دی 1384

اين گروه خشن!:) جمعه، 2 دى 1384، ساعت16:2

  سفره شب يلدای پاويون ما :)

بخش اطفال هم تموم شد…شايد به جرات ميگم بهترين بخش انترنيم بود…بخشی که هيچ وقت کشيک هاش و هم کشيکی هام رو فراموش نميکنم …کشيک آخر من شب يلدا بود…دوربين دستم گرفتم و از بيمارستان عزيز کودکان فيلم گرفتم…بخش به بخش گشتم…مريض های بخش کليه هيچ کدوم آشنا نبودن جز امير که باز داشت توی راهرو بازی ميکرد…به مادرش گفتم مراقبش باش اون لحظه احساس کردم انگار دارم سفارش بچه خودم رو به کس ديگه ای ميکنم و زود روم رو برگردوندم تا خداحافظی رو توی چشمام نبينه…مادر سحر توی راهرو داشت قدم ميزد منو که ديد با همون لهجه خاصش گفت امروز نديدمت اينجا…گفتم من امشب کشيک يه بخش ديگه ام…بعد توی چشمام نگاه کرد و گفت تو خيلی خوش اخلاقی خوشم مياد ازت و رفت …بخش خون ۲ تا مريض داشت…مريض هايی که من نميشناختمشون…از پرستار دوست داشتنی پرسيدم امير حسين کجاست؟ همون که مشکوک بوديم به گيلن باره و بعد معلوم شد متاستاز به نخاع بوده…سرش رو انداخت پايين و گفت اونم اکسپاير شد…پس يعنی علت اينکه بخش خاليه اينه که…آره خانوم دکتر اسم همشون رو نوشتم که يادم بمونه…خشايار…آيدا…امير حسين و همينجوری اسم پشت اسم ميگفت از بچه هايی که توی اين مدت  رفته بودن…دلم گرفت ياد امير حسين افتادم و اون هيبت تپلش هنوز هم باورم نميشه که…

توی اين هفت سال خيلی گشتم دنبال دوستهای يک رنگ و جالبه که توی بخش اطفال خيلی اتفاقی پيداشون کردم…گروه سه نفره ما گروه ضربت  شده بود و عجيب با هم هماهنگ شده بوديم…همه فکر ميکردن دوستای قديمی بوديم که تازه هم ديگرو پيدا کرديم…مسی باورش نميشد که صب تقسيم گروه ها من رو کرده باشم به خانوم موشه و گفته باشم اگه هم گروهی ندارين بيان توی گروه ما و اونم زير چشمی نگاهی به من کرده باشه و سری به تاييد تکون داده باشه و حالا بعد اين سه ماه انقدر خانوم موشه آشنا شده باشه که يه جای گنده توی دل من برای خودش پبدا کرده باشه…خانوم موشه و ناز خاتون عزيز من…دوست های نازنينی که  نگفته ازم حمايت ميکردن باهاشون راحت بودم خيلی راحت و اونا توی اين مدت چقدر بی نظمی ها و کار های پيش بينی نشده منو تحمل کردن…و چقدر منو درک کردن  و چقدر منو از خودشون دونستن…هميشه پشتم بودن وقتی با اون رزيدنت سال يک دعوام شد احساس نکردم پشتم خالی شده وقتی خسته بودم بی حوصله بودم خيالم راحت بود که چشمايی هستن که خستگی رو از پشت اون نيش هميشه گشاده ام ببينن و هوام رو داشته باشن …چقدر هر ماه برای خودمون تولد گرفتيم:)) …چه مورنينگ های دشمن سوسک کنی داديم…چقدر قلدر بازی در آورديم…چقدر عصيان گری کرديم…اسممون شده بود گروه خشن و همه در عين اينکه ازمون حساب ميبردن ميدونستن اگه بيمارستان رو بسپرن دست ما سه تا نميذاريم آب توی دل کسی تکون بخوره…مخصوصا خانوم موشه شيرين عسل دوست داشتنی من:) که همه اتند ها و رزيدنت ها دوستش داشتن کارش رو خوب بلد بود و من از بودن باهاش خيلی چيز ها ياد گرفتم…نازخاتون مهربون دل نازک من که دلش مث بچه ها پاک بود و مث مامان ها هواتو داشت…خوشحالم  که انقدر تجربه های خوب بدست آوردم…دوستای به اين خوبی پيدا کردم و انقدر توی اين مدت بزرگ شدم…

زندگی بهتر از اين نميشه؟:) يكشنبه، 4 دى 1384، ساعت22:38

چند روزه که بشدت احساس زنده بودن ميکنم:)…بخش اطفال دوست داشتنی من با اينکه خيلی دوستش داشتم ولی از نظر جسمی خيلی منو خسته کرده بود و من الان که ازون کشیک ها و بدو بدو ها دور شدم اين رو ميفهمم …واقعا يه بخش مينور بعد اون همه دوندگی لازم بود…

اولين کاری که کردم يه خريد مفصل بود…و کلی روانم شاد شد…الان هم دارم به کارهای عقب افتاده ام ميرسم و با خودم کيف ميکنم…فيلم ميبينم و از زندگی لذت ميبرم:))

هنوز درگير بخش روان نشدم شايد بخاطر همين حس زنده بودن موقت:)) و شايد هم چون هنوز کشيک ندادم ولی اصولا يه چيزی را بايد اعتراف کنم و اونم اينه که من با همه ادعای  داشتن روابط عمومی خوب با مريض ها  توی اين بخش  اصلا بلد نيستم چطور با مريض ها ارتباط برقرار کنم…يه نمونه اش امروز بود که يه پسر پرخاشگر ۱۷ ساله با مادرش اومده بود درمانگاه و مادرش با چشم گريون اومد که نمياد هر چی بهش ميگم و بجاش به من فحش و بدو بيراه ميگه و ميگه مگه من دیونه ام  که بيام اونجا…و اينجا بود که اتند نازنين رو کرد به من و گفت برو بيارش من هم با ترس و لرز و اعتماد بنفس زير صفر رفتم سراغش و  خيلی سعی کردم اعتماد اون رو جلب کنم مثلا و حواسم هم بود که مورد عنايت  فيزيکيش قرار نگيرم طبق معمول با اون نيش گشاده گفتم آقای فلانی؟ و اون از کوره در رفت و رو به مادرش گفت ببين کاری کردی که مورد تمسخر همه شدم! و من تازه دوزاريم افتاد که اينجا بخش اطفال نيست ! بايد نيشم رو ببندم و جدی باشم!

تا بعد…

اينترن لی لی پوتی روانپزشکی سه شنبه، 6 دى 1384، ساعت19:28

خب اولين کشيک بخش روان پزشکی من برای خودش کشيکی بود:)))…من گرچه توی استيجری تئوری روان رو خيلی خوب ياد گرفته بودم اما چون توی بخش زنان بوديم هيچ وقت با مريض های مرد برخوردی حداقل از نوع رو در رو نداشتم و اين مساله باعث شده بود که مث چی از مريض های مرد بترسم حالا تصور کنين من با اين سابقه ذهنی و بعد از بخش نازنين اطفال با اون مريض های گوگولی مگوليش بايد ديشب ميرفتم سه تا بيمار رو که توی بخش مردان با هم دعوا کرده بودن معاينه ميکردم و براشون دارو تجويز ميکردم!!!

 قبل از  اين جريان حدودای ظهر که رفته بودم بخش مردان يه آقايی که قد غول بود و از مريض های سايکوتيک بود هی ميومد و با لحن تهديد آميزی ميگفت خانوم دکتر منو مرخص کن ميخوام برم خونه! منم با ترس و لرز گفتم نميشه بايد فردا دکتر خودت بياد ببينتت و اگه صلاح دونست مرخصت کنه ولی اون که ول کن نبود همینجور  گير ميداد که ميگم مرخصم کن و صداشو ميبرد بالاتر…منم  بعد چند بار توضيح دادن ديگه خودمو زدم به نشنيدن تا اينکه يه دفعه که من رفته بودم از استيشن پرستاری بيرون- يه توضيح هم بدم اينجا باز توی پرانتز که توی بخش های روانپزشکی در ورودی  بخش هميشه قفله تا کسی نتونه خارج بشه همينطور استيشن پرستاری يه زنجير بهش هست که اگه لازم شد بری توش بشينی و مریضها مزاحمت نشن- خلاصه من از اين حريم امن اومده بودم بيرون و اندر احوالات خودم غور ميخوردم که يهو نميدونم از کجا اين هيبت عظيم دوباره سر راه من سبز شد و اومد طرف من …من ناخود آگاه احساس کردم الانه که يه بلايی سرم بياره و يه چند سانت ناقابلی از ترس پريدم هوا:))))اونم که ديد من ازش ترسيدم برگشت داد زد که اه اين ديگه چه دکتريه شما دارين؟ چرا انقدر کوچولوه و با دستش اشاره کرد به قدو بالای من:)))

يکی ديگه از چيز هايی که باعث شد حسابی ترسم بريزه يه مريض معتاد بود که برای ترک اومده بود و ميگفت حالم بده رفتم به دستور رزيدنت علايم حياتيش رو چک کنم و وقتی چک کردم گفتم خوبه مشکلی ندارين و همينو که گفتم يه چند تا نقطه بارم کرد با صدايی شبيه به نعره و من سرم رو انداختم پايين و اومدم  از اتاق بيرون پرستار ها خيلی دستپاچه شده بودن و پريدن توی اتاق  و هی از من معذرت خواهی ميکردن منم هی ميخنديدم و ميگفتم عيب نداره بخدا من ناراحت نشدم اما ظاهرا اونا بيشتر از من ناراحت شده بودن:)) خلاصه که کم کم تا آخر شب که صد بار ديگه رفتم بخش مردان تا اونايی رو که دعوا کرده بودن براشون آرامبخش بنويسم ترسم ريخت و تونستم يه ذره اعتماد بنفس پيدا کنم و حتی با تحکم با اون موجودات بی شاخ و دم که همشون يه ۳۰ ۴۰ سانتی اقلا ازم بلند تر بودن صحبت کنم

اما امروز با يه مريض جالب توی مورنينگ مصاحبه کردن …يه آقای سی و خورده ای ساله که از يک سال پيش توی همين بيمارستان کار ميکرده بعنوان نظافتچی و با سايکوز خوابونده بودنش…ميگفت من مريضم و ميخوام اينجا بمونم تا درمان بشم…بد شروع کرد از يه سری سيد حرف زدن که هر روز غروب که ميشه ميان سراغش و باهاش حرف ميزنن و بهش دستور ميدن و خيلی ميگفت ازشون ميترسه…ميگفت سيد ها سه تا هستن که دست يکيشون تسبيحه يکی دستش شمشير داره و اون یکی عبا داره و بهش دستور ميدن که خودتو از پنجره بنداز پايين و اينجوری اقدام به خودکشی ش رو توجيه ميکرد…همينطور ميگفت چند نفر ميان و به پشتش مشت ميزنن و فرار ميکنن…خلاصه که همه چيز رو با اعتماد به نفس کامل تعريف ميکرد و ارتباط چشمی خوبی هم داشت و خيلی منطقی راجع به اون سيد ها صحبت ميکرد…  يه جاهايی هم اوريانتاسيونش مختل ميشد…حالا ميدونين تشخيصش بالاخره چی از آب درومد؟؟؟

تمارض!!!

The White Coat پنجشنبه، 8 دى 1384، ساعت10:51

خب کشيک دوم خيلی بهتر بود…روابطم با مريض ها راحت تر شده بود…اون آقای غولی که گفتم اون روز بهم گير داده بود ديروز با لبخند اومد جلوم و گفت سلام خانوم دکتر…منم خيلی جدی گفتم سلام  و مشغول نوشتن پرونده  شدم…وقتی ديد خيلی محلش نذاشتم  اومد نزديک تر و با نيش گشاده گفت ما خيلی مخلص خانوم دکتر هستيما! اونوقت بود که ديگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگيرم…

يه چيز جالبی که مريضهای روانپزشکی دارن اينه که بشدت از روپوش سفيد حساب ميبرن  دقيقا برخلاف بخش های جنرال که مريض ها خيلی لطف ميکردن بهت ميگفتن پرستار يه وقت ها هم همشيره يا آبجی اينجا حتی غول پيکر ترين و اگرسيو ترين مريض ها هم به آدم به چشم دکتر نگاه ميکنن و وقتی باهاشون جدی صحبت کنی حرفت رو گوش ميکنن…يه جورايی مث بچه ها ميمونن…ديروز يکی از مريض ها اسهال شده بود فشارش افتاده بود پايين و تاکی کارد هم بود رفته بودم براش سرم بزنم که يکی از مریضها اومد توی اتاق معاينه و  غضبناک گفت بايد فشار من رو هم بگيری …من با تحکم گفتم الان نميشه برو بيرون از اتاق و در کمال ناباوری من در عين شاخ و شونه ای که اول کشيده بود سرش رو انداخت پايين و رفت بيرون!

ديروز موقع مصاحبه با مریض ها يه مريض مانيک هی ميومد تو و حرف ميزد…مريض های مانيک شديدا مذهبی ميشن و پر حرف اومده بود و هی به رزيدنت ميگفت منو مرخص کن…اونم ميگفت هر وقت حالت خوب شد مرخصت ميکنم…تو کاره ای نيستی که حال منو خوب کنی من بيمه امام زمانم…خدا خودش مريضا رو شفا ميده و همينطور داشت  درس اخلاق ميداد که من گفتم آقای فلانی برو آقای فلانی رو صداش کن بياد ميخوايم باهاش مصاحبه کنيم يه دفعه انگار نه نگار که داشت  تا چند لحظه پيش با حرارت حرف ميزد اجساس کرد رسالت بزرگی به عهده اش گذاشتم  فورا رفت دنبال اون يکی مريض و کت بسته آوردش توی اتاق!

