بهمن 1384

اينترن ENT شنبه، 1 بهمن 1384، ساعت15:50

اهم اهم انترن ENT صحبت ميکنه

خب رفتم بخش جديد:) خدا رو شکر تعدادمون زياده و نفری ۶ تا کشیک بيشتر نخورديم اين يعنی زندگی! اونم توی بخش خوف و خفن اينجا که ميگن کم از يه ماژور نداره…

امروز رفتيم درمانگاه بگو کی رو ديدم…ای خدا همون مريضم که خودم براش مشاوره گوش و حلق و بينی نوشته بودم..از در که اومد تو همچين ذوق کردم و پريدم باهاش سلام و عليک کردم انگار آشنای چند سالمه اونم کلی ذوق کرد…بنده خدا خيلی از دست اين سرگيجه اش به ستوه اومده تا نگاهش ميکردم ميگفت خدا خيرت بده بلکه بفهمن علت اين سرگيجه چيه…رفت نوار گوش بگيره و بعد ديگه من نديدمش نمیدونم تشخيصش چی شد…

بچه های کشيک ديشب روان تعريف ميکردن از بخش و مريض ها…يکيشون که آقای دکتری هست ميگفت مرضيه حالش بد شده بود…رفتم توی اورژانس که صدام کرد دکتر ميخوام باهات تنهايی حرف بزنم…برده بودش توی اتاق معاينه و همچين که رفته بودن توی اتاق مرضيه پريده بود و در رو بسته بود…انترن بينوا که تازه دوزاريش افتاده بود ميگفت  کلی عرق کردم  و ترسيدم هی بهش ميگفتم بذار من در رو باز کنم اون ميگفت نه بايد قول بدی با من ازدواج ميکنی…از طرفی يکی ديگه از انترن ها  پشت در مونده بوده و ميخواسته بياد تو نميتونسته…خلاصه با کلی  تحکم و خواهش و آخرش التماس! رضايت داده و از جلوی در رفته کنار…ازتصور قيافه مستاصل دوستمون خنده ام گرفته بود…بهش گفتم آخه اين چه کاری بود کردی ميگن هميشه بايد با يه پرستار همجنس مريض بری توی اتاق معاينه…خيلی برای مرضيه ناراحت شدم معلوم ميشه مشکلش از اختلال شخصيت گذشته و بيشتر به مانيا ميخوره …

يکی ديگه از بچه ها تعريف ميکرد از يکی از مريض های بخش زنان…ميگفت اومده کلی صحبت کرده با من که منو مرخص کنين…ميگفت خيلی معقول صحبت ميکرد و شمرده…ببينيد آقای دکتر من بچه کوچيک دارم…بايد سر کار برم و هزار تا دليل موجه ديگه و وقتی دوستمون گفته که نه نميشه بايد با دکتر خودتون صحبت کنين يه دفعه عصبانی شده و گفته من مامور ويژه بوش هستم  کلی ماموريت بايد انجام بدم بذار برم!

هنوز هيچی نشده دلم برای روان و شرح حال های چند صفحه ايش و مريض هاش تنگ شده…

انترن غشی! سه شنبه، 4 بهمن 1384، ساعت19:34

ممنون از اينکه همبرگر رو تنهايی خوردی منم وقتی رفتم و يه هندبوک طرز طبخ غذاهای چينی خريدم و هی پختم هی خوردم تلافيش سرت در مياد

دير شده بود بدو بدو خودم رو رسوندم سر راند…هوای اتاق خيلی گرم بود فن ها تا آخرين درجه روشن بودن…من دو تا لباس رو هم پوشيده بودم…همين که شرح حال مريض اول رو گفتن و نوبت رسيد به بحث در باره توده های پاورتيد يه لحظه احساس کردم نميتونم نفس بکشم…با خودم گفتم نه چيزی نيست الان خوب ميشه که يه مرتبه مث اورا که بياد سراغت فهميدم چه خبر شده همون شوک وازوواگال هميشگی اومده بود سراغم…چشمام سياهی ميرفت و حالت تهوع داشتم از اتاق اومدم بيرون وروی يه صندلی توی استيشن پرستاری نشستم…انقدر رنگم پريده بود که نيازی به توضيح نداشت اما باز گفتم به يکی از پرستارا که من faint  کردم ميشه منو ببرين يه جا بتونم دراز بکشم…با دستش اشاره کرد که روی تخت يکی از مريض ها ميتونی دراز بکشی خاليه و مال کسی نيست…تا رفتم توی اتاق خودم رو انداختم روی تخت…عرق سرد نشسته بود رو صورتم…نميتونستم نفس بکشم…همراهای مريض تخت بغل بالا و پايين ميرفتن که يه کاری برام بکنن …اشاره کردم به پنجره…لطفا پنجره رو باز کنيد…چيزی ميخواين براتون بيارم…آب قند شيرينی…نه خودش خوب ميشه…توی همون حال نزار لبخندی زدم به زن و مرد جا افتاده ای که نگران نگاهم ميکردن…چند دقيقه که دراز کشيدم حالم بهتر شد…به زور چند تا شکلات بهم دادن و من بلند شدم و دوباره رفتم سر راند…انگار نه خانی اومده نه خانی رفته…با خودم کلنجار ميرفتم…يعنی چی…اگه ميوفتادم و سرم ميخورد به در و ديوار چی…باز ميگفتم نه اون کار خاصی نميتونست بکنه…ياد حرف دوست دوران جوانی افتادم که در اين مواقع قيافه علامه دهر به خودش ميگرفت و ميگفت بيخود همچين توقعی داشتی…خودم رو گذاشتم جای اون پرستار…يه روپوش سفيد رنگ پريده اومد و افتاد روی صندلی استيشن…گفت حالم داره بهم ميخوره فشارم افتاده پايين ميشه منو ببرين يه جا بتونم دراز بکشم…اين بار ديگه گفتم نه من اگه بودم حداقل دستشو ميگرفتم و ميبردمش…يا بعد چند دقيقه ميرفتم بهش سر ميزدم ببينم وضعش چطوره…روپوش سفيد چيه بگو مريض بگو همراه مريض بگو يه آدم…ديگه وقتی توی محيط بيمارستان هستيم که بايد يه چيزهايی رو نميگم  بخاطر  انجام وظيفه  بخاطر اون لباس سفيد  که پوشيديم انجام بديم…

