اردیبهشت 1385

farewell جمعه، 1 اردىبهشت 1385، ساعت21:1

بخش دوست داشتنی اورژانس هم تموم شد…از فردا ميرم بخش پوست و از الان دارم پيش بينی ميکنم که يه مدت از شدت بی کاری دپرس خواهم شد…هر وقت رفتم يه بخش کم کار همينجوری شدم دقيقا مث  آدمهايی که از جنگ برگشتن و ديگه نميتونن زندگی عادی داشته باشن منم ديگه نميدونم بايد با روز و شب های بدون مريض بدحال چی کار کنم:))…اما از الان به خودم قول دادم توی کشیک های پوست برم به اورژانس سر بزنم اون سر زندگی و هياهوی اورژانس رو همیشه دوست داشتم و الان که ديگه اورژانس يه جورايی بخش خودمه:)…يه برنامه عجيب غريب هم دارم که نميدونم اجرا ميشه يا نه دلم ميخواد اگه بشه يه ذره توکسيکولوژی بخونم و در عين حال بايد وضع نمونه گيری تزم رو هم به يه جای اميدوار کننده ای برسونم…باورم نمیشه که ماه ۱۴ انترنيم…مثلا الان کلی برای خودم ارشدم:) انگار همين ديروز بود که انترنيم شروع شد الان تنها فرقی که کرده اينه که دارم بيشتر وبيشتر به دنيای واقعی نزديک ميشم ولی هنوزم کشيک دادن و مريض ديدن رو دوست دارم يه وقتا خيلی خسته میشم احساس ميکنم دارم از خستگی ميمیرم اما باز از فردا دلم تنگ ميشه برای هياهوی بيمارستان و لذتی که توی برخورد با مريض ها هست…هميشه فکر ميکردم هر پزشکی و هر انسانی بايد يه بار بخش روانپزشکی رو بگذرونه الان ميگم روانپزشکی و اورژانس:) …توی اورژانس عريان ترين لايه های جامعه  رو ميتونی ببينی…پيچيده ترين  آدمها با پنهانی ترين لايه های وجوديشون  و با بزرگ ترين و ناگفتنی ترين راز های زندگيشون وقتی پا توی اورژانس ميذارن همه يه جور ميشن…همه روی همون تخت ها ميخوابن و همه مثل هم ميشن… همه همه چيز زندگیشون رو  برات ميگن واون اطمينانی که بهت ميشه و اون جايگاه انسانی که اين رشته بهت ميده ست که قشنگش ميکنه وگرنه توی دادگاه ها و کلانتری ها صد برابر چيز های عجيب غريب تر ميشه ديد… اين حس انسانی که پشت قضيه است و اينکه تو نا خود اگاه توی مدرسه طب می آموزی که نگاه کنی درمان کنی وقضاوت نکنی خيلی حس متعالی ای به آدم ميده…

خيلی اتفاقات بامزه توی اورژانس ميوفته… يه دفعه يه آقايی اومده بود با بريدگی سطح دورسال پا ازش پرسيدم چی شده گفت زمين خوردم…من نگاه کردم به اون زخمی که در واقع بريدگی بود به نظرم اومد که چاقو خورده گفتم اين در اثر زمين خوردن بوجود نمياد لطفا بگين چه اتفاقی افتاد…اين جمله رو که با قاطعيت گفتم يه دفعه ديدم همراه های مريض شروع کردن در گوشی پچ پچ کردن و آخر سر خانومی که همراه اون آقا بود بلند گفت خوب راستش رو بگو به خانوم دکتر…من ديگه داشتم مشکوک ميشدم که قضيه چی بوده که ديدم اون آقا با اکراه گفت که ديش ماهواره رو جابجا ميکرده که ديش افتاده روی پاش و زخميش کرده:)) گفتم موضوعی که پنهان ميکردين همين بود؟:)  هنوزم که ياد قيافه اون آقا ميوفتم خنده ام ميگيره:)

آدم هايی که خارج از کشور زندگی کردن مخصوصا يه مدت طولانی يه جور سادگی بلاهت آميزی دارن:) نميدونم ولی خيلی ساده و بی پيرايه ان…يه آقايی از سوييس اومده بود با سينوزيت…حدودا ۳۵ ساله بود براش کو آموکسی کلاو نوشتم وقتی نسخه رو دادم دستش گفت ميشه شماره شما رو داشته باشم که هر وقت مشکلی پيدا کردم بهتون زنگ بزنم؟ قيافه اش خيلی معصوم بود کاملا متوجه شدم که منظورش چيه لبخندی زدم و گفتم احتمالا منظورتون شماره مطبمه که من چون هنوز فارغ التحصيل نشدم متاسفانه مطب ندارم:) خوب شماره منزل رو بدين باز لبخندی زدم و گفتم شما هر وقت مشکلی داشتين تشريف بيارين اينجا من يا همکارام در خدمتتون هستيم:) بالاخره قانع شد و رفت کلی ناز بود…

يکی از خصوصيات که چه عرض کنم يکی از ويژگی های سوماتيک بنده اينه که وقتی شرمنده ميشم گوش تا گوش سرخ ميشم و کاملا هم برای همه اين سرخ شدن محسوسه فقط و فقط هم در شرايط خاصی اين اتفاق ميوفته که يکيش مواجه شدن با آدمهای مهم دوست داشتنيه مث اتند ها …و يکی ديگه اش هم شرمندگی از هر موضوعی…من روی اتندينگ اصولا خيلی حساسيت دارم…از طرفی من بشدت به مافوق خودم احترام ميذارم مگر اينکه اون آدم از نظر شخصيتی مجلی داشته باشه حالا همه اين روده درازی ها برای اين بود که بگم  توی يکی از کشيک ها هنوز شيفت رو تحويل نگرفته بودم که ديدم يکی از رزيدنت های سابق يکی از رشته ها با ويلچر داره مياد توی ترياژ…من وقتی استيجر بودم اين آقا رزيدنت سال چهار بود من طبق اون قانون احترام به مافوق فوری از جام بلند شدم و سلام و عليک مفصلی کردم و خدا بد نده ای گفتم…حالا اين آقای دکتر اصلا منو نميشناخت …گفت پام سلوليت کرده…منم برای اينکه کلی تحويلش بگيرم گفتم الان يکی از رزيدنت ها رو ميارم پاتون رو ببينه خواستم برم دنبال يکی از رزيدنت ها که ديدم ميگه لطفا به اتند امشب بگين بياد منو ببينه! من گفتم خوب بله چشم ولی الان دارن راند ميکنن بعد اين آقای عزیزو گرامی بی مقدمه گفت راستی طرح کجا ميری؟ گفتم نميدونم هنوز…  گفت اگه ميخوای تهران باشی برو پيش آقای فلانی بگو منو فلانی معرفی کرده بعد يه مکثی کرد و گفت نه اصلا من شماره ام رو بهت ميدم بهم زنگ بزن بگو من خودم باهاش صحبت ميکنم! بعد هم فوری يه کاغد برداشت و شماره اش رو نوشت روش! حالا توی ترياژ بجز مريض ها انترن ها و چند تا رزيدنت هم نشسته بودن و بنده يه دفعه احساس کردم که باز قرمز شدم از شرمندگی… فوری کاغذ رو گرفتم و تشکر کردم و اومدم بيرون…به خودم گفتم حالا بشينه توی ترياژ تا من براش اتند خبر کنم:)) يه نيم ساعتی  توی ترياژ آفتابی نشدم تا رزيدنت سابق تشريف بردن…بعد هم شماره اش رو دادم به يکی از پسر هامون که برای طرحش باهاش تماس بگيره:)))

يه نيم ساعت بعد يه دفعه بگين کی رو ديدم دم ترياژ…خدای من فلوی نازنين ريه بود…تا منو ديد گفت چه خوب شما اورژانسين…بعد معلوم شد يکی از اقوامش رو با خونريزی گوارشی آورده بستری کنه…پرسيد برای اينکه يه مريض زود کار هاش انجام بشه چی کار بايد بکنم گفتم من در خدمتتون هستم و بعد بدو بدو دنبال پرونده و خلاصه تا جايی که جان در بدن داشتم سعی کردم آب توی دل فلوی نازنين ريه تکون نخوره…به رزیدنت نازنين اورژانس هم سپردم که اين مريض رو سفارشی ببينه که اونم دستش درد نکنه با همه شلوغی اورژانس اومد و مريض رو معاينه کرد…انقدر اين فلوی نازنين ريه رو بهش ارادت دارم که ديدم هر جوری حساب کنی نميتونم خودم حتی برای مريضش آنژيوکت بذارم…خودش هم اصلا دخالت نميکرد همه چيز رو سپرده بود دست ما…رفتم با خواهش و تمنا يکی از پرستار ها رو آوردم که سفارشی از مريض دکتر رگ بگيره بعد هم رزيدنت نازنين رو شام نخورده از سر سفره بلند کردم که بياد و به روش فوق سوپر سفارشی برای مريض NG Tube  بذاره…واقعا هم عجب NG Tube  ای گذاشت…مريض رو با ميدازولام sedate  کرد بعد کلی اسپری ليدوکايين زد توی حلقش و بينيش و مريض رفت توی عالم خلسه و حتی يه عق نزد…کلی من جلوی فلوی نازنين ريه سر فراز شدم:)…بعد هم  خودم معده اش رو شستشو دادم و مريض رفت بخش…همه اين کار ها يه دوساعتی وقت رو گرفت اما بچه های تریاژ انقدر گل بودن که حتی از من نپرسيدن اين دوساعته کجايی خبری ازت نيست همه مريض ها رو خودشون ديدن و بنده در حال دويدن برای فلوی نازنين ريه بودم…کلی ذوق کردم که تونستم يه کاری براش بکنم…ميخواستم به رزيدنت نازنين اورژانس بگم تو هم بعد از فلوی ريه رفتی توی ليست سياه من:))البته اميدورام هيچ وقت سرو کارش به من نيفته  :)))) از فلوی ريه خيلی چيز ها ياد گرفتم به زور جيغ و داد و بد وبيراه هم که شده ياد داد بهمون که پيگیر مريض ها مون باشيم که مريض مال انترنه و بايد  نقش فعالی در سرنوشتش داشته باشه نه اينکه فقط پرونده جابجا کنه و مشاوره بنويسه…ميذاشت خودمون هر کاری صلاح ميدونيم برای مريض انجام بديم سعی ميکرد حاليمون کنه که انترن برای خودش کسيه…همیشه يادش هستم و خواهم بود اون اولين نقطه عطف دوران انترنی و طبابت منه و اين رزيدنت اورژانس هم حضورش انرژی و ذوق و شوق و سوادش و اون رفتار صميمی و دوستانه اش کلی چيز ياد من داد…انقدر توی اورژانس ازين ور به اون ور ميدويد که هيج وقت وقت نکردم بهش بگم که نقطه عطف دوم دوران انترنی و طبابت من بوده:)

اما ديشب يه مريض سر تحويل شيفت اومد…يه خانوم ۶۵ ساله با سرگيجه و تهوع و استفراغ و ضعف و بيحالی از دو روز پيش…نوار قلبش نرمال بود توی معاينه عصبیش تنها نکته ای که داشت پلانتار رفلکس پای راستش  upward  بود…اوردر مريض رو گذاشتم و رفتم خونه…امروز صب رزيدنت کشيک ديشب ميگفت توی سی تی  ICH  از آب در اومد و رفت اتاق عمل!!! ماااااااااااااااا!

