بازتاب نفس صبحدمان

حکایت دلمشغولی های من

آرامش در حضور پیشوان

امروز و در این لحظه بعد از مدتها هوس نوشتن کرده م. از سال نوی میلادی تا امروز انقدر دویده ام و سرم گرم بوده که نمی شد و نمی توانستم بنویسم. این روزها اما حال و هوای پاییز هزار رنگ سرزمین برفی و تمام شدن آخرین امتحان کانادا دست به دست هم داده و آرامم کرده.

خب در این نه ماه در سه جبهه میجنگیده ام. هم ریسرچ نیمه وقت هم کار دستیاری پزشک و هم کار داوطلبانه در درمانگاه یکی از بزرگترین متخصصین داخلی دنیا- بدون ذره ای اغراق- که از شانس خوش من از روز اول لبخندهای گل و گشاد من را دوست داشت و رفته رفته از کسی که وزن و فشار خون مریض را میگیرد ارتقا پیدا کردم به کسی که پا به پایش مریض میبیند.

خدا را شکر سال پر استرس اما پر باری بوده. امتحان های کذایی را هم که بین همه ی این رفت و آمدهای هفته ای یک تا دو بار به تورنتو به سرانجام رساندم و حالا آخرین خوان این هزار خوان امتحان زبان است و کار کردن روی مقاله ای که دستم است و اقدام کردن برای رزیدنتی کانادا.

اما اتفاق مهم دیگر این چند ماه گذشته گربه دار شدنمان بود :) «اوریو» آنچنان دل و دین از من ببرد که یک ریز و خیلی راسخ تر از قبل در گوش م.د.د. ام خواندم که یالله گربه اداپت کنیم. خانه مان کوچک بود و اگر گربه میگرفتیم هم او اذیت میشد و هم ما. راه حلی که به ذهنمان رسید چه بود؟ از خیر اداپت کردن گربه بگذریم؟ خیر! خانه را عوض کنیم! و اینچنین شد که نقل مکان کردیم به یک تاون هاوس در یک محله ی دانشجویی مصفا. یک هفته بعدش هم دختر 6 ساله ی بغایت زیبا رویمان را از پناهگاه حیوانات تحویل گرفتیم. صاحب قبلیش پیرزنی بوده که به تازگی به خانه ی سالمندان منتقل شده بود. ما هم یک نظر دخترمان را در وبسایت پناهگاه مربوطه دیدیم و یک دل نه صد دل عاشقش شدیم و باز یک نظر رفتیم و از نزدیک دیدیم و پسندیدیم.

گربه ی سن و سال دار گرفتن البته سختی های خودش را هم دارد که من البته به چشم حسن نگاهش می کنم. باید کشف و شهود کنی و تک تک رفتارهای گربه را بفهمی. اگر دست از پا خطا کنی گازت میگیرد و چنگت میزند. فلذا من جای سالم در دست ها حتی سر و صورتم باقی نماند تا بالاخره فهمیدم گربه با سگ فرق میکند. کلی ویدیو دیدیم و کلی مشاهده کردیم و آزمون و خطا تا دلبر جانانمان با ما اخت شد و عجیب حضور تنبل پر پشمش خانه ی کوچک ما را صفا داده.

خب دیگر اینکه شب به شب با مرد دوست داشتنی ام سریال «مش» میبینیم که محصول دهه ی هفتاد است و داستان جنگ دو کره و بیمارستان صحرایی امریکایی. بشدت سریال خوش ساخت و شوخی هایش تر و تازه و انسانی است. انقدری که گاهی زیاده روی میکند و حتی من سانتی مانتال عشق کمک به بشریت هم حالم از این همه انسان بودن گل درشت کاراکتر اصلی بد می شود.

دیگر اینکه باقی بقایتان. تا بعد :)

Oreo*

ممنون از همه‌ی پیغام‌های محبت‌آمیزتون. چند ماه گذشته به طرز خوشایندی سرم گرم بوده. هرچند همچنان گاه‌و‌بیگاه استرس به‌جانم می‌افتد اما روی‌هم خوب‌ است. سه ماه امریکا بودم، دوماهش بروکلین؛ خواهر ناتنی تهران. همه چیزش من را یاد تهران می‌انداخت. ماه دومش در یکی از بهترین و قدیمی‌ترین محله‌های بروکلین اتاقی گرفتم در خانه‌ی زنی دوست‌داشتنی با گربه‌اش. هر روز نیم ساعت پیاده از بین خانه‌های قدیمی و کوچه‌های باریک، که من را یاد فرشته و الهیه می‌انداخت، و کافه‌ها و رستوران‌ها می‌گذشتم تا برسم به ایستگاه مترو؛ عجیب‌ترین و جذاب‌ترین قسمت نیویورک. در‌نهایت در محله‌ای پیاده می‌شدم که شبیه کریمخان و انقلاب بود.