يه آقای بيست و سه ساله اومده…چشماش نيستاگموس واضح داره و يک چشمش عنبيه اش کدره…وزوز گوش داره و ميگه نت های زير رو مث سابق نميتونم از هم تفکيک کنم و اذيتم ميکنه…لبخندی ميزنم و ميگم چه سازی ميزنين؟…متعجب نگاهم ميکنه و ميگه تار…چشمتون از کی گلوکوم داره…از ده سال پيش…ياد اون دختر درمانگاه چشم افتادم با گلوکوم حاد اومده بود…يادش بخير حدود يک سال پيش بود…چه زود ميگذره…

يه آقای سی و خورده ای ساله که گوشش عمل شده اومده تا بخيه هاش رو بکشيم…همچين که تيغ رو برميدارم ميگه تورو خدا فقط درد نداشته باشه…ازون لبخندای هميشگی ميزنم و ميگم مطمئن باشين…انقدر آوم و با ملايمت بخيه ها رو ميکشم که يه نيم ساعتی طول ميکش آرش هم ميگم خوب درد که نيومد…نه خانوم دکتر دستتون درد نکنه…با شيطنت ميگم فقط يه ذره معطل شدين

از بخيه سر و صورت ميترسم…همش فکر ميکنم نزنم صورت طرف رو نافرم کنم…ديروز یه بخيه گوش ديدم يه ذره ترسم ريخت..حداقلش اينه که انقدر اون نخ بخيه نازکه که اگه بد بخيه بزنی خيلی ناجور نميشه…ولی دروغ چرا هنوزم دست و دلم ميلرزه…

Cast Away جمعه، 7 بهمن 1384، ساعت23:46

وقتی پرويز پرستويی عزيز خودش دعوت ميکنه بليط ميگيره و کلی عزت و احترام ميذاره , وقتی آخرين اجرای نمايش FANS  باشه اونم تو ي تالار وحدت حتی بابای نازنين من که تا حالا پاش رو توی تالار وحدت نذاشته دست گل ميخره و با هم چهار نفری ميريم به ديدن نمايش فنز…

و مثل هميشه پرستویی نازنين عاليه…ترانه عليدوستی معرکه است و حبيب رضايی واقعا محشره…خنده داره شايد هم مايه شرمندگی باشه برای آدمی مث من با يان همه ادعای به روز بودن در زمينه های فرهنگی که انقدر اين مدت از دنيای نمایش و فيلم دور افتادم که نميدونستم حبيب رضايی هم توی اين نمايش بازی ميکنه…از رديف آخر سالن هم که نميشد قيافه ها رو درست تشخيص داد…هی با خودم ميگفتم اين صدا اين تون صدا چقدر آشناست…يه دفعه اواسط نمایش  يه چيزی توی ذهنم جرقه زد…صدای همون جانباز مشهدی فيلم آژانس شيشه ای بود…باورم نميشد که حبيب رضايی باشه…و الان ميبينم که اين سابقه عشق به دوبله و به تبع اون حساس شدن به صدای آدم ها بعضی وقتها بدرد ميخوره:)) اقلا برای اينکه کم نياری و بگی من از قبل کل نمايشنامه و بازيگر هاش رو از بر بودم…

پرويز پرستويی عزيز که خيلی آدم دوست داشتنی متواضع و محترميه بعد اون همه خستگی اجرا همچين مياد و تنگ بابا رو توی بغلش ميگيره که انگار سالهاست ميشناستش..باز توی دلم به بابا حسوديم ميشه…يعنی ميشه منم يه روزی انقدر بين مردم عزيز بشم…يه خسته نباشيد و دست مريزاد بزرگ هم از همينجا به  آقای پرستويی نازنين ميگم…اميدورام که سالهای سال توی سينما و تاتر اين سرزمين با دل خوش کار کنه و شاد و خرم باشه…

آ مث آرامش… يكشنبه، 16 بهمن 1384، ساعت21:48

وقتی بدو بدو ميکنی نميفهمی که چقدر زير فشار و استرسی اما چند روزی که دور ميشی از محيط از سر و صدا از بکن و نکن و استرس و همه چيز های روزمره تازه ميفهمی که داشته چه بلايی سرت ميومده و خودت خبر نداشتی…جای همگی خالی رفتيم به يه مسافرت چند روزه وکلی انرژی های از دست رفته ام تجديد شد…اينم سوغاتی سفر…:)

