<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بازتاب نفس صبحدمان</title>
	<atom:link href="http://simaab.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://simaab.wordpress.com</link>
	<description>حکایت دلمشغولی های من</description>
	<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 19:17:35 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='simaab.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/7deb73efadb97f0f7240f5f5a62fd013?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>بازتاب نفس صبحدمان</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>پیرزن دوست داشتنی من</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/11/26/%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/11/26/%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 19:11:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[طب نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1320</guid>
		<description><![CDATA[آشنا ترین تصویری که از یک پیرزن دوست داشتنی در ذهن من نقش بسته,  بر میگردد به یک تصویر ثابت تکرار شونده که گمان میکنم از  پیرزن های خانواده مادری ام آمده باشد ; که از قضا , همگی شان عمر درازی کردند و صورت هایشان به طرز خوشایندی در سنین هشتاد و چند سالگی شبیه یکدیگر میشد&#8230;صورتی گرد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1320&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">آشنا ترین تصویری که از یک پیرزن دوست داشتنی در ذهن من نقش بسته,  بر میگردد به یک تصویر ثابت تکرار شونده که گمان میکنم از  پیرزن های خانواده مادری ام آمده باشد ; که از قضا , همگی شان عمر درازی کردند و صورت هایشان به طرز خوشایندی در سنین هشتاد و چند سالگی شبیه یکدیگر میشد&#8230;صورتی گرد و کوچک با دو گونه برجسته در دو سو , دو چشم درشت و روشن و یک بینی قلمی نازک  میانشان و چانه کوچکی که این صندوق گرد گوشتی را مانند قفلی اصیل  به بالا جمع میکرد&#8230;شاید حضور چنین  تصویر خوشایندی در پس خاطره های دور باعث شد وقتی صبح زود خواب آلود وارد اتاق پیرزن آذری هشتاد و خورده ای ساله شدم خواب از سرم بپرد و جای خودش را به  لبخند ملایمی بدهد&#8230;روی تخت پیرزنی ریز جثه  با  صورتی سفید  و گرد و گونه هایی برجسته نشسته بود و نگاهش به جایی ,آن دورها , گره خورده بود ; مانند نگاه کسانی که با فرشته ها سر و سری دارند&#8230;با سکته مغزی بستری شده بود و ان جی تیوب یا همان لوله معده اش را ناغافل با دست کشیده بود&#8230;و حالا برای دادن قرص هایش و آب و غذا باید لوله دیگری برایش تعبیه میشد&#8230;همراهش با غصه گفت: تازه آروم شده بود&#8230;تا لوله رو داشت بیقراری میکرد اما همین که درش آورد آورم شد&#8230;صورت گرد پیرزن , آرام و راضی بود و حتی شیطنتی کودکانه در آن چشم های بی قیدش دو دو میخورد&#8230;جلو رفتم و با تردید سلام کردم و لبخندی حواله اش کردم ; مثل همان لبخند هایی که نثار عمه بزرگ مادرم میکردم&#8230;عمه نازنین&#8230;که از قضا او هم سکته مغزی به سراغش آمد و تا آخرین روزها همان صورت گرد و دوست داشتنی همراهش بود با چشمهای روشن درشت و گونه هایی برجسته&#8230;توضیح دادم که باید دوباره لوله معده را برایش بگذارم و او بی آنکه چیزی از حرفهایم سر در آورده باشد همانطور نگاهم کرد&#8230; نگاهش بخاطر اختلال حواسی که داشت , بیشتر نگاه کودکی معصوم را تداعی میکرد تا نگاه زنی هشتاد و چند ساله  را &#8230; به زحمت توانستم بر نفس اماره ام غلبه کنم تا  سفت فشارش ندهم&#8230;دستکش دست کردم و آماده گذاشتن لوله شدم که رویش را به من کرد و  بی مقدمه گفت , با لهجه شیرین آذری : قربونت برم الهی مادر جون&#8230;دلم ضعف رفت و با خودم گفتم لوله را که بگذارم دیگر دوستم نخواهد داشت&#8230;لوله را که میگذاشتم خودش را سپرده بود به دستهای من و حرفم را خوب گوش میکرد &#8230; من  هم مثل مادری که دوا توی حلق بچه اش میریزد , لوله را آرام آرام توی سوراخ بینی اش فرو میکردم&#8230;مادرجون قورت بده&#8230;و شروع کرد به قورت دادن و من باز دلم ضعف رفت برای حرف گوش دادنش&#8230;لوله که به معده رسید دیگر طاقتش طاق شد&#8230;سرش را به چپ و راست تکان تکان داد و وقتی موفق نشد تا خودش را از شر آن لوله کذایی خلاص کند , مثل بچه ها شروع کرد به گریه&#8230;گریه ای که من را یاد تمام آن پیرزن های دوست داشتنی فامیل مادریم انداخت; وقتی که سنشان از هشتاد و اندی بالاتر میرفت &#8230;ناخودآگاه  شروع کردم به نواز ش کردن موهای سفیدش و در همان حال قربان صدقه اش رفتم&#8230; قربونت برم من ,اونجوری گریه نکن من دلم ریش میشه آخه&#8230;تموم شد&#8230;دیگه درد نداره&#8230;عزیز دلم&#8230;سرم را که بالا آوردم پرستار بخش با دهان باز نگاهم میکرد&#8230;متعجب گفت: عجب خانم دکتر دل نازکی&#8230;و من که تازه از عالم هپروت بیرون آمده بودم اینطور توضیح دادم که این بانوی سالخورده عجیب من را یاد موجودی عزیز می اندازد و من آنقدر ها هم دیگر موجود سست عنصری نیستم و او هم نفسی به راحتی کشید که بلایی بر سر اوضاع دماغی پزشک کشیک نازل نشده  است:)</p>
<p style="text-align:justify;">هنوز هم که یادش میافتم بی اختیار قربان صدقه اش میروم و دلم ضعف میرود..پیرزن دوست داشتنی کوچولوی من&#8230;</p>