اگه بخوام ميتونم مثنوی هفتاد من از بخش اورژانس تعريف کنم اما ديگه بسه کم کم بايد از فکر اورژانس و کشيک هاش بيام بيرون:)

تا بعد…

انترن پوست يكشنبه، 3 اردىبهشت 1385، ساعت17:0

بخش پوست بخش آروميه يعنی از آروم هم آروم تره…هيچ اتفاق هيجان انگيزی توش نميوفته و برای گروه ما که از اورژانس اومديم مث اينه که همه چيز روی دور کند ميچرخه…من رسما هيچی از پوست سر در نميارم…شايد تنها بخشی باشه که هيچ نظری در مورد هيچ چيز ندارم …هيچ خاطره ای از مطلبی که در گذشته خونده باشم يا حتی اسم دو تا بيماری …ذهنم صاف صافه پاکه پاک…دوره استيجری هم يادمه پوست رو دوست نداشتم به زور ميخوندم اين رکود و سکونش رو اصلا دوست ندارم…کاش يه جذامی چيزی ميديدیم دلمون باز ميشد:)))

روز اول که رفتيم درمانگاه خيلی بامزه بود من به عنوان مامان گروه مواظب حرکات و رفتار بچه ها بودم و خنده دارش اين بودکه ميديدم همه زير نوت هاشون وقتی اسمشون رو مينويسن اضافه ميکنن انترن اورژانس:)) کلی هنوز همه مون توی فضای اورژانسيم …هر حرفی هم ميشه هنوز از خاطره مريض های اورژانسه…خوشحالم که اومدم پوست اميدوارم اين يه ماهه انگيزه ای بشه برای اينکه طلسم پوست بشکنه و من چهار تا کلمه چيز ياد بگيرم…

امروز توی درمانگاه رسما جز سوريازيس هيچی رو نميتونستم تشخيص بدم…شرح حال هايی که بعضی مريض ها ميدن و مسايلی رو که به بيماری شون مربوط ميکنن خيلی بامزه است…يه خانومی اومده بود درمانگاه با ضايعه ای روی پوست سرش…ميگفت بچه بوده که يه دفعه آدامس! به سرش چسبيده و بعد اين ضايعه که يه پلاک زرد صورتی بود روی سرش ايجاد شده:))) درواقع يه خال سباسه بود اگه اشتباه نکنم…

يکی از شاهکار هايی که زدم اين بود که يه مريض کهير رو با گال اشتباه گرفتم…يه آقای ۲۴ ساله که از دو هفته پيش يه دفعه همه بدنش حتی کف دستاش پر شده بود از ضايات ماکولو پاپولر اريتماتوی خارش دار…ميگفت شب ها هم خارشش بيشتر ميشه…من فشار ندادم ببينم رنگش از بين ميره يا نه اما وقتی مريض رو با رزیدنت ها ديدم معلوم شد کهير بيده

يه پسری اومده بود حدودا ۱۷ ۱۸ ساله ازينايی که موهاشون رو سيخ سيخ ميکنن توی هوا و يه تيکه ريش هم ميذارن زير چونه شون خلاصه کلی بچه خوشگل بود بينوا…يه سری ضايعات ماکولر قهوه ای رنگ روی تنه و پشتش داشت…وقتی قرار شد مريض رو معرفی کنن خيلی مردد بود که بياد و جلوی اون همه روپوش سفيد بشينه تا اينکه بالاخره اومد و نشست روی صندلی و اتند خواست ضايعاتش رو ببينه بعد گفت اينکه تينه آ ورسی کالره و به همه فراخوان داد که حتما ضايعات رو ببينن در نتيجه يه ۷-۸ تا استيجر مشتاق به اضافه ما انترن های تازه نفس به اضافه رزيدنت ها شروع کرديم به معاينه ضايعات مريض بعد هم با چراغ وود ضايعات رو ديدیم که به رنگ زرد طلايی بود…مادر پسره  ميخنديد و ميگفت طفلی پسرم  کلی با من شرط کرده بود که من اونجا ميرم همه نريزن سرم ها من خجالت ميکشم

هااااااااا من هييييييچيييی از پوست نوفهمم…مطمئنم صد سال سياه هم بگذره حتی اگه وزیر بهداشت به شخصه بياد التماس کنه گريه و زاری  و زنجموره کنه که تور خدا بخاطر من بيا پوست بخون من نميرم که نميرم

من يک رزيدنتم:) سه شنبه، 5 اردىبهشت 1385، ساعت20:26

دارم دوباره کم کم برميگردم به دنيای واقعی…به دوستام زنگ ميزنم عيد رو تبريک ميگم:))) و خلاصه دارم سعی ميکنم که دوباره به زندگی برگردم…

دوره انترنی جز مريض ديدن و انترن بودن برای من يه حسن بزرگی داشته اينکه دوستای زيادی پيدا کردم اعم از دختر و پسر و اين گسترش روابط رو خيلی دوست دارم…داشتم فکر ميکردم به نوع دوستايی که انتخاب ميکنم و فرقش با سالهای اول دانشگاه و حتی همين چند سال پيش…چقدر عقايدم الان فرق کرده…يه موقع بود که ميرفتم فقط و فقط دنبال آدم های خاص که هيچ کس درکشون نميکرد…کسايی که روابط اجتماعی عجيب و غريب و بعضا سردی داشتن اما يا کتاب خون بودن يا درسخون بودن يا هنرمند و من افتخار ميکردم که برخلاف عامه مردم اين آدمها رو کشف کردم و درکشون ميکنم…رابطه من با اين آدمها يه جور رابطه يک طرفه ستايش آميز بود انقدر من از خودم ميذاشتم که طرف توی رودرواسی ميموند نميفهميد چرا انقدر براش انرژی ميذارم و يه مدت که ميگذشت من چون خودم هم آدم بودم توقعاتی پيدا ميکردم که باز اون آدم نميتونست برآورده کنه چون اون همون آدم قبلی بود و من به اشتباه فکر ميکردم که هر آدمی ميتونه متحول بشه…جالب ترش اين بود که اين دوستای عجيب و غريب من اکثرشون يه مشکل جدی سايکولوژيک داشتن که من بعدها متوجه ش شدم…و کلی هم سعی کردم بهشون کمک کنم که باز هم چندان نتيجه ای نداشت چون خودشون به اين قضيه insight  نداشتن…و من در عين اينکه فکر ميکردم خيلی فداکاری کردم که دارم رفتار هاشون رو تحمل ميکنم به نظر اونها نه تنها فداکاری نميومد که خيلی هم کار های من کار خاصی نبود…کم کم ياد گرفتم که آدمها رو بخاطر ذاتشون دوست داشته باشم نه کار هايی که ميکنن…به خاطر ته ته دلشون … و اينجوری ديگه هر کاری هم کردم توی يه ارتباط دوستانه برای دل خودم کردم و بازتابش رو هم گرفتم…اما الان هنوز هم آدم های متفاوت برام جذابن…ميشينم ساعت ها و ساعت ها باهاشون حرف ميزنم از کتاب هايی که خوندن فيلم هايی که ديدن اما دوستهای صميمی من ديگه نميتونن باشن دوستشون دارم اما ديگه صميمی نميشم باهاشون الان برام رفتار طرف نشون دادن همون احساسات ساده اش و بی عقده بودنش خيلی ارزش مند شده…بين آدمها فقط با کسايی نميتونم کنار بيام و اين رو البته  خيلی راحت بهشون ميگم بدون رودرواسی که ته ته وجودشون صاف و خالص نباشه…يه جور زرنگی و احساس سواستفاده از موقعيت ها که منم جزش هستم توی وجودشون باشه اونوقته که ديگه خدا بداد اون آدم برسه و من:))

اون موقع که اورژانس بودم يه خانوم دکتر ماه يکی انترن جراحی بود…يادمه شبها که شلوغ ميشد خيلی دور و بر رزيدنت ها و انترن ها ميچرخيد و در مورد مریض ها سوال ميکرد توی اون شلوغ پلوغی هم معمولا کسی حوصله آموزش دادن نداشت…سوال هايی که ميکرد خيلی شبيه سوال های خود من بود اوايل انترنی… سوال هاييکه ميخواد تئوری رو به بالين ارتباط بده…بخاطر همين من سعی ميکردم نکات بالينی رو بهش بگم تا کم کم دستش بياد اوضاع از چه قراره…يه دفعه من داشتم اوردر يه مريض DKA رو مينوشتم داشتم مايعش رو حساب ميکردم و اوردر ميذاشتم که ديدم داره با دقت به من نگاه ميکنه پرسيد از کجا فهميدين اين DKA  بود ؟ گفتم خوب از علايم بالينیش و شرح حالش…بعد ديدم باز داره نگاه ميکنه اوردر رو گذاشتم کنار و شروع کردم به توضيح دادن علايمش و اينکه اين آدم سابقه ديابت داشته بعد گفتم کرايتريای DKA  رو هم داشت که ميشه ph<7.2 HCO3< 15 کتونوری و قندٍ…هر چی فکر کردم يادم نيومد گفتم قندش رو میپرسم بهت ميگم…بعد که پرسيدم و ديدم ۲۵۰ بوده بهش گفتم…چند روز بعد که توی اورژانس بودم ديدم باز اين انترن ماه يکی نشسته و داره اوردر ميخونه…کلی باهاش خوش و بش کردم که کتاب اورژانس ها رو هم بگير و داشتم افاضات ميکردم که گفت شما کی جراحی گذروندين؟ گفتم يه ۹ ماه پيش…با تعجب نگاه کرد و گفت پس کی طرح بودين؟ گفتم طرح؟ تازه دوزاريم افتاد که اين فکر کرده من رزيدنتم:))) ليبل رو نشونش دادم و گفتم ببين نوشته انترن اورژانس رزيدنتم کجا بوده بابا:)) گفت ديدم به قيافه تون نميخوره ولی نميدونم چرا از روی رفتارتون فکر کردم که رزيدنتين!مااااااااااا!:))

امروز باز توی درمانگاه پوست يه لحظه احساس کردم اتند و رزيدنت ها دارن با هم چينی حرف ميزنن…اَه اَه اَه  اَه…يه نقطه روی پوست طرف يه قطار اسم لاتين پشتش داشت…ورسی نوکئی نميدونم چی چی…

يه چيز بامزه که توی درمانگاه پوست اتفاق ميوفته اينه که خانوم های جوون همش از آدم سوال های آرايشی بهداشتی ميکنن…چه کرم ضد آفتابی بزنم بنظرتون چه پنککی بزنم که حساسيت نده شامپو چی بزنم؟ و منم از اطلاعات عمومی خودم براشون افاضات در ميکنم:) پنکک نيوا بزن يا زياد ميخوای خوب باشه لنکوم کرم ضد آفتاب آردن بزن فتو درم هم خوبه دور چشم ليراک :)))

امروز يه کنفرانس پوستی دادم که تا حالا به عمرم اينجوری کنفرانس نداده بودم..رسما هيچی از موضوع حاليم نبود و رفته بودم در موردش کنفرانس بدم!…۸ صفحه از کتاب پوست رو ترجمه کرده بودم وکلی هم وقت گذاشته بودم روش ولی هيچ گونه جذابيتی مطلبش برام نداشت در نتيجه هيچی ازش حاليم نشد همه متنش هم پر بود از پاتولوژی ضايعات… فقط تند و تند گفتم که تموم بشه بره پی کارش…خدا رو شکر تموم هم شد و به خير گذشت

اين چند روزه همش خواب بودم…کلی بدنم بينوا کسر خواب و استراحت داره:)

give me a five پنجشنبه، 7 اردىبهشت 1385، ساعت17:33

ديروز کشيک پوست بودم! کشيک پوست يعنی کشک رسما !چون هيچ اتفاقی که توی اورژانس يا توی بخش نميوفته فقط تورو ميذارن سر کار …منم ديروز چون روز اولم بود مث خانوما عين ۲۴ ساعت رو کشيک دادم و سه دفعه ای هم که زنگ زدم بخش که بپرسم خبری هست يا نه پرستارا دعوام کردن که چقدر زنگ ميزنی بخدا خبری نيست

بجاش رفتم برای خودم اورژانس گردی چند تا از دوستام اورژانس بودن و با همون رزيدنت های ماه قبل که با ما هميشه کشيک بودن…ترياژ شلوغ بود طبق معمول روزها اورژانس پر از مريض الکی بود مريض های وقت گيری که در واقع کار اورژانسی ندارن…يکی پاش يه ماهه درد ميکنه يکی سرماخورده… و دست و پا شکسته هم که الی ماشالله…اين مدليش رو ديگه نديده بودم يه آقايی اومد توی ترياژ که کلی هم باکلاس بود پرسيد جراح هم دارين؟ گفتم مريضتون کجاست مشکلش چيه؟ سينه ش رو صاف کرد و گفت پسرمه آورديمش ختنه اش کنيم!!! ماااااااااااااا!