مممم…اين آدمی که ميبينيد در يه لحظه اين ژست رو گرفته و شبيه اون آدمکی شده که داره فرار ميکنه اما در جهت مقابلش…اما از اون مهمتر اين عکس برام آشنا بود هی فکر کردم و فکر کردم تا يادم اومد منو ياد چی ميندازه…يکی از عکس های کارتيه برسون !!!…اون يکی عکس رو هم ميذارم اينجا تا مطمئن بشين بخش روان چقدر روم اثر کرده و دوز گرنديوزيتی و توهم خونم رفته بالا:))))))))

هوای تازه يكشنبه، 16 بهمن 1384، ساعت22:20

ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود…رفته بودم آزمايشگاه تا لام خون محيطی مريض رو رنگ کنم…توی راه برگشت بودم که از جلوی آی سی يو رد شدم…دو نفر جلوی در ايستاده بودن…يکيشون روش به من بود و اون يکی پشت به من ايستاده بود…هيکل لاغر و قد نسبتا بلندی داشت و عينک بزرگی که به چشماش زده بود از اون زاويه کاملا مشخص بود و آشنا…جلوتر رفتم باورم نميشد که خودش باشه…به اون مرد ناآشنا که روبه روم ايستاده بود سلامی کردم و اون آقای مهربون عينکی هم نا خود آگاه برگشت…خود خودش بود…معلم موسيقی عزيز من…معلم موسيقی ۱۲ -۱۳ سال پيش من  که توی کلاس های ارف شاگردش بودم باهم کنسرت داده بوديم رفته بوديم صدا و سيما و هزار تا خاطره قشنگ داشتم از اون صورت شيطون و مهربونش و از دوران ۱۳- ۱۴ سالگی خودم…با همون خنده هميشگيش نگاهم کرد و معلوم بود که نشناخته سلام عليک گرمی کرد…منم که از خوشحالی روی پا بند نبودم نيشم تا بنا گوش باز بود که گفتم منو شناختين؟…در حال خنديدن شروع کرد به من و من کردن که خودم رو معرفی کردم و اون که تازه يادش اومده بود من کيم يه دفعه پريد و مث باباهايی که بچه شون رو بعد سالها ديدن منو تنگ توی بغلش گرفت و به اون آقای همراهش با لبخند غرورآميزی گفت اين دختر منه…الان برای خودش خانومی شده دکتر شده…فکر کنم حسابی لپام گل انداخته بود…اون لحظه  داشتم با خودم حس اون معلم نازنين رو مزمزه ميکردم که جلوی همکارش داره ذوق شاگرد قديميش رو ميکنه که الان روپوش سفيد پوشيده و جلوش ايستاده…همکار معلم عزيز من با GI Bleeding بستری شده بود تو ی ای سی يو…وقتی معلم عزيزم رو بدرقه کردم رفتم نيم ساعتی نشستم و باهاش حرف زدم…اونم معلم بود…معلم هنر…بهش گفتم من درسته که اولين باره شما رو ديدم اما چون همکار معلم نازنين من بودين هر کاری از دستم بر بياد خوشحال ميشم بتونم براتون انجام بدم اما کم کم که حرفاشو شنيدم بهش گفتم شما جدا از اينکه دوست معلم موسيقی من هستين انقدر خودتون عزيزين که مايه افتخاره بتونم کاری براتون انجام بدم…داشتم حساب سر انگشتی احتمالات رو ميکردم که چقدر محتمل بود اين اتفاق بيوفته و ديدم بهتره بهش فکر نکنم چون مغزم قطعا کمه کم سوت ميشه…

اما کشيک عجيب غريبی بود…يه آنژين لودويک داشتيم…که يه آقايی بود که تازه دندونش رو کشيده بود و دو طرف صورتش ابسه کرده بود در عرض دو روز انقدر تورم پيدا کرده بود که تريسموس و تنگی نفس پيدا کرده بود…يه آقای ۲۴ساله اومده بود که صورتش چاقو خورده بود و منديبل سمت چپش ۱۲ سانت پاره شده بود و حدود دو سانت هم زخمش عمق داشت و من و دوست نازنين کلی براش دوخت و دوز انجام داديم تا دوباره صورتش به حال عادی برگشت…انقدر جالبه وقتی اون صورت آش و لاش تبديل ميشه به همون وضعيت قبلی:) کلی کيف داره…و بقيه ديگه اپيستاکسی و اين چيزا بود…خانوم ۸۷ ساله با اپيستاکسی که خيلی هم مقاومت ميکرد و نميذاشت هيچ کاری براش انجام بديم يه تامپونی براش گذاشتيم بی نوا رو که من خودم هم داشت ترس برم ميداشت نکنه سوراخهای دماغش پاره بشه:))