هر چی توی استيجری از ديدن مريض های مانيک و اسکيزوفرن خوشم ميومد الان دلم ميخواد اختلال شخصيت ببينم در عين اينکه خيلی هم از اينجور مريض ها ميترسم…اونروز يه مريض بوردرلاين اومده بود اورژانس…

يه پسر ۲۳ ساله با ظاهر آراسته…ريش پرفسوری مرتبی داشت که معلوم بود کلی وقت صرفش کرده موهاش رو هم خيلی با دقت شونه کرده بود…پدرش هراسون اومد که توروخدا بستريش کنين…مشکل چيه؟ ميخواست خودش رو بکشه…چه جوری؟با مرگ موش!…بعد خودش رو صدا کرديم که بياد…نشسته بود روی صندلی و دستهاش رو حائل کرده بود طوريکه صورتش ديده نميشد و  فقط به زمين نگاه ميکرد… ظاهرش شبيه مريض های افسرده بود…هر چی ازش میپرسيديم ميگفت نميدونم…حالت خوبه؟ خوبم…چرا اومدی اينجا؟ نميدونم…می خواستی خودت رو بکشی؟ يه دفعه لبخندی زد که من بهش ميگم شيطانی..يه جوری انگار ميخواد دستت بندازه…نه من نمی خواستم…دوباره فرستاديمش بيرون و باباش اومد تو…قبلا هم سابقه اقدام به خودکشی داشته؟…بله شيش ماه پيش…دو سی سی تارو مار زده بود توی رگش که خودش رو بکشه و يه ماه بخاطر عفونت دستش بستری بود…اتفاق خاصی افتاده بود شيش ماه پيش؟ …ميخواست  يه دختری رو که باهاش رفيق بود ازين دخترای خيابونی بگيره که ما نذاشتيم و بعدش اينجوری شد…باز توی ذهنم  مياد حرفايی که پدر اون مرد ۲۳ ساله ميزنه…دختری که باهاش رفيق شده بود…اضافه ميکنه خودش خيلی پسر خوب و سر به راهی بود..هميشه وقتی ميومد خونه اول نمازش رو ميخوند بعد  مينشست سر سفره شام …سيگار هم ميکشه؟ بله…مواد مخدر چی…بله مصرف ميکرد…مشروب؟ بله ميخورد…با خودم ميگم چه پسر سر به راهی…با يه دختر خيابونی هم رفيق شده بود…از کجا معلوم دختره چجوری بوده ولی چون با پسرشون رفيق شده… بی خيال اين فکر ها ميشم…دوباره خودش رو صدا ميکنيم مياد تو…دستت رو ببينم آقا فلانی…جای اسکار بخيه ها مشخصه …اينا چيه؟…ميخنده باز از همون خنده های چندشناک…اينا چيزی نيست…چطور چيزی نيست نميخوای در موردشون توضيح بدی؟…باز ميخنده…دستور بستريش رو ميديم…آها باباش گفته بود با هم رفته بودن بيرون که پسرش گفته جلوی يه عطاری نگه دارم بعد رفت و مرگ موش خرید و آورد…گفتم چرا خريدی گفت ميخوام بميرم…به خانوم دکتر رزيدنت ميگم آدم افسرده که انقدر لبخند نميزنه اين رفتارش manipulative بود تازه نميره با باباش مرگ موش بخره…ميگه آره بيشتر به بوردرلاين ميخوره…همچين که شرح حال تموم شده و دستور بستری صادر شده باباش رو ميکنه به پسرش و ميگه اگه قول بدی پسر خوبی باشی بستريت نميکنم و فردا ميارمت درمانگاه…ميخواستم باباش رو خفه کنم!

ديروز صب يه مريض اسکيزوفرن با هذيان های عجيب و غريب خوابيده بود بخش…تازه صداش کرده بوديم برای مصاحبه که مادرش اومد تو…ميخوام ببرمش…رزيدنت توضيح داد که وضعش چقدربده و هنوز درمان نگرفته و ممکنه به خودش و بقيه صدمه بزنه ..گفت و گفت و گفت و اون مادر باز نگاهی به بچه اش کرد و گفت خودش دوست نداره اينجا بمونه…باز رزيدنت توضيح داد که بيمار شما الان قضاوتش مختل شده نميشه روی حرفاش حساب کرد…باز گوش کرد و گفت ميخوام ببرمش…هر وقت حالش بد شد ميارمش!

ديروز اورژانس همين مريض که صب مرخص شده بود با مادر و پدرش اومده بود…پدرش معتاد بود و مادرش قيافه تکيده ای داشت…نميتونم نگهش دارم…رزيدنت حسابی از کوره در رفت مادر جان من انقدر برات توضيح دادم ميدونستم اينجوری ميشه…خوب حالا بستريش کنين…نميشه! چرا نميشه چون  با رضايت شخصی رفتين… فردا صب مياين درمانگاه…يه هالوپريدول بهش زدن و مرخصش کردن…نميدونم شايد اگه من هم جای رزيدنت بودم همين کار رو ميکردم…سر و کله زدن دايم با مريض های اينجوری که خانواده شون هم همکاری نميکنن خيلی سخته… 

چيزی که تا حالا توی بخش روان ديدم زير زير همه اين مشکلات يه خانواده ديس ارگانيزه است…روابط غلط خانوادگی و البته سطح فرهنگی پايين…فعلا دارم ميخونم و ميخونم و ميبينم اميدورام تا آخر اين ماه ديد درستی نسبت به روانپزشکی پيدا کنم….

اسکيزوفرنيا يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت15:57

هااااااا ديروز کلی حال کرديم با يکی از مريض ها…ازون مريض هايی بود که من تا حالا نديده بودم…

يه مريض جديد خوابيده بود توی بخش…صداش کرديم بياد برای مصاحبه…توی بخش روانپزشکی برخلاف بخش های ديگه که مريض ها رو سر تختشون ويزيت ميکنن ويزيت در اتاق جداگونه ای انجام ميشه و مريض ها به نوبت ميان تو…از در که وارد شد يه آقای بلند قد  بود با قيافه مطمئن  که روبه روی ما نشست…اتند نازنين رو کرد به من و گفت شروع کن…و من اينجوری شروع کردم….( اين جمله ها باز سازی شده چيزيه که من بخاطر ميارم از اون مصاحبه فقط شبيه سازی ناشيانه ايه از چيزی که واقعا اتفاق افتاد)

سلام…اسمتون رو ممکنه بگين…خب آقای فلانی برای چی اومدين اينجا؟…مادرم نگرانم بود …چرا مگه چه اتفاقی براتون افتاده بود؟…من توی خونه تنها زندگی ميکنم…همش تقصير داييمه… توی زندگی هنری من دخالت ميکنه…شغلتون چيه آقای …؟ کار های زيادی کردم…و آخرينش چی بوده؟…فرش می بافم…ميشه بيشتر در مورد اينکه دايی تون توی زندگی تون دخالت ميکنه توضيح بدين؟ گفتين زندگی هنريتون؟…يه کمد دارم توی خونه…يه طبقه اش لباس های منه يه طبقه لباس های مادرم يه طبقه لباس های بابام و کمد سه تا در داره…و حرفش رو تموم ميکنه…و دايی تون با اين کمد  کاری داره؟…همش به وسايل شخصی من کار داره…لحن فاخرانه به خودش ميگيره لحن شاهانه و اديبانه  و مثل اينکه داره خطابه ای رو ميگه ادامه ميده :…ميخواهیم بدانيم آيا  ارتباط  زندگی شخصی من با لباس آويزان چگونه است؟ …آری يا خير؟…سرم رو ميارم پايين و لبم رو گاز ميگيرم و خنده ام رو فرو ميدم…اون خيلی جديه و حرف هاش هيچ مفهومی نداره …استيجر نازنين ادامه ميده….فکر ميکنيد چيز ارزشمندی توی کمد شما هست؟…با سر تاييد ميکنه… چوب…چوب؟…من روی چوب کنده کاری ميکنم…من کار های اطلاعاتی ميکردم…ميشه بيشتر توضيح بدين؟… با لحن اديبانه ميگه:من ميخواستم ببينم که چگونه است که بعضی ها کار نميکنند و پول بسيار بدست می آورند؟…(لحنش عوض ميشه) من مدارک زيادی جمع کردم توی خونه روش کار ميکنم…اسم ميبره يه سری آدم رو  ميگه اين ها رو من همه مدارکشون رو دارم توی خونه بررسی ميکنم…توی خونه تنها زندگی ميکنم و در حال بررسی هستم…بعد با لحن فاخرانه ميگه باور نميکنيد؟ دستش رو ميگيره توی هوا و مشت ميکنه انگار يه چيز نامرئی رو توی دستاش گرفته و ميگه ميبينيد؟ اتند نازنين ميگه نه…با همون نگاه نافذ و از بالا به پايينش به من ميگه ميبينيد؟…نه من هم چيزی نميبينم…اين سر يکی از همون هاييه که بدون کار پول در آوردن!…و اضافه ميکنه اينگونه که شما مينگريد نيست نميشود که بشود!بايد به گونه ديگری نگريسته شود…نگاهش ميکنم که خيلی جدی حرف ميزنه و با لحن فاخرانه…خدا خدا ميکنم تا آخر مصاحبه نيشم باز نشه…با لحن مصممی ادامه ميده من ميخواهم از اينجا که رفتم آدم کشی را شروع کنم…من نگاهم رو ازش دزديدم…رزيدنت هم زمين رو نگاه ميکنه اتند نازنين ادامه ميده چرا ؟با آدمها رابطه خوبی نداری؟…آدمها به من بد کرده اند و اينچنين است که خنجر!…رابطه ات با خدا چجوريه؟…همه با خدا رابطه دارن…خدا با شما حرف هم ميزنه…حضرت علی را ميبينم…و آدمهايی را ميبينم که کوچکند…من میپرسم آقای فلانی اين آدمهايی رو که ميبينيد صداشون رو هم ميشنويد؟…باز با لحن فاخرانه و شاهانه ميگه: من از شما میپرسم آيا اينگونه است براستی؟…همينجوری نگاهش ميکنم احساس ميکنم گير  افتادم…اما بايد مصاحبه رو ادامه داد…ميگم من منظورتون رو متوجه نشدم…ميشه بيشتر توضيح بدين…ميگويم آيا شما که اينگونه ايد  براستی چنين است؟…متوجه نميشم…احساس ميکنم به هدفش رسيده يه جوری روی من سوار شده فقط خدا رو شکر ميکنم که توی اين اتاق باز هم آدم هست…آن دو خال کنار لبتان را ميگويم آيا اينگونه است؟… رزيدنت نازنين به من که قيافه متحير و متفکرانه ای به خودم گرفتم تا سوال بعدی رو بپرسم چشمکی ميزنه و اشاره ميکنه که بسه ديگه…بعد رو ميکنه به آقای فلانی و از اينکه برای مصاحبه اومده تشکر ميکنه…

از در که ميره بيرون من و رزيدنت  و اتند  و استيجر نازنين ميزنيم زير خنده…حالا بخند کی نخند…مخلوطيه از خنده عصبی و خنده از روی تعجب و مختصری مسرت خاطر… کلی با لحن فاخرانه با هم صحبت ميکنيم.. بعد اتند نازنين در مورد سميولوژی و هذيان های مريض صحبت ميکنه…تشخيص اول بيمار اسکيزوفرنياست…کلی عذاب وجدان ميگيرم ميگم خنديديم به لحن فاخرانه مريض ولی واقعا اون صحنه خيلی عجيب و غريب بود…و اون لحن فاخرانه اش…تا جايی که من با مريض های سايکوتيک برخورد داشتم مريض های مانيک بخاطر اون هذيان های بزرگ منشانه شون باعث خنده آدم ميشن اما مريض های اسکيزوفرن خيلی خيلی ناراحت کننده ان…اما اين مريض با لحن فاخرانه ای که به صحبت هاش ميداد در عين اينکه حرفهاش محتوای زيادی نداشت شايد همون حالت رو ايجاد کرده بود يه موقعيت خنده دار ازون موقعيت هايی که وقتی ازش دور ميشی و بهش فکر ميکنی از اينکه ميبينی آدمی انقدر ذهنش مغشوشه که اينطوری حرف ميزنه دلت ميگيره…

اسکيزوفرنيا يا جنون جوانی به نوعی سرطان روانپزکشيه…من خيلی صلاحيت توضيح دادن در موردش رو ندارم ولی در حدی ميگم که  شايد برای کسايی که اينجا رو ميخونن جالب باشه البته بجز همه پزشکان محترم:)…بيماری هست که فرد به تدريج قوای ذهنی اش تحليل ميره با هر بار عود بيماری يک يا چند پله از نظر توانايی های ذهنی پايين تر ميره…علتش معلوم نيست اما علايمش به اين صورته که فرد بتدريج گوشه گير ميشه توی خودش ميره با کسی حرف نميزنه و علايمی مثل افسردگی پيدا ميکنه تا کم کم قسمت سايکوز يا جنون پيدا ميشه…که بصورت باور های غلط و توهماته که در مورد اين بيماری بيشتر به صورت باور به اينکه کسی در حال تعقيبش هست يا قصد جونش رو داره  ميخواد مسمومش کنه يا اينکه افکارش توسط مردم خونده ميشه… فکر هاش پخش ميشه …مردم توی خيابون در مورد بيمار با هم حرف ميزنن… يا تلويزيون رو که باز ميکنه گوينده پیام خاصی براش داره…در مورد توهمات هم بيشتر بصورت شنيدن صداهاييه که يا به مريض فحش و ناسزا ميدن يا اينکه بهش دستور ميدن که مثلا خودش رو بکشه يا به خودش و ديگران آسيبی برسونه و يا چند صدا با هم در مورد بيمار با صحبت ميکنن …مجموعه اين علايم و طيف گسترده ای از علايم ديگه ميشه بيماری اسکيزوفرنی…

ساقی دوشنبه، 12 دى 1384، ساعت0:37

کشيک ديروز خيلی خوب بود…رزيدنتی که باهاش کشيک بوديم از همون اول کار گفت که همه کار های مريض ها از شرح حال گيری تا اوردر نويسی و حتی ترخيص با خودمونه و اضافه کرد که مسووليتش اما با منه هر کاری دوست داشتين بکنين و مهر من رو بزنيد هر جا هم که کمکی خواستين من رو صدا کنين و اين برای آدمی مث من که سرش درد ميکنه برای اينجور کارا خيلی خوب بود اما هم کشيکيم کلی شاکی شده بود …از اونجايی که من خيلی خوش کشيکم مريض برای من دو تا دو تا ميومد…و اولين دو مريضی که اومدن اورژانس يه زن و شوهر بودن…

