تیر 1383

تير داغ دوستداشتنی چهارشنبه، 3 تير 1383، ساعت20:56

عجب گرمای نفس گيری شده ولی با اين همه من اين فصل داغ رو به هر فصلی ترجيح ميدم…زندگی از سر و روش ميباره…

اين ماه ماه امتحانه…ماه درس خوندن…عجيب دوس دارم اينجوری درس خوندن رو… بخش خون هستيم…فقط درمونگاهه…تک و توک مريض مياد و ميره…ديگه نه راندی هست نه پروگس نوتی…همه چيز فراهمه برای درس خوندن…

خوشحالم …محمد حالش خيلی بهتر شده…بخش گوارش که بودم محمد شش ماهه مريضم بود با تشخيص سنديفر سيندروم که يه جور برگشت محتويات معده است به مری و انقدر شديده که بچه موقع شير خوردن سرش رو به عقب ميکشه و بدنش حالت کمانی پيدا ميکنه…با وجود همچين ريفلاکس شديد همش ميخنديد…حسابی تپل مپلم بود…مادرش هم خيلی ناز بود از مامانايی که خيلی به فکر بچشونن خيلی زود هم اصطلاح های پزشکی رو ياد ميگرفت و استفاده ميکرد صبح ها که ميرفتم حالش رو بپرسم ميگفت انقدر سی سی ديشب شير گاواژ کردم انقدر لاواژ شد سيانوزه شدو…از ۴شنبه هفته پيش محمد حسابی بی حال شده بود و تب بالايی پيدا کرده بود و خلاصه يه سپسيس حسابی پيدا کرده بود…مامانش ميگفت پرستاری که اومده از سرش رگ  بگيره سوزن رو همون جايی زده بوده که دفعه قبل خونگيری شده بوده و زخم بوده…خيلی وضعيت اسفناکی بود…مامانش بيقراری ميکرد محمد هم آروم چشماشو بسته بود و خوابيده بود حتی گريه هم نميکرد…با اون رزيدنت بيسواد بی مسووليتی که داشتيم همش ميترسيدم که يه طوريش بشه…بعد منتقل شد به آی سی يو…هر روز بهش سر ميزدم…ديروز که رفتم ديدمش حالش خيلی بهتر بود اکسيژنش قطع شده بود و آروم خوابيده بود…مامانش بيرون در ايستاده بود…رنگ پريده و بيحال…گفتم حالش خوب شده:) گفت آره توی ليست عمله…گفتم شما خودتونو دارين از بين ميبرين…بايد يه کم بخوابين…اينجوری مريض ميشينا…گفت محمد خوب بشه ديگه هيچی مهم نيست…بعدم کلی از من تشکر کرد! تو دلم گفتم من که جز تماشاچی بودن کاری نکردم…خوشحالم که دوباره اون صورت دوست داشتنی از خنده پر ميشه…خيلی خيلی خوشحالم…

فوتبال عحب مارو پابند خودش کرده اين روزا…نميدونم چه حسيه توی اين فوتبال ديدنها که انقدر قشنگش ميکنه…با وجود اينکه طرفدار هيچ تيمی نيستم اما شايد به ياد اون دورانی که همه چيز جذاب بود همه چيز خارق العاده بود باز هم ميشينم همراه بابا و خواهرم و ميبينم و حرص ميخورم و میپرم بالا پايين…هميشه بهانه های با هم بودن رو دوست داشتم…اين بازيهای ملتها هم يکی از اوناست…

