز دارد…

جالبه وقتی ميرسيم به يه قسمت از شرح حال به اسم social habits که بايد در مورد مصرف سيگار  الکل و ترياک بپرسيم واکنش آدمها خيلی برام جذابه…طوری شده که با اشتياق هر چه تمام تر و با دقت توی صورت هاشون و لحن حرف زدنشون میپرسم…سيگار ميکشين؟…بله…چند ساله؟…۲۰ سال…چقدر؟ …روزی ۲ پاکت…چيز ديگه ای هم مصرف ميکنين؟ مثلا ترياک ؟…ابروهاش گره ميخوره…نه خانوم خدا نکنه…

نفر بعدی…يه خانوم مسن…ميگم عذر ميخوام بايد يه سری سوال ها رو بپرسم بخاطر بيماريتون میپرسم…شما سيگار هيچ وقت کشيدين؟…اصلا و ابدا…ترياک چی؟…بله…ميخورم!…الکل؟…استغفرالله خانوم من نماز ميخونم!

يه آقای ۵۰ ساله…سيگار ميکشين؟…بله ۳۰ ساله روزی ۱ پاکت…ترياک هم مصرف ميکنين؟…بله…استنشاقی؟…چی؟…منظورم اينه که ميکشين ميخورين يا تزريق ميکنين؟…اخمی ميکنه انگار بهش فحش دادم ميخورم خانوم ميخورم خدا نکنه تزريقی بشم يا بکشم!

يه آقای ۴۵ ساله…سيگار؟…بله …ترياک…بله ميکشم…الکل؟…خدا نکنه خانوم من مسلمونما!

يه آقای ۳۷ ساله…سيگار؟…روی ۱۰ نخ…الکل…بله گهگاه تفريحی توی مهمونی ها…ترياک…نه خانوم ترياک نه!

اين خط کشی های عجيب و غريب رو نميتونم بفهمم…يکی با الکل خوردن از مسلمونی ميوفته يکی با ترياک کشيدن از انسانيت …نميدونم فقط اينجا اينجوريه يا توی همه ممالک دنيا انقدر برداشت های متفاوت از چيزهای يکسان وجود داره…الکل و سيگار  مشته نمونه خروار…توی روابط انسانی که نگاه ميکنی چقدر فرق هست…معنی کلمه ها…عبارت ها…دوست…رفيق…دوست دختر …دوست پسر…نامزد…عقد کرده…عروسی کرده…دوست معمولی…يه طيف از کلمه ها که توی هر خونه ای يه معنی ميده…توی هر خانواده ای يه تلقی ازش ميشه…توی لباس پوشيدن هامون…يکی اگه سرش باز باشه مشکلی نداره يکی اگه لباس کوتاه بپوشه…و جالبيش اينه که اکثر اين آدمها طوری از اون چيزی که من بهش ميگم سليقه دفاع ميکنن انگار دارن از ناموسشون دفاع ميکنن…انگار وحی منزله آيه نازل شده که لباس پوشيدن صحيح اينست ولا غير…رفتار صحيح اينست ولا غير…حقيقت اينه که سليقه هامون رو روش اسم مذهب عرف دين فرهنگ  تشخص ميذاريم و می قبولونيمش به ديگران وگرنه اگه اينطوری نگاه ميکرديم که هر کس هرطوری دلش ميخواد حق داره زندگی کنه و به کسی هم ربطی نداره و انقدر جزييات زندگی هرکس رو به کل وجودش تعميم نميداديم دنيا جای دلپذير تری ميشد …