سه تا از اتندينگ علی رغم اينکه من سعی کردم زياد حضورم معلوم نباشه منو کشف کردن…اول از همه رييس اورژانس که من رو بخاطر نماينده بودنم و مسايلی که پيش اومده بود خوب ميشناخت همچين که منو ديد با لحن جدی ای گفت تو مگه انترن پوست نيستی؟ من که کف کرده بودم از کجا ميدونه من پوستم گفتم چرا گفت پس اينجا چی کار  ميکنی مريض پوست ميبينی؟ منم که شديدا تحت تاثير ابهت اتنديگ محترم رنگ به رنگ شده بودم با شرمندگی گفتم نه مريض اورژانس ميبينم باز با همون لحن جدی گفت خوبه ادامه بده و رفت:))) بعد دو تا ديگه از اتند های جوون منو ديدن و حالا اذيت نکن کی اذيت کن که باريکه الله چقدر اکتيوی  …:)) کلی ذوق کردم انقدر منو تحويل گرفتن:)

يکی از رزيدنت ها هم که خيلی آدم نازنينيه هی اذيت ميکرد ميگفت يه مريض داريم ميخوايم مشاوره پوست بديم کيس هيرسوتيسمه ميخواد بره اتاق عمل گفتيم تا نرفته شما هيرسوتيسمش رو برطرف کنين:)) يکی ديگه هم داريم آلوپسيه يعنی کچله الان دو روز هم هست بستری شده کلی هم ماينوکسيديل بهش داديم ولی فرقی نکرده اونم اگه ممکنه اورژانسی ببينين:)) آی آی آی آی…

اما فضا دلگير بود…گروه جديد رو دوستشون نداشتم…با گروه يه دست ۵ نفره ما خيلی فرق ميکردن…بچه های ما همه خيلی استثنايی بودن انقدر ميدويدن دنبال کار مريض و انقدر همه مهربون بودن که آدم شرمنده ميشد…من بينشون از همه خشانتم در برخورد با مريضها بيشتر بود…مثلا يه مريض که ميومد برای تزريقات و من توضيح ميدادم که اينجا تزريقات نداريم يکی از خانوم دکتر ها که خيلی مهربون بود  ميگفت گناه داره پيرمرده… پيرزنه… از راه دور اومده و خلاصه خودش کارش رو انجام ميداد يا مثلا يه دفعه پيشونی يه دختر ۵ ساله رو برای اينکه انترن گوش و حلق و بينی ماه يکی بود و سوچور زدن بلد نبود و چون گوش و حلق وبينی ها معمولا مريض ها رو sedate  نميکنن خودش رفت بچه رو با کتامين خوابش کرد و براش يه سوچور خوشگل زد…اون يکی آقای دکتر نازنينمون هم که استاد کامپیوتره يکی از دغدغه های زندگيش اين بود که مريض در اثر پروسيجر آخ نگه و کلی سعی ميکرد با ملايمت با مريض ها حرف بزنه و يه جوری کارشون رو انجام بده که متوجه درد نشن…مهمتر از اون اين گروه ۵ نفره خوب قدر رزيدنت های نازنينمون رو ميدونستن…کسی نميذاشت رزيدنت ها در عين اينکه خيلی بزرگواری میکردن و خودشون همه کار ها رو انجام ميدادن زياد بدو بدو کنن:)) اگه ميديدیم رزيدنت داره تخت مريض جابجا ميکنه ميدويديم از دستش ميگرفتيم…سر ناهار رفتن هميشه دعوا بود…بچه ها به زور همديگرو آف ميکردن به زور همديگرو ميفرستادن برای ناهار و خلاصه همه چيز مرامی بود و با صفا…گروه ديروز با اينکه دو تا ازدوستای خوب خودم هم بينشون بودن انقدر با هم صميمی نبودن…مريض که ميومد توی ترياژ بجای اينکه همه بدون کارش رو انجام بدن هی تعارف ميکردن به هم …شايد هم چون اول ماهه و هنوز اورينته نشدن به کار های اورژانس اينجوری بودن ولی من ديروز کلی ياد گروه خودمون افتادم و احساس کردم که چقدر شانس آوردم که توی بخش به اون سنگينی با همچين بچه هايی همگروه بودم…آخر سر به دوستم گفتم ميدونی چيه به اين نتيجه رسيدم همگروهيهای خودم خيلی ابر بشر بودن:))

گل های لاله سر چهار راه ها رو ديدين…انگار همه چيز ميخواد به من بفهمونه که بيدار شو بهار شده:)

آبی شنبه، 9 اردىبهشت 1385، ساعت17:44

از وقتی مريض های لت و پار مخصوصا ضربه به سر رو توی اورژانس ديدم که ۹۹درصدشون هم موتور سوار های جوونی بودن که کلاه ايمنی نداشتن ناخود آگاه توی اتوبان و خيابون توجهم به موتور سوار ها جلب ميشه و دقت ميکنم ببينم چند درصدشون کلاه سر دارن و وقتی از کنارشون رد ميشم به سختی خودم رو کنترل ميکنم که شيشه رو نکشم پايين و بگم لطفا اون کلاهی که آويزون کردی به پشت موتورت رو سرت بذار…بخش جراحی هم که گذرونده بودم همينجوری شده بودم…همش دلم ميخواست بگم که اون کلاه رو سرت بذار تورو خدا اون کلاه رو سرت بذار…فکر ميکنم اشکال اصلی از اطلاع رسانی نادرستيه که توی مملکت ما هست…هميشه مسايلی که به ايمنی مربوط ميشه يه جور سوسول بازی به حساب مياد حتی بين جماعت پزشک و پرستار و کسايی که دستی بر آتش دارن يه سری کار ها سوسول بازيه چه برسه به مردم عادی که تازه اون اطلاعات زمينه ای رو هم ندارن…مثلا يه روز يکی از پرسنل اورژانس يه مريض تشنجی رو دست انداخته بود گردنش و آورده بودش توی ترياژ بدون تخت يا برانکارد و وقتی رزيدنت نازنين اورژانس شاکی شد که اگه مريض الان تشنج کنه چی کار ميخوای بکنی با يه لحنی که يعنی حالا ديگه اين سوسول بازيا رو نداره که گفت هر اتفاقی بيوفته مسووليتش با خودمه…اين يعنی اينکه اطلاع رسانی زير صفره توی اين مملکت…داشتم فکر ميکردم من اگه مسووليتی چيزی توی اين مملکت داشتم ميدونستم چه طور با اين موتور سوار ها برخورد کنم…يا هر چی موتور سواره بی کلاهه متوقف ميکردم يا درست اطلاع رسانی ميکردم…بد نبود اگه يه فيلم مستند از مراجعين به اورژانس های تهران ميگرفتن از اون مريض هايی که ضربه به سر شون وارد شده بيهوش ميارنشون و  اميدی به زنده موندنشون نيست  و خانواده شون پشت سرشون ذجه ميزنن… اين فيلم رو قبل از اينکه گواهی نامه موتور سيکلت سواری به طرف ميدادن بهش نشون ميدادن و يه توضيح مختصری ميدادن که اگه از کلاه استفاده کنه- چون اکثرا کلاه دارن اما پشت موتورشون آويزون ميکنن- چقدر احتمال اينکه در اثر تصادف آسيبی به خودشون نرسه زياد ميشه…حتی داره ميزنه به سرم برم يکی دو تا ازين دوستای مجنون تر از خودم که اهل سينما هستن رو گير بيارم که بيان يه فيلم مستند در اين باره  بسازن …نميدونم الان راه حل بهتری به ذهنم نميرسه فقط پشت فرمون که نشستم مدام حرص ميخورم….

بايد اعتراف کنم که داره کم کم اون انزجار روزهای اولم نسبت به پوست از بين ميره مخصوصا که امروز کلاس اسلايد بود و من کلی جلوی اتند گوگولی مگولی پوست که خيلی دوستش دارم ضايع شدم و همين تريگری شده برای درس خوندن …من اينجوريم ديگه بايد هميشه يه تريگری سيخی ميخی چيزی باشه تا موتورم راه بيوفته:)))

اين اتند گوگولی مگولی ما در عين اينکه خيلی باسواده کلی هم بامزه است منم که عشق کل کل اون ميگفت منم دنبالش ميگفتم و هی ضايع ميشدم و خودم غش ميکردم از خنده:))) يه اسلايد گذاشت که يه patch اريتماتو ی well defined بود در ناحيه کشاله ران…من کلی خوب سميولوژی اش رو گفتم و اونم فکر کردم من گرفتم قضيه رو والانه که بگم کچلی کشاله ران که گفتم درماتيت سبورئيک:) که البته جز تشخيص های افتراقی بود ولی قاعدتا بايد اول کچلی رو ميگفتم خلاصه هی پرسيد که اينو به مريض دادی خوب نشد مياد پيشت ميگه من خوب نشدم حالا چی کار ميکنی يا بايد دوباره ويزيت مجانی بکنی يا شيشه های مطبت رو خورد ميکنه منظورش اين بود که حالا که درمان اثر نکرد چی کارش ميکنی من با همون لبخند هميشگی گفتم من ترجيح ميدم مجانی ويزيتش کنم ای جان من کلی با اين اتند نازنازی حال ميکنم منو ياد اون اتند اورولوژی ميندازه که اونم همش سر به سر آدم ميذاشت و شوخی جدی کلی چيز ياد آدم ميداد…

ذهنم درگيره…دارم کم کم معني فارغ التحصيلی رو ميفهمم…خيلی خنده داره که وقتی استيجر بودم دقيقا ميدونستم چی ميخوام در آينده بخونم…نورولوژی يا روانپزشکی …الان که انترن شدم هر چی فکر ميکنم نميدونم چی دلم ميخواد…همه رشته ها رو دوست دارم و در عين حال از اينکه فکر کنم ميرم يه رشته ای ميخونم که ديگه بقيه رشته ها توش نيست غصه ام ميشه…ميدونم زيادی رمانتيکم ولی چی کار کنم اينجوريه ديگه…اما يه چيزی رو خوب ميدونم اونم اينه که من هر چی بخونم آخر سر بايد يه جوری خودمون توی هيات علمی زور چپون کنم:)) من به طرز محير العقولی از ياد دادن  به ابنا بشری و پرورش استعداد ها خوشم مياد و همين طور از مريض ويزيت کردن هر روزه:)) خل شدم نه؟:))