تا بعد…

آن روزهای سالم سرشار پنجشنبه، 20 بهمن 1384، ساعت12:17

يه دختر ۹ ساله با سابقه خون دماغ شدن های مکرر از دو سال پيش اومده درمانگاه…تامپون بينی ش رو ميکشم و سايت خونريزی رو يه طرف سپتوم پيدا ميکنم…رزيدنت که مياد و ميبينه ميگه که بايد عروق بينی ش رو بسوزونيم…ميگه: وااااااای درد داره خانوم دکتر؟ درد داره؟و با لحن بانمکی ادامه ميده با چی میسوزونن؟ ميگم با آتيش که نميسوزونن يه دارويی ميزنن  که يه ذره ميسوزونه …مگه نميخوای از دست اين خون دماغ شدن هات خلاص بشی؟ با سر اشاره ميکنه که ميخواد ميگم پس يه ذره بايد تحمل کنی ديگه…لپاش از زير اون روسری که سفت دور سرش بسته زده بيرون از فرصت استفاده ميکنم و لپش رو ميکشم و ميگم از قیافه ات معلومه که خيلی شجاعی مگه نه…باز اين بار با اعتماد بنفس بيشتری سر تکون ميده…خانوم دکتر که مياد و سواپ رو آغشته ميکنه به تری کلرو استيک اسيد اون با لحن بامزه ای شروع ميکنه به تند تند حرف زدن…تورو خدا خانوم دکتر درد که نداره…و منتظر جواب نشده ادامه ميده وای خدا وای مامان دردم نياد…يا خدا درد نداشته باشه و انگار هر چی بيشتر حرف بزنه دردش کمتر ميشه تند و تند به خدا و پيغمبر متوسل ميشه…سواپ رو که ميذاره توی دماغش ميگه الان عطسه ميکنما و به محض اينکه سواپ رو در مياره عطسه محکمی ميکنه و بعد از عطسه چشماش رو چپ ميکنه انقدر قيافه اش بامزه شده که خانوم دکتر نميتونه ادامه بده  ميزنه زير خنده و ميگه چقدر تو شيطونی ميکنی يه دقيقه آروم بگير…خلاصه تا سايت خونريزی سوزونده بشه پشت هم عطسه ميکنه و بعد از هر عطسه صورتش رو کج و کوله ميکنه…يه سری هم اون وسط جيغ های بنفش ميکشه که من دستش رو ميگيرم و زير لب بهش ميگم يادت رفت که دختر شجاع بودی و اونم انگار مطلب مهمی رو يادش آوردم فوری ساکت ميشه…

يه آقای پنجاه وخورده ای ساله با گرفتگی بينی اومده…معاينه اش ميکنم پولیپ نداره يه ذره شاخک های تحتانيش بزرگه…رزيدنتی که خوش اخلاقيش زبانزد خاص و عامه! ميگه براش شرينک بذارم وقتی کار انجام ميشه مياد و جلوی مريض داد ميزنه که اين چه شرينک مزخرفيه گذاشتی…همينجوری نگاهش ميکنم…بعد خودش ميذاره و پنبه رو تا ته فرو ميکنه توی بينی مريض…بعد انگار بخواد مهربون باشه ميگه حالا گرفتی چی شد؟…ميگم بله من سر پنبه رو بيرون گذاشته بودم …همون موقعی که داره شيرينک رو ميذاره آقای پنجاه و خورده ای ساله بهش ميگه مث اينکه خانوم هابا انصاف تر بودن که یعنی من بهتر گذاشته بودم:)…بعد هم که ميره تشکر سفت و سختی از من ميکنه …پيش خودم ميگم يه چيزايی به درس خوندن هيچ ربطی نداره…مريض بينوا بجای اينکه با اون دادی که رزيدنت سر من زد شاکی بشه که چرا منو دادين دست کسی که کارش رو بلد نيست کلی سعی کرد منو تحويل بگيره واز اون طرف….

بعد مدت ها يه فيلم ديدم که بهم چسبيد…Broken Flowers آخرين کار جيم جارموش…داستان يه مرد ميانسال مجرده که وضع مالی خوبی داره و يه نامه بی امضا ار طرف يکی از معشوقه های قديميش به دستش ميرسه که بهش ميگه يه پسر ۱۹ ساله داره که راه افتاده تا پدرش رو پيدا کنه و اين باعث ميشه که دان جانستون ميانسال سيری در گذشته و زندگيش بکنه و بگرده دنبال اون پسر و مادرش…

دلم هوای محرم های دوره بچگيم رو کرده…اون وقتا که با مامان بزرگم ميرفتيم تعذيه خونی …اون روزا که خيابون اصلی اراک رو ميبستن و از صب دسته ميومد هيات ميومد و ما ميرفتيم تماشا…

هوا فوق العاده است…ازون هواهايی شده که من هوس ميکنم خودم رو از پنجره پرت کنم پايين:))

تا بعد…

ايه! شنبه، 22 بهمن 1384، ساعت23:25

آآآآآآآآ خيييييييیش داشتم نگران ميشدما گفتم هنوز هيچی نشده آمريکا  تلافی انرژی هسته ای حق مسلم ماست رو سر پرشين بلاگ در آورد…اما معلوم ميشه مشتای امروز کارساز بودهآخ دست و پنجه ام!

اما ديروز عجب کشيکی داديم…برخلاف تصور من که حتما کلی لت و پار ميارن اورژانس پرنده که هيچی مگس هم پر نميزد توی اورژانس…همينجور منچ و مار پله بود که به سبک برره ای توی غذاخوری با بچه های روان و چشم و اطفال بازی کرديم و صداهای شير فرهادی از خودمون در کرديم تا شب شد و خوابيديم اما ساعت ۵ و نيم صب يه ويزيت داشتيم اونم چی؟ سرگيجه! اونم سرگيجه ای که پرومتازين گرفته بود و اومده بود تا بستری بشه!!! ماااااااااااااا! من هم که در اقدامی طبق معمول چشم دشمن کور کن و انقلابی ليبل بيمارستان رو که روش اسم و فاميلم رو بدون ذکر لقب مقدس دکتر نوشته و زيرش هم ازون بدتر اضافه کرده کارورز پزشکی رو انداختم توی سلط خاکروبه! و بجاش يه اتيکت برای خودم درست کردم اين هوا! و روش گنده نوشتم دکتر فلانی اينترن! که حداقل وقتی نصف شبی با چشمای پف کرده ميری بالای سر مريض فکر نکنه با تی کش بيمارستان يا کارگری چيزی سرو کار داره! آخه اين کارورز رو کدوم فرهيخته ای از خودش در کرده خدا ميدونه…بهر حال انقدر اين اتيکت جديد من گنده بيده که ديگه شبيه پلاکارد شده و از فاصله شصت متری هم براحتی رويت ميشه در نتيجه مريضا اغلب اسم و فاميل من رو زود ياد ميگيرن حالا همه اين روده درازی ها رو کردم که بگم ديشب برای دومين بار توی اين کشيکای گوش و حلق و بينی مريض اورژانس من بعد از اينکه حالش جا اومد گفت:نوه منم هم اسم شماست الان سه سالشه ايشالله مث شما توی زندگی موفق بشه ! و منم با خودم تکرار کردم موفق!!!