مشاوره! سه شنبه، 29 شهريور 1384، ساعت15:20

اندر احوالات اين جماعت در عجبم همچنان!:)) واقعا اينجا تنها نقطه ايه توی عالم بشری که هر کاری توش براحتی ممکن و ازون طرف خيلی کارهای ساده بدلايل بيخود و بيجهت غير ممکنه…حالا چرا اين عرايض رو ميفرمايم چون ديشب ساعت ۱۱ و نيم يه مريض خوابيد…پرستار بخش به من گفت مريض پنو مو توراکسه…يعنی توی قفسه سينه اش هوا جمع شده…پرسيدم چست تيوب داره؟…گفت نه…همينجور در عجب مونده بودم که همچين مريضی رو چرا داخلی خوابوندن و نه جراحی چون نوموتوراکس اگه مقدارش زياد باشه جز اورژانس های جراحی حساب ميشه چون اثر فشاری که هوا روی ريه ميذاره مانع تنفس فرد ميشه…خلاصه هلک و هلک رفتم بخش و با يه مريض سر و مر و گنده مواجه شدم…يه خانوم ۴۶ ساله نسبتا غير خوش اخلاق که ميگفت بيخود بستريش کردن چون هيچ مشکلی نداره…از سه هفته پيش دچار سرفه و تنگی نفس اونم فقط موقع بالا رفتن از پله شده بود و خلط البته…همين…مشکل ديگه ای نداشته تا يه عکس ريه ازش گرفتن و گفتن بايد بياد تهران بخوابه و بستری بشه…مريض اهل تنکابن بود…اين مدت هم انواع و اقسام آنتی بيوتيک ها رو مصرف کرده بود…عکس سينه اش خيلی چيز واضحی به نفع پنو موتوراکس نداشت اما سی تی اسکنش خيلی جالب بود…ترسناک بود رسما…نصف همی توراکس سمت راستش پر از هوا بود…ولی بالين مريض هيچی نداشت هيچی حتی rate تنفسی اش هم طبيعی بود…انگار عکس يکی ديگه رو نشونت بدن…رزيدنت که اومد و ديد گفت مشاوره اورژانس جراحی بدين…ای داد و بيداد ميدونستم که جراحها زير بار نميرن…گفتم باشه خانوم دکتر من سی تی اسکنش رو هم ميبرم و نشونشون ميدم واگه گفتن مريض اورژانسی نيست ميگم بنويسين که سی تی رو ديدین و گفتين اورژانسی نيست تا اگه مريض تا صب بلايی سرش اومد مسووليتش گردن خودتون باشه…بعد زنگ زدم و به رزيدنت جراحی هم همين حرفا رو زدم که مريض نوموتوراکس شديد داره و بايد همين الان براش چست تيوب بذارين…اون بنده خدا هم تسليم شد و همين که خواستم مشاوره رو ببرم رزيدنت ارشد داخلی اومد و گفت لازم نيست صبح دوباره يه عکس بگيره و بعد چست تيوب بذارن..من هم زنگ زدم و به رزيدنت جراحی گفتم که صب مريض رو ميفرستيم اونم کلی تشکر کرد…ازون طرف ظاهرا مريض پارتی کلفتی تو بيمارستان ما داشت همراهش رفت و يه ربع بعد دو تا رزيدنت جراحی از جمله همون کسی که من باهاش صحبت کرده بودم رو آورد بخش …حالا ساعت ۲ و نيم صب!…من که کف کرده بودم …مريض رو ديدن و خودشون بردن عکس سینه مجدد ازش گرفتن و توی اين عکس ديگه کاملا نوموتوراکسش واضح بود…حالا رزيدنت جراحی -واقعا خنده داره اوضاع اين مملکت -برگشته به من ميگه اين مريض اورژانسيه بايد همين الان براش چست تيوب بذاريم!!! لطفا از رزيدنت ارشدتون بپرسيد و بگيد اگه اجازه ميدن ما همين الان چست تيوب رو بذاريم! خنده ام گرفته بود جدا از اينکه دهنم باز مونده بود از اين همه وظيفه شناسی ..گرچه خودش هم پشت بندش گفت ميدونيد آخه مريض آشناست و سفارشيه …داشتم فکر ميکردم من انترن جز اگه خودمو تيکه پاره هم ميکردم اگه  رزيدنت های جراحی محترم نميخواستن برای مريضی با اين شرايط نصفه شب چست تيوب بذارن نمیذاشتن !ولو اينکه مريض اکسپاير هم ميشد و الان ازون سر بوم افتادن… زنگ زدم به ارشد و اونم گفت لازم نيست بمونه برای صب:)) و رزيدنت های جراحی دست از پا دراز تر رفتن:)) مملکت گل و بلبل همينه ديگه!