تازگيا زياد از حد لبخند ميزنم انقدر که يکی از رزيدنت های اورژانس بهم ميگفت به چی انقدر ميخندی آدم فکر ميکنه کار بدی کرده تو داری مسخره اش ميکنی!!! گفتم دکتر جان اين قضيه اصلا تازگی نداره برای من … من توی مدرسه دو دفعه از کلاس اخراج شدم بخاطر خنديدن يعنی درواقع معلم ازم درس پرسيد و من با لبخند جوابش رو دادم و اونم منو انداخت از کلاس بيرون اما  وقتی ديدن شاگرد درس خون مدرسه و اميد مدرسه مونم  متوجه شدن اين بيچاره مدلشه که زياد ميخنده…ميدونم که زياد ميخندم اما الان با اين مساله نه تنها مشکلی ندارم کلی هم  باهاش حال ميکنم حالا حتی اگه روانپزشک هم بگه اين تيک عصبيه يا نشانه مانياست يا شخصيت های هيستريونيک اينجورين يا خل و چلا اينجورين   بگه من بهشچ وجه قصد مهار کورتيکال اين قضيه رو ندارم:)

ديروز آبی کيشلوفسکی رو بعد مدت ها ديدم…و باز هم مث دفعه اول سکانس به سکانسش رو بلعيدم…اين فيلم برای من مظهر سينمای ايده آله…جايی که تصوير حرف ميزنه نور صدا موسيقی و بازيگر و يه کارگردان که کارش رو بلده و بشدت شاعره…ژوليت بينوش انقدر قشنگ نقش ژولی رو بازی ميکنه که فکر ميکنم شايد اگه کس ديگه ای جای اون بود انقدر اين نقش ملموس از آب در نميومد…من بشدت ژولی و اون نور آبی که صورتش رو پر ميکنه و اون برخورد بی طرفانه اش با قضايا رو دوست دارم…

تا بعد…

قدحت پر می باد… سه شنبه، 12 اردىبهشت 1385، ساعت22:5

اطفال که بوديم يکی از گروه های استيجری يک نفره بود و اون يک نفر هم هميشه غايب بود…يادمه روتيشن اورژانس بوديم که اون گروه يک نفره با گروه ما افتاد و ما هيچ وقت استيجرش رو نديديم…بچه های ديگه ميگفتن از بچه های ترم بالايیه که کلی عقب افتاده و کاری به کار کسی نداره…من توی ذهنم يه پسر قد بلند ساخته بودم و هيکلی با موهای آشفته و ته ريش و بشدت بی خيال …ورودی ۷۲ ۷۳ …اورژانس که بودیم هر از گاهی يه پسر ريزه ميزه و بسيار محجوب توی تریاژ دور و برمون میپلکيد…يکی از بچه ها ميگفت که ورودی ۷۸ هستش ولی هنوز استيجره…اون محجوب بودنش باعث شد توجهم بهش جلب بشه خوش و بشی کردم و معلوم شد اون استيجر هميشه غايب اطفال خود خودش بوده…ميگفت هيچ وقت سر هيچ کلاسی حاضر نشده کل دوره سه ماهه اطفال رو يک روزش رو هم توی بخش نبوده و الان که به پره انترنی نزديک شده وحشت زده شده که هيچ کاری بلد نيست  خواسته درس بخونه ديده هيچ انگيزه ای نداره و تصميم گرفته بياد توی اورژانس کشيک بده تا مريض ببينه و بلکه يه علاقه ای درش ايجاد بشه تا درسی بخونه…کم کم همه بچه ها باهاش گرم گرفتن …اون انقدر آروم و ساکت بود که هم گروهی های مهربون من سعی ميکردن تا جايی که ميتونن تحويلش بگيرن و کار دستش بدن…کم کم رفت و آمد هاش به اورژانس بيشتر و بيشتر شد…يه روز به من ميگفت من اينجا فقط کار ياد نميگيرم برخورد شماها رو با مريض ها نگاه ميکنم و سعی ميکنم برخورد درست رو ياد بگيرم من اون روز خنديدم از همون خنده های هميشگی و گفتم دکتر دست بردار مگه ما چه رفتاری با مريض ها داريم گفت خودتون متوجه نيستين ولی رفتارتون خيلی برای من جالبه  من نگاه ميکنم و ياد ميگيرم…بخش پوست که اومديم اون هم همچنان استيجر ما بود با همون حجب و حيا و نجابت مثال زدنيش…هر از گاهی به اورژانس سر ميزد اما ميگفت اورژانس بدون شما ها صفا نداره…من هی تشويقش ميکردم که صفا رو کاری نداشته باش برو مريض ببين …اين هفته ديدمش که يه برگه ام آر آی دستشه…مال مادرش بود که تصادفی تومور مننژيوم نخاعش رو تشخيص داده بودن…خيلی ميترسيد مادرش توی ليست عمل بود…بهش گفتم هر کاری تونستی کردی ديگه بقيه اش دست تو نيست مننژيوم هم تومور خوش خيميه اما باز هم ميگفت فقط براش دعا کنيد…بالاخره عمل انجام شد و من ميديدم که اون چشمای خسته چطور برق ميزنه…اومد و تند و تند تعريف کرد از حال مادرش و آخرش يه چيزی گفت که خيلی برام جالب بود…گفت من تمام مدت پزشکی رو ول گشتم هزار و يک کار انجام دادم ميخواستم نويسنده بشم کتاب ميخوندم و هزار و يک فعاليت غير درسی رو تجربه کردم پزشکی رو برای مدرکش ميخواستم تا وقتی که اومدم اورژانس  و با شماها کشیک دادم و بعد هم قضيه مادرم باعث شد خيلی ديدم  به همه چيز عوض بشه…باز تکرار کرد شما ها انترن های فوق العاده ای بودین من خيلی چيز از شما ها ياد گرفتم…من همينطور گوش ميکردم …ادامه داد الان همه چيز زندگيم رو تعطيل کردم و ميخوام فقط درس بخونم ميخوام پزشک بشم و فکر ميکنم بزرگ ترين لذت دنيا توی طبابت کردنه…نميدونستم چی بهش بگم فقط گفتم که خيلی خوشحالم که به اين همه نتايج خوب رسيده و تاکيد کردم که خيلی اغراق ميکنه ما انقدری هم نقش مهمی نداشتيم …شايد اگه چند سال پيش بود کلی مست خوشحالی ميشدم از حرفای اين استيجر محجوب نازنين…اما الان بنظرم دنيا پر از نقطه شروعه و هزاران هزار نقطه عطف و انسان دوست داشتنی وجود دارن که ميتونن محرکی باشن برای بهتر ديدن برای بهتر نگاه کردن …کسی که با ديدن يه نفر يا يه گروه يا يه جنبش ديدگاهش به زندگی عوض ميشه اصلش بخاطر خودشه اون آدم اگه الان هم اين تغيير رو نميکرد ۶ ماه بعد يک سال بعد يه نفر ديگه سر راهش قرار ميگرفت و باعث ميشد به خودش بياد…مهم اينه که اون آدم اين پتانسيل رو داشته انقدر وجودش ظرفيت داشته که چيزی رو از محيطش بگيره و خودش رو ارتقا بده…روحش رو بزرگ و بزرگ تر بکنه…اما باز هم شنیدن اينکه اون گروه پنج نفره  انقدر در تغيير ديد يه آدم به پزشکی نقش داشتن برای من که انقدر آدمهای اون گروه  رو دوست داشتم يه جور احساس غرور و شعف به همراه داره… يه حس هيجان انگيز و تازه…الان ميفهمم احساس اون آدم هايی رو که بهشون ميگفتم شما خيلی گردن من حق دارين و اونا با چشمای گرد شده به من نگاه ميکردن…حس عجيب غريب جالبيه…:)

پرواز جمعه، 15 اردىبهشت 1385، ساعت20:16

يه حس عجيبی دارم…نميدونم چرا خيلی مسخره است اما بشدت درونم آروم شده و اين آرامش رو خيلی خيلی دوست دارم…يه مقداری هم کرايتريای مانيا رو پر ميکنم…سرخوش نيستم ولی همه آدمها رو به طرز عجيب غريبی دوست دارم …خودم هم از اين همه متعجبم ولی دست خودم نيست…

ديشب باز رفته بودم اورژانس…يه خانوم ۴۴ ساله رو با تهوع و استفراغ آورده بودن…لباس مهمونی شب تنش بود و با برادر و خواهرش اومده بود…برادرش در گوش من گفت مشروب زياد خورده…بردمش توی اتاق روی يکی از تخت ها خوابيد…خيلی آژيته بود…همش صدا ميکرد خانوم خانوم ميشه دست منو بگيری؟ من توی زندگيم خلا دارم و ميزد زير گريه…شوهرم دو ساله که ترکم کرده و نميتونم فراموشش کنم و باز گريه و گريه و گريه…خواهر وبرادرش که معلوم بود دفعه اولشون نيست که با اين خانوم ميان بيمارستان و حسابی کلافه بودن همه ش سرش داد ميزدن که آروم بگير اما اون همينطور گريه ميکرد و پشت هم يکی دو جمله رو تکرار ميکرد که کمکم کن من توی زندگيم يه خلا بزرگ دارم…و پشتبندش هم ميگفت خانوم منو که به چشم يه آدم بد نگاه نميکنی؟ ها؟ من ميدونم کار بدی کردم ولی ميخواستم خلا زندگيم رو پر کنم و باز اين سيکل تکرار ميشد…يه آمپول پلازيل براش نوشتم و يه ميدازولام و سرم قندی۵ در صد…تا بره از داروخونه وسايلش رو بگيره همينجوری باهاش حرف ميزدم…نميدونم چرا انقدر احساس همدردی باهاش ميکردم…يه وقت صدای خودم رو شنيدم که انگار داره با يه دختر ۴-۵ ساله حرف ميزنه…عزيزم نگران نباش الان بهت دارو ميدم  حالت بهتر ميشه باشه خانوم؟ باشه دختر خوب؟ پس سعی کن يه ذره بخوابی…خودم هم نميدونستم چی دارم ميگم انگار دو نفر شده بودم يکی که داشت يه بچه کوچولوی بی پناه رو نوازش ميکرد و يکی ديگه که حيرون بهش نگاه ميکرد…باز گفت تو که به من به ديد يه زن بد نگاه نميکنی؟ نه عزيزم چرا بايد فکر بد در مورد تو بکنم تو که کار بدی نکردی…همينجوری که باهاش حرف ميزدم IV line  ازش گرفتم سرمش رو وصل کردم و يه پلازيل و ۵ ميليگرم ميدازولام بهش زدم…به برادرش که کلافه ايستاده بود و همش سرش داد ميکشيد وخواهرش که در برابر حرفاش پوزخند ميزد گفتم برن و براش پتو بيارن…پتو رو کشيدم روش و باز بهش گفتم که اگه ميخواد بهش کمک کنم بايد قول بده دختر خوبی باشه و چشماش رو روی هم بذاره و بخوابه…چيزی نگذشت که چشماش رو روی هم گذاشت و خوابش برد…بعد با صدای مريض تخت بغل به خودم اومدم…خانوم دکتر منم سرم درد ميکنه …پرس و جو که کردم معلوم شد پذيرش جراحی اعصاب داره ومنتظر خالی شدن تخته…بعد يهو بيهوا اون مريض تخت بغلی گفت شما چقدر مهربونی اين وقت شبی توی اين بيمارستان شلوغ من تاحالا نديده بودم کسی انقدر خوب با مريض ها حرف بزنه…ساعت ۲ صب بود و من خودم هم حيرون مونده بودم که کشیک پوست رو چه به اورژانس و اين همه دوندگی…اما دست خودم نبود …اون خانوم خيلی روی من اثر گذاشته بود…خيلی نسبت بهش احساس همدردی ميکردم و شايد کمی ترحم…