آها اما يه مريض ديروز صب از شب قبل مونده بود که تصادف کرده بود تصادف بدی هم کرده بود طوری که همراهاش ميگفتن از اون ماشينی که سوارش بوده فقط خودش زنده مونده…پسر و نوه اش فوت شده بودن…لثه های بالاش له شده بود و لبشاز وسط پاره شده بود و تا روی چونه اش پارگی ادامه داشت…وقتی سوچورش تموم شد کلی حس جالبی بهمون دست داد…قبلش خيلی وحشتناک بود…کلی دلم برای عروس اون آقا سوخت…شوهر و بچه اش مرده بودن و خودش لگنش شکسته بود…

ساعت يازده شب به دستور رزيدنت رفتم سی سی يو در مورد يکی از مريض ها پرس و جو کنم که حالش چطوره…مريض خواب بود…از پرستار پرسيدم امروز وضعش چطور بوده؟ درست و حسابی جوابم رو نداد…توی پرونده هم نوت نداشت…گفتم زنگ بزنم و بگم مريض خوابه بعد يادم اومد بخش های جراحی ازين شوخی ها بر نميداره…هيچی پاشدم رفتم سر مريض خيلی آروم بازوش رو تکون دادم …خانوم… خواب خواب بود…با نيروی بيشتری تکون دادم و اسمش رو صدا کردم که يه دفعه مث اسفند از جاش پريد و گفت چيه چی شده؟….گفتم هيچی ببخشيد مزاحم خوابتون شدم امروز درد قلبی نداشتين؟و يک لبخند مکش مرگمای ابلهانه  تحويلش دادم…يه ذره فکر کرد و گفت نه…فقط يه وقتا درد پيدا ميکنم…من مشتاقانه پرسيدم چه وقتايی؟… گفت وقتی از خواب بد جور بپرم! و غضبناک چشماش رو بست! همين که فحشم نداد خيلی لطف کرد:))))))

 

Saint دوشنبه، 24 بهمن 1384، ساعت19:40

کشيک مزخرفی بود ديروز…همون مريض آنژين لودويک که هفته پيش بستری شده بود کد خورد و در کمال ناباوری همه اکسپاير شد…من داشتم مريض تخت بغل رو معاينه ميکردم که ديدم نفسش تنگ شده…رزيدنت گفت ازش ABG بگيرم ولی هرچی ميخواستم پيک نبضش رو پيدا کنم نميشد…همينطور داشتم باهاش حرف ميزدم که اين خونگيری يه ذره درد داره و اونم داشت ميگفت که سينه اش درد ميکنه که ديدم دستاش سرد شده…عرق سرد نشست روی پيشونيش و يه دفعه جلوی چشم ما ارست قلبی تنفسی کرد و مث يه تيکه سنگ افتاد روی تخت… همه ريختن توی اتاق…رزيدنت سال يک و دو و سه پرستار ها و ما دو تا انترن …همه ميدويدن يکی ماساژ ميداد يکی آمبو ميزد يکی آدرنالين ميزد يکی کد ميزد….همون اولی که ديدم اونجوری افتاده روی تخت دلم لرزيد…نميدونم چرا چشمام پر اشک شد يه حسی داشتم انگار  ميدونستم اين مريضی که همش ۳۶ سالشه و بخاطر کشيدن دندون آسيای پايينش دهنش آبسه کرده ديگه قلبش نميزنه…اما انگار خودم هم باورم نمیشد…کم کم کمک از راه رسيد…رزيدنت های اورژانس بيهوشی قلب….شوک بهش دادن و من و اون آقای دکتر انترن نازنين در حال ماساژ دادن و آمبو زدن بوديم…اما نشد…وقتی ختم احيا اعلام شد آقای دکتر انقدر ماساژ داده بود که خيس عرق بود منم  انگشتای دستم تاول زده بود…اما بدترين لحظه وقتی بود که به همسرش گفتن…من مث هميشه زود در رفتم زود يه کاری توی اورژانس برای خودم جور کردم و از بخش و اون فضای سنگين جدا شدم…ياد واليه بودم…اين مريض هم از سه شنبه توی ليد های پره کورديالش T inversion  پيدا کرده بود…مشاروره قلب داده بودن و قرار بود دوشنبه اکو بشه…خورده بود به تعطيلات…مث واليه…اونم خورد به تعطيلات ۱۴ ۱۵ خرداد…آخر هم معلوم نشد علت مرگ چی بود..

