تیر 1385

و ناتوانی اين دستهای سيمانی شنبه، 3 تير 1385، ساعت19:58

يادت مياد دلهره کنکور رو که داشتم چقدر دلداريم ميدادی ميگفتی تو قبول ميشی… دختر من قبول ميشه تو که انقدر درس ميخونی قبول نشی کی قبول بشه و پشتبندش با همون لحن پر از صميميتت اضافه ميکردی ايشالله که قبول ميشی دکتر ميشی فشار خون منو ميگيری و من ميخنديدم و ميگفتم ايشالله…يادته وقتی رتبه ام رو گرفتم زنگ زدی و پشت تلفن صدات لغزيد و گفتی ديدی گفتم قبول ميشی و من گريه کردم از خوشحالی و از اينکه تو بودی که قربون صدقه ام بری…انترن شدم بی وفا و در حال بدو بدو کم هم ديگرو ميديدیم اما باز تو هر وقت منو ميديدی اون آغوش گرم و مادرانه ات رو باز ميکردی و محکم منو ميگرفتی توی بغلت و ميگفتی قربونت برم دکتر کوچولو و من فشار خونت رو ميگرفتم و ميگفتم هنوز يه ذره بالاست و تو ميخنديدی که عجب دعايی کردم گفتم ايشالله دکتر بشی فشار خون منو بگيری حالا خودم فشار خون گرفتم و من ميخنديدم و حضورت رو شکر ميکردم…چی شد يه دفعه…چی بود اومد سراغت…انصاف نبود بين اين همه درد و مرضی که من ميتونستم برات کاری بکنم رفتی يه مرضی رو گرفتی که هيچ کس نميدونه چيه…يه توده مث قارچ رشد  کرد و رشد کرد توی سرت و تو هی حالت بدتر و بدتر شد…اونم همش توی يه ماه…دعا ميکردم سل باشه دلم ميخواست باور کنم چيزی نيست زود خوب ميشه دلم ميخواست توی اين همه کتاب و تکست بوک که دورم ريخته يه توجيه خوب و مثبت پيدا کنم برای اون ضعف پيشرونده يه طرفه بدنت برای اون حرف زدن سنگينت که ديگه به زحمت شنیده ميشه  و برای اون همه گرافی و ام آر آی که اون توده از تالاموس تا پونز رو  توش پر کرده…اومدم ديدنت…خودم رو خوشگل کردم تا ببینی و ذوقم رو بکنی و دلت وا شه مث اون وقتا انگار نه خانی اومده نه خانی رفته…اومدم ديدنت…نشسته بودی رو تخت با کمک چند تا بالش و کوسن…نگاهت اما بوی مرگ ميداد بوی رفتن …ديگه اون نور اون محبت اون عشق هميشگی توش نبود بی تفاوت و بيرنگ شده بود و من وحشت کردم چشمام پر اشک شد نشستم کنارت و دستای نرم و گوشتالوت رو توی دستم گرفتم…يه پارچه سبز بسته بودی دور دستت…فرشته برات نذر کرده بود…و من ياد بخش خون افتادم…بخش مريض های سرطانی…بخش خون بچه ها بخش خون بزرگسالان…و دلم ريخت…اين دستبند رو بار ها وبارها ديده بودم…دست مريضهايی که ديگه آخر خط بودن…همه سعيم رو کردم که قيافه ام خوشگل باشه قشنگ و باطراوت گفتم زهرا خانوم چطوری…و يکی از همون لبخندای هميشگی رو زدم بدون اينکه بتونم واکنش تورو بين اون لايه اشکی که چشمم رو پر کرده بود ببينم و سرم رو برگردوندم و بغضم رو فرو دادم…ديدی من چقدر ناتوان بودم…ديدی دکتر کوچولوت حتی نميتونه يه حرف اميدوار کننده بهت بزنه ديدی…نشسته بودی و سنگين به روبروت نگاه ميکردی انگار هيچ چيزی رو توی دنيا نميديدی…زير لب به بابا گفتم افسرده شده يه دارويی دوايی…دستم رو فشار دادی چيزی ميخواستی بگی گفتم منم منو نمیشناسی؟ گفتی چرا اسمم رو زير لب تکرار کردی و گفتی دختر عزيزمی…چيزی ميخوای و تو با همون صدای سنگين گفتی من خوب ميشم؟…با خدا دعوام شد چرا بين اين همه درد و مرض يه چيزی تو مايه های گليوم…اونم توموری که اينجوری داره جلو ميره…پرگنوزش به يه ماه نميرسه…خدايا چی ميشد علایم سرطان سينه پيدا ميکرد سرطان معده …يه مدت شيمی درمانی و من يه چيزی داشتم که بهش بگم…ميدونست دارم دروغ ميگم چشما هيچ وقت حقيقت رو پنهان نميکنن…داروهای سل ميخوره اونم برای اينکه همه کاری براش شده باشه…گفتم يه ماه ديگه ايشالله کم کم بهتر ميشی تا اين داروهات اثر کنه…دستاش رو گرفتم توی دستام دلم ميخواست با صدای بلند گريه کنم دلم ميخواست برم توی بغلش و هق هق گريه رو سر بدم…چشمام پر اشک بود…چی از دستم بر مياد جز اينکه برات دعا کنم که اگه قراره اون توده ای که داره بزرگ و بزرگ تر ميشه به رشدش ادامه بده يه اثری روی هوشياريت بذاره…انصاف نيست زجر بکشی و ببينی داره اون توده ذره ذره وجودت رو ميبلعه…تو دلم دعا کردم خدايا اگه قراره خوب نشه حداقل ….نگاه کردم به خواهرم که بی دغدغه نشسته بود و داشت با هيراد بازی ميکرد…تو دلم گفتم خوش بحالت که چيزی از تومور و بدخيمی و پرگنوز نميدونی خوش بحالت که نميدونی چه خبره…خوش بحالت…