Posted in طب نوشته ها  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1320/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1320/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1320/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1320/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1320/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1320/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1320/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1320/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1320/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1320/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1320&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/11/26/%d9%be%db%8c%d8%b1%d8%b2%d9%86-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد&#8230;</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/11/03/%d8%b9%d8%af%d9%88-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%b3%d8%a8%d8%a8-%d8%ae%db%8c%d8%b1-%da%af%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/11/03/%d8%b9%d8%af%d9%88-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%b3%d8%a8%d8%a8-%d8%ae%db%8c%d8%b1-%da%af%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 10:58:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1312</guid>
		<description><![CDATA[چمدانم را باز میکنم و تک تک لباس ها را همانطور اتو کشیده میگذارم سر جای قبلیشان&#8230;انگار نه انگار که چقدر امید و آرزو قاطی شان توی چمدان بزرگ مشکی گذاشته بودم&#8230;اتاق میشود مثل روز اولش و من سعی میکنم همه خستگی این چند ماه را فراموش کنم&#8230;از نو برنامه ریزی کنم و فکر نکنم به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1312&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">چمدانم را باز میکنم و تک تک لباس ها را همانطور اتو کشیده میگذارم سر جای قبلیشان&#8230;انگار نه انگار که چقدر امید و آرزو قاطی شان توی چمدان بزرگ مشکی گذاشته بودم&#8230;اتاق میشود مثل روز اولش و من سعی میکنم همه خستگی این چند ماه را فراموش کنم&#8230;از نو برنامه ریزی کنم و فکر نکنم به اینکه چه کسی مسوول این رفتار توهین آمیز است.. من یا دولت اروپایی یا دولت خودمان؟که انقدر من ایرانی را بی ارج واعتبار کرده که برای یک ویزا باید بیست و چند روز حرص بخورم و آخر سر به سبک جهان سومی ها لبخندی زورکی نثارم کنند که چرا خودت پیگیر نبودی که ویزایت  سر موقع برسد؟ &#8230;حتی اینکه ویزا نداده اند را هم مستقیم نمیگویند و من باید از منشی سفارت بشنوم که معنی همه این حرفها اینست که ویزا برایت صادر نشده&#8230;آنهم با اینهمه ویزای شینگنی که توی پاسپورتم بوده&#8230;فقط نمیفهمم که چرا باید انقدر غیر روراست باشند با من&#8230; چرا باید انقدر امیدواری بدهند که هیچ مشکلی نیست و ویزایت میرسد فقط ممکن است روز اول کنگره را از دست بدهی&#8230; این برخورد زشت  را نمیفهمم و همچنان در دلم به وزارت خارجه کشورم درود میفرستم که موقعیتی را فراهم کرده که برای من تحصیل کرده این مملکت حتی جای گله از سفارت درجه دو کشوری اروپایی  باقی نمانده&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">اتفاقا بد هم نیست&#8230; این قبیل اتفاق ها حسنش اینست که تکانت میدهد و بازنگری میکنی زندگیت را و اینکه شاید نباید انقدر دو ماه و خورده ای وقت و فکر و ذکرت را میگذاشتی روی مقاله ای و دلبسته اش میشدی که حالا که تو نیستی ارائه اش کنی اینطور دلت بسوزد&#8230;و میشود یک نتیجه کلیشه ای خوب هم از این موقعیت گرفت که دنیا ارزش دل بستن ندارد!</p>
<p style="text-align:justify;">بگذریم حالم خوب است و از این مرخصی چند روزه استفاده میکنم&#8230;نهایت استفاده را&#8230;نه کشیکی هست و نه کاری برای ارائه&#8230;من هستم و چند روز تعطیلی اجباری و فرصتی برای بازنگری و فکر کردن&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">چقدر غر زدم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  بر من ببخشایید :دی</p>
Posted in پراکنده  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1312/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1312&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/11/03/%d8%b9%d8%af%d9%88-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d8%b3%d8%a8%d8%a8-%d8%ae%db%8c%d8%b1-%da%af%d8%b1-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>my carefree creature</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/11/02/my-carefree-creature/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/11/02/my-carefree-creature/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:40:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[...in my dreams]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1309</guid>
		<description><![CDATA[هیچ میدانستی وقتی آنطور چشمهایت از شیطنت برق میزند , خواستنی ترین موجود عالم میشوی؟
Posted in ...in my dreams       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1309&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>هیچ میدانستی وقتی آنطور چشمهایت از شیطنت برق میزند , خواستنی ترین موجود عالم میشوی؟</p>