صب يکی از مريض ها که برای اندوسکپی سينوس بيهوشی گرفته بود بعد از اينکه آورده بودنش توی بخش همراهش اومد و گفت که بيدار نميشه…همه دويديم بالای سرش…نفسش خوب بود ضربان قلبش خوب بود اما به صدا کردن و تکون دادن جواب نميداد…شوهرش طفلک همينطور بالا و پايين ميرفت  و مستاصل ميگفت تورو خدا نجاتش بدين…يه وقت مث اون آقای ديشبی نشه…و يه حالتی به خودش گرفت که من گفتم الانه که غش کنه وبيوفته زمين…گفتم اينطوری نکنيد اينجوری که کاری از پيش نميره خودتون هم حالتون بد ميشه بعد بردمش از اتاق بيرون و نشوندمش روی يه صندلی…همينجوری ذکر ميگفت و دعا ميکرد…رزيدنت بيهوشی که اومد و مريض رو ديد گفت يه مقدار هيستريکه…نميدونم چقدر حرفش درست بود ولی انگار پر بيراه هم نميگفت چون وقتی يه عالمه آدم دورش جمع شديم چشماش رو باز کرد و کم کم نشست…دلم خيلی برای شوهرش سوخت…وقتی ديد خانومش چشماش رو باز کرده همينجوری با صدای بلند گريه کرد…تنم لرزيد انگار همه اين اتفاقا ميوفته که يادآوری بشه برام اين لباس سفيدی که پوشيدم خيلی مسووليت با خودش داره…اون نگاه های ملتمسانه ای که به دستای تو دوخته شده خيلی سنگينه و خيلی معنی با خودش داره…با ارزش ترين دارايی آدمها توی دستای تو امانته  و بايد امين خوبی باشی….

ساعت دوازده شب بود که ويزيت دادن…رفتم اورژانس انقدر خسته بودم که نای راه رفتن نداشتم…ديدم يه پسر ۱۹ ۲۰ ساله ايستاده دم در اتاق گوش و حلق وبينی…انترن اورژانس گفت براش پرونده تشکيل نداديم شما فقط يه ويزيتش بکن ميخواد که دکتر گوش و حلق و بينی ببيندش…خب چی شده ؟…من سه روز پيش آخرای شب گوشم رو اينجا بخيه کردن و اون آقای دکتر گفت يکشنبه بيام تا گوشم رو ببينن…نگاهش کردم واقعا مضحک بود که کسی ۱۲ شب برای پی گيری بياد و قاعدتا من بايد حسابی عصبانی ميشدم اما خنده ام گرفت لبخندی زدم و گفتم منظورشون اين بوده که صب بياين درمانگاه …آخه من اون دفعه هم آخر شب اومدم…درسته اون دفعه کارتون اورژانسی بوده اما اينبار کارتون اورژانسی نيست…باز ديدم داره نامطمئن نگاه ميکنه…گفتم ببينيد اين اتاق رو نگاه کنيد ما اينجا هيچی نداريم که شما رو معاينه کنيم اما توی درمانگاه  وسيله داريم…بعد گفتم باشه حالا که اومدین یه نگاه به بخيه های گوشتون ميکنم…گل از گلش شکفت…فکر کنم فکر کرده بود اگه امروز نياد بلايی سر گوشش مياد…بخوابيد روی تخت…احساس کردم اون پسر ۱۹ ۲۰ ساله خيلی تحت تاثير اين قرار گرفته که يه خانوم داره معاينه اش ميکنه يه ذره دست و پاش رو گم کرده بود در عين اينکه ميخواست خيلی بزرگتر از سنش به نظر بياد…رفت و دمر خوابيد روی تخت …گفتم طاق باز بخوابين…گفت آها و جای سر و پاش رو عوض کرد و باز دمر خوابيد…خنده ام گرفت با لبخند هميشگی ام گفتم شما الان فکر ميکنيد من ميتونم گوشتون رو ببينم؟…محجوبانه گفت آخه اين طاق باز که شما ميگين رو من تاحالا نشنيدم نميدونم يعنی چی…گفتم يعنی صورتت به سقف باشه بعد که ديدم باز داره دور خودش ميچرخه کمکش کردم طفلکی زيادی هول شده بود…پماد ها رو با گاز تمييز کردم و همونجوری که فکر ميکردم بخيه ها مشکلی نداشت…گفتم اوضاع خوبه ميتونی بری و تاکيد کردم صب بيای درمانگاه…کلی تشکر کرد و با روی گشاده رفت…کلی احساسات مامانيستيم گل کرده بود:))

 

Ivanovo detstvo سه شنبه، 25 بهمن 1384، ساعت22:9

کودکی ايوان چهارمين فيلم آندره تارکوفسکی فيلمساز بزرگ روسی است.فيلم محصول ۱۹۶۲ و سياه و سفيد است.داستان جنگ جهانی دوم و نبرد آلمانها و روسهاست و در اين ميان ايوان ۱۲ ساله پس از کشته شدن مادر و خواهرش به دست نازی ها به پارتيزان ها میپیوندد.