يک انسان دوستداشتنی جمعه، 5 تير 1383، ساعت1:20

بالاخره بعد ۸ سال معلم عزيز ويولونم رو ديدم…نميدونم چرا انقدر استرس داشتم…همش فکر ميکردم منو ميشناسه يا نه…هميشه برای ديدن آدمها مضطرب ميشم…البته الان خيلی وضع خوب شده چون ديگه در حد يه فکره که مياد توی سرم و ميره…قبلا برای ديدن هر آدم جديدی دست و پام يخ ميکرد ضربان قلبم ميرفت بالا و خلاصه حسابی حالم خراب ميشد الان ديگه اينجوری نميشم فقط يه ذره خجالت ميکشم همين:)…اما امروز دوباره همونجوری شده بودم انقدر در عالم خودم غرق بودم که يکی از دوستام که زنگ زد گوشی رو خاموش کردم بعد خودم مات و متحير به گوشی خاموش نگاه کردم و دوباره روشنش کردم…با خودم گفتم دختر عجب موجود مسخره ای شدی خوبه ميخوای معلمتو ببينی و انقدر دست و پاتو گم کردی…بالاخره با ترس و لرز رفتم پشت در کلاس…همش فکر ميکردم يعنی منو ميشناسه؟ تو همين عوالم بودم که در باز شد و يه هيبت آشنا جلوم ظاهر شد…فقط موهاش يه دست سفيد شده بود و يه ريش پرفسوری جو گندمی هم داشت…تا منو ديد چشماش برق زد…گفت چطوری دختر جون؟ بعد رو کرد به خانوم منشی و گفت يه وقتا مزه اينکه شاگرد آدم بعد ۱۰ سال! ( يه ذره زياد گفت:)‌)‌بياد سراغ آدم و ببيندش از اينکه شاگرد آدم سوليست بشه بيشتره! بعدم گفت که مامانش اينجوريه و باباش اونجوريه و خودش هم خانوم دکتر شده…همه اين حرفا رو که ميزد فقط تماشاش ميکردم همون معلم نازنين دوست داشتنی ام رو…بعد رفتيم توی کلاس…شروع کرد به گفتن و گفتن…جالب بود که خيلی از حرفاش همون حرفايی بود که من ۱۵ ساله رو يه وقت مسحور خودش کرده بود…نگاهش ميکردم و با خودم فکر ميکردم که اين آدمی که الان نشسته جلوم و داره يه ريز حرف ميزنه يکی از غول های دوره نوجوانی من بوده…يه الگوی تمام عيار…خوشحالم که اون موقع همچين آدمهايی الگو های زندگيم بودن:)يادمه همون موقع تازه ازدواج کرده بود و خانومش اينترن بود…غر ميزد ميگفت خانومم ديشب کشيک بوده من مجبور شدم همه ظرفا رو بشورم و خونه رو تمييز کنم:)) الان يه دختر ۷ ساله داره…آخی چه زود ميگذره…بهش گفتم من ۱۸ سالگی يه مدت پيش آقای فلانی ميرفتم…دفعه اولی که منو ديد گفت ساز و بردار و بزن…منم بعد سه سال که دست به ساز نزده بودم برداشتم و زدم…فوری گفت معلمت کی بوده؟ تو خيلی نت ها رو تمييز ميزنی…اينو که بهش گفتم گل از گلش شکفت…ميدونستم خوشحال ميشه…ديگه بعد اين همه سال سرو کله زدن با جماعت هنرمند دستم اومده که چی بايد گفت تا خوشحال بشن…جماعت دوست داشتنی هنر مند…گفتم هيچ وقت يادم نميره که يه هفته منو ميفرستادين لا دست باز تمرين کنم…از آرشه کشيدن گرفتن تا طرز ايستادن و همه چيز رو با وسواس هرچه تمام تر بهم ياد دادين…کلی خوشحال شد…از ستاره پسيانی پرسيدم گفت اونم ديگه ويولن نميزنه…از گلمر و پرديس پرسيدم ديدم همه ول کردن و رفتن…فقط آيدا ويولونيست شده بود…همون دختر کوچولويی که آرشه توی دستای کوچولوش مثل موج حرکت ميکرد…با خودم ميگفتم بزرگ شدی دختر جون…بزرگ… خيلی خيلی بزرگ…از الگوهای نوجوانيت بزرگ تر شدی…ازون خدايان دست نيافتنی…خاصيت نوجوانيه که همه چيزو اغراق شده ببينه…همه آدمها رو همه حس ها رو…خيلی خوشحالم که ديدمت معلم عزيزم…هنوزم که ويولون دست ميگيرم صدات توی گوشمه…حرفات مثالهات…هنوزم بعد اينهمه سال تمرين نکردن اگه ساز دستم بگيرم از خيلی های ديگه قشنگ تر صداش رو در ميارم و اينا همه بخاطر صبر و حوصله تو  بوده معلم ايده آليست من…