Posted in ...in my dreams  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1309/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1309/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1309/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1309/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1309/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1309/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1309/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1309/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1309/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1309/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1309&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/11/02/my-carefree-creature/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>لحظه های بازیگوش</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/25/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d9%88%d8%b4/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/25/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d9%88%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 12:48:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[طب نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=925</guid>
		<description><![CDATA[این نوشته از آن نوشته های بایگانی شده من است که باید مال آذرماه پارسال باشد&#8230;گزارش یکی از شب های کشیک است&#8230;
حرمت لحظه احتضار
پرستار بخش دختر ریزه میزه ایست. دنبالش میروم داخل سوئیت مجهزی که پر است از نگاه های مضطرب و چشمهای گریان&#8230;آن عقب خانمی خوابیده روی تختی آرام , بیصدا و بی حرکت&#8230;خدمه ترالی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=925&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>این نوشته از آن نوشته های بایگانی شده من است که باید مال آذرماه پارسال باشد&#8230;گزارش یکی از شب های کشیک است&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">حرمت لحظه احتضار</p>
<p style="text-align:justify;">پرستار بخش دختر ریزه میزه ایست. دنبالش میروم داخل سوئیت مجهزی که پر است از نگاه های مضطرب و چشمهای گریان&#8230;آن عقب خانمی خوابیده روی تختی آرام , بیصدا و بی حرکت&#8230;خدمه ترالی اورژانس را هل میدهد داخل&#8230;یکی از همراهان ناله ای میکند: اینو برای چی اینجا آوریدن&#8230;ماکه گفتیم نمیخوایم احیا بشه&#8230;بالای سرش میروم دست سردش را توی دستهایم نگه داشته ام&#8230;هوشیار نیست و مانتیوری هم وجود ندارد&#8230;حتی سرمش هم نمیرود&#8230;چشمهای گریان نگاهم میکنند : تورو خدا اذیتش نکنید&#8230;سری تکان میدهم رو به پرستار میگویم: DNAR اند؟ بیرون آمده و نیامده خرواری از حس ها هجوم می آورند بیخ گلویم&#8230;با خودم تکرار میکنم حرمت لحظه احتضار&#8230;کاش میشد مثل تری بنشیم کنار تختش کتاب دعایم را در آورم و یک نفس بخوانم تا روح از بدنش پرواز کند و برود&#8230;پرستار ریزه میزه بیرون می دود&#8230;&#8230;بینی اش قرمز شده و اشک راه گرفته توی صورتش&#8230;برای این مریض گریه میکنی؟&#8230;سری تکان میدهد و میگوید: دو سالی بود مریض در حال مرگ ندیده بودم خانوم دکتر&#8230;میفهمم&#8230;مرگ هیچ وقت عادی نمیشه&#8230;اما به این فکر کن که این آدم در کنار عزیزانش بدون هیچ دردی چشماش رو بست و رفت&#8230;میتونست جاش یه بچه باشه یا یه جوون یا&#8230;مرگ مرگ است دیگر با خودم میگویم بقیه اش شر و ور و دری وری است که تحویل خودمان میدهیم&#8230;احتضار آدمها یک سرش احیا و هیاهو است و سر دیگرش اینکه بپذیریم عده ای را نباید بر گرداند ; باید نگاهشان کرد و گذاشت آسوده سرشان را بگذارند وبروند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">مردانگی</p>
<p style="text-align:justify;">مرد جوانی دچار واکنش حساسیتی به سفتریاکسون شده&#8230;وقتی میرسم نفسش خوب است ; بدنش کمی قرمز شده&#8230;عربی حرف میزند و همراهش دو مرد جوان هستند که یکی انگلیسی را بلد است صحبت کند&#8230;پرستار جوان زیبایی بالای سرش ایستاده &#8230;باید انگلیسی صحبت کنید خانم دکتر تا همراهش ترجمه کنه براش&#8230;همراه مرد جوان نگاه خیره اش را دوخته به پرستار&#8230;شروع میکنم به حرف زدن&#8230;بپرسید نفسش چطوره&#8230;بگید نفس عمیق بکشه&#8230;خارش داره یا نه&#8230;همراه جوان اعتماد بنفسش مثال زدنی است .شاید بشود گفت از آن هایی است که سنگینی نگاهشان آزار دهنده است&#8230;با خودم کلنجار میروم که اینجا بیمارستان خصوصی است و نمیشود همراه ها را بیرون انداخت اما میشود حالیشان کرد که درست برخورد کنند&#8230;مرد جوان با خنده و شوخی میگوید که میتواند سیگار بکشد یا خیر&#8230;پرستار این پا آن پا میکند و من مستقیم نگاهش میکنم و میگویم :معلومه که همچین اجازه ای ندارید و در جواب خنده اش برخلاف همیشه لبخند نمیزنم ; خیره نگاهش میکنم و بیرون می آیم&#8230;پرستار جوان و زیبا از پیشنهاد قهوه ای  میگوید که مرد جوان نثارش کرده و پشتبندش از زیبایی زن های ایرانی داد سخن داده&#8230;میگویم میدانی فرق جنتلمن های اینچنینی با انواع اصلشان چیست؟ اینها از خواستشان برای نوشیدن قهوه با یک دختر زیبا میگویند و آن اصلی ها از تقاضایشان برای پیدا کردن افتخار هم کلامی با یک خانم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">غول ها</p>
<p style="text-align:justify;">از همان وقتی که قرار بود راهم را سمت این بیمارستان کج کنم از چند اسم میترسیدم&#8230;از چند غولی که وقتی فکرش را میکردم باید پشت تلفن شرح حال مریضی را بگویم رنگم میپرید و بالاخره دیشب با یکی از این غول ها حرف زدم و خیلی هم ترسناک نبود&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">اطفالی های مامان</p>