کلی با خودم توی راه اورژانس حرف زدم که هيچ مساله ای نيست شرح حال تنهايی گرفتن کاری نداره تو ميتونی و ازين حرفا  خدا رو شکر مريض ها هيچ کدوم اگرسيو نبودن…وارد اتاق مصاحبه که شدم يه مرد مسن يه خانوم ميان سال و يه دختر و پسر جوون ايستاده بودن…مرد جوون نشسته بود روی صندلی مصاحبه کننده که من باشم و وقتی من رفتم تو انگار نه انگار که کسی اومده تو همينجوری نشسته بود …من گلوم رو صاف کردم و با قيافه جدی بدون کوچکترين لبخندی اشاره کردم که از اون جا بلند بشه و بره اونطرف ميز …از مرد مسن خواستم که از اتاق بيرون بره و خانوم ميانسال و دختر و پسرش موندن توی اتاق…خانوم ميانسال سر و وضع مرتبی داشت…ابروهای تتو شده خط چشم و مختصری رژ گونه و رژ لب…دختر جوون هم به همين ترتيب اما آرايش غليظ تری داشت طوری که چندان مناسب اون ساعت روز و اون محيط نبود…پسر جوون هم ظاهر آراسته ای داشت و هر از گاهی لبخند ی صورتش رو پر ميکرد که بيشتر به نظر ناشی از شرمندگی از حضور پدر و مادرش بود…اون خانوم ميانسال در واقع ۳۶ ساله بود و سنش خيلی بيشتر از اون چيزی که بود به نظر ميومد…چرا اومدين اينجا خانوم…؟…دو سه روزه ترک کردم و حالم اصلا خوب نيست…چيزی مصرف ميکنين؟..هروئين…چند وقته؟…يکساله…و چيز ديگه ای هم مصرف ميکنين؟…بيست سال ترياک ميخوردم…سيگار چی؟…بله ميکشم…حشيش؟…نه…اکس  کرک شيشه؟ گيرم نيومده وگرنه بدم نمياد امتحانشون کنم…مشروبات الکلی؟ نه زياد…از کی ترک کردين؟…از دو روز پيش… الان روحيه تون چطوره…اصلا خوب نيست…دلم ميخواد بميرم…هيچ ميلی به زندگی  کردن ندارم…کلافه ام…دخترش ميدوه توی حرفش و ميگه ميخواست خودش رو بکشه همين الان که ميومديم اينجا يه دفعه پريد وسط خيابون و ايستاد تا يه ماشين بهش بزنه…خانوم فلانی هيچ وقت به مرگ فکر کردين؟…قبلا يه بار خودکشی کردم…وقتی دخترم مرد…چه جوری؟…خودم رو از طبقه اول انداختم پايين…و چی شد…پام شکست…دخترتون چرا مرد؟…سرطان داشت…چند سال پيش؟ سه سال پيش…دخترش میپره و ميگه از اون موقع افسرده شده همش فکر و خيال ميکنه چند بار هم خواسته خودش رو بکشه…اشاره ميکنم به دختر و پسرش و ازشون ميخوام اتاق رو ترک کنن و مارو تنها بذارن…خوب خانوم فلانی رابطتون با همسرتون چطوره؟…اين شوهر دوم منه باهم خوبيم اما شوهر اولم رو دوست نداشتم…چند سالتون بود که ازدواج کردين؟…۱۲ سال و ۱۳ سالگی بچه دار شدم…از کی ترياک مصرف ميکنين از تولد بچه دومم…چند تا بچه دارين؟ ۴ تا…ميگه اين دخترم هفته پيش از اينجا مرخص شده…چه مشکلی داشت؟ …خودکشی کرده بود…و پسرتون؟…اون نه اون فقط اعتياد داره…خب خانوم…بعضی از مراجعه کننده های ما دچار مشکلات خاصی ميشن و ما از همه مراجعين در مورد اين چيزها سوال ميکنيم…از شما هم  به همين خاطر میپرسم تا حالا شده چيزی ببينيد يا بشنويد که ديگران نميتونن ببينن يا بشنون؟…بله صدا ميشنوم…صدا با شما حرف ميزنه؟…ميگه برو بيرون از خونه…و صدای کيه؟ چند نفر هستن؟…زيادن…بيشتر صدای يه بچه است؟…و صدا رو واضح ميشنوين؟…ميشنوم…چيزی نميبينين؟ نه…رابطتون با خدا چطوره؟… خوبه…باهاش حرف ميزنم…اون هم با شما حرف ميزنه…نه…احساس نميکنين خدا قدرت يا استعداد خاصی بهتون داده؟…نه من کاری ازم بر نمياد… خوب خانوم فلانی چيز ديگه ای هست که بخواين به من بگين؟…يه لحظه ترديد ميکنه و ميگه يه چيزی ميخوام بهت بگم که تا حالا به کسی نگفتم قول ميدی به کسی نگی…يه لحظه احساس عجيبی بهم دست ميده…نميدونم دقيقا چه حسی ولی از اينکه من به عنوان محرم راز شناخته بشم و کسی من رو پزشک خودش بدونه احساس غرور و مسووليت ميکنم…نگاه ميکنم توی چشماش…بگين من گوش ميدم و مطمئن باشين هر چی اينجا بگين پيش من ميمونه…توی پرونده هم ننويسی ها…به شوهر و بچه هام هم نگی…نه خاطرتون جمع باشه … و اينطوری شروع ميکنه :من دو روز پيش رفته بودم توی خيابون که مواد بخرم…دو تا مرد رو ديدم که مواد ميفروختن…گفتن اينجا مواد نداريم بايد بيای تا با هم بريم از جای ديگه ای برات بياريم…سوار ماشينشون شدم…کم کم از شهر خارج شديم…رفتيم توی يه بيابون و…مکث ميکنه…ميدونم چی  ميخواد بگه ولی ميخوام بگه تا راحت بشه…خب ميگفتين رفتين توی بيابون و بعدش…خودم برام خيلی عجيبه که انقدر راحت ايستادم منتظر تا اون قضيه رو برام بگه انگار من نيستم همون آدمی که هر وقت مطلبی در اين مورد خوندم تا يکی دو روز توی فکر بودم و اعصابم خورد بوده احساس ميکنم اينجا نقش ديگه ای دارم و اصلا احساس نميکنم منم يه زن هستم…ادامه ميده و ميگه و ميگه…چشماش پره اشک شده ولی گريه نميکنه…متاثر شدم دلم ميخواد دستاش رو بگيرم و فشار بدم و بهش بگم که خيلی دردناک بوده اما  تقصير اون نيست …اما ترديد ميکنم …با همون لحن جدی ميگم: و بعدش چی شد…بعد من حالم از خودم بهم ميخورد فکر کردم من اگه معتاد نبودم هيچ وقت اين اتفاق برام نمی افتاد…بعد فکر کردم با اين ننگ ديگه چه طور ميخوام زندگی کنم…اگه شوهرم بفهمه…و حالا ميخوام خودم رو بکشم تا راحت بشم…احساس عذاب وجدان ميکنید؟…سرش رو به تاييد تکون ميده…چرا؟ شما که مرتکب خطايی نشدين؟ شما بخاطر کار غلطی که اون دو نفر انجام دادن خودتون رو مجازات ميکنين؟…خب اگه من دنبال مواد نرفته بودم…سعی میکنم تا جايی که ميشه اين حس رو ازش دور کنم که از اين قضيه شرمنده باشه نميدونم چه جوری ولی سعی خودم رو ميکنم…شما الان بيشتر از اتفاقی که افتاده ناراحتين يا از اينکه کسی بفهمه…الان ميترسم که شوهرم بفهمه اون خيلی غيرتيه…دليل نداره اون بفهمه…ببينيد شما اعتياد دارين و اين اصلا خوب نيست …اين کاملا درسته اما دليل نميشه که بخاطر کار اون دونفر خودتون رو سرزنش کنين…خيلی اين قضيه براتون ناراحت کننده است ميدونم  ولی نبايد احساس گناه بکنيد چون شما کار غلطی انجام ندادين…ممکن بود شما کنار خيابون بايستين تا ماشين بگيرين و همين اتفاق بيوفته…مگه همه کسایی که اين حوادث براشون پيش مياد معتادن؟…نه…بهتر نيست به جای اينکه خودتون رو بکشین سعی کنين اعتیاد رو ترک کنين و اين قضيه رو فراموش کنين…ميدونم که حرف های چندان معقولی نميزنم ولی در اون لحظه چيز ديگه ای به ذهنم نميرسه…يا اينکه بعد از اينکه حالتون خوب شد برين و ازشون شکايت کنين؟ آره خوبه…منظورم بيشتر اينه که بهش بگم  تقصير اون نبوده پر واضحه که اگه بره شکايت کنه اول از همه بايد به خانواده اش بگه و اين يعنی آبروريزی…هيچ جای دنيا کسی نميره در مورد اين مسايل شکايت کنه… اما  تا حالا در اين جايگاه نبودم که در مورد اين مساله با کسی در مقام  فرد معالج حرف بزنم…ميگم خوب پس الان ديگه دلتون نميخواد خودتون روبکشين؟…چرا!…دوباره دختر و پسرش رو صدا ميزنم که بيان تو…با دلهره به من نگاه ميکنه بهش ميگم حرفايی که زديم پيش خودمون ميمونه…از دخترش میپرسم تا حالا شده يه دوره هايی خيلی خوشحال بشه به سر و وضعش برسه نوار بذاره و برقصه…ميگه نه..اما شوهرش ميگه که يه دوره هايی از فاز مانيا رو داشته…به رزيدنت نازنين ميگم که مريض احتمالا بای پولار و در فاز دپرسيونه…براش کلونازپام ميذاريم و فلوکستين…بعدمیپرسم که قضيه rape  رو بنويسم توی پرنده  يا نه ميکه حتما بنويس…و من مينويسم و دنبالش ميگم بيمار تاکيد داشت کسی از اين قضيه مطلع نشود مخصوصا همسرش…بعد ديگه خيالم راحته که اگه وقتی توی بخش بستری شد و کسی اين قضيه رو به روش آورد ديگه مشکل از خودشه من جوری نوشتم که بدونن اين قضيه براش مهم بوده و يه وقت اعتمادش از پزشکا سلب نشه…

بعد شوهرش مياد تو…مرد ۵۰ ساله ای که برخلاف زنش ظاهر آراسته ای نداره…اون هم ۳۰ ساله تریاک مصرف کرده و از ۱ سال و نيم پيش هرويين…باز دخترش ميگه که پرخاشگر شده و ديشب ميخواسته خودش رو دار بزنه…با اندیکاسيون اقدام به خودکشی بستريش ميکنيم…

کل اين مصاحبه ها سه ساعتی وقت من تازه کار رو ميگيره اما تجربه خوبيه…تجربه جالبيه…اينکه يه نفر بشينه جلوت و خصوصی ترين لحظات زندگيش رو برات بگه و بخواد که کمکش کنی…يه جور حس خدا بودن به آدم  دست ميده…

ياغی پر رو! سه شنبه، 13 دى 1384، ساعت19:58

امروز يه استاد روانپزشک از امريکا اومده بود بيمارستان ما برای سخنرانی…بيشتر در مورد رفتار درمانی صحبت کرد و از بخت بد در مورد وسواس…رفتار درمانی وسواس اونقدری جذابيت نداره که مثلا رفتار درمانی افسردگی…و يا مثلا اون چيزی که توی کله من وول وول ميخورد و چند دفعه که استاد نازنين پرسيد سوالی نيست بشدت وسوسه شدم که بپرسم و بعد منصرف شدم…جو مناسب نبود متاسفانه بهتر بود شخصی میپرسيدم…وقتی استاد نازنين از سالن کنفرانس اومد بيرون باز داشتم با خودم کلنجار ميرفتم که بپرسم يا نپرسم تا يکی از اينترن های اشنا اومد طرفم …کلی خوشحال شدم که يه آشنا ديدم گفتم دکتر فلانی دلم ميخواد يه چيزی از اين آقای دکتر بپرسم ولی روم نميشه…چی خانوم دکتر؟ …در مورد برخورد با کسی که مورد rape  قرار گرفته!…يه ذره نگام کرد و گفت چطور مگه؟…چند روز پيش يه مريض داشتم توی اورژانس و نميدونستم بايد چی بهش بگم…خيلی فکر خوبيه ترديد نکن برو بپرس و به من هم جوابش رو بگو…سرم رو انداختم پايين و تا تاثير تشويق ها از بين نرفته بود صدای خودم رو شنيدم که ميگفت ببخشيد آقای دکتر ميتونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم و ديگه کار از کار گذشته بود…خواهش ميکنم بفرمايين…من اينترن روانپزشکی هستم و چند شب پيش يه مريض داشتم توی اورژانس که…و آخر سر گفتم من علی رغم اينکه سعی کردم طوری رفتار کنم که عذاب وجدانش برطرف بشه اما فايده ای نداشت…با دقت نگاهم ميکرد احساس کردم متعجب شده ازين سوال ولی با مهربونی گفت بايد در اولين برخورد به فرد اجازه بدين که کاملا تخليه ذهنی بشه… قضيه رو کامل تعريف کنه مخصوصا جاهايی رو که اذيتش ميکنه با جزييات بگه و بعد بايد بحث رو هدايت کنيد به کمک يه روانشناس البته…ميتونيد از همکار های روانشناس بپرسين تا تکنيک هاش رو بهتون بگن…با خودم گفتم پس من تقريبا درست فکر ميکردم اما اين قضيه rape که به هر حال نوعی PTSD يا post traumatic stress disorder  بحساب مياد هميشه برای من عجيب غريب و لاينحل بوده…اين اختلال در اثر  حادثه ای بوجود مياد  که استرس بزرگی در زندگی هستش  حوادثی مثل زلزله , جنگ , ديدن مرگ يک نفر  يا همين rape…. و فرد معمولا بعد از اتمام حادثه باز توی ذهنش حادثه رو تجربه ميکنه…بخاطر نمياره بلکه عينا همون صحنه ها رو تجربه ميکنه فکر کنم يه چيزی تو مايه های فيلم عروسی خوبان بشه براش مثال زد…خيلی دلم ميخواد در مورد PTSD  بيشتر بدونم و برخورد با کسايی که به اين اختلال دچار ميشن…هر وقت فرصتی گير بيارم بايد با يکی از روانشناس ها در اين مورد حرف بزنم…

 امروز داشتم با خودم فکر ميکردم که من چه موجود لج درآری شدم:)…از وقتی انترن شدم بشدت آدم خونسردی شدم ازون خونسرد های لج آور:))…برخلاف قديم تر ها حرف آدمها اونقدری برام اهميت نداره و نظرشون ايضا و قضاوتشون در مورد خودم…بيشتر کار خودم رو ميکنم و اونجوری که دلم ميخوادکار خودم رو ميکنم البته!الان صبح ها هر وقت دلم ميخواد ميرم بيمارستان …مثلا توی همين بخش صبح ها تا ۸ و نيم کلاس آموزشيه که همون مطالب استيجری رو  رزيدنت ها برامون ميگن من همون روز های اول رفتم پيش اتند مسوول آموزشمون وگفتم اگه ميشه بجای اين کلاس های تکراری يه کلاس بذارين در مورد برخورد با مريض های مختلف…مريض اگرسيو مريض معتاد مريض اختلال شخصيت و خلاصه چيز هايی رو بگين که بدرد انترن ها هم بخوره گفت باشه اما در عمل همونی شد که قبلا اجرا ميشد…حالا منم صبح ها هر وقت دلم ميخواد ميرم…سر کلاس هم ميخوان حضور غياب کنن ميخوان نکنن…نمره برام اهميتی نداره…اين برای منی که OCPD  ام يعنی شخصيت وسواسی دارم و شديدا با وجدان خير سرم خيلی عجيب غريبه ها:)) يا مثلا توی بخش اطفال نوزادان که بوديم فلو ميگفت هر روز صب ساعت ۷ و نيم بايد توی بخش باشين که چی کار کنيم پرونده ها رو بياريم تا ايشون اوردر بذارن هيچی هم ازين اوردر نویسی شون بدرد ما نميخورد من هم گرچه واقعا تلاش خودم رو ميکردم که صب ها زود برم بخش ولی نميدونم چرا شايد بخاطر همون ناخود آگاه متحول شده ام بود که زود تر از  ۸ و ربع نميرسيدم:))) اون بينوا هم چند دفعه تذکر داد و ديگه چيزی نگفت:)))من خيلی بی چشم و رو شدم ها!طفلی خانوم موشه و نازخاتون عزيزم که چقدر بجای من اونا رو دعوا کردن و از دست من حرص خوردن توی بخش اطفال …توی کشيک هاهم وقتی مريضی بد حال باشه  لازم نيست کسی چيزی بهم بگه خودم کارهای مريض رو پيگیری ميکنم لازم باشه خودم بالای سرش فيکس ميشينم اما اگه کسی  از رزيدنت ها بخواد بهم زور بگه يا الکی اورد  بده اون وقته که ديگه باز ياغی ميشم و خودم تصميم ميگیرم شرايط مريض رو ميسنجم و طبق تشخيص خودم عمل ميکنم …شما هم خيلی لجتون درومد نه؟:)))))

