دستی به سر و روی وبلاگ خاک خورده ام میکشم…لینک ها را الک میکنم و برایم دردناک است که تعداد زیادی از آدمهایی که بخشی از لحظه های قشنگ زندگی ام را میساختند یا دیگر نمینویسند یا وبلاگشان پلمب شده و یا اگر هم مینویسند خیلی بندرت و بدتر از من نامرتب …انگار گرد مرده پاشیده باشند بر سر وبلاگستان فارسی…که خب دلایلش کم و بیش معلوم است…و یکی از آنها هم  میتواند نقش جناب زوکربرگ باشد…

اما هر چه هست حس غم انگیزی است…مثل اینست که توی دشتی خالی ایستاده باشی که جز هوهوی باد صدای هیچ جنبده ای نیست…هی صدا بزنی و صدا بزنی و فقط صدای خودت را بشنوی…صدای فریاد خودت را…

بعد تحریر: خیلی جالبه که حس های من هیچ فرقی نکرده بعد 4 سال:) حتی توصیفاتم از حس هام. اینجا را بخوانید متوجه میشوید از چی حرف میزنم:)