<p style="text-align:justify;">خانم دکتر اطفال مقیم اورژانس در مامانیت روی دست من بلند شده بود. همه متخصصین اطفال دوز مامانیستی وجودشان بالاتر از حد معمول است و برایم جالب بود که این خانم دکتری که چند ساعتی از آشناییمان با هم میگذشت هر از گاهی زنگ میزد اورژانس و میگفت اگر مریض نیست بیا دراز بکش خودت را خسته نکن&#8230;باورش نمیشد که من بد کشیک دیشب تا خود ۴ صبح بین بخش و اورژانس میدویدم و مریض بستری میکردم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">نادانسته ها</p>
<p style="text-align:justify;">حسن کشیک های اینچنینی این است که یادت می آورد چقدر همه چیز را فراموش کرده ای&#8230;باید رفت و خواند و خواند و چقدر برتو لازم و واجب است که مدت طولانی پزشک عمومی نمانی&#8230;به هیچ وجه من الوجودی&#8230;</p>
Posted in طب نوشته ها  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/925/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=925&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/25/%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d9%88%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خواب</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/23/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-2/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/23/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 18:59:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[...in my dreams]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1269</guid>
		<description><![CDATA[ساعت از یک گذشته&#8230;میخزم توی رختخوابم&#8230;بوی ملافه های بیمارستان شامه ام را پر میکند&#8230;پتو را میکشم  بالا تا روی دماغم&#8230;دلم شور میزند &#8230;برای هزارمین بار گوشی تلفن را بر میدارم و چِک اش میکنم که مبادا عیب و ایرادی داشته باشد, صدایم بزنند و من نشنوم &#8230;دوباره غلت میزنم لای ملافه های آبی&#8230;چشمهایم را میبندم&#8230;تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1269&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">ساعت از یک گذشته&#8230;میخزم توی رختخوابم&#8230;بوی ملافه های بیمارستان شامه ام را پر میکند&#8230;پتو را میکشم  بالا تا روی دماغم&#8230;دلم شور میزند &#8230;برای هزارمین بار گوشی تلفن را بر میدارم و چِک اش میکنم که مبادا عیب و ایرادی داشته باشد, صدایم بزنند و من نشنوم &#8230;دوباره غلت میزنم لای ملافه های آبی&#8230;چشمهایم را میبندم&#8230;تا سه و نیم میشود خوابید و بعدش خدا میداند چند بار صدایم کنند &#8230;تصویرها پیش چشمم حرکت میکنند&#8230;تصویر پنجره هایی بلند که سقف را به کف اتاق میدوزند&#8230;پنجره هایی که از پشتش میشود تا آن دورها را دید&#8230;چشم میگردانم&#8230;در بالکن را باز میکنم &#8230;مینشینم پشت میز و صندلی های پلاستیکی&#8230;هوای خنک را فرو میدهم و ریه هایم را پر میکنم&#8230;چای و پنیر و نان داغ تازه و یک لیوان پر از گلهای رز سرخ&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">غلت میزنم&#8230;ساعت نزدیک دو است و من هنوز چشمهایم سنگین نشده&#8230; بر میگردم توی حال بزرگی که نیمه خالیست&#8230;آفتاب بیرمق پاییز خودش را از لای درز پنجره ها میدهد تو&#8230;اتاق را بالا و پایین میکنم و روی تنها  کاناپه آن اتاق بزرگ که نرم است و راحت جاگیرمیشوم&#8230;ال سی دی صفحه بزرگ  در مقابلم خودنمایی میکند و بیخیال , سیاهی  حضورش را به من تحمیل میکند&#8230;کش می آیم و از این دست به آن دست میشوم&#8230;سقف بزرگ و خالی و دیوارهایی لخت اتاق را نگاه میکنم .چشم که میگردانم میبینم که از اینجا میشود آشپزخانه را هم دید&#8230;دستم را توی تاریک و روشنای اتاق میگردانم تا صفحه سفید ساعت مچی ام را بخوانم&#8230;ساعت سه را نشان میدهد &#8230;پلک هایم سنگین شده اند&#8230;خواب میروم&#8230;اینبار در کاناپه گرم و نرم&#8230;و خواب عمیق و آرامی که فقط در کاناپه ای گرم میشود تجربه اش کرد , به سراغم می آید&#8230;کرختم میکند&#8230;یکساعتی گذشته که از صدای زنگ تلفن بیدارمیشوم و شاید نصف شرح حالی را که نِرس بخش تلفنی برایم میخواند در خواب میبینم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">6 صبح است و دوباره ملافه های آبی &#8230;آشپزخانه پر از بوهای خوشایند و هوس انگیز است&#8230;رنگ های سرخ و سبز و سفید غذاها و خوردنی ها رهایم نمیکند&#8230;و آن تخته چوبی که رویش میشود لذیذترین سالاد های دنیا را درست کرد&#8230;زنگ تلفن خبر از تمام شدن شیفت میدهد و من تازه میفهمم که تمام شب را خواب دیده ام&#8230;</p>
Posted in ...in my dreams  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1269/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1269/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1269/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1269/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1269/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1269/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1269/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1269/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1269/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1269/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1269&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/23/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>let&#8217;s be optimistic</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/21/lets-be-optimistic/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/21/lets-be-optimistic/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 21:11:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[طب نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1275</guid>