گرنديوزيتی! چهارشنبه، 14 دى 1384، ساعت17:16

ها هاااااااا ها هاااااااا ها هااااااااااا

امروز اتند ما نيومده بود و رزيدنت هم… من هم تصميم گرفتم برم سر ويزيت يکی ديگه از اتندينگ توی بخش زنان…يه مريض جديد داشتن…اول شرح حالش رو رزيدنت خوند…شرح حالی رو که روز قبل از مريض گرفته بود…ظاهرا مريضی بوده که بصورت سرپايی توسط روانپزشکی مداوا ميشده و هيچ وقت توی بيمارستان بستری نبوده…خانوم ۳۶ ساله ای که از ۱۴ سال پيش بيماريش شروع شده بود…الان با تحريک پذيری و هذيان بستريش کرده بودن…اول از همه شرح حالش رو رزيدنت خوند…چيزی که توجه منو جلب کرد اين بود که ميگفت pressure of speech  داره  يعنی پشت هم حرف ميزنه طوری که بايد پريد وسط حرفش تا باصطلاح کلامش منعقد بشه و هذيانهاش همه جنبه اروتيک داشت…از طرفی ميگفت تنها زندگی ميکنه معلم رياضی ابتداييه و تا فوق دیپلم درس خونده و بخاطر بيماريش نتونسته ليسانسش رو بگيره…زياد رفت و آمد نداره و با خانواده اش قطع رابطه کرده…توی اين مدت با تشخيص اسکيزوفرنی تحت درمان بوده…رزيدنت که ديروز باهاش مصاحبه کرده بود ميگفت وجه غالب مصاحبه رو هذيان ها و توهماتش تشکيل ميده..مقداری هم هذيان بزرگ منشی داره و هذيان کنترل فکر….صداهايی رو ميشنوه که بهش دستور ميدن و هذيان های اروتيک داره…تشخيص اکسيس يک رو گفت اسکيزوفرنيا …من منتظر بودم حداقل يه اسکيزو افکتيوی چيزی بگه…طاقت نيوردم و با اينکه توی اون جمع مهمون بودم پرسيدم ببخشيد بای پولار براش مطرح نميشه؟…استاد نازنين گفت چرا بای پولار؟…گفتم چون تحريک پذيره پرحرفه و هذيانهاش ماهيت اروتيک  و بزرگ منشی داره…پرسيد کرايتريای مانيا رو بگو و من کرايتريا رو يادم نميومد علايم رو ميدونستم ولی کرايتریا رو اخيرا نخونده بودم…خلاصه شمرديم و کرايتريای مانيا رو پر نميکرد…خلق بالا نداشت…انرژی اش زياد نشده بود…توجه اش مختل نشده بود…رفتار های پر خطر نداشت و…خلاصه که من پذيرفتم که سايکوز مريض به وجه خلقی اش غالبه و بيشتر اسکيزوفرنی براش مطرحه…رزيدنت هم ميگفت آثاری از خلق بالا نداره…پرستار بخش هم ميگفت زياد حرف ميزنه ولی پر انرژی نيست…بعد مريض رو صدا کرديم و اومد توی اتاق مصاحبه….يه خانوم با ظاهر خيلی معمولی…مثل مريض های مانيک گشاده رو و با سر و وضع شاد نبود ولی خوشرو بود..با تک تک ماها سلام کرد و نشست…پشت هم حرف ميزد و چيزی رو که ازش میپرسيدی  با جزييات جواب ميداد  و بعد میپريد به يه مطلبی که توی ذهنش با اون قضيه مرتبط بود و ميگفت و ميگفت و بايد وسط حرفش میپريدی تا برش گردونی به موضوع مورد بحث…حرف هاش اما کاملا معقول بود…شايد بجز چند مورد که در مورد سحر و جادو حرف زد بقيه حرفاش خوب بود…مقداری هم از خودش تعريف کرد که نويسنده  است توی ماهنامه آموزش و پرورش در مورد اضطراب های کودکی مقاله نوشته…ميگفت يه داستان نوشته به نام يک روز در آسايشگاه…ميگفت قرآن زياد ميخونه و ظاهرا هم اطلاعات مذهبی خوبی داشت…من انقدر قرآن خوندم که به کفر رسيدم…اول فکر کردم حرفاش مفهومی نداره اما پشتبندش اضافه کرد مث حلاج که به مقامی رسيد که گفت انا الحق و گفتن کافره و کشتنش…منم الان همونجوری شدم…که خوب باز هم نشانه بزرگ منشيش بود…از روحيه اش پرسيدن…ميگفت روحيه ام خوبه اينجا چند تا دوست پيدا کردم…در مورد اولين باری که مريض شده بود ازش پرسيدن ميگفت دو تا جن يه پير مرد و يه پير زن مينشستن روی زانوهام و برام جک تعريف ميکردن بخاطر همين من وقتی سر سفره نشسته بوديم و کلی هم مهمون داشتيم از حرفشون خنده ام ميگرفت و ناغافل ميزدم زير خنده…بعد داداشم کتکم ميزد ميگفت آبرومونو بردی…همينطور ميگفت همون اوايل که مريض شده بودم همش نماز ميخوندم مثلا از صبح که از خواب بلند ميشدم در حال سجده بودم تا شب و به زور کتک بلندم ميکردن از سر سجاده…از سه سال پيش سر خود داروهاش رو قطع کرده بود و ميگفت توی اين مدت خوب بوده و هذيان هاش خيلی کم بوده و گاهی هم اصلا مشکلی نداشته…فقط ميگفت يه مدت همش جک ميگفتم و سر به سر ناظم و مدير ميذاشتم…يا يه دفعه يه توپ واليبال خريدم و همه بچه های مدرسه رو جمع کردم توی حياط و واليبال بازی کرديم…ظاهرا از بچگی والیباليست هم بوده…همينطور که ميگفت اتند نازنين بيشتر توجهش جلب ميشد…ازش پرسيد هيچ وقت توی اين مدت شده بود يه دوره هايی بری توی خودت و ناراحت و غمگین باشی که تاييد کرد…پول چجوری خرج ميکنی؟…توی اين بيست روزه اخير سيصد هزار تومن خرج کردم…چرا؟ چی خريدی؟ همه چيز گاز يخچال…لازم داشتی؟ ..بالاخره يه فرهنگی بايد همه چيز توی خونه اش باشه…موقع خداحافظی نگاه کرد توی صورت تک تک ماها و باهامون خداحافظی کرد…

وقتی از در رفت بيرون اتند نازنين رو کرد به رزيدنت و گفت اين که الان خيلی علايمش خلقی شده…هم پر حرفه هم  flight  داره…بعد لبخندی زد و گفت مثل اينکه تشخيص خانوم دکتر داره درست از آب در مياد…رزيدنت گفت ديروز اصلا اينجوری نبود خيلی آروم تر از امروزش بود…تا حالا توی اين مدت به صورت سر پايی مداوا ميشده…توی مطب هم نميشه دو ساعت با مريض ها صحبت کرد کاری که ما امروز انجام داديم و اون خيلی چيز هايی رو که تا حالا به کسی نگفته بود لابه لای حرفاش گفت…و چون تنها زندگی ميکرده هميشه خودش مراجعه کرده به پزشک و غالبا در شرايطی رفته که خلقش در حالت عادی بوده يعنی به خودش مسلط بوده و بيشتر هم شکايتش همين هذيان هاش بوده… بخاطر همين تشخيص اسکيزوفرنی  تشخيص درستی بوده  اما الان که بطور اتفاقی توی دوره خلق بالاش بستری شده شايد تشخيصش  مختصری تغيير کنه و فکر کنم بره به سمت اسکيزو افکتيو…قرار شد زنگ بزنن به مدرسه ای که توش کار ميکنه و از کسانی که اونجا کار ميکنن در مورد دوره های مانيا و افسردگی اش بپرسن…

اومدم خونه با خلق گشاده و روی باز به مامانم ميگم تشخيصی گذاشتم خودم کف کردم بعد قضيه رو براش تعريف ميکنم و مامان در حالی که داره ناهار رو آماده ميکنه با خونسردی ميگه البته ميدونی که آدم هر چی سوادش کمتر باشه تشخيص افتراقی هاش محدود تره!

پرش افکار! شنبه، 17 دى 1384، ساعت22:50

مريض های بخش مردان همه اگرسيو شدن…مريض هايی که قبلا آدم های آرومی بودن الان از کنارشون که رد ميشی داد و بيداد ميکنن…پرستار شب ميگه يکی از مريض ها رو ديده که يه روز همه رو جمع کرده بوده توی اتاقش و به همه حشيش ميداده که بکشن…نميدونم از کجا مريض های بستری ميتونن به اين چيزا دسترسی داشته باشن ولی خيلی وحشتناکه که مثلا با بای پولاريتی بستری بشی و يا اسکيزوفرنی و بعد يه اعتياد هم به مشکلاتت اضافه بشه و مرخص بشی…ديروز که بخش مردان رسما روی هوا بود…همه مريض ها پرخاشگر شده بودن…يه مريضی بود اسکيزوفرن که هفته پيش که من کشیک بودم انقدر آروم و محجوب و مودب بود که آدم باورش نميشد اصلا مشکلی داشته باشه اما ديروز همينجور داد وبيداد ميکرد و به درو ديوار و البته بنده  که تقريبا جز اشيا تزيينی بخش محسوب ميشم  بد و بيراه ميگفت…يه چيزی رو هم متوجه شدم در برخورد با مريض هايی که مشکل روانپزشکی دارن ,اونم اينه که  نبايد در جواب سوالاشون  زيادی توضيحات منطقی بدی منظورم مريض های سايکوتيکه…هر چی بيشتر توضيح ميدی اونها بيشتر از کوره در ميرن … بايد با همون لحن تحکم آميزی که من اصلا خوشم نمياد باهاشون حرف زد وگرنه حتی ممکنه بهت حمله کنن چون توی اونحالت منطق سرشون نمیشه يا برداشت های هذيانی از حرفای تو ميکنن…

زنگ زدن از اورژانس که بيا يکی از مريض ها اقدام به خودکشی کرده…رفتم براش لارگاکتيل نوشتم و دستور فيکس…پرسيدم چی شد که خودکشی کرد؟…فهميدم همون خانوم معتاد بوده که توی کشيک خودم اومده بود با شوهرش…پرستار ميگفت اومد توی استيشن گفت يه ذره پنير ميخوام که با نون و چايی بخورم گفتيم اين وقت شب پنير نداريم برو بخواب سرش رو انداخت و رفت توی اتاقش…چند لحظه بعد که پرستار اتفاقی از جلوی اتاقش رد ميشده ديده توی تاريکی يه روسری بسته دور گردنش و يک سرش رو به تخت بسته تا خودش رو خفه کنه…

خنده داره که توی بيمارستان روانپزشکی آمپول هالوپريدول و لارگاکتيل ناياب باشه…اين طرح خود گردانی بيمارستان ها ازون طرح هاست که من روزی صد بار به جون باعث و بانی ش دعا ميکنم…

توی بخش اورولوژی مريض های سنگ کليه که با درد شديد ميومدن و از درد بخودشون میپيچيدن همچين که يه پرومتازين بهشون ميزدی دو ساعتی رو راحت ميخوابيدن و بعدش هم کلی به جونت دعا ميکردن اينجا پرومتازين  که ميزنی برای مريض انگار نه انگار که دارويی گرفته راه ميوفته دوره توی بخش و به بد و بيراه گفتناش ادامه ميده بعضی هاشون با هالوپريدول و ديازپام وريدی هم فوق فوقش يه يک ساعتی  ميخوابن و آروم ميگيرن…

مريض های اسکيزوفرن رو که ميبينم کلی ياد داستان کوتاه » من فقط اومده بودم يه تلفن کنم «مارکز ميوفتم…داستان يه زنی بود که ماشينش توی راه خراب ميشه يا يه همچين چيزی و خلاصه مجبور ميشه سوار يه اتوبوس بشه تا برسه به يه جايی که بتونه تلفن بزنه تا همسرش بياد کمکش بعد که سوار ميشه کم کم ميفهمه که اتوبوس مقصدش يه بيمارستان روانيه  و خلاصه الکی الکی ميره در زمره بيمارهای روانی اون بيمارستان و در آسايشگاه بستری ميشه هر کس هم از ش میپرسيده برای چی اومدی اينجا ميگه من فقط اومده بودم يه تلفن کنم…حالا اين مريضهای اسکيزوفرن ما هم خيلی هاشون حرفهای درستی ميزنن  مخصوصا در مورد مسايل اجتماعی  يه وقتها پيش خودم فکر ميکنم نکنه اين مريض هم از همونايی بوده که اومده بوده يه تلفن کنه…

امروز برای اولين بار شوک دادن  به مريض ها رو ديدم…توی استيجری وقتی مريض ها ميومدن و با التماس ميخواستن که شوک بگيرن از تعجب نزديک بود شاخ هام در بياد…تصوری که از شوک دادن داشتم يه چيزی بود تو مايه های شوک های ديوانه از قفس پريد…فکر ميکردم طرف رو میخوابونن و همينجور در حالت هوشياری بهش شوک ميدن…بعد فهميدم که با بيهوشی  و کلی داروی شل کننده عضلانی اينکار رو انجام ميدن…امروز که رفتم سر شوک  کلی ذوق و شوق داشتم…مريض ها رو ميخوابوندن و با داروی بيهوشی و شل کننده عضلانی خواب ميکردن و بعد با دو تا پروب که روی گيجگاهشون ميذاشتن بهشون شوک ميدادن…مريض اول يه انقباض شديد عضلانی پيدا ميکنه و بعد شروع ميکنه به تشنج جنراليزه کم کم حرکات تشنجی از بين ميره و اين پروسه حدودا ۲۰ تا ۳۰ ثانيه زمان ميبره…مريض  ۵ دقيقه بعد به هوش مياد بدون اينکه ذره ای چيزی متوجه شده باشه … اين دشارژ الکتريکی باعث ميشه که حال مريض ها ازين رو به اون رو بشه…جالبه که فلسفه بوجود اومدن شوک اينجوری بوده که ميديدن مريض هايی که صرع دارن و بيماری روانی توام وقتی تشنج ميکنن سايکوزشون بهتر ميشه و از همين قضيه  برای درمان  کسايی  استفاده کردن که به دارو جواب نميدن  و هنوز هم نميدونن دقيقا چه اتفاقی توی اين پروسه ميوفته…

يکی از مريض هايی که ديروز اومده بود اورژانس يه آقای ۲۸ ساله بود که برادرش آورده بودش و میگفت همش خيره ميشه به نقطه ای توی فضا…ظاهرا سابقه بستری شدن رو دو بار ديگه هم داشت که نميدونستن بيماريش چی بوده و بعد از ترخيص دارو هم مصرف نکرده بود…يه مقدار loosening of associations  داشت و بی ربط گويی اما علايمی از سايکوز رو نداشت…خلق بالا و مانيا هم چيزی سابقه نميداد…با تشخيص اسکيزوفرنی ارجاعش داديم به درمانگاه…

مريض های بخش همش اسهال ميشن ومن به تنها چيزی که فکر نميکردم علايم ترک اعتياد بود:)) همش ORS  نوشتم برای بينواها! بعد ديدم برای يکی از مريض ها کلونيدين گذاشتن يهو دوزاريم افتاد که علايم ديگه ترک رو هم بپرسم شايد اسهالش ويروسی نباشه!