اولين صحنه فيلم توصيفی شاعرانه از دوران کودکی پسری شاد و سر زنده است .لانگ شات هايی از طبيعت و ايوان کودکی که با شنيدن صدای پرندگان  انگار در آسمان پرواز ميکند و دوربين با او همسفر ميشود و از بالا طبيعت جنگل و درختان چه شگفت انگيز است .ما با او لبريز ميشويم از لذت شنيدن صدای پرندگان و زيبايی و سرسبزی طبيعت که به رنگ و بوی کودکی در آميخته است.اين صحنه ختم ميشود به مادر ايوان زنی زيبا و دوست داشتنی که هم دم روياهای اوست و همه اين زيبايی ها وقتی تمام ميشود که ايوان از خواب میپرد و در ميابيم که همه رويايی از گذشته اوبوده است.ايوان همه کس و کارش و مهمتر از آن کودکی و معصوميتش را در جنگ از دست داده است.پسری ۱۲ ساله و سرکش شده که جاسوسی آلمان ها را ميکند.کابوس های او از زن ها و دخترانی که با وحشت او را ميخوانند و کمک ميخواهند باعث شده که به چيزی جز کشتن و جنگيدن فکر نکند.و در نهايت در يکی از ماموريت ها ميرود و ديگر باز نميگردد.لابلای صحنه های حال فلاش بک هايی به گذشته دوران قشنگ و لطيف کودکی او را بازگو ميکند. صحنه قتل مادر در عين زيبايی بسيار رويايی است . ايوان و مادر به چاهی نگاه ميکنند.ايوان در مورد انعکاس نوری که در آب چاه افتاده سوال ميکند و مادر ميگويد که آن ستاره ايست که ميدرخشد.صحنه بعد مادر بالای چاه است و ما و ايوان درون چاه.ايوان دستهايش را در آب ميکند تا ستاره را بگيرد که ناگهان سطل آب از دست مادر رها ميشود و ختم ميشود به صحنه ای که جسد بيجان او در کنار چاه افتاده است.يا صحنه ای که با خواهرش روی درشکه ای زير باران نشسته اند و سيب ميخورند و طبيعت اطراف بصورت نگاتيو است.آخرين صحنه فيلم نيز دويدن ايوان به دنبال خواهرش در کنار ساحل است که با رسيدن او به تنه درختی ختم ميشود. انگار که او با کشته شدنش به دست نازی ها دوباره به دوران زيبا و بی دغدغه کودکی اش باز گشته است.

اولين فيلمی که با ترس و لرز از تارکوفسکی بزرگ ميبينم آنقدر خيره کننده است که من را تشويق ميکند به ديدن کارهای بيشتری از او چيزی که کمتر در مورد فيلم های اول فيلمسازان بزرگ اتفاق می افتد. دنيایی که تارکوفسکی ميسازد انقدر جذاب و انسانی است که حتی در چهارمين فيلمش که قاعدتا بايد اثری از تارکوفسکی بزرگ درآن نباشد ردپاهايی از آن مشهود است.شايد از لطيف ترين فيلمهايی است که در باره جنگ جهانی ساخته شده  بدون  حضور صحنه های ميليونی بمب و خمپاره بدون استفاده از صدها سياهی لشگر و تنها به مدد حضور کودکی لاغر اندام و مادر و خواهر زيبايش و چند همرزم پارتيزانش.در عين اينکه به جرات ميتوان گفت که از تاثير گذار ترين فيلمهايی است که در اين باره ساخته شده است .

کودکی ايوان سال ۱۹۶۲ برنده جايزه شير طلايی  جشنواره ونيز شد.سارتر بشدت تحت تاثير فيلم قرار گرفته و بار ها و بارها از آن حمايت کرد.برگمان بزرگ با ديدن چند فيلم اوليه تارکوفسکی در باره او و سينمايش اين طور ميگويد:

When I discovered the first films of Tarkovsky, it was a miracle. I suddenly found myself before a door to which I had never had the key.a room which I had always wished to penetrate and wherein he felt perfectly at ease. Someone was able to express what I had always wished to say without knowing how. For me Tarkovsky is the greatest filmmaker
– Ingmar Bergman
و در آخر بخوانید مطلبی را از يک وبلاگ درباره کودکی ايوان .

اين محيط نرم تن… پنجشنبه، 27 بهمن 1384، ساعت0:30

و …

سورنا

        سيماب

                     بازتاب نفس صبحدمان

                                                           سه ساله شد…

صدای پای بهار يكشنبه، 30 بهمن 1384، ساعت18:32

آخرين کشيک ENT  هم تموم شد…کشيک پر از بدو بدو…ساعت ۶ بعد از ظهر يه آقای ۲۸ ساله اومد اورژانس با ترومای صورت…اورژانسی ها ميگفتن صورتش آمفيزم زير جلدی داره و تا ناحيه گردنش هم رسيده…رفتم برای معاينه…دراز کشيده بود روی تخت يه طرف صورتش ورم کرده بود چشمش متورم بود و به سختی با ماسک اکسيژن نفس ميکشيد…پرسيدم چه اتفاقی افتاده که خواهرش گفت با نامزدش بيرون بودن و شب دير تر از هميشه برگشتن که برادر نامزدش با مشت و لگد افتاده به جونش…پرسيدم با مشت زد يا پنجه بکس؟ گفت نميدونم مشت های اول رو که خوردم بيهوش شدم!…تو دلم گفتم عجب غيرت غليظی بوده…معاينه اش که کردم از بالای ابروی راستش تا دو دنده زير نیپل راست آمفيزم زير جلدی داشت!!! يه چيز عجيب و غريبی بود…روی حنجره اش هم مختصری تندرنس داشت…براش سی تی اسکن صورت فرستاديم و توی سی تی اسکنش سينوس های ماگزيلری شکسته بود…قرار شد مشاوره هاش انجام بشه و آماده بشه برای تراکئوستومی که يه دفعه يه دختر خانوم کم سن و سال با ابروهای بهم پيوسته که حدودای ۱۸ ۱۹ ساله به نظر ميومد دوان دوان اومد بالای سر مريض…نامزدش بود…مريض ما که تا حالا نميتونست نفس بکشه يه دفعه از جاش بلند شد و صاف و خندان نشست…پدر و مادرپسر اما استقبال خوشايندی از عروس آينده شون نکردن…پدرش از من میپرسيد که چطوری بايد از ضارب شکايت کنه…قيافه دختر خيلی معمولی و کم سن بود اما مث پروانه دور سر مريض ما ميچرخيد… وقتی برای رضايت تراکئوستومی رفتيم مريض ما که سر حال اومده بوديه دفعه شروع کرد به دادو بيداد کردن که من نميخوام بيمارستان بمونم و به مادرش اشاره کرد که رضايت بده بريم…مادرش نگاه ملتمسانه ای به ما کرد که يعنی راضيش کنيم بمونه ما باز توضيح داديم که اين کار براتون لازمه چون ممکنه تنفستون دچار مشکل بشه و بايد راه هوايی رو براتون باز کنيم که بالاخره امضا کرد و بعد با لحن لمپن مابانه ای گفت حالا اين لوله موله ها تا کی ميخواد باشه نکنه قراره با اين لوله ها بريم تو خيابون و لبخند شيطنت آميزی به نامزدش زد…من گفتم بهر حال اون لوله ها چه بمونه چه نمونه چيزی که الان در درجه اول اهميته سلامتی شماست…با اين حرف من مادرش که ذله شده بود سری به تاييد تکون داد و مريض ۲۸ ساله با نگاه اشاره ای به نامزدش کرد و گفت سلامتی اين از همه مهمتره!

