هر شب تا صبح مغزم بیدار است…پشت هم خواب میبینم…خواب آدمها و جاهای خیلی بی ربط و دور را…آنقدر بی ربط که گاهی خنده ام میگیرد…از آرایشگرم بگیر تا همکلاسیهای راهنمایی و دوست و آشنا و غیره…هر صبح که بیدار میشوم نیمه هوشیار خواب هایم را برای مرد صبور دوست داشتنی ام تعریف میکنم …دیشب خواب میدیدم که ساختمانی در میرداماد را در حمله ای هوایی زده اند…حس و حالم در خواب مثل حس و حال روزهای جنگ بود…هوا خاکستری بود…مثل تصویری که از روزهای کودکیم دارم …یک رنگ خاکستری یکنواخت که روی همه چیز سایه انداخته…میگفتند اسمش ساختمان پیروزی است…و من در این هیرو ویر به زخمی هایی فکر میکردم که احتمالا منتقلشان کرده اند به بیمارستان علی اصغر که همان نزدیکی است…
ساعت از دو گذشته است…دارم ناهار را حاضر میکنم که صدای زنگ اوووو می آید…یک بار, دوبار, چند بار میگیرند تا بالاخره وصل میشویم به جمع صمیمی شان…دایی نازنینم و همتای دوست داشتنی اش, مامان بزرگ خوش سر و زبان و کنجکاو من و دوست گ و گ همه در خانه ما جمعند…جمعشان جمع است و دور هم شام میخورند…من و خواهر گرامی هم ناهار را گذاشته ایم جلوی رویمان و یک چشممان به بشقاب است و یک چشممان به میز شام آنها…هم غذا میخوریم و هم تماشایشان میکنیم…انگار نشسته باشند پیشمان…به قول مادر بزرگ شیرین زبانم- که خدا حفظش کند- ناهار و شام را باهم میخوریم…نگاهشان میکنم و سعی میکنم تجسم کنم که در آن خانه و کنار آنها نشسته ام…دلم پر میکشد برایشان…مامان بزرگ رو میکند به دوریبن لپ تاپ و جوری که انگار دارد با دختر بچه ای حرف میزند شمرده شمرده میگوید : تهران بی شما صفا نداره دخترم…شهر بی شما خالی شده…و مادرم با شیطنت دنبال حرفش را میگیرد ومیگوید :مگه چقدر بزرگن این دوتا دختر مامان جان؟…از پشت سر مادر بزرگ , مرد دوست داشتنی من محجوبانه سرک میکشد و نگاهش رو به من ثابت میشود…نگاه آرام و با وقارش… و من دلم برایش غنج میرود…چشمم را میبندم و برای هزارمین بار دوربین لپ تاپ را به نیت تک تکشان میبوسم…
جمع کوچکشان خوشحال به نظر میرسد…با هم میز شام را میچینند و کیف با هم بودنشان را میکنند …اوضاع به آن سیاهی ای که از دور به نظر می آید نیست…دوست گ و گ از عروسی برادرش خبر میدهد که احتمالا شهریور ماه است …و بقیه سر اینکه کرمان برای تعطیلات عید بهتر است یا رشت گپ میزنند…انگار نه انگار که ایران مدت هاست سرخط خبرها شده…که هر بار که پیچ تلویزیون را باز میکنی خبر جدیدی گوشت را خراش میدهد…نمیدانم واقعا کدام را باید باور کنم…اینکه آدمها به همین راحتی دارند زندگیشان را میکنندو رسانه های خارجی زیادی شلوغش کرده اند ویا اینکه آدمها در فاز انکارند و دارند وانمود میکنند که همه چیز آرام است…
نمیدانم…فقط این را میدانم که دلم برای همه کس و همه چیز تنگ شده…بیشتر از همه برای مردِ صبورِ دوست داشتنی ام…

8 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
23 فوریه 2012 در 8:29 ق.ظ.
mandalacircle
دلتنگ شدن حس خوبیست. چون هنوز چیزی و کسی داری که دلتنگش شوی…
25 فوریه 2012 در 8:14 ب.ظ.
soorena
برای خود من به شخصه دردناک ترین احساس دنیا بی تفاوت بودنه…یک جور عدم پاسخ به محرک های محیطی…و خب دلتنگی نقطه مقابلشه:) یعنی قلبم هنوز میتپه…
25 فوریه 2012 در 5:14 ب.ظ.
ایرمان
منم دقیقا نمی تونم اخبار با آنچه می بینم تطبیق بدم!!!!نمی دونم بینایی من مشکل دار شده یا بقیه!
25 فوریه 2012 در 5:49 ب.ظ.
soorena
فکر میکنم مشکل از رسانه ها باشه:) خدا کنه همینطور باشه…
26 فوریه 2012 در 1:42 ق.ظ.
ریفلاکس
خبرها همه روزه بد و بدترند. آدمها صرفا هنوز خودشان را پیشاپیش، و کاملا، نباخته اند. انگار اینقدر اضطراب طول کشیده داشته ایم که دیگر حواسمان را پرت میکنیم از اضطرابهای جدید. اضطراب اقتصادی هم که یواش یواش دارد مستهلک می کند…
27 فوریه 2012 در 12:48 ق.ظ.
soorena
:-( یاد خدمه بیمارستانمونم بشدت این روزها که دو روز پشت هم کار میکرد صبج تا عصر یه جا و شب تا صبح جای دیگه و شب سوم میرفت خونه که توی شهر ری بود.فکر نمیکنم سر جمع حقوقش بیشتر از 500 هزار تومن میشد. حالا نمیدونم با این اوضاع اون آدم و امثال اون چه جوری دارن زندگی میکنن.
26 فوریه 2012 در 1:13 ب.ظ.
محمد
تیتر مطلبتون باعث شد براتون پیام بزارم
بعضی وقتها دیدن خواب های بی ربط بد نیست برای آدم فانتزی های جالبی بوجود میاره!
27 فوریه 2012 در 12:49 ق.ظ.
soorena
در مورد من خواب ها بیربط نیستن…بازتاب ناخودآگاهمن انگار…از خبرهایی که میخونم و میشنوم تا همه آدمهای عزیزی که ازم دورن…اما بهرحال خواب دیدن بهتر از خواب ندیدنه:)