		<description><![CDATA[طب نوشته ها شده تلخ نوشته ها؟ شاید&#8230;شاید هم خاصیت کار در بیمارستان خصوصی همین است&#8230;که آن تقلای تمام نشدنی برای نجات آدمها را نمیبینی , که هر بار که این جمله را میشنوی و کم کم میبینی خودت هم داری تکرارش میکنی حالت از طبابت بهم میخورد: &#8220;تا پولتون پرداخت نشه نمیتونیم مریضتون رو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1275&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">طب نوشته ها شده تلخ نوشته ها؟ شاید&#8230;شاید هم خاصیت کار در بیمارستان خصوصی همین است&#8230;که آن تقلای تمام نشدنی برای نجات آدمها را نمیبینی , که هر بار که این جمله را میشنوی و کم کم میبینی خودت هم داری تکرارش میکنی حالت از طبابت بهم میخورد: &#8220;تا پولتون پرداخت نشه نمیتونیم مریضتون رو پذیرش کنیم.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">اما با همه اینها مریض , مریض است. بیمارستان خصوصی و دولتی هم ندارد. لبخند رضایت بیماران هم همه جای دنیا یکی است و اثر جادویی خودش را میگذارد.این بار میخواهم خرق عادت کنم و از یک تجربه خوشایند بنویسم:)</p>
<p style="text-align:justify;">پسر ریز نقش افغانی با دستی باند پیچی شده  آمد اورژانس&#8230;کارگر بود و دستش را حین کار بیخ تا بیخ با اره بریده بود&#8230;بریدگی عمیقی کف دستش را از بر آمدگی تنار تا انگشت کوچکش  به دو نیم کرده بود طوری که همه عضلات را شکافته و رسیده بود به تاندون ها&#8230;دو انگشت ماشه ای اش نشان میداد که غلاف تاندونیش آسیب دیده&#8230;درد داشت و به عادت افغانی ها دم نمیزد&#8230;رنگ پریده بود و بریده نفس میکشید.دستش را که دیدم به همراهانش گفتم که چرا اینجا؟ بیمارستان فاطمه میرفتید یا 15 خرداد&#8230;اینجا ورودش هم کمه کم 20-30 هزار تومن تمام میشود&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">دو سه مرد جوان دوره ام کردند&#8230;همسایه هایش بودند و ایرانی&#8230;دلشان سوخته بود برای مرد جوانی که دستش نه فقط عضوی مهم که راه ارتزاقش هم بود&#8230;شاید هم راه ارتزاق خانواده ای&#8230;یکی شان گفت خواستیم بهترین کار را برایش انجام دهیم .خودش که در آمدی ندارد .گفتیم پول هایمان را روی هم میگذاریم و مداوایش میکنیم&#8230; تکرار کردم :&#8221; آخر چرا اینجا؟ اینجا کمه کم 4-5 میلیون برای ترمیم دستش هزینه روی دستتان میگذارد&#8230;بیمارستان دولتی هم همین کار را انجام میدهند با هزینه کمتر&#8221;&#8230;یکی شان که از همه وارد تر بود دوید میان کلامم و از رفتنشان به بیمارستان دولتی گفت&#8230;ظاهرا پذیرش آنجا راهیشان کرده بود سمت بیمارستان ما&#8230;با گفتن اینکه اگر مریضت بماند اینجا تا سه روز هم ممکن است کسی به دادش نرسد و دستش کج میشود و پزشک های بیمارستان خصوصی فلان اند و بهمان اندو&#8230;گفتم ,با تغیر , که همه این حرفها درست ولی برای کسی که استطاعت مالی داشته باشد. در ثانی بیمارستان های دولتی شلوغ هستند ولی مریض اورژانس را سه روز نگه نمیدارند .مگر مملکت صاحب ندارد؟ که این یکی را کمی احتمالا غلو کردم&#8230;کم کم داشتند راضی میشدند که برگردند بیمارستان دولتی که یکی از میانشان پیدایش شد  و قاطعانه گفت که میخواهد بهترین کار را برای این جوان انجام دهند&#8230;زنگ زدم به جراح پلاستیک&#8230;شرایط را گفتم و اینکه حاضرند هزینه را بپردازند&#8230;جراح ها عادت دارند که بیایند ومریض را ببینند و بعد که حرف هزینه بشود طرف رم کند و برود&#8230;خلاصه جراح آمد وهمان هزینه تخمینی را به همراهان بیمار گفت و اینبار در کمال تعجب دوست و همسایه ها پولشان را روی هم گذاشتند و با پیک هم چکی را رساندند و پسر جوان را راهی اتاق عمل کردند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">اینکه چقدر واقعا فرق این بیمارستان با بیمارستان دولتی بود را نمیدانم اما آنها بهترین کاری را که به ذهنشان میرسید برای همسایه جوان بی کس و کارشان انجام داده بودند&#8230;حالا اگر من این وسط رگ میهن پرستی ام بیرون بزند و تنم مور مور شود حق ندارم به نظر شما؟:)</p>
Posted in طب نوشته ها  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1275/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1275&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/21/lets-be-optimistic/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آن چهار حفره خالی</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/17/%d8%a2%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/17/%d8%a2%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:33:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[طب نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1266</guid>
		<description><![CDATA[از صبح به دست راستم نگاه میکنم&#8230;چهار انگشتم را جمع میکنم جوری که انگار نباشند و بعد شستم را راست نگه میدارم&#8230;بی حرکت&#8230;به دست معیوبم نگاه میکنم و آن موهای طلایی و چشمهای درشت می آید جلوی چشمم&#8230;اسمش چه بود&#8230;نپرسیدم راستی&#8230;فرقی هم شاید نمیکند&#8230;آرزو&#8230;عسل&#8230;گیسو&#8230;