دارم کتاب شوخی ميلان کوندرا رو ميخونم…هنوز تمومش نکردم اما لودویک همه ذهنم رو پر کرده…اون و درگيری های ذهنيش…و البته ترجمه خيلی بد کتاب نميذاره که اونطوری که دلم ميخواد بخونم و لذت ببرم…

نگاه ميکنم از پارسال تا حالا…ديدم چقدر به دنيا عوض شده…ديگه مث اوايل وقتی يه مريض بهم بگه خانوم پرستار از کوره در نميرم اصلا برام اهميتی نداره خيلی آروم ميگم پرستار فلان جاست….يه جورايی بزرگ شدم…و خوشحالم که توی اين مدت آدم تاثير گذاری بودم الان بچه های اطفال رو که ميبينم هنوز با اون رزيدنتی که من باهاش سر مريض دعوام شد و بخاطرش کشیک اضافه خوردم مشکل دارن اون هنوز هم بر قاعده اولشه در صورتيکه اون سه ماهی که ما انترنش بوديم کلی رفتارش با انترن ها عوض شده بود…خيلی مودب شده بود و جرات نميکرد مث سابق توی کشيک هاش بذاره از بيمارستان بره…جالب بود که همين آدمی که زيراب همه رو ميزد و همچنان هم ميزنه انقدر از من ميترسيد که هر وقت با من کشیک بود بخشش رو عوض ميکرد …اصلا به اين قضيه افتخار نميکنم چون همون موقع اش هم عذاب وجدان شديد گرفته بودم اما الان که از اون قضيه دور شدم وقتی بهش فکر ميکنم ميبينم من حق داشتم…من به عنوان يه آدمی که براش مهمه دور و برش چی ميگذره حق داشتم و قبل از اون افشاگری ناخواسته جلوی اتند عفونی هم بار ها و بارها به رزيدنت ارشد گفته بودم هم من و هم بقيه انترن ها که اين رزيدنت کارش رو درست انجام نميده به مريض ها نميرسه و هر جا گند قضيه در مياد ميندازه گردن انترن و به درو ديوار و دين و خدا و پيغمبر متوسل ميشه که خودش و رفتارش رو توجيه کنه … همون موقع هم اتند نازنين عفونی با رفتارش نشون داد که طرف من بوده چون من از مريضم دفاع کرده بودم و هيچ بی احترامی هم به اين رزيدنت محترم نکرده بودم فقط رفتارش رو به رخش کشيدم کاری که معمولا آدم های عاقل انجام نميدن… بعدها هم که بالاخره به زورِِِِ  رزيدنت ارشد مجبور شد با من کشيک بده مث بقيه رزيدنت ها باهاش رفتار کردم نه تنها بی احترامی بهش نکردم کلی هم احترام زيادی بهش گذاشتم چون احساس ميکردم من به عنوان انترن حق نداشتم اون رو جلوی اتند ضايع کنم…اما الان فکر ميکنم اگه باز هم همچين قضيه ای پيش بياد و من مجبور به انتخاب بشم  دوباره همون کار رو ميکنم شايد رقيق تر اما هيچ وقت از چيزی که فکر ميکنم درسته بخاطر نمره و خوشايند و بد آيند يه سری آدم نميگذرم…و اين خيلی برام مهمه…يه جور احساس انقلابی گری احمقانه ای بهم دست داده:)))…

توی اين يکسال با خيلی از آدم هايی که همیشه بی دليل ازشون خوشم نميومد سلام  و عليک پيدا کردم حتی باهاشون دوستای نزديک شدم …احساس ميکنم الان خيلی بزرگ تر از سابق شدم…خيلی مهربون تر خيلی بی غرض تر و خيلی خاکستری تر…هم خودم رو بيشتر از پيش دوست دارم و هم اطرافيانم رو …خيلی مسخره است اما اين اواخر بشدت احساس خوشبختی ميکنم احساس زيبايی و احساس انسان بودن….:)

لطفا رنگی نشويد! يكشنبه، 17 اردىبهشت 1385، ساعت21:31

يکی از بچه ها تعريف ميکرد که سوار آسانسور بيمارستان شده بوده و همچين که در رو با دستش باز کرده متوجه شده که يه چيزی چسبيده به دستش و وقتی نگاه کرده ديده که بعععععله دستش رنگی شده بعد با دست رنگی بدو بدو دنبال آقای نقاش آسانسور گشته و وقتی که پيداش کرده آه و ناله سر داده که يه خبری يه پيغامی روی در آسانسور ميذاشتين تا ما رنگی نشيم…اون آقای نقاش هم که خيلی گوگولی مگولی بوده اول بهش نفت داده تا دستش رو باهاش پاک کنه و بعد قول داده که يه کاغذ بزنه روی آسانسور و هشدار بده…يه يه ساعت بعد که داشته از دم آسانسور رد ميشده ديده که يه کاغذ روی در آسانسور چسبوندن و روش نوشته شده: آسانسور رنگ آميزی شده است  لطفا رنگی نشويد:)))))))))))

يه آقای heavy smoker و addict رو براش تست ساخارين انجام ميدم…معمولا توی کسايی که مدت طولانی سيگار کشيده اند و چيز های ديگه هم مصرف کردن اين زمان طولانی تر ميشه…اما يه ربع  نيم ساعت  سه ربع ميگذره و خبری نميشه…برای بار چندم ميرم سراغش با حالت شرمنده ای ميگه ببخشيد نميدونم چرا مزه شيرين هنوز نيومده توی دهنم واقعا شرمنده ام…اون لبخند هميشگی صورتم رو پر ميکنه…نه بابا عيب نداره دشمنتون شرمنده

فيلم آتش بس رو ديدم…در واقع توی سينما فهميدم که فيلم خانوم ميلانيه وگرنه …:) الحق و الانصاف مرد کشون نبود گرچه باز هم همه آدم خوبا يه جورايی خانوم بودن اما فيلم بی غرضی بود مضافا که کتاب وضعيت اخر تامس ای هريس رو خوب تفهيم کرده بود روی هم چسبيد فيلمش:) مخصوصا اون گريه گلزار …الهيييييی عين بچه ها گريه ميکرد :)

نمايشگاه کتاب که رفتم تازه فهميدم چقدر ذهنم از فرهنگ و ادب خالی شده…هميشه نمايشگاه که ميرفتم کلی کتاب خوب کشف ميکردم چيزهايی که ذهنم دنبالشون بود و يه کلمه اش رو که ميديدم توی هوا ميزدمش…اما امروز هر چی نگاه ميکردم ميديدم ذهن من دنبال کشف هيچ مطلب تازه ای نيست…فقط کتاب هايکوی شاملو رو خريدم و يه سری کتاب پزشکی…چيزی که هميشه مايه افت من بود برم نمایشگاه کتاب و کتاب پزشکی بخرم حالا به لطف انترنی سرم اومده:(

يه بوس کوچولو:* سه شنبه، 19 اردىبهشت 1385، ساعت23:5

خوب امروز دوباره رفتم نمایشگاه و دور از جونتون دور از جونتون عين تمام مدتی که توی نمایشگاه بودم در حال پيدا کردن کتاب های مامان جان و آبجی خانوم بودم و بس الان هم احساس ميکنم دستام از پاهام دراز تر شده…

مامان جانِ کتاب خونِ روزنامه خونِ من گير داده بود که کتاب سنگی برگوری رو ميخواد و نامه های سيمين دانشور و جلال آل احمد رو …من هم از خدا بی خبرهنوز وارد نمايشگاه نشده رفتم انتشارات نيلوفر که به خيال خودم يه کتاب کوچولو موچولوی شاعرانه عاشقانه بخرم اما همچين که اسم کتاب رو گفتم سه جلد کتاب قطور آقاهه داد دستم…من در حيرت که آخه يعنی اين همه نامه نوشتن برای هم اين دو نفر!…بعد کشون کشون دنبال نشر جامه دران برای سنگی بر گوری…خلاصه که تا اون جامه دران رو پيدا کنم با اين سه جلد نامه در دست از کت و کول افتادم….از طرفی:

آبجی خانوم  مهندس نازنازی کتاب ماشينهای الکتريکی رو سفارش داده بود و توی اس ام اس ای که با خط خوش فرستاده بود نوشته بود نويسنده چاپمن انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی…بنده فلکزده هم از کل تکنولوژی موجود در نمايشگاه استفاده کردم و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد رو پيدا کردم…حالا هلک و هلک رفتم دم غرفه بادی به غبغب انداختم و ميگم کتاب ماشين های الکتريکی لطفا و آقاهه که طرز برخوردش طوری بود انگار من مگسی بيش نيستم و سوالم هم کأنه وزوز مگس گونه ای بيش نبود باسر اشاره ميکنه که نداريم…من که کف کردم ميگم واقعا؟ مطمئنين؟ ميگه بعله…بعد به آبجی خانوم باز با پيام کوتاه تماس برقرار ميکنم و ميگم نداره و اونم ميگه بگو چاپمن!…بنده هم دوباره مث دخترای خوب و خانوم سرم رو ميندازم پايين و به يه آقای ديگه ای ميگم کتاب چاپمن رو دارين؟ اونم که کم نمياره ميگه منظورتون چاپِ منه؟ منم که اصولا در مورد تکنولوژی و ماشين و مسائل فنی بيل ميرم ميگم والله فکر کنم چاپمنه ميگه نه چاپِ منه!!! بعد ازون يکی همکارش میپرسه و اون ميگه يحتمل که چاپمن باشه و خلاصه آخرش ميگن نداريم…باز بنده ميمونم سفيل و سرگردون و اس ام اس ای به خواهر گرامی و اونم ميگه که نميشه اسم کتاب رو سرچ کنی؟ و تا من بيام توضيح بدم که چقدر سر اون انتشارات وزارت…علاف شدم و داره جونم در مياد يه اس ام اس ديگه که البته اين کتاب واجب نيست خودتو اذيت نکن  بوس…منم که خواهری هستم حسسسسساس و طبعا در برابر چنين ابراز احساساتی ديگه از زير سنگ که سهله کوه و آتشفشان هم باشه کتاب چاپمن رو گير ميارم…خلاصه دوباره کتاب رو سرچ ميکنيم و اينبار خانومه ميگه سالن ۱۴ و ۱۵…و من باز به دنبال چاپمن نازنين ازين غرفه به اون غرفه نامه های سه جلدی مامان جان هم که همچنان دارم بدوش ميکشم ولذت ميبرم از اين کار فرهنگی…اسم غرفه رو هم ميگه علمی فرهنگی! و خب شانس کپک زده من معلومه که باز اشتباهه…ديگه ميگم بی خيالِ آدرسی که خانومه داده دونه دونه از فروشنده ها میپرسم…یه آقای جوون مشتاق جواب دادن به سوالات بانوان نشسته پشت يکی از غرفه ها…سلام ببخشيد کتاب ماشين های الکتريکی چاپمن رو دارين؟ يه لبخند مکش مرگ مايی ميزنه و ميگه همين الان تموم کردم خانوم…تو دلم ميگم آره جون خودت خوب بگو نداريم نميميری که بعد ميگم خوب ميدونيد از کجا ميتونم تهيه کنم باز يه لبخند ديگه و نه نميدونم….يه غرفه ديگه که بنظرم به فنی مهندسی ميخوره سوال ميکنم…ببخشيد کتاب ماشين های الکتريکی رو دارين؟ اون آقا که فروشنده جوونيه با خونسری سرش رو بالا مياره و ميگه پ.ث.ث …يه لحظه احساس ميکنم داره چينی حرف ميزنه دلم ميخواد بگم اووووی آقاهه منم بلدما کمِ کم ميتونم بگم آ.اس.آ تکرار ميکنم پ.ث.ث؟ و اون سری به تاييد تکون ميده و من مات و متحير ميگم اونوقت ببخشيد اين پ.ث.ث چی هست؟ ميگه اسم نويسنده شه خانوم…تازه دوازيم افتاده ميگم نه من مال چاپمن روميخواستم ميگه نداريم…کجا ميتونم پيدا کنم؟ نص…بالاخره يه روزنه اميدی پيدا ميشه و من پرسون پرسون اين انتشارات نص رو پيدا ميکنم…يه سه ربعی گذشته و من وقتی به بدبختی و بعد گذر از هفت خوان رستم به وصال آقای چاپمن نازنين ميرسم توی دلم  ياد آبجی خانوم ميکنم  و اون  اس ام اس خانمان برانداز و اون بوس آتشين آخرش…

