دستی به سر و روی وبلاگ خاک خورده ام میکشم…لینک ها را الک میکنم و برایم دردناک است که تعداد زیادی از آدمهایی که بخشی از لحظه های قشنگ زندگی ام را میساختند یا دیگر نمینویسند یا وبلاگشان پلمب شده و یا اگر هم مینویسند خیلی بندرت و بدتر از من نامرتب …انگار گرد مرده پاشیده باشند بر سر وبلاگستان فارسی…که خب دلایلش کم و بیش معلوم است…و یکی از آنها هم میتواند نقش جناب زوکربرگ باشد…
اما هر چه هست حس غم انگیزی است…مثل اینست که توی دشتی خالی ایستاده باشی که جز هوهوی باد صدای هیچ جنبده ای نیست…هی صدا بزنی و صدا بزنی و فقط صدای خودت را بشنوی…صدای فریاد خودت را…
بعد تحریر: خیلی جالبه که حس های من هیچ فرقی نکرده بعد 4 سال:) حتی توصیفاتم از حس هام. اینجا را بخوانید متوجه میشوید از چی حرف میزنم:)

13 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
27 ژانویه 2012 در 12:05 ب.ظ.
باد
بیشتر از جناب ذاکربیگ عالیجنابانِ ذاکرنما عامل این هوهوی بادند…
27 ژانویه 2012 در 10:01 ب.ظ.
soorena
درسته.اما داشتم فکر میکردم شاید فقط این قضیه نباشه.شاید آدمها دغدغه هاشون عوض شده یا مدل ارتباطی شون.بهر حال مولتی فاکتوره:)
27 ژانویه 2012 در 2:47 ب.ظ.
محمدرضا
برای من که مدت هاست وبلاگ شما را دنبال میکنم، اینجا فضایی سرشار ازخیالات است. و خوبی وبلاگ (البته وبلاگی مثل وبلاگ شما!) همین است . در آن طرف شما هستید که از پستی و بلندی های زندگی و شیرینی وسختی ها و خاطراتتان مینویسید و در این طرف من که درست همانند شما با چیزی به نام زندگی روبرو هستم.عقاید و افکارم در بسیاری موارد با شما همخوانی میکند و این باعث میشود که نوشته هایتان برایم دلنشین باشند.تابستان امثال گذرم به یکی از بیمارستانهای بالای شهر خورده بود، باورتان نمیشود با هر خانم دکتر جوانی که برخورد میکردم در خیال خودم فکر میکردم امکان دارد این همان پزشکی باشد که در این وبلاگ مینویسد! پس احتمالا او یک انسان عاشق و دوست داشتنیست…
احساس خیلی جالبی بود ؛ باور کنید…
27 ژانویه 2012 در 10:08 ب.ظ.
soorena
محمد رضای عزیز باور میکنم:) و ازین بابت واقعا خوشحالم. من هم دلیل اینکه این فضای مجازی را دوست دارم وجود آدمهایی یکرنگ است. آدمهایی با دغدغه های مشترک و همان دنیای خیال انگیز و مسحور کننده :) خوشحالم که هستی محمد رضای عزیز:)
27 ژانویه 2012 در 6:54 ب.ظ.
عذرا
ما الان قدیمی های وبلاگ نویسی محسوب میشیم. می تونیم واسه همدیگه از روزایی تعریف کنیم که » یادش بخیر! می نوشتیما! «
27 ژانویه 2012 در 10:11 ب.ظ.
soorena
از روزهایی که فضای دنیای مجازی خیلی گل و گشاد نبود. مثل زمانهای قدیم که همه یک محل همدیگر را میشناختند و همه مسحور این روش جدید ارتباطی و دوستان نابی که خود دیگرشان را بین این نوشته ها پیدا میکردند…
27 ژانویه 2012 در 9:10 ب.ظ.
لبخند
منم دقیقا همین حسی رو که گفتی خیلی وقت ها دارم. نمیدونم چرا قدیمی ها همه از دور خارج شدند. البته خودم هم کم کم دارم به یکی از اونها می پیوندم:(((
27 ژانویه 2012 در 10:13 ب.ظ.
soorena
:( دلایلش تقریبا مشخصه. برای خود من بجز دغدغه های شخصی و اینکه در یک دوران گذارم انقدر یک چیزهایی دردناکه که نمیتونم مثل قبل از خوشی های کوچک و کودکانه ام بنویسم. انگار یه سایه بزرگ دنبالمه.یه چیزی که نمیذاره آروم بگیرم. اما بنویس به هر قیمتی شده. از من به تو نصیحت:)
28 ژانویه 2012 در 3:47 ب.ظ.
سیب پزشکی
یه همچین احساسی بعضی وقتها که لینکهای قدیمی رو می بینم یا به سراغ وبلاگهای قدیمی خودم می رم بهم دست میده. اما راستش توی دنیای مجازی عمر آدما کوتاهتر از دنیای حقیقیه. خیلی از وبلاگها توی همون سال اول تلف میشن. خیلی ها تا دو سه سالگی هم دووم میارن اما کمه وبلاگهایی که 5-6 سال بیشتر عمر کرده باشند.
شاید یه جور فضای مجازی اختصاصی برای این دسته لازمه…شاید هم ماهیت دنیای مجازی همینه
4 فوریه 2012 در 1:35 ق.ظ.
soorena
دلیل بزرگترش فکر میکنم بخاطر تلخی زیاد این روزهاست…تلخی ای که انقدر حضورش سنگینه که نمیشه مثل قبل از دغدغه های روزمره نوشت…البته قطعا یه دلیل نداره…شاید هم تب وبلاگ نویسی فروکش کرده…
21 فوریه 2012 در 3:33 ب.ظ.
ریفلاکس
و یه فاکتور دیگه اینکه وبلاگنویسان پرحرارت، یه زمانی به سمت گوگل ریدر رفتند و بازار اونجا داغتر شد و خیلی ها را دورهم جمع کرد. بعد از تعطیلی گوگل ریدر، معلق شدند همه. و خیلی به کندی برگشتن سروبلاگشون. شایدم اصلا برنگشتند…
21 فوریه 2012 در 8:40 ب.ظ.
soorena
من اول از همه باید میزان خوشحالی خودم رو از اینکه شما رو دوباره اینجا میبینم ابراز کنم:) دلمون تنگ شده بود دکتر جان:) و دوم اینکه درست میگین.من هرچند خودم درگیر ریدر نشدم خیلی نمیدونم چه فضایی بوده اما از روی چیزهایی که این ور و اونور خونده ام احساس کردم که دقیقا همین اتفاقی که میگین در مورد خیلی ها افتاده…
26 فوریه 2012 در 1:43 ق.ظ.
ریفلاکس
می دانید که خوشحالی ما دوچندان است. یعنی اگر نمیدانید، بدانید. :)