وقتی میری توی بخش همه مريض ها ميريزن سرت که منم اين مشکل رو دارم خوابم نميبره اينجوريم اونجوريم و پرستارا هم اگه خيلی دلشون بحال انترن بينوا نسوزه  مريض رو صاف ارجاع ميدن به تو…در نتيجه بايد معاينه کنی تا مطمئن بشی مشکل جسمی ندارن…يه آقايی اومده ميگه که دلم درد ميکنه…کجای دلت با دست نشون ميده طرف راست شکمش رو…ميگم بخوابه روی  تخت معاينه و دارم فکر ميکنم يه وقت شکم حاد نباشه…شکمش توی لمس نرمه و تندرنس نداره…کلی لمس سطحی و عمقی ميکنم و ريباند ميگيرم و رفلکس سرفه آخر سر ميگم راستی آقای فلانی از کی دلتون درد گرفته؟ يه ذره فکر ميکنه و ميگه يه يه سالی ميشه!

امروز سر مورنينگ داشتيم با يکی از انترن های پسر در مورد مواد مخدر حرف ميزديم در مورد حشيش و هرويين و تریاک و من هم که تقريبا اطلاعاتم در اين زمينه به صفر ميل ميکنه مشتاقانه به حرفاش گوش ميکردم از طرفی داشتن در مورد اورژانس های روانپزشکی حرف ميزدن و ما هم بی خيال گرم صحبت بوديم که چشمتون روز بد نبينه يکی از اتندينگ مچمان را گرفت و خدا رحم کرد که به همون بسنده کرد و از سالن ننداختمون بيرون

بالاخره فرق اختلال شخصيت اسکيزوتایپال رو با اسکيزوييد فهميدم…قبلا فکر ميکردم  وجه مشخصه اسکيزوتایپال ها اينه که بيش از حد خرافاتین و اسکيزوييد ها گوشه گير و خجالتی…و الان فهميدم که شخصيت اسکيزوتایپال در واقع يه چيزی تو مايه های تعريف بلولر از اسکيزوفرنيه…يعنی اوتيسم و تکلم آشفته و علايم منفی بدون سايکوز اما اسکزوييد ها بيچاره ها انقدر ديگه افت کارکرد ندارن… زندگيشون رو ميکنن ولی فعاليت های انفرادی رو ترجيح ميدن…

يه چيز جالب کشف کردم مريض های سايکوتيک وقتی يه مدت دارو ميگيرن و روبه راه ميشن دوباره بجای دکتر بهت ميگن آبجی :)))همين آبجی رو که ميشنوی  کلی ذوق ميکنی که مريض حالش خوب شده !

هااااااا چقدر حرف از خودم در کردم!اونم از نوع بی سر و ته اش!

چشمهايش سه شنبه، 20 دى 1384، ساعت15:34

روز اولی که از اورژانس اومد توی بخش من کشيک بودم…کشيک اولم بود…اون با اون دو تا عصايی که زير بغلش زده بود اون چشمای آبی سر و وضع ژوليده اش بين اون همه مريض بخش يک مشخص بود…خوب يادمه که اومد دم استيشن پرستاری و به من گفت من ميخوام فقط با يه کی حرف بزنم…تا جاييکه يادم مياد هميشه شنونده خوبی بودم اما اون  قضيه اش فرق ميکرد مريضی بود که توی پرونده اش نوشته بود با تشخيص Substance induced psychosis  بستری شده…اعتياد داشت و سايکوز…وقتی رزيدنت اومد توی بخش بهش گفتم که اين مريض ميخواد با شما حرف بزنه اونم مريض رو حواله  کرد به فردا صب…فردا صب بود که فهمیدم  اين مريض توی سرويس اتند نازنين ما خوابيده…وقتی صداش کرديم برای مصاحبه گارد گرفته بود ..به سوالها درست جواب نميداد و طفره ميرفت…چشماش انگار داشت جايی رو خيلی دورتر ميديد…توی حال خودش بود…در مورد مواد مخدر ازش پرسيديم…انکار کرد…من هيچی مصرف نميکنم الان هم حالم خوبه ميخوام برم خونه…اتند نازنين بهش ميگه شما ظاهرا قرص اکس مصرف کردين…پسر خاله ام دعوتم کرده بود مهمونی…رفتيم اونجا بهمون تعارف کردن ما هم ديدیم زشته دستشونو رد کنيم انداختيم بالا…ظاهرا هرويين تزريقی تریاک کرک و حشيش هم مصرف کردين…مال خيلی وقت پيش بود يکی دو بار…با جواب هاش ميخواست مارو دست بندازه و اصرار داشت که مرخصش کنيم…مچ پاش شکسته بود و خودش  چون معتقد بود چيزيش نيست گچش رو باز کرده بود…امروز باز اومد توی اتاق…صورتش قشنگ شده بود…اصلاح کرده بود و موهاش تمييز و شونه شده بود…چشمهای روشن و موهای قهوه ای روشنش بيشتر جلب نظر ميکرد…آروم شده بودو موقر…سلامی کرد و نشست…دکتر به من اشاره کرد که باهاش مصاحبه کنم و من شروع کردم…با لبخند جواب سوال های منو ميداد ظاهرا منو قبول نداشت و من سعی ميکردم جدی و جدی تر باشم…خوب آقای فلانی چند سالتونه…۲۴ سال…چرا اومدين اينجا…آوردنم ميگفتن هذیون زدی.. يعنی چی هذويون زدی؟… ميگفتن کار های عجيب ميکنی دعوا مرافعه ميکنی…و اين کارها رو ميکردين؟ …سری به تاييد تکون ميده…فکر ميکنيد لازم بود بستری بشين …نه…ظاهرا شما مواد مخدر مصرف کرده بودين درسته؟…نه…اما توی مصاحبه قبلی خودتون گفتين که پسر خاله تون بهتون اکس داده…آره اما اون يه دفعه بود مال ۴ ماه پيش هم بود…پاتون چی شده؟ بهتره؟…آره…چی شده بود…از ساختمون خودم رو پرت کرده بودم پايين…چرا؟…فکر ميکردم يه عده دنبالم هستن…يعنی تعقيبتون ميکنن؟ بله…چرا تعقيبتون ميکردن؟ …نميدونم…الان چی فکر ميکنيد اون موقع کسی تعقيبتون ميکرد؟ …نه…يادتون مياد اون موقع چه فکری ميکرديد فکر ميکرديد علت اينکه دنبالتون هستن اينه که آدم خاصی هستين يا ويژگی خاصی دارين ؟…ميخنده تقريبا…به کسی هم بدبين شده بودين؟… بله خيلی زياد…فکر ميکردم ميخوان مسمومم کنن…کی ميخواست مسمومتون کنه؟…اونا…اونا کی بودن ؟خانواده ام و کسايی که نميديدمشون…روحيه تون چطور بود اون موقع که بستری شدين؟ …خوب نبود…يعنی چطور بود؟…غمگين بودم از زندگی سير شده بودم…آقای … به خدا اعتقاد دارين؟…بله…چقدر؟… زياد…احساس نمیکردين اين چند وقته به خدا نزديک تر شدين؟…چرا احساس ميکردم…که خدا نظر خاصی به شما داره يا توجه خاصی بهتون داره…چرا…ميشه بيشتر توضيح بدين که چه موقع بوده و چطوری خدا بهتون توجه داشته…نميتونم بگم…چرا؟…نميتونم…يعنی نميخواين راجع بهش حرف بزنين؟…ميخنده و با شرمندگی ميگه نه…رزيدنت نازنين ميگه بايد به خانوم دکتر مشکلتون رو بگين تا کمکتون کنه…من همينطور شق و رق نشستم منتظر…انگار قانع شده باشه ادامه ميده که داشتم برنامه مسيحی ها رو ميديدم که در مورد يه منجی حرف ميزدن که ميخواد بياد  بشريت رو نجات بده…یه دفعه به دلم افتاد که منظورش از اون منجی شايد من باشم…يه دفعه حالم دگرگون شد…زمين زير پام لرزيد رعد وبرق شد اما برادرم گفت زمین نلرزيده ولی من احساسش کردم…بعد از اون همش منتظر بودم بهش فکر ميکردم منتظر بودم که خدامنو انتخاب کنه…مگه شما چه ويژگی خاصی داشتين  که خدا شما رو بعنوان منجی انتخاب کنه…من دلم خيلی پاکه…مواد ميکشيدم ولی کسی رو آلوده نکردم هیچ و قت هم مواد نفروختم…الان هم فکر ميکنيد که ميتونيد بشريت رو نجات بدين؟…با اعتماد بيشتری به من نگاه ميکنه و انگار ميخواد مطلب مهمی رو بگه ادامه ميده که دورغ چرا هنوزم فکر ميکنم که ميتونم منجی بشريت بشم…سری به تاييد تکون ميدم…يه دفعه دستاش رو ميبره جلوی چشماش دستاش رو که بر ميداره صورتش خيس شده از اشک…خيلی وقت بود ميخواستم با يکی صحبت کنم…الان از چيزی ناراحت شدين …؟ …نه راحت شدم خيلی ممنون…سرش رو ميندازه پايين و آروم از اتاق ميره بيرون…تنم مور مور شده ميدونم که حرف خاصی بهش نزدم ولی اون دلش ميخواست حرف بزنه و حرف بزنه…سايکوز داشت خود بزرگ بينی داشت اما باز هم انسان بود با همه اون ظرايف و صفات انسانی…با رزيدنت چونه ميزنم که بفرستنش کار درمانی…دکتر درسته که سایکوتيکه ولی اين از روز اول هم دلش ميخواست با کسی حرف بزنه…قبول ميکنه و زير اوردرش اضافه ميکنه  يک جلسه کار درمانی…

شب احيا در آی. سی . يو بيمارستان اطفال پنجشنبه، 22 دى 1384، ساعت1:47

شنيده بودم از زبون خيلی از خواننده هايی که به اينجا سر ميزدن و من نميشناختمشون که شب احيا در آی سی يو بيمارستان کودکان من رو خوندن توی مجله سلامت…من اولش نميفهميدم چی ميگن…توی مجله سلامت نوشته های منو خوندين؟…و باز ميومدن و سر ميزدن ابراز محبت ميکردن لطف ميکردن و خسته نباشيد ميگفتن و من مونده بودم با اين همه ابراز محبت  و باز نميدونستم که اصل قضيه چيه…تا اينکه کم کم متوجه شدم که اون مطلب رو قسمت هاييش رو چاپ کردن با خودم گفتم لابد توی يه ستون يکی دو پاراگراف اشاره ای شده که  همچين مطلبی نوشته شده…يه روز سر مورنينگ اطفال يکی از بچه ها چشمکی بهم زد و بی مقدمه گفت وبلاگ بازتاب نفس … مال توه ؟…من که توقع شنیدن همچين حرفی رو نداشتم گفتم آره چطور مگه؟… با چند تا از بچه ها  مطلب ای سی يو ت رو توی مجله سلامت خونديم هرچی فکر کرديم بين اين همه انترن کدوم يکيشون ممکنه اينجوری از بيمارستان نوشته باشه به اين نتيجه رسيديم که بايد تو باشی…  و اون موقع بود  که بيشتر وبيشتر کنجکاو شدم که ببينم چی توی مجله چاپ شده…توی بحبوحه کشيک های اطفال بود که يه روز به سرم زد برم دفتر مجله و شماره ۲۱ آبان رو بگيرم…بعد از بيمارستان خسته و بی حوصله راه افتادم سمت مفتح شمالی…و پلاکی رو که توی آدرس نوشته بود پيدا نميکردم …نيم ساعتی گشتم  تا  بالاخره از يکی پرسيدم و فهميدم  اون شماره پلاک مال  مفتح شمالی پايين تر از خيابون مطهريه و دفتر مجله حدودای چهار راه زهره است…خستگی ديگه امونم نداد از همون جا راهم رو کج کردم سمت خونه…فردا شماره  مجله رو گرفتم …نميدونستم چی بگم خودم رو معرفی کنم يا نه بالاخره گفتم ببخشيد يکی دو شماره از مجله رو میخواستم ميتونين برام بفرستين؟…نه اگه خودتون بياين بهتره…آها مرسی…و گذشت و گذشت تا چند وقت پيش که يکی از دوستام هيجان زده بهم گفت که وبلاگت رو خوندم توی مجله سلامت..قرار شد برام بياره تا امروز که مجله رو برام آورد و من که دنبال يه ستون گوشه موشه ها ميگشتم ناباورانه ديدم که يک صفحه کامل از مجله پر از نوشته های منه…با عکسی که بهش اضافه شده بود يه دختر کوچولو که خوابيده و کسی که بالای سرش قرآن ميخونه…باورم نميشد اينهمه از وبلاگ من توی مجله! خدای من…حيرت زده نگاه ميکردم چشمام انگار هنوز باور نميکرد چيزی رو که ميبينه حقيقت داشته باشه…سهيل حنانه اميرحسين بدون جا افتادن واوی…و من همينجور ميخوندم و  از هيجان با خودم لبخند ميزدم و از تصور اينکه اينهمه آدم اين مطالب رو خوندن و چه بهتر بگم اينهمه پزشک و غير پزشک سرخ ميشدم داغ ميشدم و شرمنده…

متن بالای صفحه رو که از زبان آقای دکتر محمد رضا رجبی شکيب بود  که متاسفانه نميشناسمشون  بارها و بارها خوندم و هر بار بيشتر شعف همه وجودم روگرفت …از اين همه ابراز لطف و محبتشون شرمنده شدم و از اينکه اين متن رو خيلی ها خوندن و با ناراحتی های بچه ها و درد هاشون همراه شدن خوشحالم…   اون متن بالای صفحه رو مينويسمش اينجا فقط بخاطر قدردانی از ايشون و از اين همه لطف و محبتشون و بخاطر اينکه بگم من هم چقدر از خوندن  نوشته هام توی مجله سلامت ذوق زده شدم :)…ممنون…

«شايد هيچ توضيحی لازم نباشد. اگر چه متنی که ميخوانيد پر است از اصطلاحات پزشکی و کلمات قلمبه سلمبه اما اصلا مهم نيست بهتان توصيه ميکنم  اصلا سعی نکنيد فکرتان را به پيدا کردن معنای آنها مشغول کنيد بگذاريد متن همان باشد که هست. ما هم گذاشتيم همان باشد. وقتی متن را تا آخر بخوانید ميفهميد که اصلا لازم نيست ,اصلا نميشود , متن را ساده يا ويرايش کنيم.

