وارد شدن به وردپرس هم برای خودش پروژه ای شده این روزها…و تازه میفهمم که چقدر عادت کرده ام به نوشتن…تبدیل شده به کلردیازو پوکسایدی که وقتی نیست هیچ چیزی جایش را نمیگیرد انگار…خواستم بنویسم از شکیبایی دیدم هر صفحه ای را که باز میکنی پر است از مرثیه خوانی و یادبود…اما انگار نمیشود ننوشت…از شکیبایی نه شاید از حمید هامون…هامونی که انگار جزیی شده از فرهنگمان…انگار شکیبایی با هامون ماندگار شد…رفت جایی ورد کلام آدمها…با عینک سیاهی که به چشم میزد هیکل تکیده و لاغرش و آن پشت هم حرف زدن ها و استدلال هایش…شکیبایی زیر آن دوش لای آن حوله سفید و بین دست نوشته هایی که باد بردشان ماند…جاودانه شد در آن دیالوگ های هامونی اش…در سردابه قرون وسطایی…در عشقش به مهشید و یک و دو کردن بی نظیرش در طی کردن پله های پر از ماست و ماهی و سبزی …
چه اهمیتی دارد آدمها چرا و کجا و چطور میروند…چرا انقدر زندگی شخصی آدمها مهم است تا بشود تطهیر یا تکفیرشان کرد …مگر آدمها جز آنچه به جا میگذارند چیزی برای قضاوت دارند؟ …دردم میگیرد وقتی کسی میرود هنرمندی دانشجویی و مرگی که غیر عادی مینماید و قضاوت ها شروع میشود…فرقی هم میکند شکیبایی چرا رفت؟ هامونش تا ابد میماند صدای پای آبش و و آن نگاه آرام و ساکتش در کیمیا …
روحش شاد…

9 comments
Comments feed for this article
جولای 20, 2008 روی 3:02 ب.ظ
غضی
بعضی از هنرمندان هستند که انگار عمری با ما زندگی میکنن. با صداشون٬ با نقش بازی کردنهاشون٬ یا با نوشته هاشون گویا نزدیکتر از خیلی از نزدیکان رسمی مون هستند. خیلی وقت بود که از شنیدن خبر فوت هنرمندی به این اندازه ناراحت نشده بودم. شکیبایی برای من یکی که طیف گسترده ای بود از حمید هامون و دکلمه شعرهای سید علی صالحی تا خانه سبز و یه سری فیلمهای پیش پا افتاده به درد نخور. اما حضورش همیشه بود؛ خیلی زنده تر از کسانی که بعضا به هنرمندی بیشتر قبولشون دارم.
جولای 20, 2008 روی 3:18 ب.ظ
soorena
هوم. مردمی بودن خب خیلی مهمه. این بودن همیشه رو البته قبول ندارم به هر قیمتی ولی شکیبایی نسبتا خوب و قابل دفاع بود همیشه گرچه شاه نقشش رو همون اول کار بازی کرد…
جولای 20, 2008 روی 3:48 ب.ظ
Natalie
فضولي جزيي از شخصيت ايراني ماست حتا اگه خيييلي روشنفكر باشيم. نميدونم كجا خواندم اين قضيهي سكته رو پرستويي درآورده كه مثلن ظاهر داستان حفظ بشه! آدم نميدونه چي بگه
جولای 20, 2008 روی 5:24 ب.ظ
رضا
منم خیلی ناراحت شدم. کشیک بودم و اس ام اس خودت بار اول خبرم کرد. ولی جدای همه غمها من هم معتقدم شکیبایی و ایضا مهرجویی با هامون به اوج رسیدن و بعد نزول کردن گرچه به قول تو بقیه کارنامه هم قابل دفاع است تا حدودی ولی خوب وقتی آدم 20 سال قبل بهترین نقش اش رو بازی کنه یک جوریه.
جولای 20, 2008 روی 7:12 ب.ظ
soorena
فضولی با قضاوت کردن فرق میکنه…فکر کنم یه چیز جهانی باشه درسته که ماها کلا سیاه و سفید تریم ولی کلا آدمیزاد احساس میکنه خودش تافته جدا بافته است…این قضیه سرطان کبد هم همینه و چیزای دیگه…آره رضا انگار هامون دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه حتی برای مهرجویی هم یه نقطه عطف موند و دیگه تکرار نشد…
جولای 21, 2008 روی 1:18 ق.ظ
علی مقیمی
حیف شد… خدا رحمتش کنه.
جولای 21, 2008 روی 8:04 ق.ظ
fasletaze
حقيقتا از خسرو شكيبايي نمي شه ننوشت. كاري به فراز و فرودهاش ندارم. كدوم آدميه كه هميشه عالي بوده باشه؟ اما نمي شه ارزشهاي فراوانش رو انكار كرد. من دوستش داشتم. خيلي.. واقعا حيف شد..
جولای 21, 2008 روی 2:43 ب.ظ
soorena
جولای 21, 2008 روی 7:36 ب.ظ
کورش
کشتینمون با این وردپرس! هر چی میخواین بگین اولش یه وردپرس و فایرفاکسو لینوکس باید بگین؟ انگار چیه…