بودن يا نبودن! ويرايش سوم! جمعه، 22 اردىبهشت 1385، ساعت12:42

يکی از دوستای نازنين من که بر حسب اتفاق خواننده پرو پا قرص انتقادگر اين وبلاگ هم شده حرفای جالبی در مورد وبلاگ نويسی و بالاخص وبلاگ مرتبط با مسايل پزشکی ميزد…که من در درجه اول کلی حال کردم که انقدر اين وبلاگ نازنين  برای خودش کسی شده که قابل نقد و بررسی هم باشه و از طرفی حرفای تامل بر انگيزی ميزد که برای خود من جالب بود…

دوست نازنين تا جايی که سرو صدا اجازه ميداد و من متوجه شدم ميگفت که يه سری مسايل و روابط بين پزشک ها وجود داره که نبايد افراد غير پزشک در موردش بدونن چون بعلت نبودن توی اين محيط نميتونن شرايط رو درک کنن…و در نتيجه يه سری سو برداشت درشون پيش مياد و باعث ميشه همون ديد منفی که نسبت به بيمارستان های آموزشی دارن صد مرتبه بدتر و تيره تر بشه …اين وسط يه انسان نازنين هم حلول ميکنه به اسم سورنا که منجی عالم بشريته و علی رغم همه کم کاری هايی که انترن ها و رزيدنت ها ميکنن اون جون مريض ها رو نجات ميده البته يه نکته رو باز متذکر بشم که بنده به علت خوی خردادی که دارم کلا در حرف زدن اغراق زياد ميکنم شايد به اين غلظت هم دوست نازنين اين مطالب رو نگفته بود

من خيلی فکر کردم…شايد خودم هيچ وقت درجايگاه خواننده دور از وادی پزشکی نبودم و شايد انقدر ميل به نوشتن در من زياد بوده که خيلی وقت ها طوری گفتم و نوشتم که سو برداشت شده…شايد من چون از ديد خودم نوشتم بنظر نوشته هام قلب واقعيت بيان يا زيادی رمانتيک و شاعرانه باشن – گرچه من همچنان به اين سبک نوشتن ادامه خواهم داد :) – نتيجه همه اين فکر هام يه متن بی سر و ته شده که حقيقتش رو بگم برای اولين بار خودم که خوندمش بنظرم اومد جرح و تعديل لازم داره  ولی بايد مينوشتم …اينو بيشتر بذارين بحساب يه Brain Storming تا يه متن ! شايد بيشتر هدف اين متن اين بوده باشه که من ميخوام يه ذره شرايط موجود در بيمارستان ها رو بگم و طرفداری خودم رو از رزيدنت ها و انترن هايی که توی اين شرايط کار ميکنن بيان کنم ولو اينکه من هميشه به ديد خوب به قضايا نگاه ميکنم اما ميخواستم اينجا ديد غالب و جو غالب رو بگم…و بگم که من سورنا انترن محترم ماه ۱۴منجی عالم بشريت نيستم  حالا بخونيد و سعی کنيد فحش ندين

متاسفانه توی مملکت ما معمولا هيچ کاری درست انجام نميشه…سيستم آموزشی ما طوريه که فشار عجيب غريبی به آموزش گيرنده هاش مياره…مخصوصا توی رشته های جراحی انقدر فشار و استرس الکی به رزيدنت ها وارد ميشه که آدم دلش ميخواد بشينه به حالشون گريه کنه و اونها هم طبعا اين استرس رو در درجه اول به انترن ها و بعد به مريض ها و سال های بعد که سال بالا شدن به سال پايينيهاشون وارد ميکنن…از طرفی دستمزد يه رزيدنت اندازه يه کارگره…۲۰۰ هزار تومن برای اين همه استرس و دوندگی و فحش خوردن…وقتی رزيدنت سال يک رو جلوی انترن ميشورن ميذارن کنار….و اين بدترين چيزه که خوردت کنن چون مثلا فرصت نکردی آزمايش خون مريض رو پيگيری کنی و يه کشيک اضافه بهت ميزنن…اونم کسی که يه شب در ميون داره کشيک ميده و هيچ کاری نميکنه جز دوندگی…در واقع خيلی وقته زندگی نکرده…يا کشکيه يا روز بعدش خوابه….اين آدم ديگه چيزی در وجودش نميمونه نه قدرتی نه لطافتی ديگه هيچ جنبه انسانی شايد در وجود اين آدم پيدا نشه و اين ديگه بخاطر اون سيستم غلط مزخرفه که پياده ميکنن و ازون طرف مريض ها فکر ميکنن وقتی وارد بيمارستان آموزشی ميشن بايد فوق تخصص بياد و ببيندشون…اين يعنی چوب دوسر طلا هم از مريض بخور هم از سال بالايی و سيستم…درسته همه اينها باعث ميشه که يه سری آدم ديگه نکشن از نظر بدنی هم نتونن کار کنن انقدر خسته باشن که تو دلشون دعا کنن هر چی مريضه تا به بيمارستان برسه يه بلايی سرش بياد و اين تقصير از سيستمه که توقعات فوق بشری از يه نفر داره…من خودم توی بخش های شلوغ کار کردم کار زيادی که پشتش استرس نباشه خسته بدنيت ميکنه ولی عذاب آور نيست بجاش بخش گوش و حلق و بينی که بودم با يه رزيدنت ديوانه با اينکه کار زياد نبود ولی از شدت استرس منی که عشق کشيکم دعا ميکردم اون بخش زود تر تموم بشه…چون استرس يعنی بدون اينکه دليلی داشته باشه سرت داد ميزنن بدون اينکه مستحق توهين باشی بهت اهانت ميشه و تو نميفهمی چی کار کردی که اين بلا سرت اومده بعد ميری تو يه اضطراب هميشگی و يه ترس نامعلوم مث کسی که نابينا باشه و هر آن انتظار داشته باشه يه چيزی از آسمون روی سرش خراب بشه…کشيک اضافه توهين توبيخ…و بدتر از اون وقتيه که همه زورت رو داری ميزنی سعی ميکنی در چارچوب همه اون ارزشهای انسانی جلو بری و مريض برات صداشو بلند ميکنه داد ميزنه شکايت ميکنه که هيچ کاری برای مريض من انجام نشده مريض من شده موش آزمايشگاهی توهين ميکنه و…يه آدم مگه چقدر ظرفيت داره…يه آدم که داره کار فوق بشری توی اين بيمارستان های آموزشی مملکت ما انجام ميده و باز چون برچسب آموزشی اومده روی سر در بيمارستان مريض فکر ميکنه روش قراره آزمايش بشه غافل از اينکه خبر نداره بيمارستان های خصوصی چه خبره…يکی از اتند های ريه تعريف ميکرد که يه مريضی رو توی بيمارستان خصوصی که اسمش رو نميگم خوابونده بودن و با شکايت سرفه مزمن چون يبوست داشته کلونوسکوپيش کرده بودن! اونم يه ضرب بدون هيچ workup  خاصی…اونموقع خنديدم شايد توی دلم هم گفتم اتند نازنين داره اغراق ميکنه اما همين يه ماه پيش توی تعطيلات عيد در مورد يکی از اقواممون باز اين قضيه برام تکرار شد… اشتباه نشه نميگم بيمارستان های خصوصی بدن بيمارستان های خصوصی به مريض نميرسن ولی اينو به جد ميگم که احتمال خطا- که باز تکرار ميکنم توی پزشکی جز لاينفک اين رشته است چون هر مريضی يه فرده با همه خصوصيات خودش و ممکنه تظاهرات بيماريش با بقيه فرق بکنه و آدم توی تشخيص به اشتباه بيوفته – در جايی که چند نفر مريض رو ببينن انترن رزيدنت سال يک سال دو و اتند…راند بشه سر مريض بحث بشه توی مورنينگ به مراتب کمتره…و من اينجا بشدت از اين قضيه دفاع ميکنم و فکر ميکنم جايی که افراد تازه نفس هستن مث انترن و رزيدنت احتمال خطا خيلی خيلی کمتر ميشه…باز هم ميگم توی اين مملکت توی همه ارگان هاش آدم ها با وجدان خودشونه که کار ميکنن وگرنه بطور قانونمند وظايف تعيين نشده…هر جا پول و پارتی باشه کارت راه ميوفته…اين يه حقيقته متاسفانه… توی بيمارستان ها  باز از همه جا توی اين مملکت بی غرض تر به آدم ها نگاه ميشه و جون آدم و مريض ارزش بيشتری داره اما باز هم سيستم حامی اين نجات دهندگان نيست و طبيعيه که وقتی کسايی که از خودت هستن وزارت درمان  دانشکده پزشکی و غيره و غيره که ميتونی مشکلاتت رو بهشون بگی اهميتی نميدن اين پزشک اين آدمی که همه جوونيش رو گذاشته روی کتاب هاش خورد ميشه سر خورده ميشه و اون وقته که…

