خرداد 1384

انترن جراحی؟ پنجشنبه، 5 خرداد 1384، ساعت19:26

اولين وبلاگی که منو با نوشته هاش به وبلاگ نويسی جلب کرد وقايع اتفاقيه بود و روزنگار های پويان از بخش جراحی مدرس…زمستون سال ۸۱ بود…دکتر سعيدی ومريض هنرمند  و اون پسر بچه وحشت زده…و من چقدر جراحی مدرس رو دوست داشتم بدون اينکه بدونم انترنی چيه بدون اينکه هيچ وقت پامو بيمارستان مدرس گذاشته باشم…بعد ازون نوشته های شقايق از جراحی لقمان و تعريف های دختر عموم از جراحی شهدا…انگار بخش جراحی رو بار ها و بار ها گذرونده باشم…و حالا بيمارستانی که از استيجری تا حالا خيلی فرق کرده…بخش مردان رو دادن به ارتوپدی و بخش زنان هم مخروبه ای شده…ازون مورنينگ ها و راند های هر روزه دکتر جيم خبری نيست و مريض های بخش يا فيشرن يا هرنی اينگوينال…و ازون بدتر هم گروهيهای دودره…حساب کردن بين خودشون ماهی ۴ تا کشيک ريختن برای بخش ماژوری مث جراحی…گفتم تخت ها رو تقسيم کنيم کسی به خرجش نرفت همه ميخواستن در برن و برن به کار وزندگيشون برسن…همه اون اميد ها و چيزای قشنگ نقش بر اب شده بود…روز اول از بيمارستان يه راست  رفتم تيمورزاده…شايد تا حالا انقدر به جونش دعا نکرده بودم و  ۳۰ هزار تومن کتاب خريدم…هند بوک آکسفورد اسپشياليست…و انواع و اقسام کتاب های جراحی…يه برنامه برای خودم ريختم که تا آخر دوره چی ميخوام ياد بگيرم…تروما شکم حاد آب و الکتروليت پره آپ و پست آپ اوردر نويسی و يه دوره  ای از مباحث مختلف کتاب…بايد با شرايط کنار اومد اما امروز ميدونين چی شد آه من بچه های جراحی رو گرفت:)) رييس بخش در اقدامی انقلابی بدليل دودرگی انترن های جديد گفته بايد همه ۸ کشيک وايسن يعنی شبی ۴ نفر برای بخش خلوت و اورژانسی که ۵ تا مريض بيشتر نداره:)) آی دلم خنک شد…ميخوام در اقدامی مازوخيستی چند شب برم يکی از بيمارستانای شلوغ چند تا مريض لت و پار ببينم…گرچه بچه ها ميگن بخش اورژانس انقدر مريض ترومايی ميبينی که اشباع ميشی…انقدر کتاب خريدم که نميدونم باهاشون چی کار کنم:))هزار تا هندبوک و کتابای خوشگل خوشگل…من بايد يه دکتر نصفه نيمه بدرد بخوری بشم و ميخوام تا ميتونم درس بخونم…

اما امروز رفته بودم اورژانس…دو تا مريض از ديشب مونده بود…يه خانوم ۴۸ ساله با سابقه هيسترکتومی ۱۰ روز پيش و سابقه مصرف سفالکسين…که با درد اپی گاستر از ديشب اومده بود…مريض رو NPO کرده بودن ( چيزی نبايد ميخورد) سونوگرافی پانکراس و شکم و عکس سينه و لگن! و يه آميلاز هم براش فرستاده بودن که جوابش نيومده بود …رفتم سراغش…تا منو ديد ذوق زده شد و هنوز نگفته بودم چی شده که خودش شروع کد به توضيح دادن و وسط حرفاشم از اينکه بهش سر زدم تشکر ميکرد…منو ديشب گذاشتن و رفتن خانوم…لهجه شمالی مشخصی داشت…چند تا بچه دارين؟ ۵ تا…شوهرم منو گذاشت و رفت انقدر اعصابم خورد شد…گفتم عيب نداره مساله ای نيست که لابد فکر کردن توی بيمارستان نيازی به وجودشون نيست…با تعجب نگاهم کرد با همون لهجه شماليش گفت راست ميگی خانوم يعنی ناراحت نباشم؟ لبخندی زدم و گفتم نه…فکر کنم خيالش راحت شد لااقل ديگه گردن من بود که ناراحت نشه:)يه آمپول سايمتيدين براش زديم…رفتم کتابو باز کردم بايد اعتراف کنم که هيچ وقت طی اين سالها به مباحث ابتدايی کتابا علاقه ای نداشتم…توی استيجری گوارش شوارتز  رو خوندم ولی هيچ وقت عوارض جراحی و ترميم زخم و اينا رو نخوندم و الانم بيل ميرم… از کل عواض جراحی تب ۴۸ ساعت اولو ميدونم که بخاطر اتلکتازيه اونم بخاطر تست های پره انترنی خلاصه کتابو که باز کردم ديدم نوشته پانکراتيت معمولا بدنبال کله سيستکتومی يا جراحی مجاری صفراوی ايجاد ميشه…حالا نميدونم اين شک به پانکراتيت بعد از هيسترکتومی کار اينترن ها بوده يا رزيدنت ها…

يه آقای ديگه اومده بود با درد فلانک دوطرفه…ميخواسم بپرم ماچش کنم:)) …کلی دلم برای درد با ماهيت کوليکی تنگ شده بود…اما جالب بود که برای اونم سونوگرافی و اين حرفا داده بودن و يه KUB که بدون آمادگی که همون خوردن روغن کرچک باشه انقدر روده هاش پر بود که چيزی ازش معلوم نبود…هر چی نشستيم جواب ازمايش مريضا نيومد ما هم شيفتو تحويل داديم و اومديم خونه