پيروزی اراده! سه شنبه، 9 تير 1383، ساعت21:29

يه چيزی در وجود متاسفانه خيلی ازآدمها هست که من اصلا نميتونم هضمش کنم…اينکه به خودشون حق ميدن هرطوری که دوست دارن و از دريچه چشم خودشون در مورد ديگران قضاوت کنن بدون اينکه شرايط اون کسی رو که در موردش با اين قاطعيت نظر ميدن در نظر بگيرن…شايد بهتره بگيم چون فکر ميکنن که همه چيز در عهده بشره اين حق رو بخودشون ميدن هرچند ثابت شده همين آدمها در شرايط مشابه که قرار ميگيرن صد مرتبه رفتار ناهنجار تری از خودشون بروز ميدن…اما وقتی اين مساله رو وارد پزشکی ميکنی ديگه يه جوری چندش آور ميشه…پزشکی که به خودش حق بده به بيمارش به چشم يک case نگاه کنه و لذت ببره حال من يکی رو بهم ميزنه و متاسفانه در برخورد با همچيتن افرادی نميتونم خودمو کنترل کنم و چيزی نگم…چند روز پيش توی درمانگاه خون بوديم که يه دختر ۲۳ ساله تالاسمی مينور اومده بود برای چکاب …قيافه سرو ساده ای داشت…ابروهای پر پشت دست نخورده اما با آرايش خاص دختر های نوجوون…صورتی که غرق در پودر بود و خط چشمهای سياه درشت…موهاش رو هم بافته بود و انقدر بلند بود که تا کمرش ميرسيد…خانوم دکتر اينترن که اومد معاينه اش کنه ـ قيافه اينترن محترم رو بهتره که توصيف نکنم و نگم از کدوم دانشگاه مهمان شده بود ـ بهر حال خانوم دکتر وسط مثلا سمع ريه مريض ازش پرسيد چه موهای قشنگی داری توی خيابون مزاحمت نميشن؟دخترخانوم گل از گلش شکفت و گفت چرا انقدر دختر ها و پسرا موهامو ميکشن و متلک ميگن که نگو…خانوم دکتر هم يه لبخند معنی داری زد و ادامه داد که ببينم زياد با تلفن صحبت نميکنی؟با تعجب پرسيد چطور؟گفت همينجوری…گفت چرا بعد يه لبخند زد…خانوم دکتر باز پرسيد اطرافيانت چی اونا نميگن انقدر با تلفن حرف نزن؟  گفت نه! بعد که ظاهرا مصاحبه خانوم دکتر تموم شد و دختر خانوم رفت با حالت پيروزمندانه رو کرد به ما و گفت ديدن  يک مورد مانيک بود!!!hypersexual!!! ديدین همش ذوق ميکرد که پسرا بهش توجه ميکنن!!!و با تلفن هم زياد حرف ميزد…خيلی خودمو کنترل کردم که چيزی نگم اما تا از اتاق رفت بيرون به بچه ها که همه در عجب اين تشخيص بودن گفتم اين خانوم دکتر تو عمرش حتما يه مريض مانيک هم نديده…چهار تا خط توی يه کتاب خونده و به خودش اجازه داده که به همين راحتی بر چسب بزنه…کدوم دختری توی اين سن و سال پيدا ميشه که از توجه جنس مخالف بدش بياد کدوم دختريه که زياد با تلفن صحبت نکنه…پيش خودم گفتم حالا گيريم مانيک بود چه دليلی داشت کسی که برای تالاسمی اومده تو مانيک بودنش رو با اون لحن پيروز مندانه اعلام کنی…به خودش مربوط بود…تازه به خودشم که نگفتی…لابد خانوم دکتر فکر کرده که دربری بودن از اختلالات روانی هم  اراده نقش مهمی بازی ميکنه! 