حالا در مورد مريض ها و رفتار بعضا ناراحت کننده ای که دارن …اونها هم حق دارن اينو کردن توی کله شون که بيمارستان آموزشی يعنی جايی که ميخوان از تو برای آموزش استفاده کنن و نميدونم چرا فکر ميکنن که آموزش ديدن يعنی جنايت…اتفاقا کسی که داره آموزش ميبينه از روی اصول يه کاری رو انجام ميده و اينجوری هم نيست که اگه کاری رو بلد نبود انقدر روی يه مريض انجام بده تا ياد بگيره يه بار سعی ميکنه اگه نشد سال بالا اون کار رو انجام ميده…مردم ما به دروغ شنيدن علاقه خاصی دارن بار ها و بار ها ديدم بهيار و پرستار هايی که با مريض با اعتماد بنفس بالا حرف زدن و چرت و پرت هم گفتن و مريض کلی مشعوف شده و هی دکتر صداشون کرده و وقتی همون مريض تورو ميبينه که براش منطقی موضوع رو توضيح ميدی ميگه شما دانشجو هستين؟ من اولها خيلی بهم بر ميخورد اما الان ديگه نه    جواب مريض رو ميدم بهش ميگم که آره بيمارستان آموزشيه و چند نفر بايد ببيننتون و اگه دوست ندارين ميتونين برين مطب خصوصی ولی بهم بر نميخوره اما ميدونم که اون کسايی که بخاطر اين همه کشيک و کار و استرس ديگه آستانه تحريکشون اومده پايين هر چقدر هم بزرگوار باشن باز بهشون بر ميخوره بهشون فشار مياد…نگين خودتون خواستين بياين پزشکی …همه جای دنيا با ارج و قرب ترين آدم هاشون پزشکاشون هستن…يه جورايی سرمايه فکری مملکت حساب ميشن…چون ميدونن اين آدمها چقدر ميتونن به جامعه شون خدمت کنن اما پزشکی که تامين مالی و عاطفی نباشه پزشکی که پرستار بتونه بهش دستور بده پزشکی که از همه بخوره و بدتر از اون از مريضی که انقدر بخاطرش دوندگی کرده ديگه توقعی از اون آدم نميره که بياد انسانيت رو رعايت کنه و شعر بگه و از گل و بلبل حرف بزنه…همين تست ساخارين که هر روز انجام ميدم برای مريض ها وقتی ميگم طرح تحقيقاتيه پوزخندی ميزنن و ميگن يعنی آزمايش ديگه  و من هم با لبخند ميگم دقيقا! آزمايش برای رسيدن به يه نتيجه علمی چيزی که توی کشور ما باب نيست …

شايد اين دوست نازنين درست ميگه دنيای پزشکی با همه ارزشی که براش قائلم بخاطر کم لطفی هاييکه وجود داره خراب شده حتی قابل قياس با بيست سی سال پيش نيست…الان فارغ التحصيل های اون دوره ها رو که آدم ميبينه اين آدم ها شخصيت پزشک دارن يه شخصيت متفاوت از عامه مردم چون اون موقع اين چيز ها رو آموزش ميدادن با رفتارشون با طرز رفتاری که با پزشک داشتن اون هم ياد ميگرفت…اما الان ببينين چند درصد پزشک ها به اون آدم های متفاوت اون آدم های متشخص شبيه ان…لااقل دانشکده های پزشکی سيستم های آموزشی ما چقدر اين چيز های رو آموزش ميدن…چقدر برای انترن احترام قائلن…وقتی هنوز روی اتيکت من مينويسن فلانِ فلانی کارورز پزشکی من اگه جای مريض بشم طبيعيه که دنبال دکترم بگردم طبيعيه که فکر کنم کارورز لابد تو مايه های تی کش بخشه…وقتی وظايف انترن ميشه پرونده جابجا کردن ميشه مشاوره اورژانسی بردن و آوردن ميشه کلید دار اتاق معاينه بودن ديگه چه انتظاری ميره…و اينها همه اون چيز هاييه که من مطمئنم توی همه ارگان های دولتی ديگه هم وجود داره اما اونجا فرقش اينه که جماعت تحت فشار با جون مردم سرو کار ندارن اونها فوق فوقش با چهار تا ارباب رجوع سرو کار دارن…اين نازنين نازنين هايی که ميکنم بی خود نيست اينها معدود آدم هايی هستن که توی اين سيستم هنوز سعی ميکنن خودشون باشن و اين آدمها واقعا نازنين هستن:)  همين دوست نازنين انتقاد گر که تعريف ميکرد روز ۶ فروردين همه اورژانس رو کاور کرده چون بچه های جديد ماه يک روز يکی توی همه بخش ها سر گردون بودن…دم همه اين آدم های نازنين گرم و از اين جا دست همه پزشک ها پرستار ها و مخصوصا انترن هايی که با اين شرايط کار ميکنن و دل ميسوزونن  رو ميفشارم:)و خوشحال ميشم هر کس هر نظری داره بگه اينجوری اين وبلاگ صرفا از نوشته های يک انترن فعال حامی بشريت در مياد و يه ذره زمينی تر ميشه و واقعی تر:)

بعد تحرير: هندوانه ها  نيوفته:))))))))))

پيتزای منو چرا ننوشتی   <— اينو خواهر جان من اضافه کرده منم پاکش نکردم تا آبروش بره و ضايع بشه حالا يه پيتزا شب کشيک برای خواهرش آورده ها ببين چه سرو صدايی کرده!

خوشگل:)) چهارشنبه، 27 اردىبهشت 1385، ساعت23:42

دلم يه تغيير اساسی ميخواست…يه تغيير درست و حسابی ازون تغييرايی که هيچ وقت جراتش رو نداشتم و اينبار دل رو زدم به دريا… رفتم و موهام رو های لايت روشن کردم يه چيزی تو مايه های کاهی با تون زرد و انقدر قيافه ام کن فيکون شده که حتی بی بخار ترين آدم ها هم وقتی از کنارم رد ميشن نميتونن واکنشی از خودشون نشون ندن:)) خيلی بامزه بود که دختر ها از پرستار ها گرفته تا انترن ها و رزيدنت ها همه کلی قربونم رفتن يکی بوسم کرد اونيکی نازم کرد يکی سفت بغلم کرد!:)) خلاصه کلی منو تحويل گرفتن که چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشبو من کلی کيفور شدم از طرفی برخورد آقايون خيلی بامزه بود…رزيدنت هايی که هميشه به زور جواب سلام منو  با سر تکون دادنی  در حد ۲۰ ۳۰ درجه ميدادن حالا همچين منو که ميبيبنن نيششون تا بناگوش باز ميشه و لبخندی ميزنن  که نگو:)) کلی خلاصه تابلو شديم رفت

تست ساخارين داره به نيمه نزديک ميشه…واقعا کار طاقت فرساييه…هر روز روزی دو سه ساعت وقت ميبره…اما من در عين همه سختيهاش يه جوری بهش خو گرفتم…کلی سر به سر مریض ها ميذارم و حال ميکنم برای يه پسر بيست و دو سه ساله تست ساخارين  انجام دادم و خانواده اش خيلی مضطرب به من نگاه ميکردن يه سری مفصل توضيح دادم که برای چی اين کار انجام ميشه اما ظاهرا درست متوجه نشدن…يه مدت گذشت و اثری از مزه شيرين نبود رفتم توی اتاق با لبخند گفتم چی شد؟ با حالت ناراحتی گفت مزه ای احساس نکردم…بعد با حالت محجوبانه ای اضافه کرد حالا اگه احساس نکنم چی ميشه؟ …چشمام برقی زد و باز با لبخند گفتم ..ممم…خب اگه احساس نکنی يعنی که …يعنی که دماغت خرابه:)) و رفتم از اتاق بيرون…۵ دقيقه بعد ديدم يه خانومی سراسيمه اومده سراغ من و ميگه بوی آناناس رو احساس کرد…يه ذره نگاه کردم و سعی کردم بفهمم راجع به چی داره صحبت ميکنه…بعد گفتم منظورتون چيه؟ گفتم آناناس رو برديم جلوی دماغش و بوش رو فهميد…باز نفهميدم چی میگه ..گفتم خب؟ گفت شما گفتين اگه مزه رو احساس نکرد يعنی دماغش مشکل داره:)))))))) تازه دوزاريم افتاد که شوخی منو جدی گرفتن و براش توضيح دادم که بابا جان اين اصلا چيز مهمدی نيست!

اين که هر روز ميرم بيمارستان اونم توی يه ساعت مشخصی باعث شده يه جورايی بفهمم  توی اين بيمارستان ها چی میگذره بين مريض ها… دلهره هاشون نگرانی هاشون و دوستيهاشون…همه زندگی نامه هم رو از حفظن…همه سعی ميکنن به هم کمک کنن تا بهتر و راحت تر بتونن اين شرايط رو تحمل کنن و مهمتر از اون همه مریضها و همراهاشون تست ساخارين رو با تفسيرش از حفظ شدن:)) يکی از مريض ها که آقای نازيه به من ميگفت اين چيه ميريزی توی دماغ ما نکنه گرد نخوده:))گفتم ذوق نکنين ساخارينه…

يکی از روزايی که رفته بودم بيمارستان يه مريضی خوابونده بودن يه آقای ۲۴ ساله با SCC مخاط بوکال يا سرطان بدخيم دهان…وقتی ديدمش حالم بد شد…فکر اينکه اين آدم با اين سن و سال همچين مرض هولناکی گرفته باشه کلی ناراحتم کرد…خودش چندان اورينته نبود گرچه ميگفت که فوق ليسانس مهندسی ژنتيک خونده اما چندان نميدونست چی قراره به سرش بياد…فردای اون روزکه رفتم بالای سرش خيلی افسرده و مضطرب بود…سعی کردم باهاش شوخی کنم تا يه ذره حالش عوض بشه اما اون هيچ تغييری نميکرد…ظاهرا ازش رضايت تراکئوستومی گرفته بودن و اون که فهميده بود قراره براش تراک بذرن ميگفت امکان نداره اصلا نميخوام عمل بشم…بعد گفت امروز بکی از دانشجو ها اومده بود يه پرسشنامه ای به من داد پر کنم که همش در مورد مرگ و زندگی و اين چيزا پرسيده بود…ميديدم که چطور ناراحته و مضطرب و سعی کردم يه ذره آرومش کنم…کلی براش توضيح دادم که تراک ممکنه يک درصد برات بذارن تازه اگر هم بذارن مث اينايی نيست که لارنژکتومی شدن موقتيه اما اون گوشش بدهکار نبود…رفتم سراغ رزيدنت سال دو نازنازی که دوست خودمه اونم که منو ميشناسه شروع کرد برای مريض توضيح دادن يه ذره اوضاع بهتر شد اما اون همچنان غمگين بود…مطمئن بودم که خبر نداره يه قسمت از صورتش رو هم بايد بردارن…چيزی بهش نگفتم ديدم کنار تختش يه قرآن هست گفتم چرا يه ذره نميخونی تا آروم بشی…لبخندی زد اما باز صورتش توی هم رفت… فايده نداشت اين حرفا هيچ فايده ای نداشت و من خوب ميدونستم…امروز که رفتم بالای سرش عمل شده بود…تمام سر و کله اش باند پيچی بود…سلام و عليک که کردم خيلی بی تفاوت جوابم رو داد…احساس کردم حسابی متوجه شده که چی به سرش اومده…تا من به خودم بيام رزيدنت ها رفته بودن از پرستار پرسيدم که مشاوره روانپزشکی برای اين مريض ندادن گفت چرا…ميتونستم حدس بزنم چی نوشتن adjustment disorder و همون اوردر تکراری…به پرستار که خانوم نازيه گفتم اين مريض نياز به يه مشاور داره يکی رو ميخواد که باهاش حرف بزنه تا تخليه بشه…اونم سری به تاسف تکون داد و گفت طفلک خيلی جوونه …بخش های جراحی مخصوصا بخش هايی که توش مريض سرطانی ميخوابه بايد يه سری مشاور برای خودش داشته باشه…چرا نبايد احساس اون آدمی که قراره ظاهرش عوض بشه شيمی درمانی بشه و مرگ رو نزديک خودش ببينه مهم باشه…اين همه ليسانسه و فوق ليسانس روانشناسی هست که نصفشون بی کارن يا دارن تدريس ميکنن يا کاری جز رشته خودشون رو انجام ميدن چی میشد توی همه بخش های بيمارستانی که مريض های اينجوری ميخوابن چند نفر از اين مشاور ها کار ميکردن و مريض رو آماده میکردن برای يه تغيير بزرگ توی زندگيش…تازه اگه زياد عمر بکنه…مگه چقدر هزينه ميبره …