دوست نازنين پدر جانم زنگ زده ميگه بليت تالار وحدت داره برم تا دير نشده بهش برسم…

شب بياد ماندنی يكشنبه، 8 خرداد 1384، ساعت0:43

کشيک اول بر خلاف انتظار خيلی خوش گذشت:) صب که رفتم يکی از بچه های ENT از کشيک شب قبل توی اتاق ما  بود و داشت  ميرفت خونه يه دختر هندی و فوق العاده شيطون…ميگفت جراحی همين بيمارستان بوده و اونموقع با رزيدنت سال يک که خانوم دکتری بوده که همش اذيتش ميکرده خيلی مشکل داشته…ميگفت همه باهاش مشکل داشتن چون خيلی دروغ ميگفت…شب نميومد مريض ها رو ببينه و فردا صب به سال بالا ميگفت انترن به من نگفته…خلاصه اين دختر شيطون روز آخر بخش زنگ زده به درمانگاه جراحی و وقتی خانوم دکتر گوشی رو برداشته با همون لهجه هندی مشخصش تا بلد بوده بدو بيراه نثارش کرده :)) ميگفت آخرشم گفتم دختر ترشيده و گوشی رو قطع کردم:)) خانوم دکترم رفته بود همه جا جار زده بوده که فلانی به من گفته ترشيده بعد هم از تو موبايلش چند تا اسم مذکر در آورده که يعنی من ترشيده نيستم:)) راست يا دروغش پای اين دختر هندی …رفته پيش اساتيد  گفته بايد بهش صفر بدين ولی کسی بهش محل نذاشته و آخر سر هم به انترن ۱۸ دادن …ميگفت بعد اون جريان رزيدنت های بخشهای ديگه هم ازم تشکر ميکردن:)) غصه دار بود ميگفت روان افتادم با ۵! گفتم چرا آخه؟ ميگفت يه روز حوصله حرف زدن نداشتم به نماينده مون گفتم به رزيدنتمون بگه اينا يه رسمی دارن که يه روزهايی بايد روزه سکوت بگيرن! اونم رفته به ريدنته گفته و اونم به اتندينگ… اتندينگ هم که خيلی آدم جنتلی بوده باور کرده…خلاصه اين خانوم تا ظهر لام تا کام حرف نزده و همه گذاشتن به حساب روزه سکوت تا اينکه ظهر وقتی در حال غش غش خنديدن و تک و تعريف بوده اتندينگ ميبيندش و دستگيرش ميکنه!

صب يه مريض آورده بودن با برگه مشاوره از بيمارستان فوق تخصصی خودمون و مهر رزيدنت سال يکی اورولوژی هم زيرش بود:)‌آخی کلی دلم تنگ شد…يه خانوم بيست ساله ۵ ماهه گرويد ۱ که بخاطر سنگ کليه توی بيمارستان فوق تخصصی بستريه و براش DJ گذاشتن…از شب گذشته دچار درد در ناحيه RLQ ( محل معمول درد آپانديسيت ) شده…سرويس زنان که معاينه اش کردن گفتن تندرنس داره اما من که معاينه اش کردم تندرنس نداشت اما رزيدنت که معاينه کرد گفت نميشه گفت تندرنس نداره مخصوصا که توی حاملگی آپانديسيت تابلوی تیپيکی نداره و missed ميشه…خلاصه تحت نظر بود و CBC چک کرديم تا ۵-۶ ساعت بعد که ديگه درد هم نداشت! فکر کنم از توی اورژانس موندن خسته شده بود:) معاينه اش که کردم کاملا نرمال بود يه سی بی سی مجدد گرفتيم و فرستاديمش که بره…همزمان يه آقايی امده بود با درد فلانک دو طرف که به تستيس هاش تير ميکشيد…از درکه اومد تو همراهش با اون لباس فرم نگهبانی در حال داد و بيداد بود که من از طرف اتندينگ اومدم و مريض من آپانديسيت داره بايد زود رزيدنت ببيندش…منم خيلی خونسردگفتم اول من بايد ببينم…مريض آقای ۵۰ ساله ای بود کارگر ساختمان و اصلا همکاری نميکرد فکر کنم خيال ميکرد اينجوری اتندينگ خودش مياد معاينه اش ميکنه! به نظر من تندرنس نداشت چون همينجوری که دست ميزدی به شکمش همش داد ميزد ولی وقتی در مورد زن و بچه و اين حرفا میپرسيدم ميخنديد و ديگه چيزی نميگفت…ميگفت همه شکمم درد ميکنه…گفتم سرفه کن و بگو کجا بيشتر درد ميکنه که باز با همون حالت گفت همه جا…آها يه سوند هم داشت چون دچار احتباس ادراری شده بود و يه بيمارستان ديگه براش سوند زده بودن…علايم انسدادی رو هم از يک سال پيش ميداد …به نظر من رنال کوليک بود حداقل شبيه خيلی از اون مريضايی بود که من با ترس و لرز به رزیدنت معرفی ميکردم و ميگفتم نکنه شکم حاد باشه…بعد فکر کردم نکنه اورميک شده چون از صب تا اون موقع ۵۰ سی سی هم ادرار نکرده بود يه BUN  هم فرستاديم…و يه ادرار مجدد…رزيدنت هم که اومد و ديدش گفت بايد سونو گرافی بشه از نظر شکم حاد…جواب سونو که اومد هيدرونفروز گريد يک کليه چپ داشت و توی ادرارش هم RBC بود و BUN هم نرمال بود فرستادميش درمانگاه بيمارستان فوق تخصصی خودمون:) من ميخواستم با سوند مرخصش کنم و طبق روال بگم يه هفته پرازوسين بخوره و اکسی بوتينين و بره درمانگاه اما پرستارا خودشون سوندشو کشيده بودن و فرستاده بودنش به من هم گفتن مريضو نميشد با سوند مرخص کرد مسووليت داره!

