شهرمان که بودم برای هر مراجعه کننده ای , حتی اگر مریض خودم نبود و اتفاقی گذرش به اورژانس و بیمارستان افتاده بود و هوس سوال کردنی به سرش زده بود , انقدر سر حوصله همه چیز را از ب بسم الله توضیح میدادم که گه گاه خود مریض ها خنده شان میگرفت یا تشکر میکردند و یا تعجبشان را از اینکه هنوز آدم هایی مثل من وجود خارجی دارند ابراز میکردند…من اما حرفشان را نمیفهمیدم…مگر غیر از این بود که وظیفه داشتم همه سوال های بی ربط و با ربط و حتی به ظاهر خنده دارشان را جواب بدهم..اگر من جواب مثلا اینکه تعداد گلبول سفید خون چقدر است یا چربی خطرناک و چربی خوب فرقش چیست را نمیدادم پس این سوال ها را بقال سر محل باید جواب میداد یا در مهمانیهای خانوادگی و دوره های زنانه از در و همسایه میگرفتند؟…خیلی بدیهی بود برایم که خیلی ها ندانند چطور باید درجه تب بر را بخوانند چطور از آن سرنگ ها استفاده کنند و سی سی سی سی شربت توی دهن بچه هایشان بریزند…اینکه کاف فشار سنج را بلد نباشند ببندند…از گلوکومتر نتوانند استفاه کنند و ندانند هموگلوبین طبیعی خون چقدر است و غذای کم چرب یعنی کدام غذاها…
حالا که مدتی از کار کردنم گذشته برگشته ام به شهر عزیزی چون تهران تازه میفهمم معنی نگاه های مریض هایم را…معنی خنده های ریزشان تشکر کردنشان و دعا و ثنایشان را…وقتی برای تخصصی ترین چیزها مراجعه میکنی و کسی که باید اطلاعات بدهد جوری حرف میزند که یعنی شما تا حالا شهر نبوده ید ؟از پشت کوه آمده اید آیا؟ چرا مثلا نمیدانید ال سی دی فرقش با پلاسما چیست؟ یا چطور نمیدانی برای وصل شدن به شبکه بی سیم باید کارت شبکه هم خریده باشی و باز هم چطور نمیدانی هم یو اس بی اش هست هم اینترنالش؟…چطور نمیدانی برای گرفتن پروانه طبابت باید این ۱۰ قلم چیز را داشته باشی و نمیدانی باید مراجعه کنی به کدام طبقه و قسمت؟ چطور نمیدانستی که باید پول نقد میریختی به حساب دانشگاه نه چک تضمین شده؟ و این چطور نمیدانی ها انقدر به چشمم می آید که ناخود آگاه قرمز میشوم نیمه متلکی میپرانم غرغری میکنم و درنهایت باز هم برای انجام هر کاری به کشف و شهود خودم پناه میبرم…
این فرهنگ دانای کل پرور مسخره را درک نمیکنم…این ایده آل گرایی زپرتی بی مایه را…که بجای تسهیل کردن کارها فقط با چطور نمیدانی ها کارت را بیشتر وبیشتر گره میزنند…فرهنگی که سوال کردن معنیش احمق بودن است آدم کامل همه چیز را میداند و سوال نمیکند…کافی است کمکی در بحر اطلاعات همین آدم ها کندو کاو کنی تا ببینی چقدر برخلاف ژست هایشان فهم و درکشان از همه چیز سطحی است…که چطور با افتخار سرشان را بالا میگیرند و با چهار خطی که در روزنامه جام جم و ایران و همشهری خوانده اند صاحب نظرانه سخن رانی میکنند… به کجا میرویم با این فرهنگ علامه پرور توخالی خدا میداند…

7 comments
Comments feed for this article
جولای 22, 2008 روی 3:00 ب.ظ
علی مقیمی
ما ملت نادان همه چیز دانی هستیم…
جولای 22, 2008 روی 5:07 ب.ظ
soorena
متاسفانه بعله
جولای 22, 2008 روی 5:57 ب.ظ
لوبيا
آره دیگه. باید همه چیز رو خود آدم کشف کنه. هرکس باید خودش سرخود یک وکیل, یک حسابدار, یک پزشک, یک برقکار, یک بنا, یک طراح لباس, یک جامعه شناس, یک هواشناس, یک آتشنشان, یک باغبان, یک خیاط و یک آرایشگر باشه. چطور شما اینو نمی دونستی؟
جولای 22, 2008 روی 8:09 ب.ظ
soorena
میدونستم لوبیا جان اما لمسش نکرده بودم:) الان خیلی به چشمم میاد چون خودم در بدترین شرایط انقدر در مقام دانای کل قرار نمیگیرم…الان وقتی میبینم طرف کلی به خودش فشار میاره تا تازه سرشو برام تکون بده شاکی میشم:))
جولای 24, 2008 روی 4:51 ق.ظ
ماهليمو
عالی بود.
جولای 24, 2008 روی 8:56 ق.ظ
soorena
danke sehr:)
جولای 24, 2008 روی 3:11 ب.ظ
تفکراتِ تیغی اُفُقی؛ عمود بر رو به رو
خیلی حال کردم، خففن بود!
نگران نباش، مَن هم درکش نمیکنم.