ببخشيد که جوش اوردم

راشومون شنبه، 13 تير 1383، ساعت1:34

راشومون فيلمی متفاوت از امپراطور سينماست.به نظر من برگمانی ترين فيلم کوروساوا .روايتی بدون تاريخ مصرف.در راشومون روايت قتلی را از زبان ۴ نفر ميشنويم در اولين صحنه فيلم دروازه ای قرن يازدهمی را ميبينيم  و  ۳ مرد که از هجوم باران سيل آسا به زير آن پناه گرفته اند…يک راهب يک مرد عامی و يک هيزم شکن.هيزم شکن داستانی را روايت ميکند.که روزی که در جنگل قدم ميزده جسد مردی را پيدا ميکند که با شمشير به قتل رسيده است و باديدن جسد به اداره پليس ميرود و موضوع را اطلاع ميدهد.بدنبال آن داستان را از زبان مرد راهزنی ( با بازی فوق العاده توشيرو ميفونه) ميشنويم که توسط پليس به جرم قتل آن مرد و تجاوز به همسرش دستگير شده است.مرد  راهزن داستان را اين طور تعريف ميکند: هنگام عبور از جنگل روی سبزه ها به خواب ميرود و گذر  نسيمی او را بيدار ميکند که همان نسيم تور صورت زنی جوان و زيبا را هم کنار ميزند و از همان جا مرد راهزن به فکر تصاحب زن می افتد.او مرد را به فريب در گوشه ای ديگر به درختی ميبندد و زنش را به بهانه مارگزيدگی همسرش به همان جا ميکشاند و جلوی چشمان همسرش به او تجاوز ميکند.مردراهزن ميان خنده های عصبی کننده اش که نشان از افتخار به انجام چنين عملی دارد چنين ادامه ميدهد که ميخواستم بدون درگيری دنبال کار خودم بروم تا اينکه زن به اصرار از من خواست تا برای اعاده حيثيت او شوهرش را بکشم.داستان دوم از زبان زن است.داستان او از بعد از صحنه تجاوز شروع ميشود.اين طور روايت ميکند که بعد از رفتن مرد ولگرد او به سمت شوهرش رفته و خود را در آغوش او می اندازد اما مرد با نگاهی سرد و شماتت آميز گويی میپرسد که چرا براحتی تسليم مرد راهزن شده است.زن آنقدر دگرگون ميشود که از حال ميرود و وقتی به هوش می آيد خنجرش را در سينه شوهرش ميابد.داستان سوم را اينبار از زبان مرد میشنويم از طريق احضار کننده روح.او اينطور داستان را تعريف ميکند که بعد از تجاوز زن از مرد ولگرد ميخواهد که او را با خود ببرد و همسرش را نيز بکشد و در مقابل اين درخواست مرد راهزن عصبانی ميشود و ميرود و زن نيز ميگريزد و مرد که تنها مانده با خنجر همسرش خودش را ميکشد.هر سه اين داستان ها در حضور مرد هيزم شکن و راهب در مقر پليس تعريف شده است حال آنکه بازگويی آنها در داستان اول بر عهده هيزم شکن و  در داستان دوم بر عهده راهب است.اما کسی که داستان ها را گوش ميکند مرد عامی است.داستان آخر را از زبان هيزم شکن ميشنويم که اعتراف ميکند تمام جريان را از نزديک ديده است و خنجر زن را که در سينه مرد بوده  دزديده است.او اينطور تعريف ميکند که بعد از تجاوز مرد راهزن با تهديد از زن ميخواهد که همسرش شود از طرفی زن شيون کنان ميگويد که تصمیم گرفتن کاری مردانه است و اين شوهر اوست که بايد تصميم بگيرد.شوهر زن با نگاهی منجمد به راهزن ميگويد که حاضر نيست با زنی که با دو نفر همخوابه شده است زندگی کند و ازاو ميخواهد که همسرش را با خود ببرد. اما زن در اين ميان به هر دو ميگويد که ترسويی بيش نيستند و گرنه برای تصاحب او با هم ميجنگيدند. آندو به اکراه نبرد را میپذيرند و در اين ميان مرد با شمشير مرد ولگرد به قتل ميرسد و زن نيز از مخمصه ميگريزد.در پايان داستان باران بند آمده است و مرد عامی در حال دزديدن لباس های بچه ای سر راهی توسط راهب و هيزم شکن دستگير ميشود.اما مرد عامی به هيزم شکن ميگويد که اين  تو  هستی که دم از راستی و درستی ميزنی تو که به پليس دروغ گفتی و خنجر را دزديدی؟ راهب در اين ميانه بچه را در آغوش ميگيرد هيزم شکن از راهب ميخواهد که بچه را به او بدهد و راهب که اعتمادش از همه سلب شده در پاسخ ميگويد: ميخواهی اين ته مانده را هم تو برداری؟بعد با ديدن چهره هيزم شکن پشيمان ميشود و ميگويد که حرف بدی زده است هيزم شکن ميگويد من ۶ تا بچه دارم با اضافه شدن اين يکی زندگيم از اين که هست سخت تر نميشود.راهب ميگويد به خاطر تو فکر ميکنم ميتوانم ايمانم را به بشر حفظ کنم….داستان با رفتن هيزم شکن که بچه را به همراه خود ميبرد تمام ميشود.