و خدايی که در اين نزديکيست… يكشنبه، 11 تير 1385، ساعت18:39

ممنون از همه کسايی که پيغام گذاشتن دلداری دادن اميد دادن و منو خوشحال کردن….اميدوارم هيچ وقت گذارتون به دوا و دکتر و بيمارستان نيوفته

من خوبم اما خيلی خسته م…واضحا آستانه تحريکم اومده پايين…روزشماری ميکنم بخش داخلی تموم بشه…آدم حال خودش خوب نباشه همش هم همه روی اعصابش راه برن از رزيدنت و اتند  گرفته تا استيجر ها که ماشالله يه سری شون ساده ترين اصول اخلاق حرفه ای پزشکی رو هم بلد نيستن يا بلدن و رعايت نميکنن…انقدر پررو و بی ادبن که جلوی اتند از آدم در مورد کارهای مريض  با لحن اتندی سوال ميکنن…سر راند میپرن وسط حرفت و نکاتی رو که توی شرح حال مريضت اشتباه گفتی اصلاح ميکنن  منم که کم نميارم تو روی استيجر خر خون بی تربيت به دوستم گفتم چقدر اين سری استيجر هامون پررو شدن اما اون که از رو نرفت…رزيدنت ها ابيوزت ميکنن پرستار ها ابيوزت ميکنن بهيار و کمک بهيار ابيوزت ميکنن و هيچ کس نيست که ازت حمايت کنه…جز همون دوستای نازنین بخش اورژانس…اون خانوم دکتر ريزه ميزه که تا يه کم دير بر ميگردم پاويون صد دفعه زنگ ميزنه سراغ ميگيره و به زور مياد و منو ميفرسته برم استراحت کنم…اما جو  جو   بديه شايدم من تحملم کم شده…

