وارد شدن به وردپرس هم برای خودش پروژه ای شده این روزها…و تازه میفهمم که چقدر عادت کرده ام به نوشتن…تبدیل شده به کلردیازو پوکسایدی که وقتی نیست هیچ چیزی جایش را نمیگیرد انگار…خواستم بنویسم از شکیبایی دیدم هر صفحه ای را که باز میکنی پر است از مرثیه خوانی و یادبود…اما انگار نمیشود ننوشت…از شکیبایی نه شاید از حمید هامون…هامونی که انگار جزیی شده از فرهنگمان…انگار شکیبایی با هامون ماندگار شد…رفت جایی ورد کلام آدمها…با عینک سیاهی که به چشم میزد هیکل تکیده و لاغرش و آن پشت هم حرف زدن ها و استدلال هایش…شکیبایی زیر آن دوش لای آن حوله سفید و بین دست نوشته هایی که باد بردشان ماند…جاودانه شد در آن دیالوگ های هامونی اش…در سردابه قرون وسطایی…در عشقش به مهشید و یک و دو کردن بی نظیرش در طی کردن پله های پر از ماست و ماهی و سبزی  …

چه اهمیتی دارد آدمها چرا و کجا و چطور میروند…چرا انقدر زندگی شخصی آدمها مهم است تا بشود تطهیر یا تکفیرشان کرد …مگر آدمها جز آنچه به جا میگذارند چیزی برای قضاوت دارند؟ …دردم میگیرد وقتی کسی میرود هنرمندی دانشجویی و مرگی که غیر عادی مینماید و قضاوت ها شروع میشود…فرقی هم میکند شکیبایی چرا رفت؟ هامونش تا ابد میماند صدای پای آبش و و آن نگاه آرام و ساکتش در کیمیا …

روحش شاد…