نميدانم شاید من زيادی ذوق زده ام. شايد زيادی از خواندن خاطراتی که هنوز خيلی هم از آن دور نشده ام گرفتار نوستالژی ام.شايد بيخود فکر ميکنم چيزی که تصادفا در يک وبلاگ به آن برخورده ام شاهکاريست که ميتواند تصوير ذهنی مردم از يک پزشک يک دانشجوی پزشکی يک بيمارستان و حتی سيستم بهداشت و درمان کشور را اصلاح کند.شايد زيادی جو گير شده ام.اما لااقل ميتوانم شما را دعوت کنم که با خواندن اين متن همراه با نويسنده , نويسنده ای که نامش را نميدانم و فقط ميدانم که انترن بخش اطفال يکی از بيمارستان های تهران است و اسم وبلاگش «بازتاب نفس صبحدمان» در يک حس ناب شريک شويد.»

سبز خواهم شد ميدانم جمعه، 23 دى 1384، ساعت20:36

روز تعطيل کشيک وايستادن اونم بين التعطيلين اونم توی اين برف خيييييييلی سخته تنها اميدم اين بود که بخاطر اون برفی که ميومد مريض نمياد و ميشه راحت  توی رختخواب گرم و نرم پاويون نشست و تلويزيون تماشا کرد اما زهی خيال باطل زهی انديشه خام  روز برفی و من بد کشيک و اوقات بی مريض ! صب هنوز وارد بيمارستان نشده تلفن زنگ خورد…اورژانس مريض اومده! اونم ۸ و نيم صبح روز برفی…مريض اول که رفت گفتيم خوب ديگه مريض نمياد اما تا ۶ بعد از ظهر هر يک ساعت يه مريض ميومد…از اون طرف مريض های بخش هم يا اقدام به خودکشي ميکردن يا دلشون ميخواست با يکی حرف بزنن يا بی قرار بودن و من و دوستم يه پامون اورژانس بود يه پامون بخش…اما ساعت حدودای ۲ بود که يه مريض اومد اورژانس و من رفتم…

توی اتاق مصاحبه که رفتم ديدم يه دختری نشسته روی صندلی مصاحبه کننده  و سرش رو  هم گذاشته روی ميز و  و يه خانوم  چادر پوش هم کنارش ايستاده…پرسيدم مريض کيه که اون خانوم  اشاره کرد که اون دختر ۱۶ ۱۷ ساله مريضه…تا برم دنبال پرونده اش رزيدنت هم اومد…رزيدنت پر شر و شوری که برخلاف سايرين استثنائا از روانپزشکی خوشش مياد…وقتی رفتيم توی اتاق بجز اون دو نفر يه مرد ميان سال و يه مرد جوون هم ايستاده بودن…کم کم متوجه شدم که دست اون دختر و خانومی که همراهش بود با دستبند آهنی به هم وصل شده…يه کاغد هم همراهشون بود که شکايت نامه بود از کلانتری محل…همين که رزيدنت شروع کرد به سلام و احوال پرسی دخترک که قيافه معصومی داشت سرش رو بلند کرد و شروع کرد  با تون بلند و صدايی که بيشتر به عربده ميمونست تا حرف زدن به فحش دادن…اينا منو اذيت ميکنن همين بابام منو کتک ميزنه مامانم داغم کرده و هنوز ما حرفی نزده پيرهنش رو باز کرد و جای سوختگی رو روی قفسه سينه اش نشون داد و بعد با کلمات ناجوری پدرش رو خطاب کرد… رزيدنت که دست پاچه شده بود سعی ميکرد آروم صحبت کنه و اونو آرومش کنه…دختر خوب ما که اينجا کاری بهت نداريم آروم باش…ميخوايم کمکت کنيم…با همون لحن  که اينبار مختصری هم حالت بچگونه گرفته ميگه نمی خوام! اونو ببرينش بيرون از اين اتاق با دستش اشاره ميکنه به اون مرد ميانسالی که خيلی بيشتر از سنش به نظر ميرسه….در جواب پرخاشگری هاش اون مرد ميانسال انگار که توی دادگاه اومده باشه به دکتر  اينطور توضيح ميده…ما رو کلافه کرده يه هفته است همه مونو عاصی کرده هر چی توی خونه بوده شکسته دستش رو زده توی شيشه …با بغض ميگه همه زندگيمون پر خون شده…دستاش باند پيچی شده بود…برديم بخيه کردن… با همه دعوا ميکنه بد و بيراه ميگه آبرومونو برده…حرفاش تموم نشده بود که  اون دختر دوباره مثل شعله های آتيش الو گرفت و از جاش بلند شد و ناسزايی نثار پدرش کرد و  لگدی به سر و شونه پدرش زد و اون خانوم آرومش کرد و بردش يه گوشه…خيلی صحنه دلخراشی بود…اون دختر توی حال خودش نبود و پدرش که ظاهر ناراحت کننده ای داشت خسته فرسوده و پير…پدرش ادامه ميده همين کارا رو کرده ديگه مجبور شديم دستاش رو ببنديم و زنگ زديم ۱۱۰ اومد آوردش اينجا…تازه ميفهمم که اون خانوم کيه…خانومی که بر خلاف تصور ذهنی من قيافه قشنگی داشت…ابروهای کمون و چشمهای سياه و خيلی مهربون بود با اون دختری که فهميدم اسمش مرضيه است… مث يه مادر سعی ميکرد آرومش کنه و حتی يه عکس العمل خشن از خودش نشون نميداد…مرد جوونی که اونجا بود هم ظاهرا از کلانتری اومده بود…ميدوه ميون صحبت های پدر دختر و ميگه همش تقصير اينهاست..نميدونين وقتی رفتيم در خونه شون چطوری اومد طرف ما…انگار اومدن از زندان نجاتش بدن…پدر با شنيدن اين حرفا در عين اينکه قيافه مظلومی داره عصبی ميشه و ادامه ميده که اون همه ماها رو روانی کرده…ميگه دوست پسر دارم ميگه رفتم خونه شون و اون بلايی سرم آورده که اينجوری شدم…مرضيه داد ميزنه و کلمه زشتی ميگه…انقدر کلماتی که بکار ميبره ناجوره که من بیشتر و بيشتر سرم رو ميارم پايين…مرضيه به دکتر ميگه زود باش ديگه توام خوابم مياد چقدر لفتش ميدی…انقدر جو سنگينه که دکتر دستپاچه فقط علايم مانيا رو ازش میپرسه و میره سر تاريخچه بيماريهای گذشته…پدرش ميگه از ۴ سال پيش بد اخلاق شده و از پارسال ديگه خيلی پرخاشگری ميکنه تا حالا چند دفعه هم برديمش دکتر دارو بهش داده ولی درست استفاده نميکنه…دکتر میپرسه اسم دارو هات رو ميدونی…با اينکه خيلی عصبيه فوری ميگه آره بی پريدين هالوپريدول…من همينطور دارم فکر ميکنم به اون قيافه خسته پدرش نگاه ميکنم و به خود مرضيه و حرف های مامورين کلانتری…دکتر میپرسه شما ديدين که با کسی بره و بياد؟…همونجور نگاه ميکنه انگار متوجه نشده…دکتر تکرار ميکنه اين که ميگه با دوست پسرم بودم آيا شما تا حالا ديدين با پسری رفت و آمد کنه …دختر ميگه اين حاليش نيست اين چيزايی که ازش میپرسی و باز ناسزايی ميگه به پدرش…پدرش با سر اشاره ميکنه که ازين چيزا خبر نداره…آون آقای جوون با لحن تحکم آميزی ميگه تقصير شماست ديگه وقتی خودش ميگه دوست پسر دارم بايد جلوش رو ميگرفتی نه اينکه کتکش بزنی که کار به اينجاها بکشه  اون بچه است نميفهمه شما که ميفهميدين و بعد رو ميکنه به دکتر و ميگه اين دختر هيچيش نيست تقصير پدر و مادرشه…من اون موقع عصبانی ميشم که اينجوری جلوی پدر دختر داره حرف ميزنه…با خودم ميگم اينجا که کلانتری نيست تشخيص ميذاره حکم ميده محکوم ميکنه مضافا که مرضيه واقعا بنظر مياد مشکل روانپزشکی داشته باشه…تازه اگر هم تقصير پدرش باشه نبايد تو روش گفت چون دفعه بعد ديگه کلانتری رو هم خبر نميکنه …توی اين فکر هام که ميبينم دکتر از Present Illness گذشته و من هنوز به تشخيصی نرسيدم…کرایتريای مانيا رو جز تحريک پذيری  و کاهش خواب نداره…در گوش دکتر ميگم در مورد سايکوزش نميخواين سوال کنين که شروع ميکنه در مورد توهم بينايی و شنوايی پرسيدن و مرضيه با تعجب نگاه ميکنه که يعنی مگه ميشه مثلا کسی چيزی ببينه که ديگران نميبينن يا فکر کنه فکر هاش از تلويزيون پخش ميشه..باز درگوش دکتر ميگم در مورد خدا بپرسين…اما چيزی از هذيان و يا مذهبی شدن هم نداره…زمزمه ميکنم به بوردرلاين هم ميخوره نه؟ ميگه بيشتر شبيه  مانياست…ميگه کلاس چندمی؟ با لحن کوبنده  و صدای بلند ميگه سوم دبيرستان…ميتونی از صد ۵ تا ۵ تا بشمری؟ هنوز سوال دکتر تموم نشده مث کامپيوتری که بهش برنامه داده باشن ميگه ۱۰۰   ۹۵   ۹۰   ۸۵ و ظرف چند ثانيه ميرسه به صفر!!! حتی مهلت نميده بهش بگيم کافيه ممنون…دکتر ميفرستتش پزشکی قانونی از نظر زخم های بدنش و مسايل قانونی بررسی بشه…

دو ساعتی نگذشته که باز از اورژانش زنگ ميزنن…ميرم و اين بار پرستار چشمکی ميزنه و ميگه اين يکی از قبلی بدتره…چرا؟اينم پرخاشگره؟ که يهو ميبينم از جلوی استيشن يه خانوم جوون رد ميشه و بطرز معنی داری به من لبخند ميزنه…دوزاريم ميافته مانيکه!

رزيدنت هم فوری مياد…اون خانوم که ميگه اسمش يگانه است جلوی دهنش رو با دستمالی پوشونده…دکتر ميگه چرا جلوی دهنتون رو گرفتين سرما خوردين؟…لبخندی ميزنه و سرش رو به  گوش دکتر نزديک ميکنه و ميگه نه ميدونی بوی سگ مياد و بعد شليک خنده است که به گوش ميرسه…ميريم توی اتاق مصاحبه…خواهرش و برادرش همراهش هستن…يه خانوم درشت هيکل با قيافه معمولی بدون آرايش و جوون.. صندلی مخصوص نشستن  بيمار  رو ميکشه و مياره نزديک دکتر ميشينه و خيلی با اعتماد بنفس و صمیمی ميگه خوب ؟…دکتر اسمش رو میپرسه اسمم يگانه است و با لحن سالار خان ميگه جيييگر!خواهر و برادرش ميزنن زير خنده…من همينجوری هاج و واج نگاه ميکنم…مريض های مانيک معمولا خانواده هاشون از حرفاشون نه تنها خنده شون نميگيره که هميشه چشماشون پر اشکه…با خودم ميگم اينا ديگه کين…هر چی ازش میپرسه با لهجه برره ای که انصافا خوب هم تقليدش ميکنه جواب ميده…برای چی اومدی اينجا خانوم؟ من معجزه وکنم!( با صدای کيوون حرف ميزنه ) بعد نگاه ميکنه به من و پرستاری که کنارم ايستاده و صورت قشنگی داره و ميگه ببين فرشته ها رو ببين اين صورت های خوشگلشون رو ببين اينا معجزه منن…رزيدنت نميتونه جلوی خنده اش رو بگیره پرستار هم لبخندی ميزنه و اون که اينجوری احساس ميکنه مورد توجه قرار گرفته بلند ميشه پرستار رو در آغوش ميگيره و صورتش ور ميبوسه…تو چقدر خوشگلی نيم نگاهی به من هم ميکنه که من نگاهم رو ميدزدم و خيلی جدی به زمين خيره ميشم…قبل از اينکه بيام توی اتاق زنگ می زنم به هم کشیکيم که مث من يه چيزيش ميشه و ميگم دوست داری بيا يه مريض جالب اومده…نشسته ايم توی اتاق که دوستم مياد تو  و يگانه با تحسين نگاهش ميکنه و ميگه ببين چه جيگريه! دوست من همينجور هاج و واج نگاه ميکنه بهش اشاره ميکنم که  بشين کنار من…ميگه ميخنده جوک  ميگه و خواهر و برادرش هر  هر ميخندن دکتر که از جوابای برره ای يگانه خنده اش گرفته میگه اين مود …ميگم infectious  دکتر…ميگه دقيقا ببين چه روحيه اش به همه سرايت کرده…در مورد خدا ازش سوال ميکنه و اون که داره ميگه و ميخنده يه مرتيه میگه رفتم دم يه مغازه ای عکس امامها رو گذاشته بودن  توی ويترين و های های شروع ميکنه به گريه کردن يه ذره که گریه ميکنه باز دوباره برميگرده به اون خلق بالا.. وسط حرفاش پرستار ميره از اتاق بيرون و اون دنبالش ميره…برادرش ميره و برش ميگردونه توی اتاق… نميذاره در اتاق رو ببنديم به من ميگه درو نبند بوی نفرت داره خفه ام ميکنه…خواهرش ميگه بيماريش از پارسال شروع شده …میگه شوهرش معتاده و ميخواسته پارسال ازشوهرش طلاق بگيره که مادر شوهرش ميومده در خونه رو روش قفل ميکرده که نتونه بره بيرون دنبال کارهای طلاق و اون روز تا شب توی خونه زندونی بوده  بعد از اون جريان بيماريش بروز کرده…دلم ميسوزه براش مريض های مانيک خيلی توی اين اپيزود از بيماريشون احتياج به حمايت خانواده دارن وگرنه خيلی راحت ميشه ازشون سو استفاده کرد و اين هم که خانواده اش به نظر نميومد خيلی اهل حمايت کردن باشن…خواهرش ميگفت دو روزه از خونه رفته بيرون و پيداش نميکردن هه کلانتری ها رو زير پا گذاشتن ميگفت توی اين دو روز حلقه اش رو بخشيده طلاهاش رو بخشيده و همه ش توی خيابون بوده…کم نيستن متاسفانه آدمهايی که از اينجور مريض ها سواستفاده ميکنن همه جوره چون توی اون دوره مريض چيزی رو متوجه نميشن مخصوصا که مانيک ها خيلی بی پروا ميشن و کار های خطر ناک ميکنن…دارم فکر ميکنم به آينده اين خانوم ۲۴ ساله…و اصلا علی رغم چيزهای بامزه ای که ميگه لبم به خنده باز نميشه…

