نشسته ام توی قسمت ساکت کتابخانه…که عبارت است از یک اتاقک شیشه ای با هوای دم کرده و اکسیژن کم که بهترین گزینه برای فرار از شلوغی شنبه هایی است که جماعت با عهد و عیالشان می آیند کتابخانه گردی…قاعدتا باید در این مکان بشدت ساکت مشغول درس خواندن باشم…هستم ولی از شدت سکوت است یا همان کمی اکسیژن یا قارو قور شکمم , که دخترک سر به هوای درونم آرام نمیگیرد و مدام حواسم را پرت میکند…این است که برای ساکت کردنش دوره افتاده ام به وب گردی و این است که سر از نوشتن در آورده ام…تجربه ثابت کرده تا با این دخترک سر به هوا درست صحبت نکنی دست از سرت بر نمیدارد…نمیشود هیچ جوره دست به سرش کرد وقتی بی حوصله میشود…خب حالا شما هم شاهد باشید که به حرفش گوش کرده ام و دارم مینویسم از زبان او…
( پیش خودمان باشد فعلا به امید یک ناهار خوش مزه مامان پز سرش را گرم کرده ام تا بعد:) )

2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
8 ژانویه 2012 در 12:14 ق.ظ.
لبخند
عاشق این دخترک سر به هوای درونت هستم عزیزم
11 ژانویه 2012 در 4:02 ق.ظ.
soorena
:-)