دوران انترنی , وبلاگ من با آن نوشته های پر شور درباره مریض و بیمارستان خواننده های خودش را داشت…از برکت آن نوشته ها دوستان زیادی پیدا کردم گرچه هنوز هم نمیدانم آن نوشته های پر از اصطلاحات پزشکی چطور انقدر خواننده پیدا کرد…وبلاگ وردپرسی ام اما یک خاصیتش این بود که میخواست مثل نوشته های پرشین بلاگی نباشد…شاید چون آن دوران گذشته بود با همه جذابیت هایش و من افتاده بودم در یک سیکل تکرار خودم…باید تغییر میکردم …تغییر کردم , شال و کلاه کردم و آمدم اینجا…چند ماه گذشته بجز فرار از آن تکرار و آن میل همیشگی به شکستن و دوباره شروع کردن , حال و هوای خودم هم تغییر کرد…آرام تر و غمگین تر شدم… دوستان مجازی جدید هم کمتر و کمتر شدند…این بازی پذیرفته شده زندگیست …حالا وقتی تک و توک میل هایی به دستم میرسد از خواننده های قدیمی آن نوشته ها که شور و شوق آن سالها را با خود دارند و هنوز سر میزنند , میخوانند , با بالا و پایین شدن های من میسازند و این وبلاگ جدید را هم دوست دارند خوش خوشانم میشود…انگار آینه ای شده اینجا از خودم…هر چند تو دارتر , تلخ تر و غرغرو تر شده ام این روزها اما هنوز هم آن آدم کله خر یک دنده ی پر از شور زندگی باقی مانده ام…و باقی میمانم تا وقتی اینجا هنوز دوستانی نادیده و مهربان دارد…
*با اینکه نوجوانی ام همه با شعرهای فروغ گذشت و هیچ وقت سهراب آن جاذبه و کشش را برایم نداشت اما , این یک خط شعر سهراب برایم با همه شعر های آن روزها فرق میکرد…داستانش اینطوربود که یک روز از آن روزهای غمگین 15 سالگی ویولون بدست خیابان منتهی به خانه را طی میکردم…استاد سخت گیر کلی آن طبع کمال گرای من را قلقلک داده بود تا به زعم خودش ویولونیستی بی نظیر را به راه راست هدایت کند…آن بعد از ظهر غمگین و عصبانی , این شعر دوید بین همه فکر های منفی ذهنم و حالم را سر جایش آورد…بعد از آن این شعر قسمتی شد از دکور اتاق آن سالهای من…با خط خودم نوشتم روی یک کاغذ آ-4 و چسباندمش بالای آینه روبری تختخوابم…تا هر صبح نگاهش کنم و لبخند بنشیند روی لبهایم…هنوز هم بین خرت و پرت هایم آن یک خط شعر پیدا میشود…آن یک خط شعر طلایی…
بعد تحریر: بعضی دوستان وبلاگی نادیده من انقدر دوست داشتنی و نازنین هستند که وسط امتحان پره انترنی و هزار کار و گرفتاری خودشان را موظف کنند تا ایمیل بزنند و نظر لطفشان را بگویند…ممنون خانوم دکتر کوچولوی دوست داشتنی من:*…باور کنی یا نه خیلی از این طب نوشته ها را هنوز برای تو ( خودِ خودت ) مینویسم:)

13 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
31 ژوئیه 2008 در 9:36 ب.ظ.
عباس
راستش وبلاگ قبلیت برای منی که هیچ تصوری از اتفاقات روزمره یه انترن نداشتم، مثل خوندن داستان های هیجان انگیز ژول ورن تو دوران کودکیم بود. هیجانی که میتونستم بعد از سالها دوباره تجربه کنم. خاطره هایی که با یه قلم پرکشش نوشته میشد و اصلا همون منو وادار میکرد که برم ساعتها تو اینترنت بگردم برای پیدا کردن مفهوم یه اصطلاح پزشکی.
توی این وبلاگ اما، همون قلم پرکشش رو با همون شور و حرارت (که البته اینبار توی بطن نوشته ها نهفته بود) از یه زاویه دیگه میدیدم. نوشته هایی که سنگین تر شده بودن ولی هنوز همون شیطنت پنهان رو با خودشون داشتن. بی اغراق بگم، اینجا خیلی وقتها خیلی از نوشته ها رو بارها و بارها با خودم مزمزه میکنم و لذت میبرم؛ حتی بعضا همون به قول خودت غرغرها رو.
پس بنویس، که تا شقایق هست زندگی باید کرد :)
1 اوت 2008 در 12:23 ق.ظ.
پدرام
:)
1 اوت 2008 در 2:38 ق.ظ.
رضا
حالا هی بیا به من گیر بده که چرا گیر میدی به چشمها را باید شست!:))) تو خودت که بدتری!:)))
یر
1 اوت 2008 در 5:46 ق.ظ.
علی مقیمی
هر کدومش یه حال و هوایی داشت و داره. آدم تغییر میکنه. قشنگیش به همینه!
1 اوت 2008 در 7:51 ق.ظ.
مکین
بهبـــــه خانوم دکتر هنرمند نوازنده! آقا ما دیگه مجبوووریم لُنگ بندازیم!
1 اوت 2008 در 11:13 ق.ظ.
ارسلان
ظهر تابستان است
سایهها میدانند که چه تابستانی است
سایههایی بیلک
گوشهای روشن و پاک
کودکان احساس جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست
آری
تا شقایق هست
زندگی باید کرد …
من از خوانندههای ثابت هر دو بلاگ شما بودم و هستم، با اینکه کم کامنت میذارم اما فکر نمیکنم نوشته ای نوشته های شما رو از دست داده باشم، گاهی که برای ان نوشتهها دلمون تنگ میشه سری به آرشیو آن یکی میزنیم و در این یکی سورنای متفاوت رو میبینیم، امیدورام همچنان به نوشتن ادامه بدید
1 اوت 2008 در 2:16 ب.ظ.
soorena
wow مرسی عباس عزیز:) توصیفی قشنگ تر از این نشنیده بودم:) تصمیم گرفتم خودم رو هر از گاهی لوس کنم اینجا و کلی کیفور بشم:) ممنون از لطف و محبتت و اینکه هستی :) نه رضا تو دیگه رکورد شکستی برو خودت ببین چند تا مطلب با این عنوان چشمها را باید شست نوشتی تا حالا:پی آره دکتر مقیمی عزیز تغییره اصولا کیف داره و بشدت جذابه:) نه مکین جان راضی نیستم به خدا:)) من الان چندین و چند ساله که یه لای
دست بازم نمیتونم با ویولون بزنم:) یه دوره ای هم استاد نقاشیم فکر میکرد به نقاش رو کشف کرده هم معلم دوست داشتنی ویولونم که از قضا خانوم خودش هم دکتر بود ولی من اصولا هنرمند نبیدم هیش وقت:دی… مرسی ارسلان جان تو لطف داری:)
1 اوت 2008 در 2:56 ب.ظ.
Behzad
سلام
یه چند سالی هست که خواننده وبلاگت هستم وتابحال هیچ کامنتی برات نگذاشته بودم(اصولا علاقه ای به اینکار ندارم) یه چند سالی ازت بالاتر هستم وقبلا منم میهن بلاگی داشتم وروزمره های بیمارستانی و دانشجویی رو اونجا مینوشتم و البته یوزر خاصی نداشتم و خواننده اکثر پستهای وبلاگت بودم و هستم.اینبار هم قصدم از نوشتن این کامنت فقط اینه که خواستم بگم حرف دل منو زدی و با خوندن این پستت به این نتیجه رسیدم که تنها نیستم و اشخاصی هستند که نتیجه گیریشون از دنیای مجازی مثل منه.هر چند که دنیای واقعی هم کمی تا قسمتی مثل همین دنیای مجازی هست.
به امید روزی که از زندگیهامون لذت ببریم.
2 اوت 2008 در 9:05 ق.ظ.
soorena
سلام دکتر عزیز:) چه خوب که پیغام گذاشتین :) و خوشحالم که اینجا رو خوندین تمام این مدت :) سر میزنم بهتون…منم امیدوارم از زندگی لذت ببریم همه مون…
3 اوت 2008 در 10:43 ق.ظ.
mahshad
گمانم این سورنا کمی سنگین تر مینویسد و آن یکی مقداری ساده تر و خودمانی تر. با آنکه باز هم فکر میکنم آن یکی سورنا بیشتر خودش بود این یکی هم اما کلی خواستنی ست.
4 اوت 2008 در 7:03 ق.ظ.
soorena
واقعا سنگین تر مینویسه مهشاد جانم؟ فکر نمیکنم شاید خیلی جزئیات رو نمینویسم:) در هر حال مرسی:بوس و اینکه هر جوری هم شده سبک و سنگین ارادی نبوده:دی
5 اوت 2008 در 5:51 ق.ظ.
mahshad
من اینطور حس کرده ام. به نظرم اتفاقا یکی از دلایل بی شمار دوست داشتنی بودنت پرداختن به جزئیات است و دیدن چیزهایی که خیلی از ماها نمیبینیم.
خب پس مشکلی نیست:دی
5 اوت 2008 در 11:53 ق.ظ.
soorena
قل بونت بلم :*