استخر خالی…من و آب …و آرامشی که در آب و شنا کردن هست…چقدر بهش احتياج دارم برای فکر نکردن برای دور شدن برای جدا شدن از دنيای ديوانه ديوانه ديوانه…هر بار که سرم رو زير آب ميکنم ياد جولی ميوفتم ياد اون انعکاس رنگ آبی روی صورت جولی و  موسيقی آسمانی پرايزنر…و من حالا جولی شدم شنا ميکنم و شنا ميکنم بدون اينکه متوجه گذشت زمان باشم و وقتی چراغهای استخر خاموش ميشه تازه به اثر معجزه آسای آب و عرق ريختن ها و ورزش کردن پی ميبرم…ساعت کار استخر تموم شده…انگار همه خونم پر ميشه از سروتونين…نفس نفس ميزنم و احساس خوبی دارم پر شدم از انرژی…با خودم تکرار ميکنم من به هيچ کس و هيچ چيز توی اين دنيا اجازه نميدم روز های من رو خراب کنه…دنیای من رو خراب کنه…شادی من رو خراب کنه….

ديگه پيش زهرا خانوم نرفتم فقط تلفنی حالش رو میپرسم…براش سيتالوپرام شروع کردن اما سه هفته حداقل طول ميکشه تا اثر کنه اما باز هم بهتر از هيچيه…اختيار defication رو هم از دست داده و اين باز روحيه اش رو بدتر کرده… بدتر از وضع جسميش روحيه شه و اون سوال که مرتب تکرار ميکنه…يعنی من خوب می شم…

دلم يه سفر خارج ميخواد…يه سفر اروپا مثلا…يکی از بچه ها مرخصی گرفته بود که بره دو ماه ايتاليا پيش دوستاش…يه لحظه بهش حسوديم شد…يه محيط ديگه ميخوام يه جايی که برای يه مدت کوتاه هم که شده از اين محيط فاصله بگيرم….

يه چيز خنده دار تعريف کنم از طبابت هام توی يکی از کشيک ها…يه شب حدودای ساعت ۴و نيم صب يه آقای سی و دو سه ساله اومد با کمر درد …انقدر کمردردش زياد بود که داد ميزد از درد…سابقه هرنيشن ديسک رو هم ميداد معاینه عصبيش نکته مثبتی نداشت…اورژانس که بوديم مريض های اينجوری رو بهشون متوکاربامول عضلانی میزدن و مث آب روی آتيش بود…از شانس من داروخونه اون شب متوکاربامول نداشت…منم فوری براش يه شياف ايندومتاسين گذاشتم و ديگه به عقلم نرسيد چيز ديگه ای که شل کننده عضلانی باشه جايگزين متوکاربامول کنم براش ۳ ميليگرم مورفين که حاضر و‌آماده داشتيم زدم اما اون همچنان داد ميزد و سيخ نشسته بود و نمیتونست از درد تکون بخوره….يه دفعه يه چيزی ته ذهنم جرقه زد..يه فکر شيطانی ياد management  رنال کوليک توی بيمارستان فوق تخصصی افتادم که حتما توی کوکتلشون پرومتازين برای مریض ميذاشتن و همون پرومتازين و اثر خواب آلودگی که داشت باعث میشد مريض خيلی اضاع و احوالش بهتر بشه… ۲۵ تا پرومتازين برای اين مريض زدم و اون آقا کم کم دراز کشيد روی تخت و خوابش برد…از فرصت استفاده کردم و پريدم سراغ کتاب…ليست داروهايی که ميشد برای کمردرد  داد رو نگاه کردم همش NSAIDs و شل کننده عضلانی  ديازپام و متوکاربامول  بود و آخرش هم اضافه کرده بود که مخدر ها جايگاهی در درمان ندارن مگر اينکه ناچار به استفاده باشيم خوب چی کار کردم؟ نگاه کردم توی قفسه دارويی و چشمام برق زد… دو تا بروفن ۴۰۰ و يه کلرديازوپوکسايد ۵ ميلی دادم دست همراه مريض و گفتم فعلا که خوابيده اما کم کم بيدار ميشه بمحض اينکه بيدار شد اين داروها رو بهش ميدی بخوره…نيم ساعت سه ربع بعد مريض بيدار شد و هنوز فرصت داد و هوار پيدا نکرده بود که همراهش همون کاری رو که من گفته بودم انجام داد و مريض دوباره خوابش برد:))))))))))))) خيلی پَست شده بودم اونشب…آخر سر حدودای ساعت شيش صب ديازپام وريدی هم براش زدم.. و با اينهمه دارو فقط يه ذره حالش بهتر شده بود…ميدونستم که قرار نيست دردش خوبِ خوب بشه بهش گفتم بايد با اين درد مدارا کنی ممکنه يه هفته هم طول بکشه تا بهتر بشه…ساعت ۷ صب که رزيدنت وسواسی نازنين خانوم دکتر گل اومد مريض ها رو ببينه بهش گفتم که اين مريض بينوا رو سعی کردم تا جايی که ممکنه sedate  اش کنم  خنديد و گفت پس حسابی انداختيش بنده خدارو…کارهايی رو که براش کردم رو بهش گفتم و اون چشماش گرد شد بعد با متانتی مثال زدنی گفت بهتر بود از همون اول ديازپام براش ميزدی هم آرامبخش بود هم شل کننده عضلانی…آخر سر با دستور دارويی! مريض رو مرخص کردم و کلی هم خودش و همراهش از من تشکر کردن…خداييش هم خوب درمانی براش انجام دادم ميگفت  شب تا صب نتونسته از درد پلک روی هم بذاره و با درمانی که من براش کردم يه دو سه ساعتی تخت گرفت خوابيد