فلوی نازنين ريه مون واقعا موجود نازنينیه…يه آدم خارق العاده ازون هايی که من تا عمر دارم اسمشون رو ميارم و براشون آرزوی سلامتی ميکنم…ازون هايی که هر چند سال يه بار به عمرت ميبينی و به زندگی کردن در کسوت انسان و به اينکه خدا تورو انسان آفريد به جای سوسک و مارمولک و جونده و پرنده افتخار ميکنی…و احساس ميکنی باز توی اين بلبشوی دنيا کسايی هستن که ببينيشون و کيف کنی و ذوق کنی و حال کنی از اين همه احساس مسووليت از اين همه سواد و از اين همه انسانيت…اين فلوی نازنين ريه توی همون دو سه هفته ای که سرويس ريه بوديم هر وقت ميرفتيم سر مريض ها ميگفت انترن صاحب مريضه و توی اين بخش حق داره هر کاری دلش ميخواد بکنه آزمايش بنويسه آنتی بيوتيک بذاره و زيرش رو هم امضابکنه و پرستارا موظفن که اوردر رو اجرا کنن…انقدر اين آدم باسواده انقدر اين آدم نازنينه که من حسابی توی اين دو سه هفته با داخلی حال کردم…انقدر خوب approach  ميکنه و انقدر به همه نکات مريض ها توجه ميکنه و همه علائمشون رو بر طرف ميکنه که من هوس کردم برم داخلی بخونم…تازه آدم فوق العاده تيزی هم هست به قول خودش هم سنتورش رو ميزده هم خط مينوشته هم فوتبالش رو نگاه ميکرده هم کتاب ميخونده و هم هاريسون رو خط به خط حفظه…خلاصه من که مستعد فضولی و دخالت در کار بزرگان  بودم و احساس مالکيتم نسبت به مريضام از قبل زياد بود اين فلوی نازنين هم باعث شد من برای خودم يه عالمه دکتر بازی در آوردم …اول از همه مشاوره روانپزشکی:) چون بيشتر مريض های ما از قشری هستن که  بيماری رو فقط مشکل جسمی ميدونن و به مسايل روانی اهميتی نميدن  بخاطر همين هم هست که somatization توشون زياده…دو تا مريض داشتم دو تا خانوم که تخت هاشون هم کنار هم بود…يکيشون با سابقه وسواس شستشو از بيست و پنج سال پيش که پرسيدم ميگفت روزی بيشتر از يکساعت وقت صرف شستشو ميکنه و تخت بغلی هم بشدت مضطرب و افسرده…برای هر دو شون يه روز که رزيدنتمون مرخصی بود مشاوره رد کردم و رزيدنت روان هم اومده بوده و ديده بود بعد هم رفتم پيشش و ازش تشکر کردم و در مورد داروها پرسيدم توضيحات رو که داد آخرش گفت  ببخشيد شما رزيدنت سال چند هستين؟ لبخندی زدم و گفتم من انترن داخلی هستم دکتر…اونم لبخندی زد و گفت ديدم قيافه تون خيلی کوچولوه يعنی جوونتر از رزيدنت بنظر  مياید:)) و من هم لبخندی زدم و تشکر کردم و گفتم چون اين مريض ها بيرون هيچ وقت پيش روانپزشک نميرن من مزاحم شما شدم گفت اما اين مريض ها اغلب دارو هاشو ن رو هم درست مصرف نميکنن خانوم دکتر… گفتم اونش با من دکتر…بعد رفتم بالا سر مريضم…خانوم فلانی اين بشور و بساب های هر روزت رو دوست داری؟ …نه ديگه خودم هم خسته شدم…ميخوای از دستش راحت بشی؟…آره..دکتر يه سری دارو برات نوشته يه شرط داره اگه قول ميدی که داروها رو بخوری برات مينويسم وگرنه که هيچی..يعنی اثر ميکنه؟…يعنی با قرص و دوا وسواسم کم ميشه ؟…معلومه…حداقل خيلی بهتر ميشه…مطمئن باش…پس ميخوام…ميدونی که اين دارو ها رو تا بخوری فوری اثر نميکنه حداقل يه ماه طول ميکشه..براش فلوکستين و پرازوسين گذاشته بود…حالا تصميم خودت رو بگير اگه ميخوای که برات بنويسم ولی اگه نميخوری من بيخود ننويسم…يه ذره نگاه ميکنه و ميگه نه ميخوام بنويس…من چشمکی به دخترش ميزنم و ميگم پس جلو شما قول داد که بخوره ها و با کله ميرم که دارو ها رو نسخه کنم:)