تا عصر همينطور سرگرم مريضای بخش بوديم و چند تا ديگه مریض اورژانس که زياد قابل ذکر نيستن…تا اينکه من و يکی از انترن های زنان تصمیم گرفتيم يه ساعت اف بگيريم و بریم شام بخوريم…حالا به چه بدبختی از رزيدنت آف گرفتم بماند بدو بدو رفتيم و يه چيکن برگر درسته قورت داديم و راه افتاديم قرار بود من ساعت ۹ بيمارستان باشم…۹ و ربع رسيدیم و بدو بدو خودم رفتم اورژانس…اون یکی انترن جراحی اين يه ساعت منو کاور کرده بود و من ديگه نميخواستم بيشتر از ين شرمنده اش بشم…همين که پامو گذاشتم توی اورژانس و کار های مريضا رو کردم ساعت شد يازده…اين ميون يه مريض آوردن که ۷۰ تا ديازپام خورده بود و فرستادنش بيمارستان لقمان من البته دلم ميخواست همون جا ميموند…يازده و ربع بود که  يه مرض رو روی دست آوردن تمام لباسش خونی بود…رزيدنت مسوول ترياژ مريض رو ديد …يه چاقو خورده بود توی فضای بين دنده ای اول طرف چپش…فوری زنگ زدم به رزيدنت و اون يکی اينترن…همه ميدويدن…نيروی انتظامی هم اومده بود و حسابی اورژانس شلوغ شده بود…ميم انترن زنان هم اومده بود و انترن ENT که يه خانوم حدودا ۳۵ ساله است که چند سال توی اورژانس کار کرده بوده…من بيشتر از همه شوکه شده بودم…مريض کاملا هوشيار بود اما بشدت رنگ پريده بود و دست و پاهاش يخ کرده بود…فشارش رو نميتونستم بگیرم و نبض هم نداشت…فورا رگ گرفتن و رينگر زدن براش و خو ن حاضر کردن …يکی از بچه ها سوند گذاشت و رزیدنت که ميخواست چست تيوب بذاره…يه برش ميدن روی ميد آگزيلاری موازی با نیپل…و بعد يه لوله رو ميکنن توی قفسه سينه تا خون تخليه بشه…همينطور خون بود که بيرون ميومد…قبل از اينکه چست تيوب بزنيم مريض ميگفت داره خفه ميشه  همينطور استفراغ ميکرد…بعد از نيم ساعت فشارش ۸ و نيم شده بود و نبضش ۱۰۰ تا بود…حدود ۱۲۰۰ سی سی خون توی چست تيوب اومده بود…رزيدنت ارشد اومد و مريض رو آماده کردن بره اتاق عمل…اگه در ساعت اول بيش از ۱۲۰۰ سی سی يا در عرض سه ساعت هر ساعت ۲۰۰ الی ۳۰۰ سی سی خون از چست تيوب خارج بشه يعنی خونريزی فعالی داره مريض و بايد بره اتاق عمل…گفتن يکی از انترن ها بايد بمونه توی اروژانس من رفتم پيش ارشد و گفتم نميشه يکی جای من بمونه و ما هردو بيايم اتاق عمل؟ که قبول کرد:) انترن  گوش و حلق و بينی دو ساعت جای من اورژانس رو گردوند دستش درد نکنه چقدر موجود نازنينی بود…انترن زنان هم اجازه گرفت و اومد:)) اونم بد تر از من خله:))اما عمل توراکس تا حالا نديده بودم…از فضای بين دنده ای ۳ طرف چپ يه برش در محاذات دنده دادن و رفتن و رسيدن به ريه…پر لخته بود …لخته ها رو خارج کردن و با سرم شستشو دادن شريان اينترنال توراسيک همنيطور خون ازش جت ميکرد بستنش  و اومدن بيرون…انقدر ريه و قلب که زيرش تکون تکون ميخورد خوشگل بود که خدا ميدونه…ساعت ۲ بود که عمل تموم شد…و سه مريض رو برديم بخش چون آی سی يو جا نداشت…واقعا جالبه همچين مريضی رو برديم بخش…و اون يکی انترن تا صبح نقش آی سی يو رو بازی کرد من قرار بود صب مريضو توی مورنينگ معرفی کنم  گفت برو درس بخون…اين وسط همراه اين مريض چاقو خورده هم بود که اونم چاقو خورده بود ولی نيازی به بخيه  نداشت تا به اون برسم و بعد بيام پيش اين يکی مريض و با دکتر جاشو درست کنيم توی بخش ساعت شد ۴…

ساعت ۲ و نيم هم يه مريض اومد که ابروش پاره شده بود يه آقای حدودا ۵۰ ساله که ظاهرش کاملا اديکت بود…خانوم دکتر انترن گوش و … که ديدش گفت اين به سی تی احتياج داره اينو که گفت همراه مريض که يه پسر ۲۰ ساله بود گفت کوری نميبينی سی تی داره؟ و بعد مريض يه حرف وحشتناکی زد که ما هممون سرخ شديم…خانوم دکتر يه دفعه صداشو برد بالا گفت اين آدم بی تربيتو ببرين بيرون چون من نميبينمش…۴ تا بيمارستان رفته بودن و کسی قبولشون نکرده بود…۱۰ نفر هم همراه دنبالش بودن که همه عصبی و در حال فحش دادن بودن…يه دفعه صداشون ميرفت بالا و فحش ميدادن…خانوم دکتر يه تنه رفت بين اون همه آدم و شروع کرد جيغ و داد کردن که مگه اينجا چاله ميدونه که فکر کردين هر جوری حرف بزنين مريضتونو ميبينم برين بيرون…خلاصه نگهبانی اومد و اونم يه سری کتک کاری کرد و به هر زحمتی بود و با زور تهديد که به صدو ده زنگ ميزنيم رفتن بيرون…حتی منی که انقدر مريضارو تحويل ميگيرم هم فکر ميکنم اگه جای خانوم دکتر بودم دلم نميخواست مريضو قبول کنم…اما بالاخره ساعت ۴ رفتم پاويون…دو ساعت خوابيدم و ۶ پا شدم که درس بخونم آخرش هم نرسيدم شوک رو بخونم و هر چی سوال راجع به managmentشوک و مايع درمانی پرسيدن بلد نبودم :( اما روی هم رفته برای اولين مورنينگ زندگيم خوب بود:)همين که صدام مث بزغاله نلرزيد و توی چشم اتندينگ نگاه کردم و با اعتماد بنفس چرت و پرت گفتم خودش کلی بود:))

فکر ميکنم اين بيمارستان خلوت تا حالا همچين کيسی رو به خودش نديده بود:)) ديگه بهم ثابت شده که بد کشيکم يا به قول مامانم ميگه انقدر دوست داری مريض ببينی مريضا هم ميان طرفت:))

صدا کن مرا… دوشنبه، 16 خرداد 1384، ساعت18:11

تنها راه ارتباط برقرار کردن با مريض آی سی يوی من که با لوله  نفس ميکشه و تنها ملاقاتيش اين چند روزه پرسنل سفيد پوش آی سی يو بودن…

