امروز به طرز مضحکی سرخوش بودم : )…کلی کارهای مفید فایده از خودم بروز دادم… سه دفعه به بانک سر زدم…یک بانک ملی نسبتا خلوت بعد عمری پیدا کردم و هر چه موجودی داشتم به حساب های رنگ و وارنگ دولت مردمی واریز کردم…این وسط یک بار هم برق رفت و من انگار نه انگار, با متانت خاصی که فقط و فقط از شخص شخیصی چون خودم انتظار میرفت تقدیر را پذیرفتم و رفتم بنزین زدم و دوباره برگشتم بانک…وای که وقتی از بانک آمدم بیرون احساس کردم زندگی مانند نسیمی خوشایند بر پوست تنم در واقع بر مانتوی تنم میوزد…من امروز بواقع سر خوش بودم و خوشبخت :دی