مصاحبه که تموم ميشه مرضيه رو از پزشکی قانونی ميارن…معاينه اش نکردن چون حکم قضايی ميخواستن…رزيدنت ميگه کامل معاينه اش کن و ابعاد زخم ها و جراحت های بدنش رو بنويس…با دوستم ميريم توی اتاق مرضيه…اون آروم خوابيده زير پتو…يه خانوم چادری هم نشسته کنارش …میپرسم چه نسبتی باهاش دارين؟ مادرش هستم…به نظر آدم آرومی مياد شبيه پدرش… ميگم لطف کنيد از اتاق برين بيرون ميخوایم معاينه اش کنیم…از روی صندليش بلندميشه و انگار حرف منو نشنیده باشه ميره ميشينه روی تخت بغلی…باز تکرار ميکنم ميخوايم مريض رو معاينه کنيم و همراه ها بايد بيرون باشن…با صدای آهسته ای ميگه من ميخوام  همينجا باشم…ميرم جلو تر اينبار با لحن محکم تری ميگم نميشه لطفا برين بيرون…و وقتی ميبينم باز سر جاش ايستاده و انگار نگران چيزيه در رو باز ميکنم و  اشاره ميکنم که از در خارج بشه و در رو  ميبندم…يادم ميوفته دستکش نداريم و ست پانسمان…با دوستم ميريم بيرون و دستکش دستمون ميکنيم يگانه مارو ميبينه و ميگه اينا چيه؟ ميگيم دستکش! مهربانانه ميگه ايشالله مبارکتون باشه!…خوابيده زير پتو…صداش ميکنم مرضیه مرضیه جان…جوابی نمياد…با احتیاط پتوش رو بلند ميکنم مرضيه جان ميخوام پانسمان پات رو عوض کنم اجازه ميدی؟ …خودش رو بيشتر زير  پتو  مخفی ميکنه و ميگه نه!…دستم رو ميبرم زير پتو و مچ پاش رو که بخيه خورده ميگيرم توی دستام و ميگم ببین پاهات اينجوری عفونت ميکنه بايد پانسمانش عوض بشه…پاهاش بشدت کثيفه و پانسمانش از اون بدتر…انگار نرم شده پاش رو مياره بيرون از پتو و ميذاره که پانسمانش رو عوض کنيم…پتو رو ميکشم کنار مرضيه جان دختر خوب اون زخم هايی رو که اون وقت نشون دادی باز به من نشون ميدی…خيلی آروم دکمه های پيرهنش رو باز ميکنه يه مقدار پايين تر از گردنش دو تا اسکار سوختگيه…ميگم چرا اينجوری شده؟…مامان داغ کرده…با چی…با قاشق…چرا مگه چی کار کردی؟…جوابی نميده…دستهاش رو نگاه ميکنم که پر از جای کبوديه…اينا چيه؟…جای وشگونه…کی گرفته…مامانم…روی پشتش هم سه تا جای سوختگيه که ميگه ملاقه داغ گذاشتن…هنوز معاينه ام تموم نشده که يگانه رو ميارن و به تخت بغل فيکس ميکنن…اون  که بشدت  پرخاشگر شده همينطور به همه ناسزا ميگه…حرفهايی ميزنه که آدم خيس عرق ميشه…به من ميگه دستام رو باز کن…کلی آرامبخش هم گرفته…ميگم ببين برای خودت خوبه که بخوابی تا داروهات اثر کنه…فوری يه ناسزای ناجوری ميگه…خودم رو ميزنم به نشنيدن و با دوستم انگشت مرضيه رو پانسمان ميکنیم…اون همينطور به ناسزاهاش ادامه ميده…حرفهايی ميزنه که هر کس بشنوه تاب نمياره  واکنشی نشون نده…وقتی ميبينه محلش نميذاريم شروع ميکنه به مرضيه بدو بيراه گفتن…ازون فحش های رکيک ميده که تن آدم رو ميلرزونه…چارواداری چارواداری…مرضيه مستاصل به ما نگاه ميکنه اينو ساکتش کنين…رو ميکنم به يگانه و با تحکم ميگم آروم باش اما اون باز ميگه و ميگه تا اينکه يگانه باز ميره توی همون حال اولش شروع ميکنه به بدو بيراه گفتن و همه پانسمانهاش رو ميکنه…انقدر عصبانيم که حد نداره…نگاه ميکنم  به اون هيبتی که روی تخت دراز کشيده و داره با حالت پيروز مندانه ای لبخند ميزنه…ميگم ساکت ميشی يا اينکه يه آمپول آرامبخش برات بزنم…ميگه هه هه برو هر کاری ميخوای بکن…به مرضيه ميگم بذار پانسمانت رو درست کنم که داد ميزنه برين بيرون…از اتاق ميایم بيرون من و دوستم با اعصاب خراب…فوری ميرم توی اوردرش مينويسم…آمپول لارگاکتيل …لارگاکتيل آرامبخشيه که وقتی  به مريض ميدن که  خيلی پرخاشگر باشه…از دست خودم هم اعصابم خورده که سر مريض داد زدم همش ميگم تو دکتری مثلا اما باز با خودم ميگم آدمی تو ام ديگه خدا که نيستی هر کس ديگه ای هم اون بد وبيراه ها رو ميشنيد بالاخره يه واکنشی نشون ميداد مخصوصا که داشت مرضيه رو اذيت ميکرد و باعث شد همه پانسمان هاش رو باز کنه…اما باز يه صدايی بهم ميگه دليل نميشه دختر جان دليل نميشه…آمپول رو که به يگانه ميزنن فوری خوابش ميبره…

به حرف های مامور کلانتری فکر ميکنم…شايد مورد کودک که چه عرض کنم به هر حال مورد آزار و اذيت قرارگرفته…خودش جای يکی از سوختگی ها رو به چند سال پيش نسبت ميده…با خودم ميگم درسته که اول کار از دست مامور کلانتری ناراحت شدم اما الان خوشحالم که همچين فکری ميکرد که انقدر ذهنش رو باز کرده بود که وقتی يه دختری از روابطش با دوست پسرش حرف ميزنه نگه اين دختر خرابه  بلکه نوک پيکان رو گرفت سمت خانواده اش…اين  واقعا جای شکر داره…کم نيستن مريض های سايکوتيکی که مدت زيادی توی زندان ميمونن بخاطر اينکه کسی اونجا نيست که يه لحظه هم فکر کنه که شايد اين آدم مريض باشه شايد مشکل داشته باشه شايد تقصير همش از خودش نباشه….نميدونم چرا توی زندان ها هيچ مشاوری روانشناسی نيست اقلا ميتونن يه سری علايم مثلا مانيا رو آموزش بدن که مثلا يه نفر ۵ سال توی زندون نمونه و بعد تازه بفهمن طرف مريض بوده…ميدونم که زيادی خوش بينانه و روياييه ولی کاش يه کاری در اين زمينه ميکردن…نميدونم عاقب مرضيه چی ميشه اميدم به مشاوره پزشکی قانونيه که يه چيزايی رو روشن کنه…باز  توی اين هفته بهش سر ميزنم دلم ميخواد بدونم کفه کدوم یکی از عوامل توی بيماريش سنگين تر بوده…محيط خانواده ژنتيک…کدومشون…

جان نثار:)) جمعه، 30 دى 1384، ساعت19:45

خوب ميبينم کههههه کلی دلتون برای من تنگ شده بود و… 

بايد همه اين اتفاقات يک هفته اخير رو بنويسم تا نرفتم بخش جديد:)) سعی خودم رو ميکنم…

اول از همه روز امتحان  خوب من واقعا آدم خوش شانسی بيدم…خوبه کی برای امتحان آمده باشه؟ اگه گفتين؟ همون اتندی که من اونروز که اتند خودمان نيامده بود رفتم سر ويزيتش و از خودم تشخيص اختلال خلقی برای مريض در کردم و اون يکی اتند هم اتند نازنينی بود که دوره استيجری باهاش بودم  و انقدر اون دوره ازش سوال ميکردم و کله اش رو خورده بودم که خوب منو يادش بود:) اينجا واقعا انديکاسيون گفتن يه هاهاااااااااا هاهاااااااااا هاهااااااااااا ی شير فرهادی داره خوب پر واضح بود که اتند اولی تا من وارد شدم يه سوال گوگولی مگولی ازم کرد و دو تا جمله که گفتم کلی تشکر کرد و رفت سر نفر بعد و هی سوال کرد ازش هی سوال کرد و من هی از خودم لبخند در کردم پرسيد مريضی که با پرخاشگری اومده رو چی کارش ميکنين؟ و من همچين که گفتم  آمپول هالوپريدول ۵ ميليگرم و بیپريدين نصف آمپول و چون توی ايران آمپول لورازپام نداريم ديازپام آی وی ميزنيم رفت سراغ نفر بعد و پرسيد ديگه چی ميزنيم بعد درمورد سالمندان و دوزش پرسيد و هی نفر بعدی بينوا رو پيچوند و رفت تا رسيد به نفر آخر و دوباره دور زد تا سوال اخر رو از من پرسيد بعدش کلی تشکر کرد وسوال هم اين بود که به مريضی که حمله پنيک بهش دست داده چی ميگيم؟ منم فرمودم که بهش آرامش ميديم وميگيم تو هيچيت نيست قلبت مجلی نداره و برو خوشحال باش که با دارو های ما خوب وشی:)

اتند بعدی هم همونی که استيجری باهاش بودم و کلی حال کرده بوديم اون يک ماه تا از در وارد شدم گفت قيافه شما آشناست و منم شروع کردم به پاچه خاری :)) من چون ميدونستم که اين اتند نازنين عشق بای پولاره کلی از قبل به بچه ها گفته بودم که بای پولار يادتون نره حتی به شوخی گفتم اگه جواب سوالی رو بلد نبودين خيلی متفکرانه بگين البته به بای پولار هم ميخوره! بعد که رفتيم تو گفت من مثلا يه خانوم ۳۰ ساله ام حالا اتند نازنين آقای دکتر بود و گفت افسرده ام شروع کنين به شرح حال گرفتن و بعد هم دارو بنويسين که برم حالو حوصله ندارم:))  يکی از بچه ها فوری کرايتريای افسردگی رو پرسيد و  با فلوکستين مرخصش کرد و گفت برين سه هفته ديگه بياين!…بعد ديگه هی به ترتيب بچه ها از مريض فرضی سوال کردن در مورد سايکوز و معلوم شد که مريض بای پولار بوده و به ليتيوم جواب نداده الان هم در حال بچه شير دادنه:)) و بايد دارو رو  َعوض ميکرديم…من نفر آخر بودم و از من پرسيد حالا مثلا شير دادنش رو ميگيم قطع کنه و سديم والپروات بخوره  به کيلوگرم وزن بدن چقدر ميديم و من کلی فکر کردم و آخرش يه ۲۰ ميليگرم پر کی جی از مورنينگ ها يادم بود گفتم  و خدارو شکر درست بود البته در فاز حاد ..دوز نگهدارنده اش ۱۰ تا ۱۵ ميليگرم پر کی جی بود خلاصه سرو تهش هم اومد بعد باز سوال کرد و چرخيد و چرخيد و به من که رسيد گفت خوب حالا من اومدم مطبت با سديم والپروات هم حالم خوب شده هالوپريدول رو تا کی بخورم و من گفتم که کم کم قطعش ميکنيم و بعد پرسيد حالا نميشه اين سدم والپروات رو هم قطع کنين من که ديگه خوب شدم منم گفتم -خيلی جدی– ببينيد بيماری شما درمان نداره فقط کنترل ميشه و اگه اين دارو ها رو نخورين دوباره عود ميکنه باز چونه زد که حالا نميشه قطعش کنين  و من گفتم نخير اگه نميخواين براتون آمپول مينويسم که ديگه اتند نازنين کوتاه اومد:)) خلاصه که بخير گذشت…

بعد امتحان رفتم بخش چند تا از شرح حال های ننوشته ام رو نوشتم بعد با همه خداحافظی کرديم با هد نرس  و بهيار و پرستار ها  فقط با مريض ها که الان ميديم واقعا دلم براشون تنگ ميشه خداحافظی نکردم…بعد يه سر رفتم اورژانس سراغ مرضيه…روی همون تخت خوابيده بود همچين که در اتاقش رو باز کردم داد زد خانوم دکتر خانوم دکتر تو رو خدا بگو بذارن منو ازن جاببرن من ميخوام برم خونه دايی م…من مشکلی ندارم فقط ميگفتم که مامان و بابام اذيتم ميکنن…دستش رو گرفت توی دستام و گفتم اينجا يه مدت ديگه بمونی برای خودت بهتره…اين دارو ها بهت کمک ميکنه که آروم تر بشی يکی از بچه ها ميگفت تا حالا چند جلسه شوک گرفته اما تا شوک تموم ميشه پا ميشه ميشينه و شروع میکنه به داد و بيداد کردن…