حالا ديشب خيلی خنده داره يه مريض ديگه اومده بود مشکوک به سل…يه آقای ۸۰ ساله که   ۴ ماه پيش  افتاده بود و لگنش شکسته بود و بعد ازون ديگه نتونسته بود راه بره و افسرده شده بود…اتاقش رو ايزوله کرده بودن من که رفتم بالای سرش گفت من میخوام توی يه اتاقی باشم که هم اتاقی داشته باشم…گفتم آخه چون ممکنه بيماريتون عفونی باشه ما فعلا جداتون کرديم اينو گفتم و رفتم وقتی برگشتم ديدم داره گريه ميکنه…پيرمرد نازنازی داشت به پهنای صورتش اشک ميريخت و به زنش ميگفت اون خانوم به من گفت مريضيت واگير داره…انقدر دلم سوخت مث بچه ها شده بود….رفتم بالای سرش دستش رو گرفتم توی دستم آقای فلانی…من همونيم که اومده بودم پيشت ببين ميدونی منظورم چی بود  چون اينجا توی بخش ما بيشتر مريض ها سنشون زياده و بخاطر همين مقاومت بدنشون کمه ما همه مريضهايی رو که هنوز تشخيص ندادیم بيماریشون دقيقا چيه شب اول توی يه اتاق جدا ميخوابونيم تا اگه يه وقت عفونتی چيزی احيانا داشتن مريض هايی که بدنشون ضعيفه ازشون نگيرن  وگرنه اگه توی بخش ما مريض ها جوون بودن که مشکلی نبود…مث بچه ها نگاه ميکنه و ميگه يعنی چون اونا بدنشون ضعيفه منو جدا کردين نه چون مريضی من خطرناکه …خنده ام ميگيره بله پدر جان دقيقا به همين دليلی که گفتی …حالا خيالت راحت شد؟…گريه اش بند اومده …آره…اما باز شروع ميکنه به گريه که اين مدت هيچ کس من رو دوست نداشته همه کسم اين خانومم بوده خواهرم وسائل  خونه ام رو ريخته توی کوچه و ازين حرفا…منم جلدی ميرم يه برگه مشاوره بر ميدارم و بالاش مينویسم سرويس محترم روانپزشکی بيمار آقای ۸۰ ساله   فلان و فلان و فلان که اين ۴ ماه نورتریپتيلين مصرف ميکرده لطفا بيمار را ويزيت فرماييد:))فکر کنم فردا که رزيدنت سال سه روان باز خط منو پای مشاوره ببينه جيغی بزنه و نصف موهاش بريزه:)) شانس آورده که داخلی من داره تموم ميشه:)