ماه سوم هم جنوب فلوریدا بودم. در‌خانه‌ی خانمی که از نیویورک مهاجرت کرده‌بود و در اتاقم بر‌حسب تصادف تابلویی از پل بروکلین گذاشته بود که از موزه‌ی هنرهای بروکلین خریده بود. فلوریدا را آنقدری دوست نداشتم. زیادی یکنواخت و مدل شهرهای کوچک آمریکا بود. با وسایل نقلیه‌ی عمومی اندک و آدمهایی که بدون ماشین شخصی کارشان راه‌نمی‌افتد. تجربه‌ی بیمارستان اما خیلی خوب بود. انقدر آدمها مهربان بودند که هنوز دلم برایشان تنگ می‌شود.

برگشتنم به کانادا هم مصادف شد با شروع به‌کارم در یک کلینیک به عنوان دستیار پزشک. خوبیش اینست که حقوق می‌گیرم تا با مریض‌ها مصاحبه کنم و معاینه‌شان بکنم. خلاصه هم فال است هم تماشا. از طرفی با آقای دکتر مهربانی که درخواست ریسرچم را قبول کرده بود هم ریسرچ می‌کنم.

امتحان دوم کانادا نزدیک است و احتمالن تا دو‌ماه دیگر باز غیب می‌شوم. از حالا فرارسیدن نوروز و سال‌نو را بهمگی تبریک می‌گم. به امید اینکه سال ۹۵ سال خیلی خوبی برای همه‌مون باشه.

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز :)

* اسم گربه‌ی صاحب‌خانه‌م

نیویورک

آمده ام نیویورک. دو هفته ای می شود. قرار است تا آخر اکتبر بمانم. نیویورک به هیچ وجه به تصویر ذهنی من (بخوانید به تصویرگوگولی مگولی فرندزیِ من) شباهتی ندارد. بروکلین خود تهران است; به همان شلوغی, بی نظمی و کثیفی. با آدمهایی که سرشان به کار خودشان است و هیچ باکشان نیست کسی را جلویشان سر ببرند. بارها و بارها پیش آمده که در گز کردن هایم حس کنم زیر پل حافظم, وسط میدان فردوسی یا بین ترافیک تمام نشدنی میدان ولیعصر. آدمهای بروکلین یا یهودی اند یا سیاه پوست. خیابان به خیابان که از شرق به غرب بروی محله ها یکی درمیان سیاه و جهود می شوند. بروکلین بوی خانه میدهد; بوی میدان انقلاب و خیابان آزادی. بهم ریخته و پر از آلودگی صوتی و تصویری. متروی نیویورک یکی از زشت ترین متروهای دنیاست. یا لااقل از زشت ترین متروهای دنیای کوچک من است. با دالان های دم کرده و کم اکسیژنی که ظرف چند دقیقه باعث میشود عرق از تیغه ی پیشتت راه بگیرد. نیویورک اما یک حسن بزرگ دارد: همه مسافرند; مثل تهران. نیویورکی ها قضاوتت نمی کنند و برایشان عادی است که آدمهایی از هر رنگ و نژاد و مذهب را ببینند و به رویشان لبخند بزنند. حسم به نیویورک چیزی شبیه تهران است با اینکه هنوز مزه ی تیاترها و مراکز فرهنگی اش را نچشیده ام. هم دوستش دارم و هم لحظه هایی هست که میخواهم دو پا قرض کنم و در بروم. سرم که خلوت تر شد مفصل تر می نویسم :) حال نیویورکی ام خوب است این روزها.

پی نوشت: جواب پیغام های پست قبلی را نداده ام میدانم. سر صبر باید برایتان اتفاق های این چند ماه را تعریف کنم. فعلن این چند خط را از من بپذیرید تا بعد.