سورانو شنبه، 17 تير 1385، ساعت19:58

توی اين سه سالی که وبلاگ مينويسم اين دو هفته اولين باری بود که دلم نميخواست چيزی اينجا بنويسم برعکس همیشه که وقتی دلم از همه جا ميگرفت به اينجا سر ميزدم اين بار اصلا دوست نداشتم بيام اينجا و چيزی بنويسم يا مطلبی بخونم انگار جادو شده بودم:)

بخش غدد با اين همه سر و صدا و ادعاش با اون راند های ۷ صب اتند جذاب ترسناک نازنينش بخش بغايت دودری بود…رزيدنت ها يک از يک دو در تر و يک از يک ابيوز کننده تر…کيس های جالبی داشتيم البته…آديسون…ديابت بی مزه …هیپوگليسمی…کوشينگ…و خنده دارش يا بهتره بگم گريه دارش اين بود که مريض DI رو که ميخواستن تست محروميت از آب براش انجام بدن و بايد ۸ ساعت تشنه ميموند و هر ساعت وزن و SG ادرار و اين حرفا براش چک ميشد رزيدنت های محترم دودره توی اوردر اضافه کرده بودن انترن محترم فيکس شود!!! مث اينکه داره مينويسه Foley Catheter fixation و در نتيجه تا دوست بينوای من از کنار مريض تکون ميخورد پرستار ها زنگ ميزدن درمانگاه که انترن فيکس نيست! دقيقا مث همون که زنگ ميزنن و با لحن مکش مرگمايی ميگن سوند مريض سر جاش فيکس نيست خانوم دکتر واقعا که!

جالبی رزيدنت های غدد اين بود که اصلا صب ها مريض ها رو نميديدن و فقط به اميد انترن بودن…ما هم که عين موجودات دراز گوش هر روز صب ساعت ۷ توی بخش بوديم بلکم زودتر و تند و تند نت ميذاشتيم برای مريض ها…روز آخر بخش من دير تر از همیشه رفتم و وقتی رسيدم راند فلو شروع شده بود ديدم رزيدنت اصلا نميدونه مريض وضعيتش چی بوده…يه چيزايی سر هم کرد و به فلو گفت من فهميدم که اينجوری مريض بينوای من missed  ميشه رفتم و پرونده رو زير و رو کردم و جواب مشاوره ها و سونوگرافی و آزمايشها رو خوندم و دوباره رفتم سراغ رزيدنت و با هم دارو ها رو برای مريض اوردر کرديم…برای من مهم نيست که چقدر سواد داشته باشم يا مث قبلا اصلا از اين که چقدر بيسوادم وحشت نميکنم خوشحالم از اينکه حداقل ياد گرفتم چطور کار های مريضهام رو دنبال کنم و چطوری به مشکلاتشون approach  کنم همين منو ارضا ميکنه…