پايان يک بخش چهارشنبه، 30 شهريور 1384، ساعت20:36

تقريبا روز آخر بخش داخلی بودچون فردا خيلی از بچه ها مرخصين…مخصوصا اونايی که فارغ التحصيل ميشن…امروز من آخرين مورنينگ داخليم و آخرين مورنينگ داخلی دوره دو ماهه خودمون رو دادم…همون خانوم با پنو موتوراکس رو معرفی کردم…امروز که دقت ميکردم ديدم ديگه سر مورنينگ ميتونم راحت توی چشم اتندينگ نگاه کنم و مريض رو معرفی کنم…هميشه بنظرم اين کار فوق العاده ترسناک ميومد…بيخود نيست ميگن کار نيکو کردن از پر کردن است…بچه ها دوربين آورده بودن و کلی فيلم گرفتيم…با رزيدنت ها و مخصوصا ارشد ها هم عکس گرفتيم و طبق معمول من توی عکس ها نيشم تا بنا گوش بازه اينجوری

توی پاويون هم کلی از خودمون فيلم گرفتيم …قراره اين فيلم ها رو بچه ها ميکس کنن و دست همه هم دوره ای هامون بدن…چه شود:)…به قول من زوايای پنهان وجودمون هويدا ميشه:))

خب روز آخر رزيدنت گرامی جيم زد و رفت و مريض رو سپرد به من که tap  مايع پلور انجام بدم…يه ذره شک داشتم گفت اگه ميترسی بدم دست يکی از رزيدنت ها …و همين کافی بود تا من غيرتی بشم و بگم خودم از پسش بر ميام…بهم گفت پايين ترين جايی رو که کاهش صدا ميشنوی علامت بزن و تپ کن…يکی از بچه های ترم بالای توی بخش بود بهش گفتم بياد وايسته کنارم و بهم قوت قلب بده:)) اونم خدا عوضش بده با اين که کلی کار داشت اومد و ايستاد و من شروع کردم…از بالای دنده پايينی رفتم تو و همینطور مایع بود که ميومد…اما کلی ناراحت شدم چون مايعش خونی بود…از همون اولی که اين مريض نازنين رو ديدم يه جوری انگار ته دلم ميگفت که بايد کنسر باشه نه يه پنومونی ساده و الان تقريبا با اين مايع خونی به يقين داشتم ميرسيدم که کنسره…حدودا ۷۰۰ سی سی مايع کشيدم…البته دکتر هم کمک کرد و از وسطاش  اون کشيد:) تا اينکه فلو اومد و گفت ديگه کافيه قرار نبود تپ تراپتيک کنين که…و ما هم به آخرين پروسه اينترونشنال بخش داخليمون خاتمه داديم! فقط خوشحالم که دارم از اين بخش ميرم…خوبيش اينه که مريضم رو در حالی نميبينم که …

رفتم شهر کتاب…همون شهر کتاب محبوب خودم…و مث قحطی زده ها با ولع هر چه تمام تر نيم دوجين کتاب خريدم…تنهايی پر هياهو از هرابال…دو تا از کتاب های يون فوسه و يه کار از يوسا…به اسم چه کسی پالومينو مولر را کشت…چه کسی از ويرجينيا ولف ميترسد  و…کتاب جيب های بارانی ات را بگرد  آداجيو عزيز…يه چيز خيلی جالب ديگه ای هم که با کمال شرمندگی خريدم يه دفتر چه است که مثل انجيل ميمونه:)) يعنی يه جوريه انگار يه کتاب قديمی عهد عتيق رو گرفتی و پاش هم ۲۵۰۰ تومن پول ناقابل دادم فقط و فقط برای ارضای تمايلات کودک درونم البته:))

کلی دودل بودم…توی اين فکر بودم که برای فلوی نازنين ريه کتاب بخرم…آخر دل رو زدم به دريا…من هميشه کسايی رو که بهشون ارادت خاص دارم براشون يکی دو تا کتاب مخصوص ميخرم…يه مدت اين کتاب مخصوص کوری ژوزه ساراماگو بود…يه مدت تبديل شد به هنر ياسمينا رضا و الان جلد يک کارهای يون فوسه…شب آوازهايش را ميخواند و پسر…تنهايی پر هياهو رو هم گرفتم…ميخوام فردا بدم به فلوی نازنين…دلم ميخواد بهش يه جوری بگم که رفته جز اون ليست سياه من :)) جز ليست آدمهايی که به من انگيزه ميدن آدمهايی که صرف بودنشون و حتی يکی دو بار ديدنشون ديد منو نسبت به زندگی عوض کرده…ميخوام اينو يه جوری بفهمه که چقدر وجودش برای دانشجوهاش غنيمته…