در اينجا ۴ داستان متفاوت  روايت ميشود که به هم ربطی ندارند شايد تنها قتل و تجاوز در آنها مشترک باشد.**«کوروساوا اين فيلم را از روی دو داستان از صد و چند داستان آکوتا گاوا نويسنده صاحب سبک و نا متعارف ژاپنی اقتباس کرده است.که نام فيلم را هم از داستان اول به نام راشومون گرفته است.داستان دوم جنگل نام دارد که ابتدا با شهادت يک هيزم شکن در مقابل پليس شروع ميشود.بعد شهادت های مختلف ديگری داريم: شهادت راهب , مامور پليس , پيرزنی که مادر دختری از آب در ميايد که مورد تجاوز راهزن قرار گرفته, خود راهزن, خود دختر, روح مرد مقتول توسط يک احضار کننده ارواح و نتيجه گيری هم در کار نيست. خواننده داستان ميماند و هفت جور شهادت به او هيچ نشانه ای ارائه نميشود که چگونه فکر کند. نکته مود نظر آکوتاگاوا ساده است اين که حقيقت نسبی است و نتيجه داستان هم اين است که اصلا حقيقتی وجود ندارد. مهم ترين چيزی که کوروساوا به داستان اضافه کرده به جز نوزاد سر راهی در فصل آخر معرفی شخصيت مرد روستايی است يک مرد بدگمان ولی کنجکاو که سوال ها و ناباور ی هايش مثل تفسيری بر تمام روايت های مختلف داستان عمل ميکند.او تنها کسی است که در گير ماجرا نيست.

آدم شک ميکند که کوروساوا در اين فيلم يا هر فيلم ديگرش شيفته حقيقت عينی بوده باشد چون هميشه به چرايی ماجرا فقط اشاره شده است. کوروساوا در هيچ کدام از فيلم هايش ذره ای هم به چرايی ماجرا توجه ندارد بلکه در عوض هميشه چگونگی برايش مهم است.اين خودش سرنخی است. مطرح کردن حقيقت عينی در حقيقت چيز جالب توجهی نيست. اگر حقيقتی که دنبالش ميگرديم ذهنی شود ديگر کسی دروغ نميگويد و روايت ها شدیدا ناسازگار ميشوند. حقيقت برای هر کس جلوه ای متفاوت دارد. اين يکی از مضمون ها و شايد مضمون اصلی فيلم باشد. هيچ کس راهب , هيزم شکن ,شوهر, راهزن , احضار کننده ارواح دروغ نگفته است. همه شان داستان را آن طور تعريف کرده اند که ديده اند آن طور که باور کرده اند و همه شان راست گفته اند. پس کوروساوا حقيقت را زير سوال نميبرد واقعيت را زير سوال ميبرد.

فيلم درباره يک تجاوز است ولی بيش از آن در باره واقعيت اين حوادث است. دقيق تر بگوييم درباره چيزی است که اين پنج نفر فکر ميکنندواقعيت است. چگونگی يک اتفاق شايد چيزی راجع به خود آن را نشان ندهد ولی بی شک چيز هايی را راجع به کسانی که در آن اتفاق و چگونگی آن دخالت داشته اند روشن ميکند.پنج نفر يک واقعه را تفسير ميکنند و هرکدام از اين تفسير ها با بقيه متفاوت است چون در گفتن و باز گفتن ها آدم ها نه آن واقعيت بلکه خودشان را آشکار ميکنند. به همان دليل کوروساوا توانسته طرح داستانی را رها کند تا جايی که همين طور حل نشده و پا در هوا بماند .و همين که اين مشکل حل نشده باقی مانده خودش يکی از معانی فيلم است.«**

راشومون برای من که سينمای اخلاق گرا و غول آسای کوروساوا را ميشناختم به شدت غير منتظره بود. فيلمی با حداقل  تعداد بازيگران و دکور ها بدون سياهی لشکر .فيلمی که زمان و مکان ندارد ميتوانست در هر زمان و در هر فرهنگی اتفاق افتاده باشد.نتيجه گيری نميکند. پند نميدهد قضاوت نميکند. از راهزن متنفر نميشويم و احساس ترحمی به زن و همدردی با شوهر نداريم. وقایعی پشت هم تعريف ميشوند و تفکر های پشت آنها باز گو ميشوند. و آخر سر باز هم اين فيلم مثل ديگر فيلم های کوروساوا با اميد پايان ميابد . اميد به اينکه هنوز هستند کسانی که خوبی کنند چنان که هيزم شکن که در اين که قاتل مرد بوده است يا نه  هنوز شک داريم کودک سر راهی را در آغوش ميگیرد و پناه ميدهد.