يه خانوم چاق خوشگل کاشونی با هيپوگليسمی خوابيده بود…توی کاشان fasting test  براش انجام داده بودن و قند ۲۱ ازش detect  شده بود اما انسولين و C-Peptide همزمان توی خلاصه پرونده اش گزارش نشده بود در نتیجه ما مجبور شديم تست ناشتای ۷۲ ساعته رو براش دوباره انجام بديم…مريض چيز هايی که بنفع انسولينوما و هیپوگليسمی داشت يه افزايش وزن در حد ۳۵ کيلو در سال گذشته و ولع به غذاخوردن بود…خودش یه سری علايم رو ذکر ميکرد شامل لرزش دست ها تپش قلب سرگيجه که ميگفت با خوردن غذای شيرين برطرف ميشه…توی اين مدت همه قند هايی که ازش گرفتيم هر دوساعت  بالای ۸۰ بود…روز سوم يه بار همون علايمی رو پيدا کرده بود که ما به حساب هیپوگليسمی گذاشته بوديم اما پرستار کشيک ميگفت بيشتر شبيه حالت های هيستريک بوده تا علايم اتونوم هیپوگليسمی …تست ناشتا که تموم شد مريض يه قند ناشتای ۱۳۶ پيدا کرده بود!…رزيدنت اومده بود مريض رو مرخص کرده بود من که رفتم خلاصه پرونده اش رو بنويسم ديدم اون خانوم خوشگل خوش اخلاق بدجوری عصبانيه…با لهجه قشنگ کاشی ميگفت من از اينجا نمرم …تا دکتر نياد من نبينه من نمرم اينجا که کاری برام نکردن اصلا نفهميدم مريضيم چيه…با شيطنت بهش گفتم چرا کاری برات نکردن پس اون سه روز گشنگی که بهت داديم چی بود اما اون خلقش بيشتر از اين حرفا تنگ بود…بدو بدو رفتم سراغ رزيدنت و گفتم اگه ممکنه برای مریض توضيح بدين تا قانع بشه چرا ترخيص شده خيلی آژيته است بعد هم اضافه کردم به نظر شما بهتر نيست اون روزی که مياد درمانگاه غدد درمانگاه روانپزشکی هم بره که اونم تاييد کرد و رفتم برای خودش هم توضيح دادم که بهتره پيش يه مشاور هم بره و بخير و خوشی قضيه فيصله پيدا کرد…

چقدر مريض manage  کردن تنهايی سخته بيشتر بخاطر اون بار مسووليتی که تا حالا کسی روی دوشمون نذاشته…بخش اورژانس که بودم نميدونم چند تا ولی انقدر مريض ادم پولمونر ديده بودم که از روی general appearance هم ميتونستم مريض رو تشخيص بدم…چند شب پيش که کشيک اورژانس  بودم ساعت ۲ صب يه خانوم ۷۰ ساله با سابقه مشکلات قلبی رو اورژانس تهران آورد که دچار تشديد تنگی نفس شده بود…اورژانسی ها ريه اش رو سمع کرده بودن و رال شنيده بودن و بهش ۶۰ ميليگرم لازيکس زده بودن و اون واضحا حالش بهتر شده بود…من که مريض رو ديدم تاکی پنه داشت اما وضعيتش stable  بود…ريه ها رو که گوش کردم ديدم سه چهارم هر دو طرف داره قل قل ميکنه…درمان ادم پولمونر رو براش شروع کردم…مورفين + TNG drip+ lasix و اکسيژن البته اما جالبيش اين بود که هر چی لازيکس ميزدی انگار نه انگار…حدودای ۲۸۰ ميليگرم لازيکس که گرفت تازه احساس کردم يک سوم فوقانی ريه هاش پاک شده…کم کم داشتم نگران ميشدم تا حالا نديده بودم مريضی انقدر لازيکس بخواد…صب که از اون يکی انترن پرسيدم گفت بالاخره با ۴۸۰ ميلی لازيکس رالش رسيده بوده به قواعد! جل الخالق! 