خوب فعلا بدليل کمبود وقت بايد برم دوباره ميام بقيه اش رو مينويسم…

تا بعد…

پايان يک بخش جمعه، 30 دى 1384، ساعت23:40

کشيک بودم که زنگ زدن يه مريض اومده اورژانس…وقتی وارد اورژانس شدم دختر و پسر همون زن و شوهری که چند شب پيش مراجعه کرده بودن رو ديدم…از کنارشون رد شدم و به پرستار گفتم مريض جديد کيه که با دست اشاره کرد به همون دختر…رفتم توی اتاق مصاحبه گفتم شما مراجعه کردين به اورژانس با سر تاييد کرد و برادرش که مثل اون روز بی دليل لبخند ميزد شروع کرد به توضيح دادن که من گفتم ممنون با خودشون ميخوام صحبت کنم…خب چی شده خانوم…؟ ميخواستم خودم رو بکشم…نگاهش ميکنم آرايش غليظی کرده يه کلاه  زمستونی سرش کرده و يه عينک آفتابی با قاب سفيد…سر و قيافه اش به کسی که از زندگی سير شده باشه نميخوره…توضيح ميده که انرژی نداره خسته شده از زندگی …ميگه و ميگه و من گوش ميکنم…از دوران کودکيش میپرسم…بچگی خوبی نداشتم مادرم ۹ سالم بود که طلاق گرفت و رفت شوهر کرد …من موندم و مادربزرگم و عمه و عموهام…که همش کتکم ميزدن…از عموهاش که ميگه حالت صورتش تغيير ميکنه…میپرسم رابطه ات با عموهات چطور بود…مکثی ميکنه و با لحن بچه گانه ای ميگه به کسی نميگين؟…مطمئن باش هر حرفی اينجا بزنی بين خودمون ميمونه….يکيشون اذيتم ميکرد…منتظرم تا بگه فکر ميکنم بعيد نيست که توی بچگی مورد سو استفاده قرار گرفته باشه…توضيح ميده که چطور يکی از عموهاش ميخواسته ازش سواستفاده کنه و وقتی مقاومت کرده کتک خورده هم از مامان بزرگش هم از عمه اش و هم از پدرش…۱۲ سالگی هم شوهر کرده…اضافه ميکنه که يک ماه هرويين کشيده و چون مردی که خيلی دوستش داره ازش خواسته بذاره کنار برای هميشه مواد رو کنار گذاشته…به نظرم اختلال شخصيت رو داره کلاستر B به اضافه بای پولاريتی مخصوصا که مادرش هم بای پولار بود…برادرش رو صدا ميکنم بياد تو…طبق معمول inappropriate affect  داره… میپرسم تا حالا شده خواهرتون دوره هايی خيلی شاد باشه…باز ميخنده و ميگه من درست نميدونم چون من باهاش زندگی نميکنم…دلم ميخواد  بگم ببخشيد به چی ميخندين؟ اما باز با خودم ميگم خوب اين خانواده بی در و پيکر با اون سابقه اعتياد و بای پولار بودن مادر هيچ بعيد نيست که بچه ها مشکل داشته باشن پس تقصير اين آدمی که الان بعنوان منبع شرح حال نشسته جلوت نيست …لبخندی ميزنم و ميگم پس شما نميتونين کمکی به ما بکنيد چون با ايشون زندگی نميکردين ممنون…دستور بستری اورژانس و…

بعد از ظهره که با صدای جيغ و داد از خواب بيدار ميشم…همون دختره که داره فرياد ميزنه…صدای پدر و مادرش که توی بخش زنان و مردان بستری هستن  مياد که  دارن دلداريش ميدن…مريض هايی اينجوری با اين وضع خانوادگی خيلی ناراحت کننده اند آدم نميدونه چی بگه تاسف هم اون کلمه ای نيست که همه احساس آدم رو بتونه منتقل کنه…

درمانگاه شلوغه و رزيدنت نازنين طبق معمول کلافه است…رشته اش رو دوست نداره و اين خيلی کار رو سخت ميکنه … من ميدونم اما باز  نميتونم جلوی ابراز احساساتم رو بگيرم…فکر کنم بعد يک ماه کم کم به من که به قول خودش هیپو مانيکم عادت کرده:)…يه آقای بای پولار با خانومش مياد برای ويزيت ماهيانه…حالش کاملا خوبه حدودای ۵۰ و خورده ای سالشه…دو تا برگه دستشه…رو ميکنه به رزيدنت نازنين و ميگه ببخشيد آقای دکتر برای اينکه چيزی از قلم نیفته من تمام شکايت های ماه گذشته ام رو يادداشت کردم و شروع ميکنه با دقت از روی يکی از برگه ها خوندن…خوابم کم شده…شماره ۲ فکر و خيال پسرم اذيتم ميکنه و حدودای بيست تا شماره نوشته…من همنجوری نگاهش ميکنم و لبخند ميزنم خانومش هم لبخندی ميزنه و ميگه خوب نميخواد همه رو بگی به آقای دکتر مهم هاش رو بگو…زود سر و ته اش رو هم مياره و برگه دوم رو در مياره که دارو هاش رو با دوز و ساعت مرتب يادداشت کرده…يه ذره پر حرفی ميکنه اما خيلی آدم محترميه…رزيدنت نازنين ديگه کلافه شده ميگه خيلی ممنون آقای فلانی يعنی که ديگه خوشحال شدم ديدمتون اگه ميشه اتاق رو ترک کنين و اون با کلی تشکر و خداحافظی ميره از در بيرون…دکتر که خسته است آماده است که غر غر کنه  که من نيشم رو تا بنا گوش باز ميکنم و ميگم : چقدر ناز بود اين آقاهه نه؟ دکتر ديگه نميتونه بگه نه و فقط لبخند ميزنه…

يه خانوم چادری مياد تو مضطرب و ناراحته و پشتش يه مرد ميانسال که مث آدم آهنی راه ميره…قدم های کوتاه پشت خميده و تیپيک پارکينسونيسم…ميشينه روی صندلی و به يه نقطه خيره ميشه….خانومش شروع ميکنه به صحبت که سه روزه چيزی نخورده همش به يه جا خيره ميشه…پرونده قطوری داره…نوشته از بيست سال پيش اسکيزوفرنی داره از نوع کاتاتونيکش…خانومش ميگه دیروز موقع راه رفتن همينجوری ثابت موند چون پارسال هم اينجوری شده بود و دو روز توی يه وضعيت مونده بود  ترسيدم گفتم بيارمش…دستور بستريش رو ميديم… يه دختر يک سال و خورده ای با صورت خوشگل مث ماه توی بغل خانومشه…خانومش هم خيلی قيافه قشنگی داره…صورت سفيد و چشمهای روشن لب و دهن کوچولو…پيش خودم ميگم  صورت بدون آرايش و به اين قشنگی…ميگم خانوم چرا بچه دار شدين شما که ميدونستين شوهرتون مريضه؟…ميگه اين بچه سوممه…چرا جلوگيری نکردين؟…نشد ديگه خانوم جان…اگه بدونين همش کلفتی ميکنم شوهرم که نميتونه کار کنه من خرج بچه ها رو میدم تازه دختر بزرگم هم ناراحتی اعصاب داره…ميترسم مث باباش شده باشه…اما ديگه بعد اين بچه سوم لوله هام رو بستم…خيلی ديدم مريض های مردی که زنهاشون با همه چيزشون ساختن…اين يه نمونه اش…زندگی کردن با يه بیماری اسکيزوفرن  که داروهاش رو درست مصرف نميکنه و حمايت خانوادگی درستی نداره خيلی سخته اما اغلب زن ها ميمونن و ميسازن…بجاش خانوم هايی که برای اولين بار توی بخش زنان بستری ميشن خيلی هاشون- اون چيزی که من ديدم  توی استيجری و انترنی – بعد از ترخيص شوهرشون با يه نامه مياد که دکتر زيرش رو امضا کنه و ببرن دادگاه تا بتونن بخاطر جنون طلاق بگيرن…زن های ايرانی زنهای زحمت کشی که صداشون در نمياد…نميدونماما اين سوختن و ساختن واقعا خيلی ناراحت کننده است….

يه مریض جديد خوابيده توی بخش…صداش ميکنيم بياد تا باهاش مصاحبه کنيم…خانومش هم دنبالش مياد…يه خانوم محجبه با صورت معصوم و قشنگ…دکتر شروع ميکنه به مصاحبه معلوم ميشه که از دو سه سال پيش مرتب شغل هاش رو عوض ميکرده…خودش چيز خاصی نميگه کاملا اورينته است و سايکوز نداره اما گارده…علت مراجعه اش رو ميگه :چون خانومم رو کتک زدم و از اين بابت خيلی شرمنده ام…وقتی میره بيرون خانومش ميگه که همش به همکارهاش بدبين بوده تا اينکه ديگه سر کار نرفته و از  ماه پيش به خانومش هم بدبين شده…مساله انقدر جدی بوده که کارشون به دادگاه رسيده و قاضی وقتی خانوم محجبه با اون صورت معصوم رو ديده گفته ما ميفهميم چه کسی اهل خلافه و ارجاعش داده به روانپزشک و اون گفته که شوهرت مريضه…همينطور ميگفت و اشک ميريخت…خانوم محترمی بود هم خودش هم شوهرش تحصيلکرده بودن…ميگفت شوهرم انقدر من رو دوست داشت که همه ميگفتن اينها ليلی و مجنونن و الان…بچه رو که ميبرم مدرسه ميگه تو با معلمشون قرار داری که ميبريش مدرسه و…ميگفت و گريه ميکرد…ميگفت برادر شوهرش هم مريضه وچند بار همينجا بستری بوده اما اسم بيماريش رو به من نگفتن اما فکر ميکنم اسکیزوفرنی باشه…خانواده شوهرش نميذاشتن که بستری بشه توی بيمارستان همش به خانومش ميگفتن تقصير توه که اينجوری شده…خواهر اون خانوم هم  همراهش اومده بود…من رفتم توی استيشن پرستاری که ديدم يکی داره دنبالم مياد…خواهر همون خانوم بود…ببخشيد ممکنه مريضيش اسکيزوفرنی باشه؟…به سنش نميخوره…۴۲ ساله بود.. و چون فقط به همسرش مشکوکه و علايم ديگه ای نداره شايد بيماری ديگه ای باشه که اون از اسکیزوفرنی خفيف تره…يه دفعه گفت منظورتون Dellusional Disorder هستش؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم بله…شما پزشک هستين…با سر تاييد کرد…گفتم پس چون پزشک هستين ميگم که با سابقه برادرش اسکيزوفرنی هم براش مطرحه البته ايشالله که اينجوری نباشه الان هم علايم ديگه از سايکوز رو نداره…وقتی اومدم توی اتاق خانومش همچنان داشت ميگفت و به پهنای صورتش اشک ميريخت…پدرش بهش گفته خانومت ميتونه رضايت بده بيارتت خونه…من ميخوام اينجا بمونه تا درمان بشه اما اگه بفهمه که من ميخوام اينجا بمونه قشقرق به پا ميکنه…رزيدنت نازنين ميگه من بهش ميگم که شما نميتونين رضايت بدين و ببرينش…مريض که مياد توی اتاق ميگه ميشه منو مرخص کنيد…دکتر ميگه نه…با حالت پيروزمندانه ای ميگه پس خانومم رضايت ميده…دکتر با لبخند ميگه متاسفانه نميشه چون رضايت دادن ۵۰ درصدش دست همسرتونه و ۵۰ درصد دست منه و من بنظرم شما بايد يه مدت اينجا بستری باشين…دلم ميخواد به دکتر بگم که چقدر از اين کارش خوشحالم و چقدر کار درستی داره ميکنه …بالاخره مريض ميمونه و همسرش مستاصل ميره پيشش و ميگه من ميخواستم رضايت بدم دکتر نذاشت…اما باز مضطرب مياد توی اتاق وميگه خانواده اش اگه بفهمن منو بيچاره ميکنن…دکتر ميگه زندگی شماست خانوم نه زندگی پدر و مادر و خاهر و برادر هاش …بيماری ايشون بايد درمان بشه و چون دارو نميخوره و عقيده داره که مشکلی نداره همه فشارش به شما مياد…يه شب ميمونه اما فردا بالاخره خانواده شوهر کار خودشون رو ميکنن و مريض مرخص ميشه…با رضايت شخصی دارو به مريض نميدن اما انقدر حال و روز اون خانوم رقت باره که سرپرستار جدی و يک کلام بخش کلی باهاش صحبت ميکنه و راه و چاه نشونش ميده که کجا ببره بستريش کنه…

يه مریض جديد داشتيم که هفته پيش سر مورنينگ باهاش مصاحبه کرده بودن و رزيدنتی که مصاحبه ميکرد به اين نتيجه رسيد که مريض PTSD هستش…ميگفت بعد از مجروحيت توی جنگ افسرده شده عصبی ميشه پرخاشگری ميکنه چندين بار اقدام به خودکشی و خودزنی کرده بوده و توی گوشش صدا ميشنوه…روزی که من کشیک بودم رفتم توی بخش و به بدبختی صداش کردم که بياد توی اتاق مصاحبه…وقتی ميری توی بخش همه مريض ها از اتاقهاشون ميان بيرون و ميوفتن دنبالت…خانوم دکتر خانوم دکتر من رو هم ببينین من خوابم نميبره من عصبی ام…اسهال شدم …دلم درد ميکنه…فشار منو بگير و خلاصه بايد یه جوری جيم بشی وگرنه درخواست ها تمومی نداره…اين مريض جديد رو هم با هزار ترفند آوردم توی اتاق و همينجور که باهاش مصاحبه ميکردم مريض ها ميومدن دررو باز ميکردن و يه چيزی ميگفتن…خلاصه شرح حالی که من ازش گرفتم يه نکته خيلی بارز داشت که کسی بهش توجه نکرده بود …اونم سرگيجه مريض بود که بحدی شديد بود که توی طول روز چند بار زمين ميخورد و سرگيجه اش هم true vertigo  بود…کاهش شنوايی هم داشت  و صدايی که ميگفت ميشنوم هم صدای سوت يا بوق بود…در مورد افزايش تحريک پذيری تجربه مجدد  حادثه و سايکوز پرسيدم فقط کابوس هاش شبانه داشت و اون تحريک پذيری رو هم خيلی نداشت…ميگفت از دست اين سرگيجه و سوتی که توی گوشمه دلم ميخواد خودم رو بکشم…من توی اکسیس سه نوشتم بيماری منير…فرداش به رزيدنت گفتم اين سرگيجه اشلازم نيست بررسی بشه؟…شايد اين کاهش شنوايی و سرگيجه بهم ربط داشته باشن و همش بخاطر صدای انفجار نباشه…لبخندی زدو گفت بنويس خانوم دکتر يه مشاوره ENT براش بنويس …

بخش روان هم تموم شد…با همه بدی ها و خوبيهاش…هر بخشی که تموم ميشه احساس ميکنم بزرگ و بزرگ تر شدم…دلم برای همه مريض هام تنگ ميشه…دلم به اين خوشه که دوستم ماه ديگه اينجاست و ميتونم ازش در مورد مريض ها بپرسم…