احمدرضا احمدی را هم روزگاری, مثل خیلی های دیگر , بخاطر ربطی که به فروغ پیدا میکرد میشناختمش…جوانی که فروغ کشفش کرده بود…

حالا عجیب شعر فروغ را لابلای کلماتش پیدا میکنم وهمانقدر مجذوب معجزه شان میشوم…

نان های سوخته

“صبحانه را من آماده میکنم

گل های پژمرده را که مهمان آورده است

به کوچه میبرم

نان های سوخته و آواز پرندگان را

من صبح ها به کوچه میبرم

شبها قلبم را که بزرگ شده است

در تاریکی میان ملافه های سفید

مخفی میکنم

دخترم صدای مندرس قلبم را نشنود

صبح با قلبم که بزرگ شده است

چای را دم میکنم

قلبم در بهار بزرگ شد

قلبم در تابستان مرا صدا کرد

که در پاییز و زمستان به قلبم چندان

اعتماد نکنم

می خواستند

قلبم را بشکافند

اگر قلبم را میشکافتند

چهره همه زنانی که دوست داشتم

بر کف سنگ های اتاق عمل

می ریخت

چهره زنانی که من دوست داشتم

می شکست

می دانم

اگر آن زنان

برای ملاقات من به بیمارستان می آمدند

نام شان را فاش نمی گفتند

از بیمارستان مجهول می رفتند

در انتهای خیابان بیمارستان

در آفتاب یا در باران گم می شدند

چه فرق می کرد هوا آفتابی بود یا بارانی

خاطرات من گرانبها نیست

خاطراتی که در قلب من گم شدند

در قلبم خاطراتی از

مردانی که در حادثه گم شدند نفی شدند

کودکانی که از سرما و گرسنگی در زلزله مردند

زنانی آغشته به عشق

که در کنار میز صبحانه تلف شدند.”

ساعت ۱۰ صبح بود-مجموعه شعر احمدرضا احمدی-نشر چشمه