عروسک مو طلایی 18 ماهه در آغوش مادرش آرام گرفته&#8230;دست باند پیچی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1266&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">از صبح به دست راستم نگاه میکنم&#8230;چهار انگشتم را جمع میکنم جوری که انگار نباشند و بعد شستم را راست نگه میدارم&#8230;بی حرکت&#8230;به دست معیوبم نگاه میکنم و آن موهای طلایی و چشمهای درشت می آید جلوی چشمم&#8230;اسمش چه بود&#8230;نپرسیدم راستی&#8230;فرقی هم شاید نمیکند&#8230;آرزو&#8230;عسل&#8230;گیسو&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">عروسک مو طلایی 18 ماهه در آغوش مادرش آرام گرفته&#8230;دست باند پیچی شده اش به اندازه دست چپش است&#8230;انگار نه انگار که اتفاقی , اتفاق هولناکی , آن بعد از ظهرنحس  برسرش آمده باشد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">پرستار این چارج  شب , مادر تمام عیاری است&#8230;سی و پنج سالش بیشتر نیست اما بیشتر از هر چیز , مادر بودنش  است که به چشم می آید&#8230;مسلط است به اوضاع و خوب به کارش وارد است&#8230;شاید به خاطر همین تسلطش  است که بی گفتگوهمراه جراح پلاستیک میرود توی اتاق تا پانسمان دست دخترک را باز کند&#8230;من ایستاده  ام توی استیشن&#8230;هیچ وقت طاقت دیدن له شدگی و قطع شدگی و سوختگی را  نداشته ام&#8230;شاید بخاطر همین هم هیچ وقت مریض های این قبیل گذارشان به شیفت های من نیفتاده باشد&#8230;پرستار کارکشته با صورت قرمز و چشمهای اشک آلود از اتاق بیرون میزند و پناه میبرد به استیشن&#8230;اشک امانش نمیدهد و ترسی هم از عیان کردن اشک هایش ندارد&#8230;سرک میکشم توی اتاق&#8230;چهار حفره  خالی بجای چهار انگشت دخترک نگاهم میکنند&#8230;چهار حفره ای که تا ابد قرار است همانطور خالی بمانند و دنیا و آدمهایش را نگاه کنند&#8230;تو بگو شماتت کنند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">طولی نمیکشد که مریض تخت روبرو ناله اش بلند میشود&#8230;آنقدر گریه کرده  که از حال میرود&#8230;زنی پنجاه و چند ساله است و مادر دختری نوجوان که کنار تختش ایستاده &#8230;خدمه خانم  میدود و پرده دور تختش را میکشد&#8230;اکسیژن میگذارد و آرامش میکند&#8230;پرده را که کنار میزند صورتش سرخ است  و اشک راه گرفته  توی صورتش&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;- تو دیگه چرا گریه میکنی دختر خوب؟&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;- آخه دختر منم دور از جونش همین سنیه&#8230;بمیرم الهی&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">پرستار این چارج با غیظ نگاهش را به مادر جوان دخترک دوخته &#8230;انگار مجرمی را به چنگ آورده باشد&#8230;هنوز گریه میکند و میلرزد&#8230; زیر لب به زن جوان که گوشه ای کز کرده و دخترک را تکان میدهد بد وبیراه میگوید&#8230;دست راست دخترک را دوباره پانسمان کرده اند&#8230;مادر و پدر دخترک ناامیدانه جراح پلاستیک را -که دکتر معروفی است و کار دستش حرف ندارد- دنبال میکنند &#8230;و او که انگار جای همه آدمهای آن دور و بر حرف میزند  بی مقدمه میگوید :&#8221;چطور میخواهین توی چشمهاش نگاه کنین؟وقتی بزرگ شد چی میخواین جوابش رو بدین؟&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">دکتر تیر خلاص را زده است&#8230;زن جوان وا میرود&#8230;پهن میشود کف اورژانس و ضجه میزند &#8230;گویی آخرین دفاعش در دادگاه را بگوید رو به  جمع از خودش دفاع میکند : &#8220;بخدا من نمیخواستم اینجوری بشه&#8230;ببینید چقدر دستاش ظریفه&#8230;من چرخ گوشت رو خاموش کرده بودم . خودش رفته زدتش به برق و دستش رو کرده&#8230;&#8221;گریه امانش نمیدهد&#8230;انگار بخواهد طلب بخشایش کند ملتمسانه نگاهش را میچرخاند توی صورت آدمها&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">و من به بیرحمی آدمها نگاه میکنم&#8230;به بیرحمی سازنده چرخ گوشت که فکر دست های ظریف عروسک موطلایی را نکرده &#8230;به بیرحمی پدر و مادرهایی که چرخ گوشت خاموش را دم دست میگذارند و عین خیالشان هم نیست&#8230;.به بیرحمی همه آدمهایی که آن دو موجود مستاصل و نگران را بی محاکمه محکوم میکنند و انگشت قضاوت گرشان را به سویشان نشانه میروند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">چهار انگشت آرزو برای همیشه رفته اند&#8230;جراح پلاستیک  اگر بتواند فقط انگشت شستی بیحرکت را برایش نگه دارد که مانند مجسمه ای به چشمهایش زل بزند و خاطره آن بعد از ظهر نحس را هزارباره به خاطرش بیاورد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">دست راستم را مشت کرده ام و شست بی حرکتم را مستقیم نگه داشته ام&#8230;آن چهار حفره خالی رهایم نمیکنند&#8230;</p>
Posted in طب نوشته ها  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1266/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1266/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1266/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1266&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/17/%d8%a2%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d9%81%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قلم جادویی</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/14/%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/14/%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 19:53:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1260</guid>