از بچگی هر وقت کابوس ميبينم دارم از يه معرکه ناجور فرار ميکنم و يه دختر کوچولوی مو فرفری ۳-۴ ساله هم سفت گرفتم توی بغلم…خواهر کوچولوم…و جالبه که با اينکه اون الان برای خودش خانومی شده من هنوز هم توی خواب هام همونجوری ميبينمش و همونجوری زير آوار و آتيش سوزی توی بغلم گرفتمش و دارم فرار ميکنم…باز هم پريشب همين خواب رو ديدم…سفت گرفته بودمت توی بغلم…ميبينی هنوز دختر کوچولوی منی؟

در جستجوی زمان از دست رفته:(((( چهارشنبه، 21 تير 1385، ساعت12:22

ديشب زده بود به سرم که يه مورنينگ خفن امروز بدم و چون آدم مستجاب الدعوه ای هم هستم دو تا مريض فخن برام خوابيد…کلی ذوق کردم که امروز مورنينگ با خودمه و بعد مدتها فراق دوباره ميتونم از خودم مورنينگ در کنم

حالا صب با سلام و صلوات رفتم سالن مورنينگ و اون اتند جوون ترسناک دوست داشتنی هم مث سيخ اومد نشست اونجا و هيچی نشده شروع کرد به غرغر کردن که چرا هيچ کس نيست و ازين حرفا…بعد هم بنده رفتم که پسر ۱۶ ساله با ضعف و خستگی رو معرفی کنم…اما همچين که نگاهم افتاد به اون چشمای روشنی که از شيطنت برق ميزد و صورت جدی چشمتون روز بد نبينه صدام شروع کرد مث بزغاله لرزيدن…انگار در ضمير ناخود آگاهم من بشدت از اين اتند جوون دوست داشتنی حساب ميبرم….بعد يه ذره اوضاع بهتر شد و آخرای شرح حال تقريبا اوضاع به حال عادی برگشت اما حالا اون قيافه جدی و اون خنده ای که پشت اون صورت جدی قايم شده بود مگه ميذاشت من مث آدم شرح حال بگم هر چی میپرسيد اتند گير نازنين من بجای جواب دادن پخی ميزدم زير خنده…سوالای عجيب غريب ميکرد و جملات مضحک ميگفت که هيچ کس خنده اش نميگرفت يا جرات خنديدن نداشت جز من که عين دراز گوش ها همين جوری هر هر توی صورت اتند گير نازنين ميخنديدم … انقدر لبم رو گاز گرفتم و سرم رو انداختم پايين که تا ته سالن همه فهميدن و آخر سر خود اتند نازنين هم طاقت نيورد و نيشش تا بناگوش باز شد:))))) يه پسر ۱۶ ساله بود با خستگی پذيری از ۵ سال پيش…خوب وزن نگرفته بود و بلوغش هم به تاخير افتاده بود توی CBC اش يه Hb=7.4 و RBC=4460000 ,MCH=60 ,Plt=75000 داشت ناخنهای قاشقی سوفل قلبی و معاينه عصبی اش هيچ نکته مثبتی به نفع weakness نداشت…خلاصه آخر سر به اين نتيجه رسيدن که بايد از نظر فقر آهن و تالاسمی مينور بررسی بشه…