کشيک نه چندان شوخ و شنگ جمعه، 20 خرداد 1384، ساعت20:19

يه خانوم ۴۴ ساله داشته از اتوبان رد ميشده که ماشين زده بهش و پرتش کرده…مريض ارتوپديه و نوروسرجری که جراحی هم طبق معمول بايد ويزيتش کنه…معاينه اش ميکنم…شکمت درد نميکنه تنگی نفس نداری…چی شد که تصادف کردی؟ داشتم از اتوبان رد ميشدم که ماشينه خير نديده اومد سبقت بگيره زد بهم…پسرش و دخترش هم تاييد ميکنن که يعنی چه ماشينی بوده…اتاق بغل يه بچه ۵ ساله رو آوردن که ترک موتور بابا جانش نشسته بوده و پرت شده روی آسفالت و سرش خورده به جدول…خونريزی مغزی کرده و افت فشار خون که لاپاراتومی تجسسی شده توی يه بيمارستان ديگه و چيزی توی شکمش پيدا نکردن…ازونجا فرستادنش اينجا بخش مغزو اعصاب بستری بشه…شکمش متسعه…با کاهش سطح هوشياری اومده…مادرش هی داره قربون صدقه اش ميره باباش نشسته کنار تختش…میپرسم چی شده چه جوری تصادف کرده…از ترک موتور افتاده…کلاه نداشت؟ نه…خيلی با خيال راحت و انگار داره در مورد يه امر بديهی حرف ميزنه…صداش ميکنم محمد…محمد…هوشيار نيست…يه وقتا بهوش مياد و بعد دوباره چشماش رو ميبنده…بايد براش NG tube بذارم…( يه لوله که از راه بينی ميذارن تو ی معده مريض تا محتويات معده رو تخليه کنن)…با ترس و لرز لوله رو ميذارم…ميام بيرون عصبانی ام دست خودم نيست باورم نميشه که انقدر مردم راحت با همه چيز برخورد ميکنن…باز ميرم سراغ خانوم اولی…پسر و دخترش هی میپرسن ارتوپد کی مياد…حالش خوب ميشه…ميگم مشکل جراحی نداره…شايد پاهاش شکسته باشه که بايد عکس بگيره…ديگه نميگم ستون مهره ها…خودش هم آه و ناله ميکنه و همش تکرار ميکنه همش تقصير اون ماشينه بود…میپرم وسط حرفش ميگم خوب معلومه کسی که از اتوبان رد ميشه چه بلايی سرش مياد…يعنی نميشد از پل عابری زير گذری چيزی رد بشين… بازم خدا رو شکر که فقط دست و پاتون شکسته…بعد ميرم سراغ بابای پسر ۵ ساله…انقدر مريض های ترومای ناجور ميان که بيخود و بيجهت خودشونو لت و پار کردن که کفری شدم…بچه ۵ ساله اش رو نشونده ترک موتور…با غيض ميگم شما بچه ۵ ساله رو مينشونيد ترک موتور کلاه هم سرش نميذارين؟جوابی نداره که بده همينجوری نگاه ميکنه…

نميدونم چه حسابيه که توی فرهنگ ما بيشتر آدمها مسائل ايمنی رو سوسول بازی ميدونن…اگه کلاه ايمنی اجباری ميشه خودش سرش ميذاره بعد ترک موتورش زن و بچه اش رو مينشونه…یا نميفهمه که کلاه خاصيتش چيه يا اهميتی نداره براش که مورد اولش درست تر بنظر مياد…

مريم دختر ۱۱ ساله است …وقتی توی مورنينگ ریپورت رزيدنت ارشد ميگفت مورد child abuse بنظرم عجيب اومد…پدر و مادر فهميده ای بنظر ميومدن…۱۰ روز پيش درد سمت راست شکم پيدا ميکنه وميره بيمارستان که تشخيص آپانديسيت براش ميذارن اما با رضايت پدرش از بيمارستان مرخص ميشه و ۲ روز بعد با آپانديسيت پرفوره مياد  اورژانس بيمارستان ما و آپاندکتومی میشه…دختر معقوليه کلاس پنجمه و همه امتحاناش رو هم بیست گرفته…پريشب از بيمارستان مرخص شده و ديشب با عفونت زخم اومده بود..من و دکتر اينترن ديگه جراحی ميبينمش و ميگيم بايد منتظر رزيدنت بمونه…يه چند دقيقه ای که ميگذره پدر و مادر بچه شروع ميکنن به داد و بيداد که اين دکتر کجاست…توضيح ميدم که کار داره و الان مياد و مساله بچتون اورژانسی نيست…اما بخرجشون نميره…دلم ميخواد  بگم شما که انقدر به بچتون اهميت ميدين چرا با آپانديسيت بردينش خونه حالا دو دقيقه نميتونين معطل بشين….خانم دکتر ر زيدنت نازنين اومده پايين و سعی ميکنه با ناز و نوازش زخم مريم رو باز کنه اما اون خيلی ميترسه و نميذاره به زخمش دست بزنيم خانوم دکتر پر حوصله و مهربون ميگه مامان بابات رو ميگم بيان پيشت…يه دفعه بابای بچه مياد تو…صداش رو لحن تحکم آميزی ميده و ميگه اروم بگير بشين خانوم دکتر وقت زيادی نداره…ميگم بگو مادرش بياد…اون از در وارد نشده شروع ميکنه که: مريم به اندازه کافی از دستت عذاب کشيدم روزگارمو سياه کردی اين چند روز منو اسير کردی…مريم بغض کرده چشماش پر اشکه ترسيده و هيچی نميگه…ميرم طرف مامان مهربون مستقيم نگاه ميکنم توی چشماش با تحکم ميگم بيرون…شما مثلا اومده بودين بچه رو آروم کنين…هدايتش ميکنم که از اتاق بره بيرون و در رو به روی اون پدر و مادر نازنين ميبندم…با خودم فکر ميکنم اگه اين لباس سفيد تنم نبود…