		<description><![CDATA[لحظه هایی هست که دلم لک میزند برای نوشتن&#8230;آنوقت است که به خودم می آیم و میبینم مدتهاست دارم مینویسم روی صفحه ای نامرئی با قلمی جادویی .پشت رل یا توی رختخواب در حال غلت زدن.فرقی نمیکند.ذهنم پر میکشد, جدا میشود و برای خودش در عالم دیگری پرواز میکند&#8230;
دیروز هم از آن لحظه ها بود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1260&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#000000;"><span style="font-family:Georgia,&quot;">لحظه هایی هست که دلم لک میزند برای نوشتن&#8230;آنوقت است که به خودم می آیم و میبینم مدتهاست دارم مینویسم روی صفحه ای نامرئی با قلمی جادویی</span></span> .پشت رل یا توی رختخواب در حال غلت زدن.فرقی نمیکند.ذهنم پر میکشد, جدا میشود و برای خودش در عالم دیگری پرواز میکند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">دیروز هم از آن لحظه ها بود که میخواستم قلمی جادویی پیدا کنم و آن نگاه های یخ زده و لحن منجمد آفیسرسفارت را بنویسم&#8230;یا از آن لبخندهایی بنویسم که  قاطی کلمات انگلیسی نثارش میکردم&#8230;یا از آن have a nice day ای که لبخندی چاشنی اش کردم و جای خداحافظی ادایش کردم و بالاخره یخ اش را باز کرد و لبخندی در جوابم فرستاد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">یا از آن ساعت های کذایی اضطراب تمام نشدنی دیروزم بنویسم&#8230;از آن لحظه هایی که انگار دنیا تمام شده بود و من بین صورت های ناآشنایی انتظار میکشیدم&#8230;که باز نقطه حساس زندگی ام را انگار کسی نشانه گرفته بود و همه آن ترس ها ,ترس از دست دادن های کودکی ام و همه نگرانی هایم از سلامتی اش و سلامت ماندنش , سر بر آورده بود&#8230;مثل زخمی کهنه که سر باز میکند&#8230; همه آن لحظه ها , قاطی گوشهایی که شنید و چشمهایی که نگاه کرد و مهر ورزید و آن آرامشی که به سراغم آمد , همه و همه را میخواستم جایی بنویسم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">اما روزهای شلوغی در پیش دارم&#8230;دو کنگره پشت سر هم&#8230;سفر تک و تنها به ینگه دنیا&#8230;هیجان زده ام&#8230;مثل دخترکی نوجوان که کوله پشتی اش را پشتش می اندازد و دور دنیا دوره میافتد&#8230;هیجان تجربه کردن دارم &#8230;هیجان بازی در نقشی که برایم تازه است و بودن در میان آدمهایی که هر کدام غولی هستند و حالا منِ کم تجربه میانشان باید بر بخورم و همچنان لبخند بزنم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">رفته بودم دنبال کاری بانکی در بیمارستان&#8230;مسوول باجه تا من را دید سلام و علیک گرمی کرد و تازه دوزاری ام افتاد که این همان آقایی بود که برادرش را نصف شب کج و کوله آورده بود اورژانس&#8230;با عوارض اکستراپیرامیدال و پس از معطلی 5-6 ساعته در بیمارستان میلاد&#8230;حالا چه شد که آن وقت صبح منی که به عمرم عارضه اکستراپیرامیدال ندیده بودم تا مرد جوان را دیدم  ,که آنطور نگاهش کج شده بود سمت سقف و گردنش به سمتی مایل شده بود , به ذهنم رسید که این یا پنیک است یا اکستراپیرامیدال , بماند&#8230;پرسیدم مشکلش چیست و گفتند اسهال و استفراغ و باز من در آنی همه اینها را حکما به هم ربط دادم که پرسیدم :&#8221;قرص متوکلوپرامید چند تا خوردی؟&#8221; و گفت 6-7 تا شاید&#8230;معطلش نکردم و بی پریدین را که زدیم  معجزه شد انگار&#8230;مثل طلسمی که باطل شده باشد همه چیز به حال عادی اش برگشت و مرد جوان بلند شد و صاف نشست&#8230;ممسول باجه  جوری نگاهم میکرد انگار مسیح باشم یا چیزی در این مایه ها&#8230;شروع میکند به بد وبیراه گفتن به بیمارستان میلاد که  مشکل بیمارشان را تشخیص نداده بودند و برایش آزمایش کلیسم خون درخواست کرده بودند &#8230;. من که چشمهایم از یادآوری آن شب برق میزند توضیح میدهم که بیمارستان میلاد و پزشکانش تقصیری ندارند و سرشان شلوغ است و این ربطی به بیسوادی آنها و باسوادی من ندارد&#8230;و او اما حرف خودش را تکرار میکند&#8230;و میخواهد به من بقبولاند که پیغمبری چیزی هستم <img src='http://s.wordpress.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align:justify;">این روزها ورزش میکنم&#8230;و عجیب  حالم خوب است&#8230;آن شب که طبق معمول دختر جوانی  بابت  هزار و یک درد عضلانی و مفصلی پیشم آمده بود و عزمم را جزم کرده بود که مفصل بابت اینهمه کاهلی دعوایش کنم بدون عذاب وجدان  گفتم :&#8221; مگر ورزش نمیکنی؟&#8221;</p>
Posted in روزانه  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1260/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1260/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1260/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1260/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1260/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1260/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1260/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1260/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1260/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1260/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1260&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/14/%d9%82%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%a7%d8%af%d9%88%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آمدنم بهر چه بود&#8230;</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/07/%d8%a2%d9%85%d8%af%d9%86%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b1-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/07/%d8%a2%d9%85%d8%af%d9%86%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b1-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:30:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1094</guid>