اما يه مريض ديگه داشتيم که واقعا کيس خفنی بود و من خييييييييلی دلم ميخواست معرفی بشه و آخر سر هم معرفی نشد يه آقای ۵۵ ساله بود با سابقه ۳۷ ساله IV Drug Abuse!!! که با تب بی اشتهايی درد پهلوها و کمر و هماچوری از ۴ روز پيش مراجعه کرده بود…خودش ميگفت که چهار ساله هرويين رو کنار گذاشته و تحت نطر يه NGO ترک اعتياده خيلی تاکيد داشت که توی به قول خودش  اين ۴ سال و ۱۱ ماه مطلقا مواد مصرف نکرده…من نميدونم چرا بشدت حرفاش رو باور کردم ظاهرش addict  نبود و طوری با جزييات و البته سربلندی از ترک اعتيادش  ياد ميکرد که من با تمام وجود باورش کردم اما بشدت درد داشت و مرتب درخواست مسکن ميکرد و طبعا هيچ کس جز من حرفش رو در مورد ترک اعتياد باور نکرد…توی معاينه من که سوفل نشنیدم ولی رزيدنتمون ميگفت سوفل  ۱ تا ۲ شيشم در LSB شنيده…تندرنس مهره های لومبار داشت + دردر سوپراپوبيک و درد پهلوها…دردش شديد بود طوری که همش راه ميرفت از درد…توی سونوگرافی يه اسپلنومگالی خونده بودن اما توی معاينه چيزی بدست نميخورد توی آزمايش ادرارش هم هماچوری و پروتئين اوری داشت…خيلی دلم ميخواست اين مريض معرفی بشه بشدت دعا ميکردم که معرفی بشه اما رزيدنت ارشد ديشب  صداش رو درنيورد که اتند گير نازنين بهش گير نده…من اگه جای اون بودم به اصرار اين جور مريض ها رو معرفی ميکردم فحش ميخوردم اما دو تا کلمه هم ياد ميگرفتم…شک اول به اندوکارديت بود…علايمش هم با اون توجيه ميشد…هم درد های شکمی اش اگه حالا به يه آمبولی شريانی فکر ميکرديم هم تب و هم هماچوری و پروتئين اوری…من که تا حالا مريض اندوکارديت نديدم ولی رزيدنتمون ميگفت مريض اندوکارديت بايد کاملا بد حال باشه و مريض ما ill  نبود…يه چيز ديگه با توجه به بی اشتهايی تهوع و استفراغ و تغيير رنگ ادرار ميشد به هپاتيت هم فکر کرد…و درد کمر و تب هم که بروسلوز رو مطرح ميکرد…به هر حال مريض بايد اول از همه يه sepsis workup  ميشد چون هيچ سورس مشخصی برای تبش وجود نداشت…حتی آزمايش ادرارش هم پيوری نداشت…ماماااااااان من دوست داشتم اين مريض معرفی بشه  انقدر دوست داشتم که مريض اول رو که معرفی کردم و اتند گير نازنين گفت برين بشينين من همونجا ايستادم و گفت چيه نکنه ميخوای يه مريض ديگه هم معرفی کنی که من يه نگاه به صورت چيف ديشب کردم و بله رو قورت دادم و رفتم با اندوه جانکاهی!!! نشستم سر جام:((((((((((((((((

ماماااااااااااااااااان

بعد تحرير: اه اه اه اه…اه اه…چه انترن های لوسی…اه اه اه اه اه اه….

اميد پنجشنبه، 29 تير 1385، ساعت22:30

۱۰ روز پيش بود که خواب آلوده شده بود رنگ ادرارش تيره شده بود و يه راست برده بودنش اورژانس همون بيمارستانی که من يک ماه انترن اورژانسش بودم…تشخيص معلوم بود هپاتيت دارويی…اونجا داروهای ضد سلش رو قطع کرده بودن يه سی تی اسکن و ام آر آی مجدد گرفته بودن و خاطرشون رو جمع کرده بودن که اين ضايعه به سل نميخوره…چند روزی بود که اومده بود خونه…فرشته ميگفت ادارش بدبو شده و وقتی ميخوابه تنگی نفس پيدا ميکنه…پسر عموم اوردر تلفنی داده بود که بهش نصف قرص لازيکس بدن تا اگه ادم ريه پيدا کرده اوضاع بهتر بشه…پريروز بود که مامانم گفت تب هم کرده و تاکی پنه…گفتم ببرنش بيمارستان…اما اون خودش راضی نبود…گفتم پس من ميرم ديدنش ريه اش رو گوش ميکنم ببنيم واقعا ادم ريه پيدا کرده يا پنومونی کرده …با بابا و خانوم مهندس رفتيم ديدنش…تب داشت و بی حال افتاده بود…وقتی ميخوابيد نفسش تنگ ميشد ريه هاش رو گوش کردم پاک بود…همينطوری داشتم با خودم فکر ميکردم…از فرشته پرسيدم دارو چی ميخوره گفت فقط فنی تويين…

