اسمش الناست…دوست خواهرم است و در این دوباری که او را دیده ام بشدت در دلم جا باز کرده…در برخوردهایش محبتی دارد که من را یاد دوست گ و گ عزیزم می اندازد…اهل سیبری است و از من یکی دو سالی کوچک تر…پوست سفید لطیفی دارد با صورتی گرد و مهربان و چشمهایی خوش رنگ که بین خاکستری و سبز و آبی سرگردانند…با اینکه همه عمرش را در سیبری سر کرده بطرزی باور نکردنی خونگرمی مردمان مشرق زمین را با خودش دارد …گوهری ناب که وقتی نیست معنی اش را میفهمی…اولین باری که دیدمش با پدر و مادرم بودیم…دعوتش کردیم برای صرف چای به خانه مان…موقع رفتنش ساعت از 12 شب گذشته بود…من از سر عادت موقع خداحافظی گفتم که وقتی رسید حتما اس ام اس یا به قول اینها تکست بزند…خندید و گفت که من او را یاد مادرش می اندازم و سفت بغلم کرد…از آن به بعد به من میگوید مامان سورنا…
شبی که آمده بود منزلمان برای اینکه به زعم خودم باب دوستی را باز کنم و یخ مجلس را آب کنم یا حداقل آب شدنش را تسهیل کنم! با ذوق و شوق شروع کردم به تعریف از ادبیات و سینمای روسیه …و پشتبندش فصلی در باب تاثیر داستایوفسکی بر ادبیات جهان و همچنین تارکوفسکی نازنینم بر سینما داد سخن دادم که خنده اش به آسمان رفت و گفت که خواهرم برایش تعریف کرده بوده که من سلیقه های خاصی دارم…من که هنوز متوجه منظورش نشده بودم گفتم: سلیقه خاص ؟ یعنی شما داستایوفسکی را دوست ندارید؟…با شیطنت خندید و با انگلیسی روانی اضافه کرد که خیلی سوپرفیشیال تر از این حرف هاست! و داستایوفسکی را هیچ کدام از نسل جدید روسیه حوصله نمیکنند بخوانند از بس دپرس کننده است…و اضافه کرد که آنها هم مثل همه جوان ها فیلم های جدید و آمریکایی را ترجیح میدهند…و آنجا بود که من تازه متوجه شدم که چقدر در نظرش مضحک بوده ام!
امشب که بعد از مدتها میدیدمش احساس کردم که یک دوست قدیمی را دیده ام …توی سوپر مارکت 24 ساعته همدیگر را دیدیم وتازه فهمیدم که چقدر دلم هوایش را کرده بوده…هر چه حس مثبت داشتم نثارش کردم…او در جواب به پهنای صورتش خندید…دستم را در دستانش گرفت و گفت ممنون مامان سورنا:)

بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته