بعد از مدتها شهر کتاب دوست داشتنی خودم را گز میکنم تا میرسم به میزی پر از کافه پیانو…این روزها تمرکز خواندن ندارم ولی وسوسه کافه پیانو میخکوبم میکند…از آن کوه کتاب یکی را دست میگیرم و ورق میزنم که پسر جوانی که ندیده بودمش پیشتر با صدایی بلند خطاب به من میگوید: ظرف دو ماه به چاپ دوم رسیده تردید نکنید…سرم را بر میگردانم به سمت صدا و از دیدن چهره جوان و مشتاقش لبخند میزنم…با سر تایید میکنم …بخاطر همین که انقدر فروش کرده تردید دارم:)…نگاهم میکند ناباورانه و لبخند میزند نه من تضمین میکنم این با بقیه کتابا فرق داره…تصمیمم را گرفته ام شاید از اولش هم گرفته بودم حداقلش بخاطر تعریف های این آقا…کتاب را بر میدارم…تا کی که بخوانمش…فرصتی باشد و ذهن جمعی…پسر جوان ذوق میکند…اغفال شدین؟…لبخند میزنم به پهنای صورتم …بله اغفالم کردید…توی دلم میگویم بگذار به حساب خودش بگذارد و روزش رنگین شود

5 comments
Comments feed for this article
جولای 12, 2008 روی 9:02 ق.ظ
majid
سلام دوست عزیز وردپرسی . من وبلاگ شما رو لینک کردم اگه بهم افتخار بدین و منو توی لینک دوستانت قرار بدی ممنون میشم ازتون موفق باشینwww.parsifa.wordpress.com
جولای 12, 2008 روی 10:21 ق.ظ
مجید
منم یه جورایی تمرکز خوندنم رو از دست دادم !
جولای 13, 2008 روی 5:09 ب.ظ
پدرام
سلام..
توصیه میکنیش؟!..
راستی..ازون آقاهه (!) یه چند تا داستان کوتاه هم خوندم..فکر کنم خونده باشیش..یه جورایی عنصر غافلگیری در آخر تو اونا هم هست!..اینش خوب بود!..نسبتا خوشمان آمد!..ولی به خوبی نمایشنامه اش نبود!..
جولای 14, 2008 روی 4:59 ب.ظ
نگارنده
چه روز رنگيني هم
:*
جولای 14, 2008 روی 9:22 ب.ظ
soorena
ممنون majid عزیز اما من خیلی اهل تبادل لینک این مدلی نیستم
تو چرا دیگه مجید جان؟:) نخوندم که پدرام جان هنوز ولی خب تعریفش رو میکنن…خوب اون شاه نمایشنامه اش بود که خوندی:)) تو هم اغفال شدی آیا؟:دی … ها نگارنده جونم:*