توی راه به بابا ميگفتم که واقعا از خودم نااميد شدم…انقدر بهمون گفتن که با شرح حال و معاينه ميشه ۸۰ درصد به تشخيص رسيد اما من الان همش چشمم دنبال CBC , U/A و CXR است وبدون اونا نميتونم بفهمم مشکل از کجاست…بابا با همون لحن شاهانه اش گفت کی گفته ۸۰ درصد هر کی گفته مزخرف گفته و من خنديدم…

پسر عموم بخاطر اون بوی بد ادرار براش سفترياکسون گذاشته بود 2gr/daily …من با خودم فکر ميکردم کسی که سوند داره رو نبايد آنتی بيوتيک بهش داد مگر اينکه علامت دار بشه  خوب اينم الان يه چيزی تو مايه های يوروسپسيس پيدا کرده….اما تبش قطع نميشد سه روز بود سفتریاکسون گرفته بود و تب داشت…ياد حرف اتند نازنين عفونی افتادم که هميشه ميگفت يوروسپسيس خيلی خوش خيمه زود جواب ميده…پس چی بود علت اين تب های بالا…بابا گفت تبش سانتراله هیپوتالاموس رو درگير کرده …انتظارش رو داشتيم وضعش خوب نيست ممکنه تا صب دووم نياره…دايی از اتند های داخلی خواسته بوده بستريش کنن  وضعيت رو گفته بود و اونا گفته بودن اين مريضی که شما ميگين ICU admission لازم داره و ما هم آی سی يو نداريم….نميدونم چی شد که يهو به ذهنم رسيد براش کورتون بزنن چه طوره و یه دفعه يه چيزی پس ذهنم جرقه زد و روشن شد…اون از اول بيماريش به توصيه يکی از پزشکای نورولوژيست روزی ۸ ميليگرم دگزامتازون گرفته بود و يادم اومد که فرشته گفته بود الان فقط فنی تويين ميگيره…ياد مامان بزرگم افتادم…دو سال پيش که بعد ۶ ماه کورتون گرفتن وقتی دوز کورتونش از ۲۰ ميليگرم پايين تر رفت يه دفعه تب کرد و تنگی نفس پيدا کرد…مامان که حواسش چهار چشمی بهش بود پاش رو کرده بود توی يه کفش که مامان رفته توی نارسايی آدرنال…ما همه فکر ميکرديم پنومونی باشه ووقتی کورتونش رو بالا برديم همه علايم برطرف شد…يادم اومد سطر کتاب رو که از دلايل SIRS غير عفونی نارسايی آدرناله…زنگ زدم به فرشته…يه هفته بود که دگزا نگرفته بود…گفتم فوری يه ۸ ميليگرم براش بزنين…صب فرشته زنگ زد…تنگی نفس زهرا خانوم برطرف شده بود تبش هم پايين اومده بود…۸ ميليگرم ديگه دگزا براش زدن و اون کاملا علايمش از بين رفت…خودم هم باورم نميشد…يوروسپسيس و درگيری هیپوتالاموس همه از ذهنم پاک شد…خوشحال بودم که بالاخره تونستم يه کاری براش بکنم…اينکه تبش قطع شد و حال عموميش بهتر شد برام يه دنيا ارزش داشت…ميخواستم بهش بگم ديدی بالاخره دکتر کوچولو به يه درديت خورد…

Advertisements