اولین باری که کتاب داستانی به زبان انگلیسی دست گرفتم که بخوانم سالها پیش بود. یکی از همین کتاب های ساده شده ماجراهای شرلوک هولمز را گرفته بودم. به خودم قول داده بودم که فقط و فقط داستان را دنبال کنم و عیش خواندن کتاب را با سرک کشیدن های مدام توی دیکسیونر منقص نکنم. اما طولی نکشید که مجبور شدم زیر قولم بزنم تا معنی اینهمه گریه بی محل شرلوک هولمز را هضم کنم. هولمز مجبوبم که به طرز غریبی برای من همیشه جرمی برت بوده و هست و خواهد ماند. شاید آخرین چیزی که از شخصیتی مثل هولمز انتظار داشتم گریه کردن بود. داشتم خل میشدم. با خودم میگفتم: گریه؟ آنهم شرلوک هولمز محبوب من؟ آنهم نه یکبار نه دو بار بلکه هر چند خط یکبار؟ خلاصه که دیکسیونر بدادم رسید. داستان از این قرار بود که در همان صفحه اول یک جایی مثلا نوشته بود: .That’s wonderful ٌWatson» Holmes cried» و خب منِ نوآموزهم همه فریادهای معروف هولمز را گریه کردن تعبیر کرده بودم و میتوانید تصور کنید که چه تصویر مضحکی از آن داستان پیش چشمم آمده بود!
حالا امشب باز با دیدن ساعتها و نیکول کیدمنی که هیچ شبیه خودش نیست وعجیب خود ویرجینیا وولف است انگار, بسرم زده که در اولین فرصت کتاب Mrs. Dalloway را به زبان انگلیسی بخوانم. و خب هنوز چیزی از این فکر خوشایند و مزه مزه کردنش نگذشته که یاد گریه های جانسوز هولمز می افتم و از فکر بلای احتمالی که قرار است سر رمان تحسین شده خانم وولف بیاید لبخندی گوشه لبم جا خوش میکند. توی دلم میگویم: خدا بخیر کند خانم وولف; خدا بخیر کند:)

6 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
6 مارس 2012 در 9:36 ق.ظ.
باد
لایک بزرگ+ زمانی یکی از نویسندگان با همین مضمون در نشریهای مرحوم (شاید گردون) مطلبی طنزآلود نوشته بود با عنوان «من و شرکتم»، در تعجب از اینکه چرا همیشه در کارتهای دعوت به نمایشگاهها از او و «شرکتش» دعوت میکنند! + انگلیسی شما بهعنوان یک شهروند آکادمیک فرنگستان الان در حد خود خانم دالوی است و هیچ جای نگرانی نیست :)
7 مارس 2012 در 6:52 ق.ظ.
soorena
شما که لایک بفرمایید برای من نهایت خوشحالی است:) معلوم میشه این مشکل خیلی فراگیره:)) د ضمن شما لطف دارین قربان:)
6 مارس 2012 در 1:08 ب.ظ.
مسعود
ای بابا، شما همش همین یک کلمه براتون مشکل زا شده بود… هشت نه سال پیش جوگیر شده بودم داشتم کتاب «خانه تاریک» استفن کینگ رو میخوندم، یه کاراکتر مجری رادیو داشت که نابینا بود ولی صدا و حالات صحبت تمام پرسوناژهای معروف رو تقلید میکرد و طبیعتاً به همراه تکیه کلام های معروفشون… ما هم که قبلش بحمدلله فقط «یک رویا داشتم…» لوتر کینگ رو شنیده بودیم و میشناختیم توی اونها… خلاصه بدجوری به غلط کردن افتاده بودم وسطاش… یعنی قشنگ نیم ساعتی منگ بودم که چرا یهویی وسط یه بحث جدی باید یکی به اسم کاپیتان کرک باید بگه «We have them just where they want us» و بعد همه بزنند زیر خنده!!!!
7 مارس 2012 در 6:56 ق.ظ.
soorena
کاملا قبول دارم که مورد شما خیلی سخت تر بوده:)) وقتی قضیه از کلمه با فرهنگ رایج تسری پیدا کنه کار خیلی سخت ترمیشه. هر چند که من الان در مورد فارسی هم این مشکل رو دارم .مثلا کنایه های مرتبط با سریالهای روز مثل قهوه تلخ رو متوجه نمیشم!
7 مارس 2012 در 1:36 ب.ظ.
ریفلاکس
کم ربط، ولی یاد یکی از دوستان افتادم که برای ارائه ی یک ترجمه مقاله به استاد، به جای فلوئور(Fluorine یا Fluor)، داخل باکس جستجو Flour را تایپ کرده بود. میگفت هی ترجمه میکردم و با خودم میگفتم آخه چرا فلوئور را با آب مخلوط کنیم؟ چرا باید بپزیمش؟ مگه پخته میشه اصلا؟!…
منقص. :)
7 مارس 2012 در 10:29 ب.ظ.
soorena
:)))))) منم یادمه وقتی تازه استیجر شده بودم با بخش جراحی شروع کرده بودم و چیف رزیدنت سر راند ها هی میگفت change the dressing و من همینجوری متعجب بودم که آخه چرا چیف رزیدنت باید به عوض شدن لباس مریض انقدر اهمیت بده و هی اوردرش کنه:))
:)) درستش کردم. ممنون:)