**از کتاب فيلم های آکيرا کوروساوا نوشته دانلد ريچی

سورنا منتقد ميشود:) پنجشنبه، 18 تير 1383، ساعت3:19

بعد دو ماه ديروز رفتم شهر کتاب…هنوز هم با اينکه جو اش اذيتم ميکنه اما سر زدن به شهر کتاب بهم آرامش ميده…برای خريدن ماژيک رفته بودم:) خودم رو جريمه کردم که تا وقتی چند فقره از کتاب های نمايشگاه رو نخوندم حق کتاب خريدن ندارم اما خوب سر زدن و ديد زدن کتاب های جديد و کتاب های وسوسه کننده قفسه نقد وهنر که اشکالی نداشت نه؟ اما رفتن همانا و ده تومن کتاب خريدن همان: کتاب مفاهيم نقد فيلم مجيد اسلامی رو که ديدم نتونستم هيچ جوره به نفس اماره غلبه کنم…جديدا که ميخوام درباره يه فيلم بنويسم خودم ميدونم که جز حسی که از فيلم گرفتم و چند تا لغتی که از اين ور و اونور در مورد داستانش خوندم کلمه بيشتری نميتونم بنويسم…هميشه دوست داشتم بتونم يه فيلم رو درست و حسابی نقد کنم چند دفعه هم وسوسه شده بودم که برم کلاس های نقد فيلم ثبت نام کنم ولی هميشه ترس از اينکه با ياد گرفتن اصول نقد ديدم به فيلم ها عوض بشه و زاويه دار بشه  و ديگه از فيلم لذت نبرم جراتش رو بهم نميداد….بعد از گذروندن کلاس نقد عکس  و ديدن تعداد زيادی فيلم به اين نتيجه رسيدم که اين قضايا ربطی بهم نداره…چون اصول رو همه ميدونن ولی باز هم نقد منتقدين مختلف با هم فرق ميکنه…من که نميخوام منتقد بشم ولی برای دل خودم هم که شده دوست دارم بتونم با يه ديد ديگه به فيلم ها نگاه کنم…کلا برای نقد فيلم يا هر اثر هنری جدا از دونستن اصول کلی اون حيطه احتياج به ديد وسيعی در همه زمينه ها اعم از تاريخ و جغرافيا و سياست واوضاع اجتماعی و غيره وغيره هست…و به همين دليل به نظر من  منتقدين جز قابل احترام ترين اقشارن البته اونايی که فيلم ساز های شکست خورده نيستن!:) کتاب رو که گرفتم مقدمه کوتاهش رو خوندم آقای اسلامی نوشته بودن که در مملکت ما متاسفانه بيشتر نقد هايی که بر فيلم ها ميشه نقد تماتيکه و کسی به فرم و ساختار فيلم توجه نميکنه…در اين کتاب نقد نئو فرماليستی بحث شده و مثال هايی هم آورده شده…داشتم فکر ميکردم واقعا بيشتر نقد هايی که توی مجله فيلم آدم ميخونه يا همون بيان احساسات جناب منتقده مثل نقد های آقای طالبی نژاد يا اينکه نقد محتواييه…يعنی زياد برای فيلم فرقی با کتاب قائل نميشن…محتوی رو نقد ميکنن…حالا خدا ميدونه که کی فرصت کنم بشينم و اين کتاب رو بخونم اما من وقتی به يه چيزی گير ميدم معمولا تا ته قضيه رو در نيارم ول کن نيستم مثل پارسال که همش سوررئاليسم بود ولا غير!:)

دنبال کتاب جديد نشر ماکان هم رفتم که موجود نبود…رويکردهايی به نظريه اجرا ـ گرچه بنده در اين زمينه هم صفر کيلومتر هستم ـ ولی قطعا کتاب جالبی بايد باشه…بدی کار من اينه که تا يه سوال برام پيش نياد نميرم يه کتاب رو بخونم توی درس خوندنم هم همينطوره اگه يه مساله ای برام سوال بشه ميرم ميخونم وگرنه که هيچی!