بعد بدو بدو های زياد ساعت ۱ بود که خوابيدم و ۴ صب بازنگ تلفن بيدار شدم…پرستار نفس نفس زنان ميگفت که مريض تخت ۳۸ اشباع اکسيژنش به ۴۰ رسيده…توی خواب و بيداری گوشی رو گذاشتم و دويدم طرف بخش…اشباع اکسيژنش ۳۳ در صد بود… تکونش دادم تا تحريک بشه و نفس بکشه تراکئوستومی داشت ترشحاتش رو ساکشن کرديم ريه اش رو گوش دادم و باز علی رغم همه اين کار ها همچنان ۳۳ در صد بود يه جمع بندی توی ذهنم کردم که ريه هاش پاکه تب نداره همراهش ميگفت چند دقيقه قبل حمله تشنج داشته و الان خواب آلوده بود ترشحاتش هم که ساکشن شده بود پس…دويدم و به رزيدنت زنگ زدم…اونم سراسيمه اومد…ترالی سی پی آر رو هم آماده کردم بالای سر مريض…خدا خدا ميکردم ارست نکنه…رزيدنت بيهوشی رو هم صدا کرديم و اومد…ظاهرا فاز پست ايکتال بود مضافا که سابقه آپنه خواب رو هم ميداد انقدر زديم پشتش و مجبورش کرديم نفس بکشه که اشباع اکسيژنش رفت بالا تا رسيد به ۹۷ درصد! و اما همه اين کارها دو ساعت طول کشيد… ساعت ۶ بود که رفتم بخوابم و هنوز چشمام گرم نشده بود که از اورژانس زنگ زدن…يه مريض اپيستاکسی اومده…ديگه ايندفعه تو دلم غر غر ميکردم و به بخت نامراد نفرين ميفرستادم با قيافه درب و داغون رفتم اورژانس…يه خانوم۸۰ ساله با فشار خون که همينجوری لخته لخته خون ازش ميرفت…فشارش ۱۷ بود…فوری گفتم کيسه يخ بگيره و بذاره روی پيشونيش و بينی اش روبا دست محکم بگيره…تا اسپکولوم و مش و نفازولين و غيره و غيره جور بشه با همون کار های اوليه اوضاع بهتر شد بعد يه شيرينکی براش گذاشتم که ديگه دم پنبه ديده نميشد انقدر فرو کرده بودم توی بينيش…و برای خودم خيلی جالب بود که با همون شيرينگ خونريزيش بند اومد و  کار به تامپون نکشيد…خانوم ۸۰ ساله خيلی ناز بود…ازون کل شقهای سرتق…ميگفت اين خون از دماغم نيست از گلومه…ميگفتم خوب از دماغت ميره توی حلقت ديگه با لحن متفکرانه ای ميگفت نه من خودم ميدونم…به بدبختی راضيش کرديم شيرينک براش بذاريم…وقتی خونش بند اومده بود همنيجوری که کيسه يخ روی پيشونيش بود مث بچه هايی که بعد از يه دعوای حسابی خسته شدن خوابش برد…آخی ياد مامان برگ خودم افتادم ميخواستم برم لپش رو ببوسم:) دختر اون خانوم ۸۰ ساله همش از اون اول از من تشکر ميکرد و هی ميگفت آخی شما خسته شدين ببخشيد ما اين وقت صب اومديم … آخر سر معلوم شد دختر خودش هم پزشکی خونده که انقدر مارو درک ميکنه:)…وقتی خانوم ۸۰ ساله رو مرخص کردم کلی برام دعا کرد و گفت ايشالله مادرت سلامت باشه دخترم …انقدر اين جمله اش به دلم نشست که همه بی خوابی ها و دوندگی های ديروز از يادم رفت…با خودم فکر ميکردم درسته که الان رشته های علوم پايه و کم دردسر تر توی بورسه اما من اين ارتباط با مريضها رو با هيچ چيز عوض نميکنم…

بخش گوش و حلق و بينی تموم شد  با اينکه خيلی چيز ياد گرفتم اما شايد توی اين مدت انترنی ام اولين بخشی بود که دوست داشتم زود تر تموم بشه…

تا بعد…

 

Advertisements