		<description><![CDATA[دل آدمها پی 15 سالگیشان میرود&#8230;15 سالگی یا هر عدد و رقمی که با آن رویاهایشان را ساخته اند ; غم دنیا و آدمهایش را خورده اند و نامردمی هایش را به باد استهزا وانتقاد گرفته اند&#8230;میخواهم بگویم هر چه در 15 سالگی یا نقطه تحول ذهنیت ارزش و ضد ارزش شده , هر چه مدتها ذهنت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1094&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">دل آدمها پی 15 سالگیشان میرود&#8230;15 سالگی یا هر عدد و رقمی که با آن رویاهایشان را ساخته اند ; غم دنیا و آدمهایش را خورده اند و نامردمی هایش را به باد استهزا وانتقاد گرفته اند&#8230;میخواهم بگویم هر چه در 15 سالگی یا نقطه تحول ذهنیت ارزش و ضد ارزش شده , هر چه مدتها ذهنت را درگیر خودش کرده  و همه آن اشک ریختن ها و چه کنم چه کنم های نوجوانی ات برای عوض کردن دنیا , روزی روزگاری بعد از سالها سر بر می آورد و پیدایش میشود&#8230;آدمها آخرِ آخرش ,  در تهِ ته ضمیر ناخود آگاهشان , پی دلبستگی های نوجوانی شان میروند و بدون آنکه بفهمند , مسحور و مجذوب هر آنچه  میشوند که رنگ و بویی از آن سالها دارد ; از آن سوالهای تمام نشدنی و مضحک و بی جواب آن سالها &#8230;مسحور ومجذوب چشمان کسی که همه آن سالها و سوالها در چشمانش دودو میخورد&#8230;</p>
Posted in پراکنده  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1094/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1094/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1094/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1094/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1094/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1094/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1094/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1094/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1094/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1094/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1094&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/07/%d8%a2%d9%85%d8%af%d9%86%d9%85-%d8%a8%d9%87%d8%b1-%da%86%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دخترک</title>
		<link>http://simaab.wordpress.com/2009/10/07/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9/</link>
		<comments>http://simaab.wordpress.com/2009/10/07/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:20:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>soorena</dc:creator>
				<category><![CDATA[...in my dreams]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://simaab.wordpress.com/?p=1229</guid>
		<description><![CDATA[قاب عکس را از کاورش خارج میکنم&#8230;میگذارم روی میز کنار مانیتور&#8230;دختری بیقید نشسته گوشه قاب &#8230;کپه ای خار دوره اش کرده  و  سمت راستش  , دماوند پیر پیداست&#8230;دختر خیره نگاهم میکند &#8230; میشود برق چشمانش را از پشت عینک دودی درشتش دید &#8230;چشمهایش میخندد &#8230;چشمهایش آرام است&#8230;آسمان در چشمهایش پیداست&#8230;
Posted in ...in my dreams  [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1229&subd=simaab&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">قاب عکس را از کاورش خارج میکنم&#8230;میگذارم روی میز کنار مانیتور&#8230;دختری بیقید نشسته گوشه قاب &#8230;کپه ای خار دوره اش کرده  و  سمت راستش  , دماوند پیر پیداست&#8230;دختر خیره نگاهم میکند &#8230; میشود برق چشمانش را از پشت عینک دودی درشتش دید &#8230;چشمهایش میخندد &#8230;چشمهایش آرام است&#8230;آسمان در چشمهایش پیداست&#8230;</p>
Posted in ...in my dreams  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/simaab.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/simaab.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/simaab.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/simaab.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/simaab.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/simaab.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/simaab.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/simaab.wordpress.com/1229/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/simaab.wordpress.com/1229/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/simaab.wordpress.com/1229/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=simaab.wordpress.com&blog=1769582&post=1229&subd=simaab&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://simaab.wordpress.com/2009/10/07/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/01836b992cf788d0064c9c05f070a34f?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سورنا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>