ديدن دو تا آدمی که مدت هاست به آخر خط رسيدن و هر دو تاشون دارن بخاطر يه درد مزمن از پا در ميان خيلی غم انگيزه  شايد  حتی غم انگيز  نتونه همه اون احساسی  رو که به آدم دست ميده  بيان کنه و بدتر از اون اينه که اين دو تا آدم پدر و مادر خودت باشن…نميتونم بگم که ميفهمم که اون چی ميکشه چطور با اين قضيه پدر و مادرش کنار مياد فقط ميتونم بهش بگم که چقدر از اين بابت براش متاسفم و پا به پاش اشک بريزم…الان ديگه مطمئن شدم که مهمترين اتفاق زندگی هر آدمی ازدواجه…اگه نقصی توی اين ازدواج باشه هر دو نفر نابود ميشن..انقدر دغدغه های فکری و فشار های اين زندگی زياد ميشه که هر دو تا خورد ميشن و هيچ کار ديگه ای هم ازشون بر نمياد   به يه جور افسردگی مزمن و کشنده تبديل ميشه…شايد توی مملکت ما که به سادگی پدر و مادر ها طلاق نميگيرن  و ميشينن بخاطر بچه هاشون و حرف  مردم و وجدانشون که واقعا نميدونم چقدر درسته اين قضيه خيلی وخيم تر و بدتر باشه…

دلم تنگ شده… سه شنبه، 23 تير 1383، ساعت2:39

دلم تنگ شده…برای دوستام…دور… نزديک…برای سحر…برای اون ديدار يه روزه هميشه قشنگ…برای نيلوفر…برای اون همه حرف که تمومی نداشت…برای اون همه حس مشترک…برای بهاره…برای علی…برای بابک…برای آقای افشار زاده…برای دوربين…برای دوره افتادن توی خيابونا و عکس گرفتن و متلک شنيدن از رهگذرا….برای کلاس عکاسی…برای نقد عکس…برای لوييس کارول…نادار…کرتيس…اتژه…دايان آربوس…سيندی شرمن…کارتيه برسون…برای تفسير های عالی استاد نازنين…برای کلاس تاريک و عکس ديدن های ۲-۳ ساعته…برای همه اون خودشيرينی هام سر کلاس…برای عکس ديدن های بعدش… برای ديدن صورت دوست داشتنی استاد نازنين با اون تکيه کلام خسته نباشيد…برای کلاس زبان…برای بودن يا نبودن…شکسپير…ليسنينگ…برای ندا…حوری …بهاره…نگين…برای معلم نازنين انگليسيم…پر انرژی و خنده رو…دلم تنگ شده برای سينما تک…برای حس خوب تنهايی…برای بزرگداشت…فيلم…تفسير…برای تئاتر…صحنه…همه اون هيجان های دوست داشتنی…همه اون حسها که با بازيگرا همراه ميشی…پر ميشی و خالی ميشی…دلم تنگ شده برای همه اون آرزوهام…آرزوهای قشنگ و دست نيافتنی ام…برای جلو رفتن…برای پويايی…برای اميد به آينده…برای ثبت نام کلاس های عجيب و غريب…برای تجربه های نو…برای اون همه حس قشنگ که توی پيدا کردن هر آدم جديدی بود…برای بچه گی کردن…شيطونی…خنديدن…دلم تنگ شده…دلم بدجوری برای خودم تنگ شده…خود بی دغدغه ام…خود خالی…خود سبک…