واليه مريض ۴۲ ساله آی سی يو من ديروز لوله نايش رو در آوردن و بعد از يه هفته تونست حرف بزنه…خيلی کمتر از سنش نشون ميده…حدودا ۳۰ ساله و خيلی مقاومه…مادرشبعد ۱۰ روز اومده بود ملاقاتش…گان تنش کرده بودن و توی آی سی يو راهش داده بودن…نگران مادرش بود…وقتی مادرش رفت به من میگفت مادرم خيلی زن بدبختيه من خیلی عذابش دادم…پول بيمارستان رو کی ميخواد بده…دستای ورم کردش رو ميگيرم توی دستام نميدونم چی بهش بگم….هر کس ديگه ای جای اون بود الان به جز خودش و مريضيش به چيز ديگه ای فکر نميکرد…ميگم نگران مادرت نباش مادر همينه ديگه بايد غصه بچه اش رو بخوره وگرنه که ديگه مادر نميشه…پول بيمارستان هم زياد نميشه بيمه ای اينجا هم بيمارستان دولتيه…انگار يه ذره آروم تر شده…با اينکه يه ذره ضريب هوشیش پايينه اما هميشه سرش پر سواله…در مورد بيماريش میپرسه چرا سرفه ميکنم چرا سوند ميذارين و من سعی ميکنم تا جايی که ميتونم سوالاش رو جواب بدم…شب خانوم دکتر رزيدنت بهم ميگفت مريضت سراغت رو ميگرفت ميگفت بگو صب پيش از رفتن بياد ميخوام ببينمش…خوشحالم که حالش داره خوب ميشه…از امروز ميتونه توی آی سی يو راه بره…شب اول که با اون هایپوتنشن مقاوم به درمان از اتاق عمل آورده بودنش کسی اميدی بهش نداشت…

مريض های افغانی مظلوم ترين و نازنين ترين مريض های دنيان…يه دنيا درد هم که داشته باشن صداشون در نمياد …

توی بخش جراحی انقدر مريضای لت و پار ديدم که دلم گرفته…موتور سواری که زنش رو ترک موتورش نشونده و اگه يه ذره دقت ميکرد الان زنش توی آی سی يو  توی کما نبود…مردمک هاش ديلاته نبود…اگه يه ذره اهميت ميدادن آدم ها اينجوری نميشد…

ببخشيد اگه اين دفعه غر زياد زدم …

خداحافظ… يكشنبه، 22 خرداد 1384، ساعت15:40
واليه  رفت برای هميشهدير شده ۷ و ربعه که ميرسم توی بخشسه تا مريض دارم که هنوز نت براشون نذاشتميکی از بچه ها رو ميبينممیپرسم واليه مريض آی سی يو نرفته بخش؟ ميگه فکر نکنم تا ديروز هنوز آی سی يو بودميرم استيشنآقای فلانی که آبسه پری آنال داشت کجاست؟ مرخص شد خانوم دکترميرم سراغ مریض دومبچه ها ی کشيک ديشب دارن پانسمان ها رو عوض ميکننسلام دکتر کشيک چطور بود؟سر تکون ميدهمريض آی سی يو اکسپاير شدنگاهش ميکنمميخندمشوخی ميکنی دکتر؟ قيافه اش جدی تر ازين حرفاستميگم کدوم مريض آی سی يومگه چند تا مريض داشتيم همون انسداد روده که عمل شده بودواليهانگار دلم ميخواد نشنوم چی ميگههمينجوری نگاهش ميکنمواليه اکسپاير شد؟ اون که حالش خوب بودچرا آخهارست کرد يه ساعت سی پی ارش کرديم بر نگشتهنوز باورم نشده چی میگهبرای مريض نت ميذارمميام بيرونازون يکی انترن میپرسمميبينه من ناراحتم میگه ما نبايد درگيری عاطفی با مريضا پيدا کنيمبغضمو فرو ميدمپيش خودم ميگم راست ميگه ولی چراچرا واليه؟ اون که حالش خوب شده بوداز رزيدنت میپرسمدکتر مريض آی سی يوميگه هپارينش رو دی سی کردن و گفتن راه بره رزيدنت داخلی ديده گفته نوار قلبش مشکل داره بمونه بعد از مشاوره قلب راه برهاون يکی انترن ميگه قلبش تامپوناد کرده بودجی وی پی برجسته داشت هرچی ماساژ ميداديم انگار خون توی قلبش نميرفت با همون چشمای پر از سوالش به من نگاه کرد و گفت اين مريض تخت روبرو چشه؟ از ترک موتور افتاده ضربه مغزی شدهسرشو به ناراحتی تکون داد و با احتياط پرسيد خوب ميشهبا همون صداقت هميشگيم ميگم احتمالش زياد نيستبيچارهو من حواسش رو پرت کردم و گفتم تو نبايد به مريضای ديگه توجه کنی اينجا پر از مريض بد حالهميرم آی سی يوروی تخت واليه يه مريض ديگه خوابيدهميرم سراغ پرونده اشگزارش رزيدنت بيهوشی رو ميخونمبعد از شنيدن کد ۹۹ بيمار انتوبه شد و برای بيمارچشمام رو ميگردونم روی نت و جمله آخر رو ميخونم متاسفانه بعد از ۵۰ دقيقه سی پی آر بيمار فوت شددلم گرفته دلم ميخواد بشينم و يه دل سير گريه کنمنميدونم برای چی اينجوری شدتوی مغزم سعی ميکنم به يه نتيجه ای برسميعنی ميتونه آمبولی به اين وسعت کرده باشه بدون مشکل قلبی عروقی؟ ميشه بخاطر قطع هپارين اينجوری آمبولی کنه؟ پرستارا ميگفتن داشت با ما حرف ميزد که يه دفعه صداش قطع شد و کبود شد و افتادامبولی همچين تابلويی ميده يا تنگی نفس ناگهانی؟نميفهمم رزيدنت ها هم که فقط آدمو پاس ميدن مريض دکتر فلانی بود و من نميدونم و ازين حرفاخانوم دکتر رزيدنت که اومد و قضيه رو فهميد حسابی ناراحت شد براي اولين بار بود که ميديدم سر راند سر رزيدنت سال يک داد ميزنهفقط به اين فکر ميکنم که خودش چيزی نفهميدخيلی حواسش به همه چيز بود خيلی سوال ميکرد خيلی نگران بود و آخر سر هيچی نفهميد و رفتالان راحت راحت خوابيده راحت و بی دغدغهو من دستخط هاش رو نگه ميدارم و هميشه اون صورت نگران و پر از سوالش پس ذهنم ميمونهمیخوام امروز هرچی کتابه رو زيرو رو کنمهر چی ميتونم بخونمهرچی توی پرونده اش بود يادداشت کردمبايد بفهمم مشکل از کجا بوده.اشکام مهلت نميدندلم ميخواست بعد اين همه عذابی که کشيد با پای خودش بره خونه شديگه فرقی نميکنهکاری از دست من برنميادصداش رو ميشنوم همون صدای آروم و آهسته اش که ميخواد بدونه ميخواد بپرسه و ايندفعه من ديگه جوابی براش ندارم…دکتر راست ميگفت من زيادی خودمو درگير مريضام کردم…دکتر راست ميگفت…
ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد:دی دوشنبه، 23 خرداد 1384، ساعت16:17

