از ظهر گذشته بود که دختری دانشجو همراه دو دختر همکلاسیش آمد اورژانس…لهجه تهرانی آشنایی داشت…پهلویش درد میکرد…معاینه که کردم بیشتر گرفتگی عضلانی به نظرم آمد…دیازپام نوشتم و هدایتش کردم روی تختی تا دراز بکشد…اورژانس شلوغ شد من مدام سر میزدم به دختر دانشجو اما دردش کمتر که نشد بیشتر هم شد…اینبار داد میزد…دوباره معاینه اش کردم…شرح حال سنگ کلیه و بیماریهای زنان و میتل اشمرز را هم گرفتم…شکم نرم بود و هیچ نکته مثبتی نداشت…کم کم در بین شلوغی ها زیر نظرش گرفتم…دوستانش که کنارش بودند صدای غش غش خنده اش بلند میشد و من که میرفتم دادش به آسمان میرفت…بر عکس همیشه که مریض ها را تحویل میگیرم خیلی خشک و رسمی با دختر دانشجو صحبت کردم و توضیح دادم که مشکلی ندارد و مرخصش کردم رفت…از دو دختر همراهش یکی چشم های روشنی داشت…چند ساعتی که توی اورژانس بودند مرا حسابی زیر نظر گرفته بود…هر از گاهی می آمد با حجب و حیا سوالی میپرسید و مشتاقانه به جواب هایم گوش میکرد…نگاه رشک بر انگیزش شبیه نگاه نوجوانی خودم بود به آدم هایی که فکر میکردم چقدر به آمال و آرزوهای من نزدیک شده اند و چقدر خوشبختند…شما تهرانی هستین؟…با سر تایید کردم…سر شوق آمد…چند سالتونه؟…کدوم دانشگاه درس خوندین؟…چه سالی کنکور دادین؟…چند سال پشت کنکور موندین و وقتی جواب همه این سوال ها را شنید گل از گلش شکفت…گفتم همان سال اول قبول شدم…طوری نگاه کرد انگار آدم مهمی را دیده باشد خوشبحالتانی از ته دل گفت و رفت…
شیفت شب ساعت از یازده گذشته بود که دختر دانشجو را دوباره آوردند…باز همان بساط بود…دفترچه هم که نداشتند…دستور بستری اش را نوشتم در بخش اورژانس و متخصص زنان را هم غرغر کنان کشاندم و جراحمان را هم که معاینه اش کنند و بد و بیراهی هم در دلشان نثارم کنند…با سرمی که دل خوش کنکی بیشتر نبود و مشاوره های رنگ و وارنگ و البته بازدید دوستان و آشنایان حالش سر جا آمد اما تاکید کردم به پرستار ها که تا صبح نگهش دارند که نرود و دوباره نصف شب برگردد…قبل از تحویل شیفت صبح میخواستم مرخصش کنم نسخه را که مینوشتم همان دختر چشم روشن آمد توی مطب…مِن مِن کرد…چیزی میخواستین؟…میتونم شماره تونو داشته باشم؟ میخوام باهاتون دوست بشم…نگاهش کردم و همه خاطرات ۱۸-۱۹ سالگی پیش چشمم آمد…همه شوق و ذوقی که داشتم برای دوست شدن و آشنا شدن با آدم های مهم و دوست داشتنی زندگیم…همه بارهایی که توی ذوقم خورد و نه شنیدم و ناباورانه نگاه کردم را به یاد آوردم…لبخند زدم… برو داروها رو بگیر و بیا تا بهت بگم…با خودم دعوایم شد…دو نفر شده بودم…یکی از دل شکستن حرف میزد و آن یکی سٍور ایستاده بود و نه میگفت…با کیسه داروها بر گشت…هنوز با همان چشمهای روشن زیبا و منتظرش…باید در باره دوستی و روابط انسانی سخنرانی میکردم گویا…که دوستی یک رابطه دو طرف پایاپای است یک بده بستان عاطفی است و نکات مشترک میخواهد…ولی بجای گفتن همه این حرفها به چشمهایش نگاه کردم و گفتم من پزشکم شما همراه بیمار و من تا وقتی توی این شهر کار میکنم نمیتونم شماره تلفنم رو به کسی بدم…چون من اینجا بجز خودم یه شخصیت کاری دارم که اگه این شماره دست یکی دو نفر بیوفته همه میخوان زنگ بزنن و مشکلاتشون رو بگن و من متاسفانه نمیتونم…صورتش در هم رفت…لبخند زدم: باشه؟ …برای اینکه من ناراحت نشم میگین…و برای اینکه ناراحت نشه میگفتم…اسمت چیه؟… فوژان…چه اسم قشنگی…معنیش چیه؟ نمیدونم…نمیدونی؟…خب عیب نداره فوژان خانوم…اسمش رامینویسم… اگه بار آخری که اومدم اینجا همدیگرو دیدیم شاید با هم دوست شدیم….برای دلخوشیش میگفتم و کاملا معلوم بود شاید از رنگ سرخی که دویده بود توی صورتم…فوژان چیزی نگفت و رفت با دلخوری…با غرور جریحه دار شده…با همه حس های منفی که چرا دوست داشتنی و خواستنی نیست…و من ماندم با اسمی بر برگه ای که هنوز توی کشوی میزم چشمک میزند …

11 comments
Comments feed for this article
جولای 4, 2008 روی 2:41 ب.ظ
رضا
هاا! قشنگ بود. ولی نامردی کرده بودی ها
))
جولای 4, 2008 روی 3:06 ب.ظ
soorena
چرا نامردی؟:))
جولای 4, 2008 روی 3:22 ب.ظ
نورا
اسم یکی از دوستهای منم فوژانه خیلی دختر شیطونیه .من کلا با تیپ شخصیتت حال میکنم موجود خوبی به نظر میای دختر جون.امیدورام طبابت در محیط تهران با این روان سالمت سازگار باشه.
جولای 5, 2008 روی 6:11 ق.ظ
soorena
ممنون نورای عزیز:)) دمت گرم دختر جون:))
جولای 5, 2008 روی 7:56 ق.ظ
رضا
از اونجا که شماره بهش ندادی دیگه
))
جولای 5, 2008 روی 8:11 ق.ظ
soorena
به قول شما آلمانیا !ach so
)))))
جولای 6, 2008 روی 5:20 ب.ظ
مهشاد
بیچاره حق داشته شماره تو بخواد. دلت اومد خدایی؟:)))))))
جولای 7, 2008 روی 9:19 ق.ظ
باران
آخیییییییییییییییی………یه جورایی نوشتی که دلم برای فوژان سوخت…اما فکر کنم کار درستی کردی.
جولای 7, 2008 روی 9:50 ق.ظ
soorena
مهشاد جونم میدونی اون شماره مو نمیخواست فقط میخواست یه وقتا زنگ بزنه و حرف بزنه یا باید جای دکتر باهاش حرف میزدم یا دوست و بخاطر همین نمیشد…بخاطر احترامی که برای دوستی و احساسات اون دختر قائل بودم ندادم بهش:) خیلی فلسفی شد قضیه:)) :بوس خودم هم دلم سوخت باران:( ولی این بهترین راه بود… نه گفتن از اول خیلی بهتر از اینه که غرور یه آدم رو بتدریج جریحه دار کنی…
جولای 8, 2008 روی 5:06 ب.ظ
علی تپل
با پبغام بالایت صد در صد موافقم
جولای 9, 2008 روی 5:27 ق.ظ
soorena