و يه دلم ميخواد ديگه…دلم میخواد از همين جا بگم که چقدر دلم برای ديدن دوستای عزيزم پر پر ميزنه و چقدر از بودنشون خوشحالم…عکاسباشی عزيز…سحر عزيزم…باغبون نازنين…گل باقالی دوست داشتنی خودم…پيمان عزيز…وقايع اتفاقيه…دکتر رضا…کوروش کبير…شقايق…ماکان…جناب چپريات نازنين!…بهاره عزيز…سهيل…پيکاسو…خان داداش..بهنام نازنين…سين دکتر کوچک…خانوم دکتر مريم عزيز…ک.د…..عليرضای ارديبهشتی…ليلای عاشق…شبنم ..آرزوی پر هياهو…شقايق سرخ سرخ…تينای عزيز…Reza معمار باشی.. دکتر پيام…آذرخش کوه نورد…مامان آرزوی مهربون…دياری…جاويد…يک پزشک عزيز…حميده و برگ زرد خط خطيش…نم نم…دکتر ليو…

دلم ميخواد باز هم به تک تکتون بگم که چقدر از بودنتون خوشحالم دوستان عزيز منممنون که هستين

سوگند به آسمان پنجشنبه، 31 شهريور 1384، ساعت23:38

بارها و بارها سوگند نامه بقراط رو شنيدم…بارها و بارها جشن فارغ التحصيلی رفتم و هر بار که سوگند رو دکتر های جوون ادا کردن  همه بدنم شروع کرده به لرزيدن…شايد فقط و فقط يه چيز ديگه اينجوری منو ميلرزونه…وقتی ای ايران رو ميشنوم…همون حس انگار در وجودم بيدار ميشه…و امروز باز لرزيدم…از اون جمله هايی که موقع سوگند تکرار ميکردن…ازون حس مسووليت…طبيب بودن…انيس بودن…محرم بودن…و چقدر احساس بزرگی کردم امروز…

امروز تا يک و نيم داشتم آف سرويس نوت ميذاشتم برای مريض هام…برای هر کدوم سه صفحه نوت گذاشتم…دونه دونه کارهايی که انجام شده بود و کارهايی که بايد پيگيری میشد رو نوشتم يه حس عجيبی داشتم انگار ميخوام از يه سمتی برم کنار:))…نميدونم چرا ولی خيلی به بخش ريه و مريض هاش خو کرده بودم…وقتی کار نوشتن مشاوره ها و راديوگرافی ها و خونگيری ها تموم شد رفتم سراغ مريض هام…با تک تکشون خداحافظی کردم…بهشون گفتم که از شنبه يه گروه جديد از همکارها ميان و اونها پيگير کارهاشون هستن…و طبق معمول هميشه  آرزو کردم که ديگه هيچ وقت  گذارشون به دکتر و بيمارستان نيوفته…

باز يه تيکه از قلبم رو جا گذاشتم توی بخش داخلی…بين خاطره ها…بين روزهايی که ديگه هيچ وقت تکرار نميشه فقط خاطره اش ميمونه…خاطره اون شب بيداری ها…خاطره مريض هام…هم کشيکی هام…

و فردا کشيک آخره…

بعد تحرير: يه وقتا خودم هم از اين همه حس و حال تعجب ميکنم از اينهمه احساس وابستگی…ولی چيزيه که هست و کاريش هم نميتونم بکنم…خيلی سعی کردم که حسم رو قاطی کارم نکنم اما نميشه…من همينم يه آدمی که با احساساتش زندگی ميکنه …يه آدم احساساتی!

Advertisements