ديروز حالم خيلی گرفته بود…زيادی خوش بين بودم شايد…امروز کلی باآقای دکتر انترن نازنين صحبت کردم…اون خودش بيشتر از هرکسی جوش مريضا رو ميزنه اما ميگه کارت رو درست انجام بده و غصه چيزهايی رو که دست تو نيست نخور…ياد اين مدت که ميافتم ميبينم من سعی خودمو کردم…دست و پاهاش از بعد عمل ادماتو بود CVP اش هم ۱۵ بود و پايين نميومد و ازون طرف هایپوتنشن…رفتم مشاوره قلب نوشتم و دادم دست رزيدنت قلب يه ذره نگاه عاقل اندر سفيه انداخت چون مريض آلبومينش هم پايين بود و گفت احتمال مشکل قلبی توش نيست…الان که مريض اکسپاير شده از نظر قانونی هم که شده همون مشاوره ای رو که خودم نوشتم و گذاشتم توی پرونده کلی از مسوليت تيم جراحی کم ميکنه البته اگه مشکل زمينه ای قلبی داشته که خدا داند و کسی هم پيگيری نکرد…

اما از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است…بيست و پنج سال پيش ساعت ۶ و نيم صب جمعه در چنين روزی انترن ماه سه بدنيا اومد…نميدونم چقدر جای خوشحالی داره يا ناراحتی ولی اين اتفاق فرخنده افتاد دايی مامانم تعريف ميکرد برام ميگفت وقتی خبر دنيا اومدنت رو به بابا بزرگت دادن  گفت ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد …الان که فکرشو ميکنم ميبينم چه با مسما بوده

در هر حالت يوم الله ۲۳ خرداد رو به ملت حماسه آفرين تبريک ميگم ايشالله که سال خوبی باشه صد سال به اين سالها …راستی شما از رييس جمهورتون چه انتظاراتی دارين؟

آخرين خبر هم اينکه من رای ميدهم…تو رای ميدهی…ما رای ميدهيم…جدی ميخوام رای بدمروز تولدم که ستاره ای بدرخشيد مقداری از جرقه اش به سر من هم اصابت کرد و از اون موقع من متحول شدمو تصميم اکيد گرفتم وظيفه خردادی خودم رو انجام بدم…

بازم يوم الله ۲۳ خرداد رو تبريک ميگم …ديگه نميتونم از خوشحالی حرف بزنم دوستان عزيز زبونم بند اومدهبرکات اين روز مبارک رو از دست ندين تا بعد…

مامور پرونده ای راکد چهارشنبه، 25 خرداد 1384، ساعت11:46

ديروز باز کشيک بودم…کارهای بخش رو که انجام دادم رفتم آی سی يو…يکی از پرستارا رو پيدا کردم که موقع کد خوردن واليه بالای سرش بوده…گفتم واليه …گفت هنوز حرف اونه؟ سر تکون دادم…ميشه بگين چی شد…خودم ياد سريالای پليسی افتادم مامورين پرونده های راکد…داشت با ما حرف ميزد که يه دفعه تاکی کارد شد و بلافاصله برادی کارد شد وقتی کد زديم ضربانش ۴۰ تا شده بود و سيانوزه شده بود…وقتی دکتر ها رسيدن هنوز قلبش ميزد اما مردمکهاش هردو ميدرياتيک شده بود…وقتی سی پی ار رو شروع کردن شکمش متسع شده بود و هی بيشتر و بيشتر بزرگ ميشد…لوله تراشه رو چک کردن ديدن توی تراشه است…معلوم نشد چی شد…اتوپسی ميشه؟ نه خانواده اش رضايت ندادن…اتند ريه داره مريض هارو با انترن ها و رزيدنت ها ويزيت ميکنه…خيلی عصبانيه…شما ها يه پروگرس نوت بلد نيستين بذارين…حالا من بايد برم پزشکی قانونی جواب بدم چون يه نوت تو ی پرونده مريض نيست بجاش جراحی اعصاب نوت کامل گذاشته و نوشته مشاوره داخلی داده شد…ميخوام بپرسم که چه بلايی سر واليه اومده ميدونم زمان مناسبی نيست…به يکی از انترن ها ميگم ميگه نه جوابتو ميده نترس…ميرم جلو..من انترن جراحی هستم مريض تخت…من که يادم نيست خانوم دکتر…همون مريضی که …يادم نيست…شنبه اکسپاير شد…پس احتمالا پزشکی قانونی بايد بريم اونجا بياين سوالتونو بپرسين…ميرم سی سی يو…سلام دکتر…نميدونم منو بجا مياره يا نه…در مورد اون مريضی که توی آی سی يو بود و مشاوره اش رو آوردم خدمتتون…اها…اکسپاير شد…اره ميدونم…ميخواستم ببينم شما آخرين بار مريضو ديدن…ميدونم که روز آخر مشاوره قلب داشته و کسی نيومده ببيندش…پرستار ميگفت دو روز آخر درد قفسه سينه داشته…ظاهرا ناخود آگاه لحنم  تحکم آميزه چون دکتر خودشو جمع و جور ميکنه و ميگه برای چی میپرسين؟ لبخندی ميزنم و ميگم هيچی مريض من بود ميخوام بدونم علت مرگش چی ميتونه باشه…ميگه من روز آخر نديدمش خانوم دکتر فلانی ديدش اما گفتی تاکی کارد شده و بعد برادی کارد شده پس به مشکل قلبی نميخوره چون بايد قبلش آريتمی پيدا ميکرد…احتمالا درد سينه اش بخاطر آمبولی بوده و آمبولی کرده…يعنی بدون هيچ سابقه قلبی يا ترومبوز وريدی؟ ميخوام بگم توی کتاب نوشته آمبولی کشنده توی مريضی که جراحی ماژور داره و هيچ ريسک فاکتوری نداره در حد چند درصده…بله خانوم دکتر ميتونه آمبولی بده…خانوم دکتر رزيدنت قلب رو تا حالا نديدم…سلام ميکنم ميگم خانوم دکتر شما آخرين بار واليه رو ديدن…کدوم مريض؟ همون که انسداد روده بود و شنبه اکسپاير شد…نه…من روز اول ديدم چطور مگه برای چی میپرسين؟ چرا همه انقدر وحشت ميکنن رو نميدونم…هيچی ميخواستم علت مرگش رو بدونم فکر کردم شايد شما روز آخر ديدین …نه من نديدم…ممنون خانوم دکتر…جالبه واقعا هيچ کس نميدونه علت مرگش چی بوده هيچ کس هم روز آةخر نديدتش…توی آخرين نوار قلبش يه تی اينورت داشت توی ليد V3 V4…ديگه چيزی يادم نمياد…رزيدنت جراحی نشسته توی استيشن و داره چونه ميزنه که بچه هاتون کجان…من توی اين هيرو وير میپرسم شما سر سی پی آر واليه بودين…بله…اتساع شکمش بخاطر چی بود…نميدونم…ادامه ميدم که روزی که اکستيوب شد ازش ABG گرفتن و Po2اش رسيده بود به ۵۲ چند بار هم تکرارش کردن باز ۵۲ بود رزيدنت بيهوشی که ديد گفت اين VBG بوده در صورتيکه تا جايی که يادمه O2sat بالای ۸۰ بود…دکتر منو نگاه ميکنه ميگه بله واقعا مريض پيچيده ای بود !…ميگم نميشه يه مورتاليتی کنفرانس بذارين؟ مريضی که اتوپسی نشده رو که نميشه مورتاليتی کنفرانس گذاشت…ميخوام بگم لااقل پرونده اش رو باز خونی ميکرديم…بچه ها دستم ميندازن خوبه تو اتند نشدی پدر همه رو در ميوردی…ميگم ميخوام بدونم …رزيدنت بيهوشی رو هنوز پيدا نکردم…شايد فردا يا روزهای آينده بتونم پيداش کنم…کی بايد جواب سوالای منو بده…واليه حالش خوب شده بود…پرستار آی سی يو ميگه ماردش اومد و فقط گفت چرا ديشب به ما خبر ندادين که فوت شده بعد هم کلی تشکر کرد و گفت ما ميدونستيم که مريضيش خطرناکه و احتمال داره بميره…واليه خيلی تنها بود…دلم براش سوخت…

