بعد از مدتها شهر کتاب دوست داشتنی خودم را گز میکنم تا میرسم به میزی پر از کافه پیانو…این روزها تمرکز خواندن ندارم ولی وسوسه کافه پیانو میخکوبم میکند…از آن کوه کتاب یکی را دست میگیرم و ورق میزنم که پسر جوانی که ندیده بودمش پیشتر با صدایی بلند خطاب به من میگوید: ظرف دو ماه به چاپ دوم رسیده تردید نکنید…سرم را بر میگردانم به سمت صدا و از دیدن چهره جوان و مشتاقش لبخند میزنم…با سر تایید میکنم …بخاطر همین که انقدر فروش کرده تردید دارم:)…نگاهم میکند ناباورانه و لبخند میزند نه من تضمین میکنم این با بقیه کتابا فرق داره…تصمیمم را گرفته ام شاید از اولش هم گرفته بودم حداقلش بخاطر تعریف های این آقا…کتاب را بر میدارم…تا کی که بخوانمش…فرصتی باشد و ذهن جمعی…پسر جوان ذوق میکند…اغفال شدین؟…لبخند میزنم به پهنای صورتم …بله اغفالم کردید…توی دلم میگویم بگذار به حساب خودش بگذارد و روزش رنگین شود :)