معلم انگلیسی من , مرد میانسال ریزنقشی است , دکتر بازنشسته دانشگاه و نویسنده داستان های کودکان…صورتش بی چین و چروک است , سالم و سرحال و موهای تنکش, سفیدی یکدست خوشایندی دارد و روی ابروهایش هم گرد سفیدی پاشیده اند انگار ; یک ریش سفید پروفسوری هم دارد که صورت مهربانش را کسوت استادی میدهد…یک سال پیش بود که یک ماه پیشش رفتم , بی آنکه انگلیسی فراموش شده ام تکان اعجاب انگیزی بخورد .یک ماه رفتم و فکر کنم سر یک ماه بود که عاشقش شدم ; عاشق چایی هایی که هر بار به دقت در لیوان های دسته نقره ای می ریخت و کنارش کشمشی یا شکلاتی میگذاشت…شاید هم عاشق نظم و ترتییبش شدم یا آن صفحات تایپ شده به فونت تایمز نیو رومنش یا آن هدایایی که روی میزش پر بود از شاگردهای قدیمی و روی هر کدام به دقت برچسبی که اسمشان را با خود داشت چسبانده بود…یک ماه سر آمد و صاحبخانه بلندشان کرد و سر یک ماه بود که باز با آن فونت تایمز نیو رومنش متنی نوشته بود به این مضمون که باید برود خانه اصلی اش مهرشهر کرج…نه او باور میکرد نه من و نه خواهرم که بعد از یک ماه راهمان را بگیریم و به عشق دیدن استاد بازنشسته ,هر هفته و این روزها هفته ای دو بار, 30 کیلومترو اندی بکوبیم و برویم و بیاییم…امروز صبح توی راهروی ساختمانشان باز چشمم به آن فونت تایمز نیو رومن افتاد و مضمونی که خبر از گشایش کتابخانه ای برای بچه های آن ساختمان میداد…زنگ در را که زدم, باز آن بوی عود خوشایند فضا را پر کرده بود و چای خوش رنگ در لیوان های دسته نقره ای و ظرف شیرینی دانمارکی روی میز خودنمایی میکرد … شروع کرد به صحبت از کار جدیدش در ساختمان…شده رئیس هیات مدیره و بناست ,دویدم وسط حرفش , که بناست کتابخانه راه بیاندازند…چشمهایش برقی زد و برایم تعریف کرد از تخته هایی که از ویلایش در شمال بار زده و آورده ,از پسر همسایه که پیگیر راه اندازی کتابخانه شده و از دخترک ده ساله ای که موقع دوچرخه سواری جواب سوالش را درباره کتابخانه اینطور داده بود ,با غروری که از یک بچه ده ساله بر می آید و بس: من خودم از اعضای کتابخانه هستم!
قاب عکس دختر هایش ,که کوچکترینش از قضاهم اسم من است , تمام در و دیوار خانه کوچک و دلربایش را پر کرده…به قاب ها نگاه میکنم و در دلم قربان صدقه اش میروم…دوستش دارم این موجود ریز نقش برفی را…دوستش دارم که اثری هر چند کوچک و بی اهمیت بر اطرافش میگذارد و باز چشمهایش برق میزند, همانطوری که روزی سر کلاس دانشجویان دکترا در جواب سوالی هیجان انگیز برق میزد…

11 comments
Comments feed for this article
جولای 5, 2009 روی 12:02 ب.ظ
مکین
چه چسبید این.
جولای 5, 2009 روی 1:09 ب.ظ
soorena
جولای 5, 2009 روی 12:28 ب.ظ
marion
in matlabet eine in bood ke too havaye garme tabestoon yeho dare jai ro baz mikoni o khonaki delchasbesh sare halet miare…va ye nafase amighe khonak mikeshi
جولای 5, 2009 روی 1:10 ب.ظ
soorena
خوشحالم اگه واقعا انقدر خوشایند بوده باشه
لابد خاصیت معلم انگلیسی دوست داشتنی منه که اومده لابلای کلمه ها
جولای 5, 2009 روی 2:12 ب.ظ
st
ye chizio didam heife nagam,,man kheili vaghte neveshtehatuno mikhunam chandin sale,,ama sabke neveshtanet taghir karde kheili ghashangtar shode,,,kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
جولای 5, 2009 روی 2:17 ب.ظ
شاپرک
خوبه هاااااااااا
جولای 8, 2009 روی 4:05 ق.ظ
باد
واي اي کاش من هم يک شاگردي مثل شما داشتم! يه عمر اينگيليستي درس داديم دريغ از يه آپ تو بلاگستان! تازه چايي هم تو ليوان دستهصدفي ميدم که هم حجمش بيشتره هم جنسش مرامو تداعي ميکنه… خلاصه خدا شانس بده خواهر…
جولای 9, 2009 روی 6:11 ق.ظ
مجید
خوبه که آدم به معلم خودش این قدر احترام بذاره
جولای 12, 2009 روی 2:52 ب.ظ
berkelium
realy nice feelings were written down here.I wish I had read this blog more.حتما از این به بعد می خوانم.
اگر من جای تو بودم بیش تر از اینها دوست دارش می شدم.
جولای 28, 2009 روی 1:20 ب.ظ
soorena
ممنون st عزیز لطف داری
باد عزیز به خوب نکته ای اشاره کردی به قول شاعر میفرماید: اگه یه جو شانس داشتیم هیچ غمی نداشتیم :دی berkelium عزیز ممنون از ابراز لطفت.
آگوست 23, 2009 روی 3:11 ب.ظ
rozmin
khoshbehalet ke inghadr bahali khoshbehale ostadet ke inghadr bahale