يه پسر با شنوايی پايين و يه مقدار ضريب هوشی کم…بيست ساله با چشمای عسلی و موهای خرمايی بلند…صورتش مث فرشته ها معصومه شايد اون ضعف جسميش و اينکه نميتونه جز با نگاه و اشاره و به زحمت با کلام ارتباط برقرار کنه اينجور صورتش رو دوست داشتنی کرده…تست رو براش انجام دادم اشاره ميکنه به موزی که توی دستشه که يعنی بخورم؟ ميگم بخور بعد فوری موز رو ميذاره توی دستم و اشاره ميکنه که بخور مث بچه ها توی صورتم نگاه ميکنه  وبا نگاهش حاليم ميکنه که خيلی براش مهمه که موز رو ازش بگيرم …موز رو ميذارم توی جيبمو تشکر ميکنم…

بعضی آدمها انقدر چندش آورن انقدر رفتار های زننده ای نسبت به يه خانوم دارن که کلی خودم رو کنترل ميکنم چيزی بهشون نگم…يکی از اين مريض هايی که براش تست ساخارين رو انجام دادم ازين قماش بود…نگاه کردنش رفتارش و طرز جواب دادنش به سوال ها طوری بود که دعا ميکردم هيچ وقت اون مزه رو توی دهنش احساس نکنه…ميگم سيگار ميکشين؟ فت و فراوون تریاک هم ميکشم و خيلی پيروز مندانه اين حرفو ميزنه و خودش و همراهش ميزنن زير خنده من چيزی نميگم اما اون انگار سرگرمی خوبی گيرش اومده اينم ميکشم اونم ميکشم…خيلی خونسرد ميگم چه جالب پس بخاطر همينه که مزه رو توی دهنتون حس نکردين هرچی سلول سالم بوده با دست خودتون از بين بردين و از اتاق ميام بيرون…

با همون قيافه مغرورش بهم نگاه ميکنه و ميگه من انقدرهم ديگه خودخواه نيستم …اين قضيه ارزش ناراحت شدن شما رو نداره…حالا اگر هم چيزی يکطرفه به فرض از طرف من بوده من از بابتش عذر ميخوام دليلی نداره شما معذب بشی…احساس ميکنم داره مونولوگ  ميگه…نطقی غرا در اثبات  بزرگواری خودش …

پارسال که دوست نازنازی من هی قربون صدقه ترم پايينيهاش و انترن های جديد که ما هم جزئشون بوديم  ميرفت نميفهميدم چی ميگه اما الان که خودم به شدت حس مامان بزرگی نسبت به ورودی های جديد پيدا کردم درکش ميکنم:)) يادمه سميولوژی که بودم رفته بودم درمانگاه روماتولوژی استاجر ها که اونموقع به نظر من خدا بودن داشتن با انترن ها  ميگفتن و ميخنديدن  من اخمی کردم و با خودم گفتم يعنی چی توی محيط علمی اينجوری ميکنن…الان که انترن شدم احساس ميکنم هيچ فرقی همکار های مرد و زن برام ندارن…اونا همه دوستای خوب من هستن شايد سنگينی جو بيمارستان و محيط کار و اين حس همدردی که نسبت به هم داريم باعث ميشه به هم نزديک و نزديک تر بشيم طوری که من هر روز کلی خودم رو کنترل ميکنم لپ يکی از پسرامون رو که خيلی گوگوليه نکشم و زيادی قربونش نرم:)

هويت يكشنبه، 31 اردىبهشت 1385، ساعت22:38

امروز آخرين روز بخش پوست بود…من ديشب کشيک بودم از طرفی تا خود ديروز لای کتاب رو هم باز نکرده بودم به قصد امتحان و همش برای خودم ول گشته بودم يا کتاب خونده بودم در نتيجه ديروز دچار عذاب وجدان و اضطراب عجيب غريبی شده بودم و از وقتی رفتم پاويون شروع کردم به درس خوندن اونم بدون وقفه…سرمای بدی هم خوردم و برای اينکه خوابم نبره هيچی آنتی هيستامين نخوردم مضافا که چيزی هم همراهم نبود و همينطور اين کتاب درسنامه پوست رو گذاشته بودم جلوم وميخوندم…بچه ها ميگفتن بايد ازين کتاب های خلاصه و دستيار برتر و اينا ميگرفتی اينجوری نميرسی بخونی و همين باعث شد که من بيشتر و بيشتر بخونم القصه ديروز تا امروز صبح تقريبا يه دور همه کتاب ور خوندم و دوره کردم! مااااااااااا!خودم هم کف کرده بودم ازين همه انگيزه و به قول مهندس نِيرو:)))) اينوسط سه تا مريض هم خوابيد…فکرش رو بکن سه تا مريض برای بخش پوست رزيدنت  هم که رفته بود خودم رفتم شرح حال گذاشتم اوردر گذاشتم و همينجوری به بخت نامراد بد و بيراه ميگفتم که آخه بی انصاف شب امتحان سه تا مريض ميفرستی؟

امروز بالاخره امتحان رو دادیم و من واقعا فکر ميکنم اگه ديروز درس نخونده بودم می افتادم از بس که اين پوست حفظيه سوال ها هم خط به خط از کتاب بود…در هر حال به خير و خوشی گذشت…

باز موقع خداحافظی احساس کردم دلم تنگ ميشه برای بخش پوست…باورم نميشد ولی باز هم همون حس نوستالژی هميشگی اومد به سراغم…بخش پوست رو دوست داشتم بخش آموزشی خوبی بود…خودم رو که مقايسه ميکردم با اول ماه که فرق ماکول و پاپول رو نميدونستم که پاپول گنبدی رو ميگفتم ندول که فکر ميکردم هيچ کدوم از اين بيماري های پوستی توی مغزم نميره ميبينم که خيلی فرق کرم خيلی خيلی زياد…و کلاس اسلايد های اتند گوگولی مگولی باسوادمون و گراند راند ها و درمانگاه ها همه تاثير مثبت داشت…استرسی بهت وارد نميکردن اما باعث ميشدن تشويق بشی بری درس بخونی اونم برای منی که عمری اهل اين کارا نبودم…مريض های بخش هم کيس های جالبی بودن از اگزمای آتوپيک گرفته تا انواع و اقسام بيماريها پمفيگوس وولگاريس فت و فراوون پسوريازيس فت و فراوون پمفوليکس اريتم ندوزوم, درماتوميوزيت , اسکلرودرمی ,PUPPP  ,مايکوزيس فونگوييدوزيس و زونای چشمی هم که باز فت و فراوون… خلاصه که دوست داشتم اين بخش رو …از فردا ميرم بخش داخلی…موقع انتخاب لاين دلم ميخواست دو ماه از داخليم آخرای انترنيم باشه و الان خوشحالم که اون موقع اينجوری انتخاب کردم…دلم ميخواد ببينم الان ديدم چقدر فرق کرده با اون اوايل…مخصوصا که کلا داخلی بيل ميرم…دو ماه بعد هم زنان و ديگه…انترنی تموم ميشه…خوبيش اينه که الان ديگه مث اولا از فکر فارغ التحصيلی غمم نميگيره…در عين اينکه به نظرم بهترين دوره پزشکی انترنيه چون دوره ايه که بدون مسووليت و استرس های ناشی از اون ميتونی مريض ببينی و کار ياد بگيری اما احساس ميکنم به يه تغيير نياز دارم…به يه دوره جديد …

امروز بعد امتحان رفتم يه سر دانشکده نمره ها رو ببینم…خنده داره که هنوزم مث دوران نوجوانی از ديدن نمره های خوب مشعوف میشم…اورژانس ۱۹ شدم و بهداشت ۱۹ و نيم…اورژانس بالاترين نمره رو گرفته بودم و اين خيلی کيف داشت:) بهداشت هم چون برای يه مقاله کلی زحمت کشيده بودم کلی حال کردم با نمره ام…آره آره ميدونم يه وقتا آدم دلش ميخواد يه بچه ننر teacher’s pet  باشه:)))) البته نمره اورژانس بيشتر از همه به خاطر مصيبت هايی که سر نمايندگی کشيده بودم به دلم نشست احساس کردم يه جور ازم قدر دانی شده:))) خوب ديگه اونجوری گوشه لبتون رو جمع نکنيد و مث طغرل ابراز احساسات نکنيد من ديگه راجع به نمره هام حرفی نميزنم

کم پيش مياد که فيلمی ببینم يا کتابی بخونم که چندين ساعت و بندرت يکی دو روز ذهنم بهش مشغول بشه…در مورد فيلمها که خيلی خيلی کم پيش مياد و اين بخاطر اينه که فيلم زياد ديدم و ميبينيم اما در مورد کتاب حقيقتا من زياد کتاب نخوندم…يا بهتره بگم کتاب های برگزیده رو بيشتر خوندم کتاب هايی که ميدونستم کتاب های خوبی هستن و اين باعث شده که سليقه ام در مورد کتاب و نظرم چندان بدرد بخور نباشه…به نظرم برای ارتقا سليقه در هر موردی بايد کميت هم بالا بره در کنار کيفيت…تا وقتی فيلم هندی نديده باشی تا وقتی فيلم فارسی نديده باشه نميدونی فيلم بد چيه و تا وقتی به مقدار زياد فيلم هاليوودی نديده باشی از اون سليقه هاليوودی پايان خوش اشباع نميشی …در مورد کتاب هم همينطوره من کتاب دری وری زياد نخوندم کلا از نظر کمی زياد کتاب نخوندم و الان که چند روزيه با کتاب های ميلان کوندرا دارم عشق و حال ميکنم نميفهمم که اين تاثير پذيری شديد و رفتن به عالم خلسه و تکرار ناخود آگاه جمله های کتاب توی ذهنم به خاطر اون خلا های ذهنی ايه که تا حالا داشتم يا به خاطر قوت نويسنده است…بهتر بگم نميدونم چون تا حالا کتاب اينجوری نخوندم بودم  از طرفی توی اين کتاب ها دل مشغولی های من بيان شده انقدر مجذوب شدم مث کسی که محبت نديده و اولين کسی که بهش محبت ميکنه عاشقش ميشه يا چون نويسنده انقدر متبحر بوده من محو نوشته هاش شدم…هنوز اين قضيه رو نميدونم اما به قول يکی از نقل قول های کتاب احساس چيزيه که دست خودم آدم نيست يه حس فراگيره که تورو در برميگيره و فقط بايد بپذيريش و من با همه اين فلسفه بافی ها ميخوام بگم که من الان شديدا در دنيايی که ميلان کوندرا ساخته غرق شدم و ازين بابت خوشحالم:)

نثر کوندرا نثر پر کشش و شاعرانه ايه اين جمله رو ببينيد البته ناگفته نماند که به نطر من مترجم کتاب دکتر همايون پور هم خيلی خوب اين نثر شاعرانه و سخت رو ترجمه کرده:» سه روز بود که از ديده ام پنهان بوديد وقتی شما را دوباره ديدم , از رفتار بسيار ظريف و غرور آميزتان , به شگفت آمدم .شبيه شعله هايی بوديد که بايد برقصند و صعود کنند تا وجود داشته باشند , باریک تر و کشيده تر از هميشه , در ميان شعله ها – شعله های شاد و سرمست و وحشی -راه ميرفتيد.»

Advertisements