عجب دنياييه! چهارشنبه، 25 خرداد 1384، ساعت18:0

؛اين عالم بچه ها هم خيلی قشنگه.گاهی وقتا واقعی تراز دنيای ماهاست.رفتم آشغالارو بذارم تو سالن اجتماعات آشغالا.درو باز کردم صدای ۴  , ۵  تا دختر بچه ميومد که با هم سرو کله ميزدن.از پله ها رفتم پايين ديدم که تو باغچه کنار خونه ۱ دختر سياه و يک چشم بادومی و سه تا بلوند دارن با هم جرو بحث ميکنن. دقيق که شدم ديدم يکی از بلوند ها که لپهای خيلی بانمکی هم داشت کاپيتان هواپيماست و بقيه هم مسافرين.خانوم کاپيتان با يه چوبدستی شبانی داشت مسافرارو امر و نهی ميکرد که ما تو يه وضعيت بحرانی هستيم و حتما يکی از شما ها بايد از هواپيما بپره پايين در عين حال بقيه هم گريه زاری که من نميتونم بپرم چون مامانم اجازه نداده بهم يا اينکه بايد برم خونه و غذا بخورم و آنچنان عاجزانه به خلبان نگاه ميکردن و طلب ترحم که من دلم سوخت.انگار که واقعا واقعا تو هواپيما هستن و بايد بپرن پايين و اگه بپرن حرف مامانشونو گوش نکردن!!!محدوده هواپيما هم سنگچين کنار باغچه بود.يه لحظه فکر کردم چقدر جالبه!شايد مسائلی که ما الان تو زندگی اينقدر جوش ميزنيم همينقدر غير واقعين که هواپيمای اين بچه ها و در عين حال برای ما همونقدر مهمن که از هواپيما پريدن بچه ها !!! به شوخی به سياهه که از همه با نمک تر بود و بيشترم ترسيده بود گفتم بيا بپر تو هواپيمای من. انقدر خوشحال شد که انگار از جهنم کشيدمش بيرون و وقتی سوار هواپيمای من شد بقيه شونم تونستن فرود اضطراری کنن و همه نجات يافتن! عجب دنياييه!؛

دوست نازنين من چه قشنگ دنيای بچه ها رو تعريف کرده…ياد بچگی خودم که ميوفتم و وضعيت های مشابهی که پسر داييم ايجاد ميکرد و منو ساعت ها به فکر فرو ميبرد ميبينم چقدر دنيای بچه ها قشنگه صاف و ساده است و پاکه…چقدر همه چيز برای بچه ها جديه در عين اينکه هيچی جدی نيست…و چقدر اين دوست نازنين من قشنگ اين حال و هوا رو تعريف کرده…به همون لطافت و قشنگی دنيای بچه ها…فکر ميکنم کسی که توی اين روزمرگی ها و دنيای سرعت بتونه هنوز صدای جرو بحث بچه ها رو بشنوه و تا آخر قصه باهاشون همراه بشه واقعا زنده است و داره لحظه لحظه زندگی رو زندگی ميکنه…از دوست نازنين خواستم اجازه بده متنشو اينجا بذارم…ازش ممنونم که اين اجازه رو بهم داد…