دلم تنگ شده…

Harry Callahan چهارشنبه، 24 تير 1383، ساعت23:12

eleanor-1953

موضوع عکسهای کالاهان همسرش النور و دخترش باربارا ست…

خلاص! سه شنبه، 30 تير 1383، ساعت23:31

امتحان اطفالم داديم رفت…پير شدم سر اين امتحان…انقدر که وصف امتحان شفاهی شده بود روز امتحان داشتم سکته ميکردم… توی گروه اتندايی که من باهاشون افتاده بودم يکی از خانوم دکتر های کليه بيمارستان خودمون بود که هميشه سر راند خيلی بد سوال ميکرد…ديگه داشتم ميمردم گفتم هرچی بگم بازم نگاه عاقل اندر سفيه ميکنه اما خدا رو شکر وقتی رفتيم تو جو خيلی دوستانه بود..خانوم دکتر هم بر خلاف راندهاش خيلی تحويل ميگرفت کمک ميکرد حتی ميخنديد!!!.ما سه نفر بوديم…من سر ميز نشسته بودم و اول از من پرسيدن…خانوم دکتر گفت يه دختر ۷ ساله اومده با تب و زردی…منم انقدر هول بودم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خب اين احتمالا هپاتيت A داره!بعدم يکی از همون لبخندای هميشگی تحويلشون دادم خودشونم خندشون گرفت آخه مثلا بايد approach ميکردم چهار تا سوال میپرسيدم علائم همراه حداقلش بود:)) ولی حالا شانس من مثل اينکه بچهه همون هپاتيت داشت چون خانوم دکتر ها هر دو لبخندی زدن و گفتن خب شما که رفتی سر اصل مطلب بعد گفتن بگو هرچی از هپاتيت A ميدونی و منم هرچی بلد بودم گفتم توی تشخيص افتراقی هاش هم اول از همه G6PD اومد به ذهنم…يعنی پرسيد که ادرارش تيره است و منم اول بسم الله گفتم G6PD سوال دوم هم توده های شکمی بود که بچه ويلمز داشت ولی مجبور شديم سه نفری هرچی تشخيص افتراقی داشت بگيم از اسپلنو مگالی تا هيدرونفروز و کيست مزانتر و خلاصه هرچی ارگان به ذهنمون رسيد در نيمه بالای سمت چپ شکم گفتيم و بعد هم با بدبختی ! همه رو رد کرديم تا رسيديم به ويلمز خودمونچون بچه حالش خوب بود و کاملا اتفاقی توی حموم مادرش توده رو کشف رده بود بلا نسبت ارشميدوس…روی هم رفته امتحان خوبی بود…من که خوشم اومد…خدا رو شکر به خير گذشت…امتحان کتبی اما خيلی خفن بود…من که ديگه وسط امتحان گفتم افتادم و با خيال راحت هرچی به ذهنم رسيد زدم و ظاهرا اون چيزايی که به ذهنم رسيده بود چندان بيراه نبود…

هزار تا برنامه چيدم برای تابستون…ميخوام عين آدم تاکيد ميکنم عين آدم بشينم و درس بخونم…نمره پره يه ذره هم مهم نيست ولی دلم ميخواد داخلی رو بشينم بخونم…الان که اطفال گذروندم تازه يه چيزايی از داخلی دستگيرم شده…داخلی که بوديم همش گيج ميزدم فکر ميکنم الان بهتر بتونم از داخلی سر در بيارم گرچه فکر نميکنم کسی بتونه از داخلی سر در بياره…

دلم ميخواد يه جيغ بنفش از ته دل بکشم…يووووووووووووووووهوووووووووووووووووو!

مممممممممما…امروز خبر ازدواج يکی از همکلاسی هامون رو شنيدم  با يکی از اينترن ها منم که حسسساس:))…جالبيش اين بود که اينترنه سه تا بخش با گروه ما بود و اونوقت من مجبور شدم کلی فکر کنم تا يادم بياد کی بوده! واقعا من چقدر به اطرافم توجه دارم!در هر حالت ايشالله مبارکشون باشه گرچه به نظر من زياد به هم ربطی ندارن ولی خب ديگه…حالا  فکر نکنين من دارم حسودی ميکنما ( ازين فيسا که دماغش دراز ميشه)D:

دارم از خواب ميميرم…اين يه هفته مثل اينايی بودم که روی زمين نيستن…لعنتی هرچی اطفال رو ميخوندی تموم نميشد…بدی ماژور ها همينه…خدا نصيب نکنه…ولی بجاش کلی کيف کردم…خوندنش خوب بود ولی امتحان دادنش نه!

راستی يه نطق مختصری هم در مورد مهران مديری بکنم…گرچه  نقطه چين يه کپی بی رمق از پاورچين بود و به گرد پای اون هم نميرسيد  ولی باز  مهران مديری با همون شم مخصوص خودش کاری کرد که برنامه اش با آبرومندی  و به نظر من خيلی خوب تموم شه…  در مقايسه با  جناب غفوريان که رسما توی زير آسمان شهر سه به  شعور تماشاگر فحش ميداد   احترام گذاشتن آقای مديری به شعور تماشاگر  قابل تحسينه…( جمله بنديش يکم يه جوری شد ببخشيد)

خب ديگه تا به ورطه چرت و پرت گويی نيفتادم برم بخوابم…شب خوش