انتخابات پنجشنبه، 26 خرداد 1384، ساعت23:52

سر ظهره رفتم آرايشگاه يه خانوم چشم آبی اومده و نشسته و داره تند تند انگليسی حرف ميزنه…چشمهام رو بستم راحت لم دادم روی صندلی تا نوبتم برسه و موهام رو کوتاه کنم…يکی از خانوم ها ميگه خبر نگار خارجيه اومده مصاحبه کنه…صدای خانومی که نقش مترجم رو داره  منو از آرامش و سکوت در مياره: کسی هست اينجا که بخواد رای بده؟…انگار يه شوقی همه وجودمو ميگيره مث اونوقتا که هميشه مخالفت ميکردم معلم میپرسيد کسی هست که اعتراضی داشته باشه و من با غرور دستمو بلند ميکردم هميشه حرفی رو ميزدم که فکر ميکردم بقيه جراتش رو ندارن…ازون موقع ها خيلی گذشته و من خيلی خيلی محافظه کار شدم يهو به خودم ميام که صدامو بلند کردم و مث اونوقتا ميگم من ميخوام رای بدم…با همون قدی نوجوونی…همه سر ها به سمت من برميگرده همه يه جوری منو نگاه ميکنن…واقعا ميخوای رای بدی؟ آخه چرا ميخوای به هاشمی رای بدی؟…نگفتم به کی فقط گفتم ميخوام رای بدم…همه انگار هيجان زده شدن مخصوصا که خانوم چشم آبی در نظرشون آدم خيلی مهمی مياد شايد در حد فرشته نجات يا کسی که ميخواد نظراتشونو به همه دنيا مخابره کنه و حقشونو بگيره…شايد اگه چند سال پيش بود سينه سپر ميکردم و ميرفتم با خانوم چشم آبی گفتگوی تمدن ها ميکردم…نظرم رو ميگفتم و از ايرانم با همه بديهاش دفاع ميکردم…سرمو ميگرفتم بالا و ميگفتم هرچی هست کشور خودمه مملکت خودمه بدی داره مال منه و به تو و هيچ کس ديگه ای مربوط نيست…به همون دليلی که همه با تمنا به خانوم خبر نگار نگاه ميکنن من بی ميلم که برم و باهاش حرف بزنم…نه حوصله اش رو دارم نه انگيزه اش رو …و در نهايت هم ميدونم که همون چيز هايی رو مينويسه که دوست داره بنويسه مضافا که مث اون موقع ها نميتونم ار همه چيز دفاع کنم گرچه اگه لازم بشه هنوزم طوری ازين مملکت دفاع ميکنم که مو لای درزش نره …موهام رو کوتاه کردم بی صدا مانتو و روسری رو به تن ميکنم خانوم خبرنگار داره با مسوول آرايشگاه که محو حضور اون شده صحبت ميکنه…راجع به ديه زن و مرد حرف ميزنن و…تا به خودم بيام توی ماشين نشستم ضبط روشنه و موسيقی منو با خودش همراه ميکنه…

و ناتوانی اين دستهای سيمانی سه شنبه، 31 خرداد 1384، ساعت0:54

جمله ای که اين روزها زياد شنيده ميشود: حداقلش اينه که دزد نيست!!! و من زير لب شعر فروغ رو زمزمه ميکنم…و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی ميشود…

با شادی ۲ سال پيش کلاس زبان همکلاس بوديم …فوق ليسانس ژنتيک داره و  برای دکترا بورس گرفته…ميخواد در زمينه قلب دکترا بگيره…بعد مدتها زنگ زده…ميای بريم کنگره قلب؟…خب…دلم براش تنگ شده بهانه خوبيه که ببينمش…چرا که نه…ميدونم که کنگره تازه های قلب بدرد من نميخوره ميخواد با استادای اونجا صحبت کنه ايميلشونو بگيره تا بتونه برای دکترا جا پيدا کنه…ميگه تو هم بيا با من پی اچ دی ژنتيک بگير خيلی رشته خوبيه…آره ميدونم اما من برای چيز ديگه ای اومدم پزشکی …برای مريضهاش برای ارتباط رودررو البته اگه تا آخر انترنی سر حرفم بمونم:))…اما ميدونم که پی اچ دی خوندن روحيه خاصی ميخواد من اگه برم توی اين رشته ها دپرس ميشم…فکر ميکردم با خودم که دوستای قديم چه يه دفعه پيداشون ميشه …شادی حرفهای جالبی ميزنه خيلی پشتکار داره از صبح علی الطلوع ميره ميشينه و به سخنرانيها گوش ميده تا ساعت ۷ شب تا بتونه وسط برنامه ها با يکی دو تا از استادا حرف بزنه…من ۳-۴ ساعتی پيشش رفتم…بهش ميگم از صميم قلب آرزو ميکنم تا آخر تابستون بتونی جا پيدا کنی…با اين تلاشی که ميکنی حتما موفق ميشی…آره اما انقدر مشکلات برام پيش اومده که روی هيچ چيز قطعی فکر نميکنم…چه مشکلاتی؟ و اون تعريف ميکنه که چطور يکی از استادا با لج و لجبازی ميخواسته از دانشگاه اخراجش کنه و کار به وزارت خونه کشيده و اون با دستخط هايی که از استادای ديگه گرفته و دستخط هايی که خود اين استاد برای اذيت کردنش در مورد مطلبی که برای سمينار حاضر کرده بوده داده بوده تونسته بعد مدت زيادی رفتن و اومدن خودش رو تبرئه کنه و در عوض اون استاد رو با منشی اش از دانشگاه اخراج کردن…باورم نميشه يعنی توی اين مملکت همچين چيزی ممکنه؟ پشتش رو صاف ميکنه سرش رو بالا ميگيره و با وقار ميگه حق گرفتنيه…

طبق معمول مريض مالتیپل تروما اومده  اورژانس دستکش به دست گوشی به گردن ميرم سمت استيشن…با عجله میپرسم اين مريض اتاق اول…خانوم دکتر موهاتو کوتاه کردی؟ …متوجه نميشم چی ميگه…بله؟…ياد چتريام ميوفتم که ريخته توی پيشونيم تعجب کردم که حالا چه وقت پرسيدنه با بی ميلی ميگم بله اين مريض اتاق اول فشارش…اون همچنان به من خيره شده خانوم جا افتاده ايه با شيطنت ميگه…ابروهاتم؟ و لبخند همه صورتش رو پر ميکنه…ديگه خنده ام ميگيره…پيش خودم ميگم باز انقدر دير به دير رفتم آرايشگاه که همه شهر خبر دار شدن:)) ميگم بله:)…وای چه ماشالله ناز شدی…ممنون راستی اين مريض اتاق اول فشارش چند بود؟

Advertisements